X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 21149
   

سیرداغ
چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت 17:40 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

ساعت ده دقیقه به یک شب و تنها شمع روی میزتوالت روشن  است. پنجره ها باز است و از بیرون صدای جیرجیرکها میاید که شب را نفس میکشند. از یکجایی هم بوی سیر داغ میاید در این وقت شب.‌

 ایشان آرام نفسهای بلند میکشد و خوابیده است. امروز هوا گرم بود و من و فرشته ساعت ۹ رفتیم برای پیاده روی؛  جلو خانه دوستم سر درآوردیم که خانه نبودند  و فرشته گریان و نالان راضی شد برگردیم خانه! 

سر کوچه دیدم دوتا خانم در خانه ما ایستاده  اندو منتظرند کسی در را باز کند! من هم خرامان خرامان به سوی خانه آمدم. اینها برای دینشان تبلیغ می‌کنند و خیلی دوست دارند پیروانشان زیاد شوند. از دین برای من خسته میخواهند بگویند. دین که یک چهارچوب  ساده و دلپذیر  دارد اما در بیراهه پرپیچ و خم کشیش و خاخام و شیخ و راهب اسیر تعصب و تکثر شده تا سبب یکپارچگی و یکی شدن! برای من از این دین نگو! 

عجب سیر داغی این وقت شب! 

هوا کرم شده بود و گلها را آب ندادم. مت یوگام را پهن کردم و نزدیک به ۴۵ دقیقه ای یوگارا انجام دادم. موهایم را رنگ کردم و آشپزخانه را مرتب کردم و تخت را جمع  کردم،  یک کیلو سیب را توی غذاساز ریز کزدم و توی سینی چیدم و توی اتاق آفتابگیرم گذاشتم تا برای دمنوش زمستاتم خشک شوند. 

برای خودم یک برش نان و کره مربا درست کردم با آبپرتقال تازه خوردم. دوستی زنگ زد و برای هفته آینده قرار شد هم را ببینیم. آخرین روزهای ماندنش در این  سرزمین است. دوش گرفتم و موهایم را کمی روغن زدم. دیشب خواب دیدم موهایم را شانه میکنم و تا کمرم بلند شده است! از همان چای سبز دیشبی درست کردم  با یک کلوچه گردویی نادری و نشستم پای کارهای ایشان و یک کاررا انجام دادم که کمک دخترهاست برای بهینه کردن کارهاشون. خودم که خیلی خوشم آمد! باید چند طرح هم بزنم برایشان که فردا انجام میدهم! ساعت ۵.۱۰ دقیقه رفتم سراغ دلمه درست کردن و درست تا ۷.۵ توی آشپزخانه بودم چون چندتا پیراشکی هم درست کردم و میوه شستم و چای دم کردم. به مادرم زنگ زدن که در سفر بودند. لباسها را آوردم تو و آب پاشها را باز کردم تا چمنها سیراب شوند و بوی خوش چمن بلند شد.گلها و درختهای میوه را آب دادم و ایشان هم آمد. من و فرشته رفتیم پیاده روی خانه و دوستم که زنگ زد بود صبح. یک چای با شله زرد خوردم و پاپکورن و نه برگشتیم خانه. پیراشکی ها را توی فر گذاشتم و دلمه ها را با ماست و سالاد کشیدم و شاممان را خو دیم. ایشان این غذاها را زیاد دوست ندارد ولی میخورد. ساعت ۱۲ نیمروز به خانم پیام دادم برای فردا که بیاید و پنج و خرده ای پاسخ داد میاید ساعت ۹.۵. 

کمی تی وی میبینیم و من دو لیوان بزرگ چای سبز میخورم. درباره طرحم به ایشان میگویم و ایشان میخواهد که با دخترها میتینگ داشته باشم. 

کم کمک باید خانه تکانی  را هم شروع کنم هرچند که من هر ماه خانه تکانی  میکنم. خدایا شکرت برای خانه پرنوری که دارم. 


زندگی  بهترین رویش را به من نشان داده و من یکی از خوش شانسترین و خوشبخترینها هستم. 

آرزوی خوشبختی و نیکبختی شمایی که اینجارا میخوانی از خدا دارم. 


پ.ن. بوی سیر داغ کشت مارا!


تنها تو
سه‌شنبه 26 دی 1396 ساعت 17:56 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

ایشان خسته بود و برای خواب رفت. چند تا مدل پیدا کردم برای نقاشی تا روزهام را پر کنم؛  هرچند شاهکار نیستند اما سرم را گرم میکنند. روی میز چند تا لیوان و پیش دستی است که همه را بر میدارم و توی ماشین میگذارم. ظرف میوه را هم توی یخچال  میگذارم؛ گردسوزهای توی راهرو را خاموش میکنم و یادم میاید پنجره باز مانده است. توی تاریکی پایم به توپ فرشته میخورد و با سرو صدا به دیوار میخورد و آرامش شب را به هم میریزد. عروسک فرشته را از روی زمین برمیدارم پیش از آنکه پایم به آن بخورد و نیم شب رقاصی راه بیاندازد. 

مسواک میزنم و مینشینم تا روزم را گرد آوری کنم. امروز که ایشان رفت هوا خنک و دلپذیر بود و ما ۸.۵ رفتیم برای پیاده روی و ۴۵ دقیقه راه رفتیم. گلهام را آب دادم و نیم ساعتی یوگا انجام دادم. یک لیوان آب سیب و کرفس و یک لیوان آب طالبی خوردم.  ماشین را سه سری روشن کردم. ماشین ظرفشویی  را خالی کردم و به پرنده ها غذا دادم. یادم رفت رومیزی را توی ماشین بیاندازم! دوش گرفتم و نزدیک ۱ رفتم بیرون؛  سرراه برای ایشان ناهار گرفتم و بردم آفیس. لیست خرید درست کردم که چه چیز نیاز دارند و خودم هم رفتم شاپینگ سنتر از سوپر قارچ،  کراسان،  ماست،  خوراکی برای فرشته،  دستمال کاغذی،  چای سبز،  هویج،  کرفس،  شکر،  پاستا،  ظرف نوتری بولت و یک دسته گل میخک گرفتم و برای آفیس دستمال کاغذی و توالت و بیسکوییت خریدم. یک لیوان آ ب سبزی‌جات  هم خریدم و همینطور یک سمبوسه.  یک رنگ مو شکلاتی هم خریدم تا موهام را تیره کنم؛  یک شامپو برای صاف کردن مو هم خریدم. از فروشگاهی چندتا لباس بچه گانه گرفتم و دوتا تیشرت برای خودم. 

از میوه فروشی لوبیا  سبز تازه، انگور، توت فرنگی و   آب پرتقال تازه خریدم. ساعت ۴.۵ بود که به سوی خانه برگشتم. هر بار فراموش میکنم که چند تا از عکسهای شیرین عسلهامون را چاپ کنم و قابها را پر کنم. ۵ خانه بودم و تا خریدها را جا یه جا کنم ایشان هم رسید. چای دم کردم و برای شام فتوچینی با ماهی  تن و قارچ درست کردم؛ کمی میوه و کاهو شستم و لباسها را آوردم تو. ایشان برایم چای ریخت  که نیمه من خوردم  و ۷.۵رفتیم پیاده  روی و ۸ برگشتیم خانه.سالاد را درست کردم و زود شام خوردیم. خوشبختانه یک هفته ای  میشود که سر غذا چیزی تماشا نمیکنیم و با هم حرف میزنیم.ایشان یکسری با دست شست و بقیه را توی ماشین گذاشت. ایشان از مادرش و مادریش شاکی بود که گوش دادم و گفتم شاید این تنها چیزی بوده که یاد گرفته بوده و از دستش بر میامده؛  حالا که گذشته! امروز بیش از ۱۸۰۰۰ گام راه رفتم!!  

کمی به گفتگوهای دوستانم گوش دادم و خواندم و برنامه های  فردا را نوشتم. این چند وقت که یوگا را انجام میدهم انگار بدنم نفس میکشد. 

شبهازمان سریال تماشا کردن صورتم را ماساژ میدهم؛  احساس خوبی دارم وقتی به خودم میرسم انگار بدنم هم خوشنود تره و سر سازگاری دارد با من. بعد از شام چای سبز را درست کردم  و خیلی خوب بود. صورتم را شستم و آماده خواب شدم. 


برایت دعا میکنم که دست خدا را رها نکنی و آغوشش را ترک نکنی. 


خدایا سپاسگزارم که دستم رارها نمیکنی و در آغوشت جا دارم. تنها  تو باش؛  تنها تو. 


بازگشت به روزمره نویسی
دوشنبه 25 دی 1396 ساعت 16:40 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

دوباره روزمره نویسی را از سر گرفتم؛  هفته پیش زیاد خوب نبودم و حوصله و وقت نوشتن نداشتم. حالا که گذشت! 

امروز ساعت ۹.۱۵ بودکه بیدار شدیم؛  ایشان که خانه است همه چیز از روال در میآید. نه پیادهروی میروم و نه یوگای صبحم را انجام میدهم البته دل درد هم دارم ولی خیلی خوبم. از هفته پیش بهترم که چند روزدرد کشیدم مانند دوران نوجوانیم! حالا باید تمام شود و وقت مامو بگیرم تازه روز پنجشنبه  که دکتر رفتم یک تست رحم دارم و آزمایش خون که باید انجام شوند. صبحانه را آماده کردم و ایشان هوس آلبالو پلو کرده بود که گفتم برای شب چون باید خانه را تمیز میکردم. ایشان که  دوش گرفت و صبحانه خوردیم  صبحانه را جمع کرد و گذاشت توی ماشین ظرفها را. بعد هم رفت برای کارهای ماشینش. موهام را روغن زدم و خانه را تمیز کردم و بعد یک ویدیو گذاشتم و کمی آلبالو پاک کردم و مرغ هم پختم تا آلبالو پلو را برای ناهارش درست کنم. ایشان کمتر از من میخواهد برایش چیزی درست کنم. مربا را درست کردم و خانه را جارو کشیدم. ایشان هم برگشت و فرشته را برد تا راه  برود تا تخسیش( طقس!!) کم شود. برنج را دم کردم و سیبزمینی سرخ کردم و هویج و آلو کنار مرغ گذاشتم و زیرشون را کم کردم و دوش گرفتم. ۲.۵ بود ناهار خوردیم؛  ایشان سر ناهار از پدرو مادرش میگفت که در کودکی  تنهایشان میگذاشتند  و در پی سفرهای چندماهه دور دنیا بودند و من به پدر و مادرم فکر میکنم که همیشه زیر پرشان بوده ام و همیشه گفته اند وظیفه ماست تا زنده هستیم از شما نگهداری کنیم. 

ایشان ظرف ها را شست و من هم کمی پس از ناهار توی اتاق آفتابگیرم دراز کشیدم و مدیتیشن  کردم و پاهای دردناکم  را توی آفتاب گذاشتم و خوابیدم. نزدیک ۵ بود که بیدار شدم. دیشب فرشته هر نیم ساعت یکبار بلند میشد و کوچه را چک میکرد و عرض اندامی می‌نمود و برمیگشت. هربار که میامد من را چند تا بوس میکرد و میخوابید و من هم نازش میدادم و جان جان میگفتم. بارها از خواب پریدم ولی هر بار با عشق بغلش کردم و من دنبالش میرفتم و میگفتم مرسی که مراقب خانه هستی و میاوردمش کنار خودم. به پدر و مادرم میبالم که عشق دادند به من و من هم عشق برمیگردانم به دنیا. رفتار من رفتار پدرو مادرم است که سالها دیدم و آموختم. 

ایشان از زیر پتو داد بلند  میکشید که فرشته ساکت شو! حرفی ندارم که خودش قربانیست. 

کمی میوه شستم و طالبی  گذاشتم.   مادرم زنگ  زد و حرف زدیم. دوستم زنگ  زد و برای ۶.۵ قرار پیاده روی گذاشتیم با فرشته ها. کتری تپلم را پر کردم  و چای دم کردم. موهایم را سشوار کشیدم و دو بطری آب برداشتم و رفتیم پیادهروی. پارک نزدیک خانه بازی کردند و از آنجا رفتیم پیاده روی نزدیک  ۱ ساعت. ساکم را روی نیمکت پارک گذاشتم چون حال بردن نداشتم. برگشتیم و ساکم همانجا بود. ایشان داشت ماشینش را  میز میکرد؛  برای خودم چای ریختم با بیسکوییت و خوردم و تی و ی دیدم. ایشان فرشته را برد حمام و حوله هایش  را بردم و خشکش کردم. لباسهای شسته شده جندروز پیش را تا کردم. چندروز باران آمد و هوا خنک شد. به ایشان گفتم من نشیمن بالا را خیلی دوست دارم؛   این راکینگ چیر را و کتابهایم که روی دسته مبل جا خوش  کرده اند. جاییست که صبحها آفتاب خوش نشینی میکند و من یوگایم  را آنجا انجام میدهم. عکس عزیزانمان آنجاست.

یک گوشه دنجی است برای خودش؛  هر کس آنجا میرود انگار تن صدایش پایین میاید. یک تقدسی دارد انگار کتابخانه است؛ همه چیزش محترمند.

یک فیلم ایشان میبیند و من هم بعد از یک هفته  نتگردی میکنم. از این همه دروغ و تزویر و دروغگو و مزور بیزارتر میشوم. مردم ما سزاوار چنین زندگی نیستند! برای  شام آلبالو پلو گرم میکنم و خودم هم کمی نان و پنیر میخورم. یک بسته مایه دلمه از فریزر بیرون میگذارم  که فردا دلمه درست کنم. فردا باید آفیس ایشان هم بروم و چند طرح برایشان درست کنم. برای کاری تحقیق کنم و خرید کنم. وقت مامو بگیرم،  سرویس ماشین را هم وقت بگیرم. 

فردا باید زندگی کنم. 

ماشین را پر میکنم و یک قوری گل گاو زبان دم میکنم و مینوشم.


خداوند نگهدار تک تک عزیزان راه دورتان  باشد و تندرست به خانه برگردند. 

<یارب نظر تو برنگردد>



بومرنگ
دوشنبه 25 دی 1396 ساعت 13:48 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )

از سال پیش هربار که صدای آژیر آتشنشانی را میشنوم دلم هری میریزد و چشمانم اشکی میشوند؛   نمیدانستم  که با دیدن هر کشتی میتوانم آتش هم بگیرم. زیاد حال نوشتن نیست از درد؛  از بی‌کفایتی مترسکها و از بی اعتباری ایران در دنیا. 

یک پلانر خریدم برای کارهایم و از جمعه همانطور  سرجایش باقیست و رسیدش هنوز لای برگه هایش جا خوش کرده است.


تو را به هر که میپرستید دعاهایی نخوانید که لعنت و مرگ در آنها گنجانده شده است. به هر که میپرستید از شعار مرگ بر این و آن دور باشید.

درگیر تسویه حسابهای شخصی دیگران  و بیزاریهای بی دلیل موروثی و تاریخی نباشید. به هر که میپرستید با موجودات خداوند مهربان باشید. 

رنگ سیاه نپوشید؛ رنگ  سیاه نپوشید و سیاه نپوشید!! از رنگ سیاه یک عده حراف و لاف زن نان میخورند؛  به خدا قسم اگر از طرب و شادی نان میخوردند عزاداری  را حرام اعلام میکردند.از خرافه پرستی و بت پرستی دور باشید. 

 اعتقاداتتان را برای خودتان نگاه دارید؛  نیازی نیست دنیا را با خودتان به بهشت وعده داده شده ببریدو زندگیشان  را جهنم کنید. 


از به کار بردن واژه هایی مانند سرزمین نفرین شده،  بلا گرفته و خراب شده و... دوری کنید. نفت بلای ایران نیست؛  نعمت خداست دست ما. چطور برای کشورهای دیگر برکت دارد و برای ما بلاست! تزریقات روانی را پس بزنید و خودتان و داشته هایتان  را بد نبینید. 

به هر چه بیشتر بیاندیشیم بیشتر آنرا خواهیم دید. 

به خدا هر چه کنیم به خودمان بر میگردد؛  افکار و گفته های ما بومرنگند و به سوی خودمان برمیگردند.

بومرنگتان  پر از دعای خیر و مهربانی و نیکی باشد. 

در پناه خدا باشید  و به کس دیگری پناه نبرید چون باقی بنده بودند و هستند. 


**تنها به سه منظور جرات کنید کلامتان را بکار ببرید: برای طلب شفا و برکت و سعادت.

**فلورانس اسکاول شین


پ.ن. کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست!!!


ایران سوخت
یکشنبه 24 دی 1396 ساعت 15:22 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

  من هم سوختم؛ ایران سوخت. 

  هنوز سال آتشنشانها نرسیده است. هنوز معدنچی ها را فراموش نکرده ایم. هنوز زخم کرمانشاه روی تن ایرانم دل دل میکند. 

چه شد که این سرزمین این چنین شد! 


و ایران 

نام زنیست که 

هرروز به یک زبان

در داغ فرزندانش مرثیه می سراید. 


خدایا به زمین ما تنها مهربانیت  را بتابان. خدایا ایران و مردمانش را نگهدار.