X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 31649
   

WBC
یکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت 17:36 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (5) )

ایشان بدو ن صبحانه رفت آفیس برای کاری و نه برگشت.  چای دم کرده بودم و صبحانه را گذاشتم و خوردیم. به ایشان گفتم کاش میشد یکی از فرشها را شست. ساعت ۹.۲۰ دقیقه دوش گرفتم و ۹.۳۵ دقیقه رفتم دکتر. تا ۱۰ نشستم تا نوبتم شد. جواب تستم را گرفته بود دکتر و همه چیز خوب بود جز آهن و ویتامین B12و البته گلبولهای سفید که در سطح خیلی پایینی بودند حتی پایینتر از سال قبل. این شد که یک ریفرال نوشت تا دکتر متخصصم را ببینم و جواب تست رحم هم نیامده بود. وقتی داشتند چک میکرد سیستم را یک نامه  از دکترم بود که درخواست کرده بود من را ببیند و اینها فراموش کرده بودند و برای ۲ سال پیش بود!! برای همین در فکرم بروم پیش دکتر  دیگری! همه دانششان توی کامپیوتر است و اگر  نبینند پس نیست! بچه که بودم دکتر مسن و صبوری بود که ما را معاینه میکرد! با چند ضربه روی شکم ورم کرده ما میزدو از بالای عینک نگاهمان میکرد و من همیشه فکر میکردم که دکتر حاذق باید ضربه  روی شکم بزند. طعم الکل تب سنج و خنکی زیر بغل را یادم هست. هنوز مطبش  و آدرس چشمیش را به یاد دارم. حتی نام آمپول زن را؛  راستی میدانستید من بچه  ای بودم که درخواست آمپول میکردم واز قرص فراری بودم. 

دخترک پرستار به آزمایشگاه زنگ زد و گفتند جواب تست را فکس میکنند؛  تا نامه را به دکتر متخصصم فکس کند جواب تست رحم آمد و قرار شد من یکروز دیگر بیایم یا تلفنی خبرم کنند. گرما بیشتر شده بود و رفتم خرید سوپری؛  پودر کیل،  پودر انار، پودر نارگیل،  پوسته گینوا،  گینوا پفکی،  اسفناج،  طالبی،  هندوانه،  غذا  و خوراکی  برای فرشته کوچولو،  شیرینی،  ماست،  آب گازدار،  نارگیل ورقه ای،  کراسان،  سس مایونز،  هویج،  پیاز،  انگور ،  آلو قرمز،  نرم کننده لباس،  نخود فرنگی،  لوبیا سبز  گرفتم و شیر و بیسکوییت هم برای آفیس ایشان خریدم.  برگشتم خانه و دیدم در گاراژ به حیاط باز است و ایشان فرش را شسته!!!خریدها را جا به جا کردم و ایشان هم جوابها را دید و گفت مغز استخوان قادر به سخت گلبول سفید نیست و عوارض داروست. هر عفونتی از پا تورا در میاورد! راستش حالم گرفته شد ولی چند دقیقه بعد به خودم گفتم این نیز بگذرد و از این هم میتوانی گذر کنی. 

برای پرند ها غذا ریختم و آب تازه و خنک. 

هوا خیلی گرم شده بود و ناهار از بیرون گرفتیم؛  توی را ه ماشینهای  آتشنشانی را دیدیم که آژیر کشان میرفتند. الهی که به سلامت برگردند. 

به خنکای خانه  برگشتیم و ناهارمان را خوردیم؛  چرتی زدیم. من مدیتیشن کردم. ایشان چندروز در هفته خانه است و من از برنامه های خودم میمانم،  گرمای هوا هم دست و پایم را بسته و از یوگا و ورزشم مانده ام. حتی پیاده روی ها هم کم شده اند. عصر دوباره دوش گرفتم چون دمای بدنم پایین نمی آمد.  هندوانه،  طالبی خنک خوردیم و چای هم دم کردم. یک برنامه برای خودم نوشتم که از فردا دیتاکس کنم بدنم را. فرش را ایشان آورد تو و پهن کردیم؛  خشک خشک بود. 

۸.۵ شب رفتیم پیاده روی ولی هوا همچنان گرم بود؛  خانم همسایه را دیدیم با حوله دور گردنش که عرقهاش را خشک میکرد و فزشته اش هم خیس بود. ایشان باغ را آب داد.  شام آبدوخیار درست کردم  و شکممان ورم  کرد ولی سنگین نشدیم. 

شب من خیلی خوب خوابیدم؛  خواب دیدم یک کیسه نان دارم میبرم نانوایی و ایشان توی نانوایی دارد صبحانه میخورد با نان تازه و آقای نانوا دارد لباسهای شسته من را پهن میکند و من به خودم میگفتم خداراشکر دستمالهای آشپزخانه است!! چشمام را که باز کردم خنده ام گرفت! 


خدایا به مردمم کمک کن؛  به آنهایی که سرپناه ندارند کمک کن. کاش در مسجدها این شبها باز بود و بیخانمانها جا میگرفتند.

من همیشه به آنهایی فکر میکنم که سقف ندارند. برف زیباست وقتی لباس گرم داشته باشی و خانه گرم و شکم سیر؛  هستند آدمها و حیواناتی که نه جا دارند و نه غذا.

کاش همه به یک اندازه از بارش برف شاد باشند. 

خدایا مهربانی را جاری  کن.