X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 13774
   

روز خوب
جمعه 3 شهریور 1396 ساعت 15:16 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

جمعه صبح از خواب بیدارشدیم  ساعت ۷ و ایشان کمی دیرش میشد و زود دوش گرفت و رفت. برخی روزها از ابتدا فریاد میزنند که روز خوبی هستند و جمعه هم یکی از آن روزها بود. تا ۹ توی تخت بودم. مدیتیشن و هیپنوتیزم را انجام دادم. میخواستم بروم برای گواهینامه که دیدم بیشتر از یکماه زمان دارم خوب چرا بروم. یک ملافه تمیز کشیدم روی تخت و دوبار ماشین را روشن کردم. فرشته کوچولو  دیشب  حالش بد شد و بالا آورد. من هم زیر روی تخت را شستم هرچند بیچاره کاری به تخت نداشت اما تا صبح توی بغلم چمباتمه زده بود. 

فرشته کوچولو را بردم راه برود. صبحانه که نمیخورم و فقط میوه خوردم آنهم گلابی و رفتم به شاپینگ سنتری که دوستم گفت شاید بتوانم پیدا کنم لباس را  که هیچ چیز چشمگیری نبود تنها یکی بود که پسندیدم و رنگش سفید بود! خوب من هم به جاش یک نوتری بولت گرفتم برای درست کردن اسموتی و میوه خواریم! این شاپینگ سنتر کوچک که همیشه جای پارک هست؛  چندین سال پیش وقتی خانه ام در این نزدیکی بود زیاد میامدم.

ازآنجا یه یک شاپینگ سنتر دیگر رفتم و چند تا چیز دیدیم که خوب بودند هرچند  درست شبیه آنها را دارم چون من  زیاد به دنبال لباسهای فلاشی نیستم و ساده میپوشم. یک لیوان آبمیوه تازه خریدم با یک سوشی و سر گیجه هم داشتم! اینجا روزگاری یکی از جاهایی بود که من زیاد میامدم و حالا یادم نمیامد پست کجا بود!!نامه هارا پست کردم و دو تا قاب موبایل خریدم انگار از ناف هنر ایرانی برخاسته بودوبرگشتم به سوی خانه. توی راه داشتم فکر میکردم یک بیزنس دوزندگی بزند یکنفر میگیرد. این دیزانرهای لباس چه میکنند!! 

برگشتم خانه و از خریدن لباس هم پشیمان شدم،  یک مشکی ساده میپوشم. من که مشکی میخرم و من که ساده میپوشم! ولی کفش باید بگیرم. دنبال یک تاپ میگشتم و توی لباسهای تابستانی میگشتم. فرشته کوچولو اسباب بازیش را آورد و میانداخت جلوم و من نمیفهمیدم. دست آخر انداخت توی لباسها که بیا بازی کنیم. کمی دنبال بازی کردیم و چای دم کردم و کمی میوه چیدم. امشب ایشان گفته بود میرویم بیرون که آمد بیمار بدجور. برایش شلغم پختم و شام هم آش داشتیم گرم کردم  و یک رول  قارچ و کالباس و پنیر توی گریل گذاشتم و شد شام ما! 

من گرسنه بودم و یک لقمه کره و مربای آلبالو خوردم. و یک لیوان بزرگ چهار تخم هم درست کردم و خوردم برای خودم. 

عصر هم که رسیدم خانه با فرشته نشستیم روی کاناپه و یک پاکت کراکر گذاشتم جلوم و با هم خوردیم. من بیشتر!دو تا ورق کالباس هم خوردم! در این میان توت و بادام و مویز هم خوردم؛  همچین خوب نخوردم امروز. 

امروز خیلی خوب بود چون خوب بود. 


<<خدایا سپاسگزارم>>