X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پرسه در آرامش
 
 
چشمان سیاهت
نظرات (1)

جمعه ایشان که رفت بهش دوتا ساندویچ کوچولو دادم و کمی میوه و کراسان کره عسل و شیر موز؛  ۸.۵ با فرشته رفتیم راه رفتیم و برگشتیم ۹ و خرده ای. باغ را آب دادم؛  ساعت ۱۱ باید میرفتم آرایشگاه. بین کارهام و یوگام مانده بودم که گفتم بگذار کارهای خودت را انجام بدهی اول. این شد که یوگا را انجام دادم و کمی ورزش هم کردم. کتاب هم  خواندم. دوش گرفتم و تخت را جمع کردم و رفتم آرایشگاه. دوباره برگشتم خانه و  ماشین را خالی کردم و وسایل را برداشتم و رفتم سوی آفیس ایشان. شیر را دادم دخترها و رفتم شاپینگ سنتر،  بانک و پست رفتم. رفتم فروشگاهی و برای خودم یک تیشرت  خنک برای خواب خریدم و چند تا لباس خوشگل بچه گانه و اسباب بازی برای فرشته، همینطور کاغذ برنامه ریزی هفتگی و روزانه برای آفیس خانه و آهنربا. برای خودم یک لیوان آبمیوه گرفتم و دلم یک چیز تند میخواست. 

رفتم برای داروم که گفتند باید بروم یک داروخانه دیگر!از شاپینگ سنتر بیرون آمدم و از پت شاپ برای فرشته  دوتا لباس خریدم و وسایل خیریه را هم دادم بهشون. دوباره رفتم آفیس ایشان و چیزی را چک کردم که کار کرد و برگشتم سوی خانه. یادم رفت داروم را بخرم. راستی یک کتری خوشگل خریدم.

از سوپر نزدیک خانه  کاهو،  لوبیا سبز،  نخور فرنگی،  سبزیجات میکس فریزری،  کره،  دو مدل نان،  تخم مرغ،  ظرف غذا برای ایشان خریدم و ۵.۱۵ بود که خانه بودم. خریدها را جا به جا کردم و کمی استراحت کردم و روی کاناپه دراز کشیدم. فرشته پرید  بغلم و نگاهم میکرد؛ بهش گفتم سرتو بگذار روی سینه ام که آرام گذاشت و نگاهم میکرد. چشمهام را بستم و خوابم برد؛  چشمهام را باز کردم و دیدم سرش هنوز روی سینه ام هست و هنوز نگاهم میکنه. من چه خوشبختم خدا که یک جفت چشم سیاه دارم که با عشق نگاهم میکند. 

صورتم را شستم و موهام را درست کردم. آرایش هم کردم؛  ایشان ساعت ۶.۱۵ آمد خانه؛  باغ را آب داد و کمی استراحت کرد و ۷.۳۰ رفتیم خانه دوستم و کنارشان بودیم. پیش غذا دلمه و قارچ و فلفل تو پر بود با هوموس و دیپ آواکادو شام کباب کوبیده و برنج و سالاد کلم که بسیار خوشمزه بود. بعد از شام هم دسر کیک سیب و بستنی،  دومدل چای و میوه و هندوانه هم بود که من کیک و چای خوردم فقط. من برایش شکلات و بستنی،  دیپ زیتون و پنیر و کراکر بردم. ساعت ۱۲ برگشتیم و صورتم را شستم و آماده خواب شدیم. خوابم نبرد تا ۴ صبح و نشستم برای کارهام تحقیق کردم. ساعت۴ تا ۸.۵ خوابیدم و بیشتر نتوانستم. 

رفتم باغ را آب دادم چون روز بسیار گرمی را در پیش داشتیم. هوا از صبح گرم بود. دستی به شیشه های نشیمن کشیدم و صبحانه را روبه راه کردم. ایشان بیدار شد و از سر صبح غر میزد! ملافه تخت و روتختی را همه را انداختم توی ماشین و دو دور روشنش کردم. ناهار دلمه داشتیم و تنها یک کاسه بزرگ آبدوخیار درست کردم. کمی ویدیو گوش دادم و کارهای خودم را انجام دادم. ایشان هم توی آفیس بود و کارهاش را انجام میداد. هوا خیلی گرم بود و احساس فشار روی چشمانم داشتم. دوستم پیام داد که غذای فرشته را جا گذاشتم که گفتم شب میایم و میگیرم. 

دوش گرفتم و ناهار خوردیم و من خوابیدم چون داشتم بیهوش میشدم. مدیتیشن را هم انجام دادم.

ایشان هم خوابیدتا ۴.۵ و بلند شد و آماده شد و رفت خانه دوستش؛  من هم برای خودم میوه گذاشتم روی میز و نشستم پای تی وی. کمی  مقاله آموزنده خواندم؛  به مادرم و خواهر جانان زنگ  زدم. داشت برف میبارید؛  دلم برای تهران تنگ شده است.

ساعت ۷ بلند شدم باغ را آب دادم و شسته ها  را جمع کردم و با فرشته رفتیم که راه برویم. 

از خانه دوستم سر درآوردیم و آن‌هم همراهما ن شد و تا تاریکی هوا راه رفتیم. برگشتیم بافرشته و گلهای جلو خانه را آب دادم و به فرشته غذا دادم. صورتم را ماساژ دادم. کمی چیپس و ماست و موسیر خوردم. برنامه دوست داشتنیم را تماشا کردم. روتختی تمیز کشیدم روی تخت؛  چای سبز درست کردم برای خودم. یوگا شبانه انجام دادم و یک شب آرام و بی دردسر برای خودم داشتم. 

آخر شب یک برش نان تست را کره و مربای آلبالو خوردم  و مسواک زدم و آماده خواب شدم و ایشان هم آمد خانه و خوابیدیم. 


خوشحالم که ایشان یک شب با دوستانش گذراند؛  گاهی نیاز دارد که برود و از ما دور باشد. 

شب خوبی داشتم خودم هم. 


افکار منفی هم به من حمله میکنند ولی سالهاست با آنها برخورد بد نمیکنم  و نمیجنگم. به آنها اجازه میدهم بیایند و بروند و تنها شاهد آنها هستم تا گذر کنند. زمانی که طوفان میشود تنها پنجره را میبندیم تا طوفان گذر کند.


دوستانم ایمان داشته باشید که از خدا تنها خوبی میرسد و بس.

<خداوندا برای آرامشم سپاسگزارم؛  برای ایمانی که به من بخشیدی سپاسگزارم. >




نویسنده : ایوا
تاریخ : شنبه 16 دی 1396
زمان : 15:23