دعا کن
نظرات (8)

لرز کردم و سینه ام انگار سنگین است. یک لیوان آبگرم کنار دستم  گذاشتم و  چراغهای خانه خاموش است. ایشان روی کاناپه دراز کشیده و فوتبال تماشا میکند و من خرمایی را که خورده ام مزه مزه میکنم.

صبح ۱۰.۱۵ بیدار شدم،  البته ۸ بلند شدم و ایشان راراهی کردم،  غذا و صبحا نه اش را دادم و خوردم برگشتم توی تختم و هیپنوتیزم کردم وخوابیدم  تا ۱۰.۱۵. فرشته را هم بغل کردم و به صدای نفسهاش گوش میدادم. به قدری خسته  بودم که دوش گرفتم و باز دلم میخواست بخوابم. رو تختی را کشیدم و باز دلم میخواست بخوابم. یک لیوان آبمیوه  تازه خوردم. برای  پرنده ها غذا ریختم و ریخت و پاشهای فرشته کوچولو را جمع کردم. خمیر نان شیرمال درست کردم و گذاشتم بماند. کرم پیراشکی هم درست کردم که وقتی خوردم دیدم آرد ذرت مانده بوده و بوی خوبی ندارد و ریختم  دور. شیر گرم کرده بودم که گفت یک چای لاته درست کنم که آنهم ریختم دور. یادم نیست آخرین بار کی شیر خوردم. یک دمنوش زعفران،  میخک،  هل و زنجبیل درست کردم و روی وارمر میزم گذاشتم. اتاقم پر از کاغذ است. نه اینکه کار هنری درست کرده باشم که ارزش به دیوار زدن داشته باشد تنها تمرین میکنم و میاندازم کناری. تا دوهفته زمان دارم که چند تا تابلو بکشم.

به دوستم زنگ زدم که اگر خواست به یک شاپینگ سنتر بود من همراهش بروم و کاری آنجا دارم را انجام بدهم چون  انگار جان رانندگی تا آنجا را ندارم که گفت  هرزمان بخواهم من را میبرد. گفتم هر زمان خودت کار داشتی. به خانم هم پیام دادم که برای جمعه بیاید که گفت میاید. شاید پنج شنبه خودم  کابینتها را بریزم بیرون تمیز کنم یا شایدبه او بگویم. 

تا ۳.۵ نقاشی کردم و به سخنرانی های لوییز گوش دادم و دمنوش خوردم با دوتا خرما و ارده و شیره انگور،  کمی هم مویز و بادام! مادرم زنگ زد که گفتم دارم فرشته کوچولو را میبرم بیرون و برگشتم زنگ میزنم. پیش از رفت غذای پرنده ها رادادم. نیم ساعته برگشتیم خانه و یک بسته گوشت  بیرون گذاشتم تا همبرگر درست کنم و به مادرم زنگ زدم  و برای خودم هم کدو رنده کردم با گردو و پنیر و شوید و یک تخم مرغ زدم. نان شیرمالها را درست کردم که خیلی  خوب شدند. جعفری شستم و گوجه  و خیار شور و پیاز حلقه حلقه کردم.. میوه شستم و چای دم کرد.  همینجور با مادرم حرف میزدم. گفت  ایوا خانه ات خیلی پر شده کمی سبکش کن که گفتم همین کاررا میکنم کم کم. البته مادرم اتاق کار خودم رادید. همه چیز آنجاست! اتاق همه کارست،  میز اتو و سبدهای بزرگ،  چرخ خیاطی،  جا رختی و دوتا تخت فرشته و میز خودم و یک میز کوچک برای وسایلم! خیلی حرف زدیم و خداحافظی کردیم و من  برگرهای ایشان را درست کردم و برای خودم را هم همینطور. سیب زمینی هم توی فر گذاشتم و ساعت ۶.۵ ایشان آمد و گفت ۷.۵-۸ شام میخورد. لباسهایی که از بالا برداشته بودم را با سبد پایین آوردم و اپرای عروسکی مولانا را گذاشتم و همه را تا و دسته بندی کردم و شعرها را آرام زیر لب میخواندم. یکی از تشکهای یوگام را بردم توی جیم و همینطور بلاک هام را. یکی هم پایین نگاه داشتم. شام ساعت ۸ خوردیم،  کمی سریال دیدیم! ظرفها را جمع کردم و ایشان گفت فردا فقط نان شیرمال میبرد که با قهوه بخورد و ناهار نمیبرد.  برای خودم یک لیوان  بزرگ آبگرم ریختم و نشستم. ساعت ۱۰ یوگای شبانه ام  را انجام دادم و در این دنیای وب گشت زدم. 

ایشان فوتبال نگاه کرد و من کیفم را برای فردا بستم که بروم سر کار.ظرفهای فرشته را شستم که کمتر کار داشته باشم. 


به دوستی میگفتم همیشه برای دیگران  دعا کن حتی آنهایی که نمیشناسی .  من همیشه توی شاپینگ سنتر از کنار آدمها که می‌گذرم برایشان دعا میکنم که خیر سرراهشان باشد و غم در دلشان نباشد،  ترس نباشد،  برای روزی بی پایانشان دعا میکنم،  برای تندرستیشان دعا میکنم. تنها دعا میکنم. 

برای هر آنکه در فکرم میاید از خدا درخواست خیر میکنم. 

و گفتم برای دشمنت دعا کن،  گفت ایوا نمیتوانم.گفتم یکبار انجام بده و ببین چه حس خوبی داری.  آدمهایی که بد میکنند به قدری درمانده و گرفتارند که نیاز به دعا دارند و برای دعا پیش روی ما قرار میگیرند. 

به قول اسکاول شین تنها به سه منظور کلامتان را به کار ببرید،  برای شفا و برکت و سعادت. 

شمایی که از اینجا گذر  میکنی برایت تندرستی میخواهم و برکت نه به ظرف تو که به پیمانه خداوند و سعادت نه به خواست تو که به نقشه خدا خواهانم. 






نویسنده : ایوا
تاریخ : چهارشنبه 30 خرداد 1397
زمان : 18:15