X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 13774
   

چشمهایم
دوشنبه 20 شهریور 1396 ساعت 14:31 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

امروز صبح پس از یک خواب خوب نزدیک ۹ بیدار شدم؛  ایشان ۹ با وکیلش قرار داشت. رفت توی آفیس و من هم چای دم کردم،  به پرنده ها غذا دادم. یک آناناس را خرد کردم و ریختم توی دستگاه برای خودم و یک پارچ آب پرتقال و گریپ فروت گرفتم. ظرفهای  ماشین در میاورم و جا میدهم. به پرنده ها غذا میدهم. 

هوا ابریست و زیاد سرد نیست؛  ۴ تا لحاف میاندازم توی ماشین با یک گلیم و یکسری لباس مشکی. ماشین عزیزم ۵ بار میشورد،  ممنونم از تو یار قدیمی. گفته  بودم من با وسایلم هم حرف میزنم و از شون همیشه سپاسگزارم! 

ایشان ۱۰ کارش  تمام شد و صبحانه خودش را آماده  کرد و خورد و من هم آب میوه تازه خوردم  با یک گاابی. برای ناهار هم میخواهم سبزی پلو با ماهی و سبزیجات درست کنم. 

آشپزخانه را تمیز میکنم و دوش میگیرم و ناهار را آماده میکنم. ایشان وسیله ورزشی من را درست میکند و دوباره میتوانم استفاده کنم. موهام را خشک میکنم؛   باران ریزی گرفته و لحافها را میاورد تو. ساعت ۲ ناهار میخوریم و من ۲.۳۰ آخرین سری لباس را بیرون آویزان میکنم و به خدد میسپارم تا باران خیسش نکند. ایشان میز و ظرفها  را سامان میدهد و من میروم  برای تست چشمم. ماشینم را پارک میکنم و تلفنم زنگ میزند. ۵ دقیقه زود رسیدم که  میگویند وقتت ۱۰ دقیقه پیش بود. پیامها را چک میکنم و میبینم زودتر از وقتم رسیدم و به دختر خانم نشان میدهم اس ام اسی که فرستاده بودند که دید درست میگویم. کمی مینشینم و برای تست میروم. همه چیز خوب و نرمال است حتی از بار پیش بهتر است. خدا را هزار بار سپاس،  هزار بار و هزار بار. 

حالم خوش است و برای هر کسی که از کنارم میگذرد آرزوی خوب بودن میکنم؛  از قلبم انرژی میفرستم به هر کس رو در روی من است و چه حس خوبیست. 

نامه ایشان را پست میکنم و دارو و شامپو و روغن نارگیل میخرم. برای خودم دو تا تی شرت آستین بلند میخرم زرد و صورتی هر دو چرک! 

از سوپری توی برای فرشته کوچولو وماست میوه ای میخرم و خریدها را توی ماشین میگذارم و میروم بیکری که کراسان بخرم که ندارند و میروم سوپرو کراسان بر میدارم؛  چشمم دنبال قوطی بیسکوییتی بود که برای مادرم خریدم و دیگر  نداشت. به خودم گقتم دوتا خریدم و یکیش را میدهم به مامان که به خودم نهیب زدم مامان از همه چیزش میگذره برای ما خوب حالا این را میدهم بهش. یکباره قوطی بیسکوییتی که دنبالش بودم را میبینم و هزارباره خدا را شکر میکنم. 

 شاید داشتن  یک قوطی چیز مهمی نباشد ولی نیروی پشت آن مهمه؛  نیرویی که در انتظار خواستن است و برآورده میکند.

یکی از همکاران قدیمی پیام داده که باید زنک بزنم. 

از میوه فروشی موز میخرم  و برمیگردم خانه؛  ایشان با فرشته رفته  بیرون. لحافها را آورده توی خانه؛  لباسهای تیره را می آورم توی خانه  پهن میکنم. به همکارم زنگ میزنم و کمی حرف میزنیم. 

چای دم میکنم و به مادرم  زنگ میزنم و حرف میزنیم. ایشان هم میرسد. شمعها راروشن میکنم و گردسوزها را؛  لباسهای خشک شده  را تا میکنم و میاورم  پایین و توی کشو ها جا میدهم. برای خودم یک لیوان چای کمرنگ میریزم و توی مبلم فرو میروم. ایشان میاید و میگوید برایش بریزم. تنها نگاهش میکنم و خودش میریزد! 

چای میخورم  و پشت آن آبجوش؛ کمی میخوانم.با فرشته بازی میکنم و قهقهه میزنم از بامزگی و کارهاش. تی وی نگاه میکنیم و ایشان کمی به کارهایش میرسد. 

برای شام عدسی درست میکنم و استراحت میکنم. کمی پیاز داغ درست میکنم که توش و روش بریزم. شاممان را میخوریم با نان سنگک و کمی رطب هم میخورم. ایشان ظرفها را تمیز میکند  و توی ماشین میچیند و زباله ها را بیرون میبرد.

به با بهار نارنج و کمی زعفران دم میکنم و ایشان برایم میریزد. 

یک روز دیگر از عمرم به پایان رسید و خدا را هزار بار سپاس. 


<<هر روزم روز خوبیست،  خدایا سپاسگزارم>>