X
تبلیغات
زولا
پرسه در آرامش
 
 
نو ر و طلا
نظرات (1)

سه شنبه شب رسیدیم خانه مان و دلم خیلی برای فرشته و خانه و زندگیم  تنگ  شده بود. لباسها  را جا دادیم و ریختم  برای شستن و دوش آبگرمی هم گرفتم و شام هم ایشان سوسیس خواست! 

به خانم  هم  پیام دادم بیاید برای چهارشنبه که گفت میآید ساعت ۹.۵. هم ایشان و هم من هردو حالت سرماخوردگی داشتیم. 

چهارشنبه ساعت ۸.۵ ایشان رفت سر کار و میوه برد و آب پرتقال. به پرنده هاغذا دادم و دلم برای صدا و هیاهویشان تنگ شده‌بود. من هم فرشته را برداشتم و بردم پیاده روی و نه و خرده ای برگشتیم خانه. دوش گرفتم و دیدم خانم پس زنگ زده بود. زنگ زدم و گفت دیر میاید و توی راه بود وگرنه  میگفتم  نیاید. همه پرتقالها را آب گرفتم. خانم ساعت ۱۰ رسید و کار سه ساعته من دوساعته شد.برایم دوجور شیرینی آورده بود.  گفتم تنها پایین را جارو بکشد و طی و سرویسهای پایین و سرویس اتاق مهمان را تمیز کند. هوا هم آفتابی شد و چند سری لباس شستم. موهایم را درست کردم و اتاقم را خودم جارو کردم. برای خانم یکظرف میوه خرد کردم. ساعت ۱۲.۵ بود که رفتیم شاپینگ سنتر و خانم هم با من آمد و رفت خرید کرد. من دوتا بانک و پستخانه رفت. از داروخانه  برای ایشان داروخریدم و برس آرایش برای خودم و کانتور هم گرفتم! میوه فروشی هم رفتم. نارنگی،  سیب سرخ،  کلم سفید،  کلم قرمز،  گوجه فرنگی ،  سیبزمینی،  گیلاس،  آب پرتقال تازه خریدم و سوپر هم کراسان،  نان،  خوراکی برای فرشته  کوچولو،  خامه،کراکر،  اسکاچ واسفنج  گرفتم  تا ساعت ۲ خریدم را انجام دادم و به خانم زنگ زدم که بیاید.برایش خوراکی هم گرفتم. خودم از صبح گردو و خرما و بادام  خوردم و یک شیشه آب پرتقال تازه.  

خانم آمد و برای خودش خرید  کرده بود که نشانم داد. رساندمش خانه اش و شیرینی های را که آورده بود بردم آفیس ایشان تا خانه نباشد.

با دخترها حرف  زدم کمی و شیرینی ها را خوردند. شاگرد  ایشان هم آمد و گفت مسافرتتون خوب بود آیا که گفتم بله. گفت "فان"نداشتین، اونجا جای"فان" داشتن نیست!!گفتم من همیشه"فان" دارم هر جا که برم. 

سرراه یکسری لباس بردم برای خیریه و برگشتم خانه. خانمی برای کارهای فرشته قراربود ساعت ۳ بیاید و من ۵ دقیقه به سه رسیدم و  دیدم پیام  داده‌بود که ساعت ۳.۱۰ دقیقه میرسد. تا خریدها را جا به جا کنم او هم رسید و فرشته را سپردم بهش و خودم شام درست کردم. سوپ و کباب تابه ای و به مادرم زنگ زدم. 

با خواهر جانان هم حرف زدم،  به دوست دیگری هم زنگ زدم. لباسها رابردم توی اتاق آفتابگیر پهن کردم. 

برای پرنده ها غذا ریختم تا غم نان نداشته باشند در این روزهای سرد. کار فرشته انجام شدو چای دم کردم و شمعهایم را روشن کردم و خانه بوی زندگی و گرما گرفت. کارهای  پنجشنبه ام را انجام داد م چون صبح باید میرفتم سر کار. 

برای شام سوپ و کباب تابه ای  درست کردم ،  یک قوری کوچک چای درست کردم روی وارمر و میوه هم شستم. ایشان آمد و شاممان را خوردیم. خودم سوپ و گوجه  و پیاز خوردم و کارهای فردایم را انجام دادم. شب دیر وقت خوابیدیم. 

پنجشنبه ایشان مانند همیشه رفت و زیاد حالش خوب نبود. برای ناهار کباب تابه ای برد با آبپرتقال و کراسان. به پرنده ها دانه دادم.خودم دوش گرفتم و آماده شدم و با یک شیشه آب پرتقال و کمی خرما و مویز رفتم سرکار. زود رسیدم سر کار م ولی رفتم نشستم و کمی با دیگران گپ زدم. کار ساعت ۱۰ آغاز شد و میتینگ بود برای ۳ ساعت!  ولی ساعت ۱.۵ به پایان رسید. یک شیشه شور و یک برس صورت و شوینده برای برسهای  آرایش خریدم و کمی شاه بلوط برای خودم که شد ناهارم.  برگشتم به سوی خانه و نان سنگک خریدم و برنج،  پسته،  ران مرغ،  خرما،  گندم و ساعت از ۳ گذشته بود که رسیدم خانه. قیمه درست کردم،  به مادرم زنگ زدم. میوه شستم و برنج خیس کردم. برای پرنده ها غذا ریختم و فرشته کوچولو را بردم بیرون و ۵ و خرده ای بود که برگشتیم خانه. سیبزمینی خرد کردم و سرخ کردم. ماست و خیار با کیل درست  کردم. چای دم کردم. مادر و خواهر ایشان زنگ زدند و من رفتم دوش بگیرم. 

کلاه روی سرم بود و موهایم خیس بودند. مهمانها ساعت ۸.۵ رسیدند، وسایلشان رابردند توی اتاقهایشان و چای خوردند و کمی پس از  آن شام خوردیم. 

ایشان و آقای مهمان باید جمعه  سمیناری میرفتند و من و دوستم با هم کمی حرف زدیم برای برنامه فردای خودمان. خیلی خسته  بودم و خوابیدیم  همگی. 

جمعه صبح با صدای دوش گرفتن مهمان بیدار شدم  ساعت ۶ و خرده ای بود! فرشته هم یادش آمد مهمان داریم وبدو بدو رفت پشت در اتاقهایشان. کوتاه کنم همه هفت صبح بیدار بودیم.دوستم رفت دوش بگیرد و من هم چای گذاشتم و خودم هم تنم را شستم و ساعت ۸.۵ صبحانه خوردیم. خودم کمی خرما و کنجد و ارده خوردم و کمی کره و عسل. به فرشته و پرندهها هم غذادادم . به دوستم که پیش ایشان کار  میکند زنگ زدم و گفت کسی برای درست کردن چیزی میاید و باید خانه بماند. فرزند دوستم را بردیم خانه اش تا بچه ها بازی کنند و خودم و دوستم با هم رفتیم  نانوایی و نان خریدیم. از سوپر ایرانی من هم گوشت خورشتی خریدم  و برگشتیم شاپینگ سنتر نزدیک خانه،  من یک یقه سه سانت گرم گرفتم با یک بلوز خالخالی سرمه ای و از داروخانه پد و دارو برای ایشان گرفتم.دوست دیگرم هم آمد با بچه ها وهمه با هم ناهار خوردیم. من سالاد گرفتم با کروکت سیب زمینی که همان کوکوی خودمان بود! 

بعد هم رفتم شیرینی بخرم که نداشتند و گفتیم بهتر! رفتیم کافی شاپ خودمان( من و این دوستم سالها جمعه ها با هم این کافی شاپ را میرفتیم وقتی اینجا بودند) که گفتند ۲۰ دقیقه زمان میبرد که گفتیم خداحافظ و برگشتیم خانه. 

دوستم همه نانها را برش زد و بسته بندی کرد و گذاشت توی آن یکی فریز. یک چای درست کردم با کرپ مغزدار(گردو و  دارچین) و شهد هم روش ریختم  و نان تازه و پنیر هم گذاشتم. دوست دیگرم هم آمد چون برای او هم نان گرفته بودم. چای و میوه خوردیم. دوستم فرزندش  را برد استخر و من و مهمان با فرشته  و  فرزندش رفتیم پیاده روی. پرنده ها را پیش از پیاده روی سیر کردم. هوا سرد و تاریک و بارانی بود و یاد شبهای تابستانی کردیم که با دوستم تا ۹.۵ شب راه میرفتیم توی جنگل. دوستم گفت آرزو دارد برگردد به این محله و دوباره اینجا زندگی کند. به امید خدا به آرزویش برسد. 

شب شام مهمان دوست دیگرشان بودند که ما هم دعوت بودیم ولی ایشان خوب نبود و نرفتیم. کلید هم بهشان دادیم که خودشان بیایند توی خانه. ایشان شام همان قیمه را خورد و ساعت ۸.۵ خوابید چون حالش هیچ خوب نبود! من هم مثنوی خوانی دکتر سروش گذاشتم آرام و لباسهای خشک شده را تا کردم و خانه را طی کشیدم چون کلی رد پا و گل توی خانه آمده بود و آشپزخانه را مرتب کردم.

ساعت۱۱ آمدند و من هم رفتم توی اتاق خواب و مسواک زدم و خوابیدم. 

شنبه صبح ایشان رفت سر کار و برایش کمی میوه  و کراسان و آب پرتقال گذاشتم. به پرنده ها غذا دادم و خودم دوش گرفتم و کتری را پر کردم. داشتم کارهای صبحانه  را میکردم که دوستم آمد و گفت ایوا صبحانه برویم بیرون. میدانم بیشتر برای خاطر من گفت که کار نکنم و خسته نشوم. موهایم را درست کردم و ۹.۵ با همسرش و دوستم و فرشته رفتیم یک کافه و نشستیم و صبحانه سنگینی خوردیم. من آب پرتقال خوردم با املت اسفناج و قارچ! فرشته هم تخم مرغ کوچولو کوچولو میخورد و روی پای من نشسته بود! 

ازاینکه خیلی جاهامیتوانم ببرمش خوشحالم. ازاینکه روی درهای کافه و رستوران و هتلها دو تا پنجه هست خوشحالم. از اینکه میپرسند برای "بهترین دوستتان" چی بیاوریم خوشحالم. از اینکه ظرف آبی کنار ورودی رستوران و کافه هست خوشحالم. 

بهترین دوست و یار باوفا از بودنت در زندگیم هم خوشحالم. خیلی چیزها از تو بی‌زبان و پاک یاد گرفتم فرشته زمینی.

صبحانه را خوردیم و رفتیم دنبال فرزند دوستم و مارا با تعارف کشیدند تو و فرشته هم آمد و خوشحال بود رفتیم مهمانی. در آخر یک کیسه پرتقال و لیمو و نارنگی هم به ما دادند. شب  هم قرار شد برویم شام بیرون. ساعت ۱ من را خانه گذاشتند و خودشان رفتند بیرون،  دوستم رفت پیش دوستان دیگرش و همسرش هم رفت آفیس ایشان. 

یکدور جارو شارژی راکشیدم. یک مشت برنج،  یک مشت ماش و یک مشت عدس توی قابلمه ریختم و توی زودپز هم گوشت گذاشتم و یک آش من درآوردی درست کردم. گشنیز و شنبلیله خام هم داشتم و ریختم توی آش و گذاشتم جا بیافتد و گوشت و آب گوشت  را ریختم توی آن و کمی کوبیدم و پیاز داغ هم ریختم و گذاشتم روی دمای کم. 

همسر دوستم  و دوستم آمدند.برای آنها  چای ترش درست  کردم!دوستم رفت همکار پیشینش را ببیندو ما  آش  خوردیم  که  خیلی خوب شده بود. دوستم رفت همکار پیشینش  راببیند. اهل خانه استراحت کردند. من که نخوابیدم با اینکه میخواستم. برای پرنده ها غذا ریختم.

چای درست کردم و به دوستم زنگ زدم که با فرشته اش برویم که گفت نیم ساعت دیگر. توی این بین سه تا به خرد کردم و شکرو آب  ریختم رویش  و گذاشتم روی گاز تا مربا شود؛  یاد گرفتم دم کنی برای مربای به بگذارم پس از اینکه به جوش آمد تا زودتر قرمز و خوشرنگ شود. دوستم ۴ و پنج دقیقه بود  که آمد پارک و فرشته‌ها با هم بازی کردند و هر دو را آوردم خانه خودم که باز هم بازی کنند ودوستم۱ ساعت بعدآمد دنبالش. 

چای خوردیم  و کمی فیلم دیدند و  دوست مهمانم هم برگشت ویک کاسه کوچک آش خورد.من هم کارهایم را کردم و مربا را خاموش کردم چون قوام یافته و قرمزشده بود.

ساعت ۸.۵ آماده‌شدیم  و رفتیم رستوران. منو رستوران مانند گذشته نبود و چیزهایی که من دوست داشتم در منو نبود. یک چیزی با سالاد سفارش دادم که غذای دریایی بود با سالاد و تند!ساعت ۱۱ از رستوران آمدیم بیرون و میخواستند بروند دنات بخورند که دنات فروشی گفت شرمنده و داریم میبندیم. هرکاری  هم کردیم دوستم  نگذاشت ما پول غذا را بدهیم  و مارامهمان کرد و همه دوستان دیگر هم مهمانشان بودند. 

مسواک و صورت شستن و خوابیدن آخرین کارروز من بود.

یکشنبه روز دور همی بود،  صبحانه چای دم کردم و دو مدل نان گذاشتم ،  پنکیک درست  کردم با خامه و کره و دوجور مربا(به‌و شاهتوت)،  پنیر و عسل. دور هم صبحانه خوردیم و حرف زدیم و پس از صبحانه دوستم آهنگ رفتن زد و وسایلشان را  بستند و ۱۰.۵ رفتند. دوتاچیز جا گذاشتند که یکی  راباید بدهم خیریه و دیگری را پست کنم برایشان. 

برای پرنده هایم غذا ریختم،  بین کارهای زیادی که دارم غذا دادن به این پاکان زمینی را فراموش نمیکنم. 

از بالا تمیز کردم تا پایین و ساعت ۲.۵ کارم به پایان رسید،  ایشان بدحال  و بیهوش بود. برایش شیر گرم کردم که نخورد و خوابید و شلغم درست کردم که کمی خورد. دوستم همه ملافه ها و رو لحافی ها را درآورده بود و ۳سری ماشین راروشن کردم و همه شسته شد و توی باد و آفتاب میرقصیدند. 

صورتم را اسکراب  زدم و دوش گرفتم و ایشان  گفت ناهار همان آش را میخورد که خوردیم. 

فرشته را بردم بیرون  خودم با اینکه هوا سرد بود؛ به پرندهها غذا دادم. توی این روزهای سرد بیشتر هواشون را دارم. ایشان برای شام گفت نان و پنیر و چای میخورد که خوردیم وشب آرامی داشتیم. همه شمعها را روشن کردم و خانه ام را نورانی کردم. هزاران بار خدارا سپاس که آرامم،  که خوشبختم،  که همه‌چیز روبه‌راه است.

 الهی دل همه‌مان خوش باشد،  همه آرامش داشته باشیم. الهی غم در خانه ها و دلها نباشد. الهی روزی برسد که تک تکمان بگوییم خدایا سپاسگزاریم که روز خوش داریم. 

الهی  در سرزمینم نور جاری شود و مهربانی،  الهی به زودی رخت شادی تن کنیم و جُل سیاهشان را بزنند زیر لباس درازشان و بروند دوردستها. الهی گرد شوند و ناپدید شوند. 

الهی دوباره شادی ببینیم در دلهایمان و ایران را سبزو پرنور و سربلند ببینیم. 

الهی آمین 


با خود بگو از آسمان نور و طلا  میبارد و خدارا سپاس،  نه یکبار هزاران بار بگو. 









نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 31 تیر 1397
زمان : 14:12