X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 15850
   

تابستانی
شنبه 27 آبان 1396 ساعت 16:43 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

صبح که ایشان رفت منهم دوش گرفتم و غذای پرنده هار ا دادم و آبمیوه ای درست کردم و خوردم و نشستم سر کارهام. ۳ سری هم لباس توی ماشین ریختم. آن اشتباه را پیدا کردم و ریپورت کردم و جنجالی به پا شد. دوشنبه برای تست باید بروم آفیس و بشینم تا درستش بکنند وگرنه کارمان اشتباه در اشتباه میشود. تا ساعت دو از خانه کار کردم. باران گرفت و لباسها را آوردم توی خانه. ناهار درست نکردم؛ تنها یک ظرف بزرگ سالاد درست کردم. امانتی داریم که فردا میاورند ولی ساعتش معلوم نیست من که خانه نیستم  و نمیدانم ایشان کجاست. چندین بار ذهن  استدلالیم به کار افتاد که این کارارا بکن و آنکار و من هم در دامش افتادم ولی یادم افتاد بسپارم به خدا و استرسش را نداشته باشم. 

آقای دلیوری زنگ زد که فردا ساعت چند که گفتم چهار به بعد و قبول کرد؛ ایشان هم آمد خانه و غذا خورده بود و گفت فردا ۲.۳۰ میاید خانه. خدایا شکرت برای کمکی که کردی؛  خوشحالم که باز به خودت سپردم. 

ساعت ۵.۳۰ آماده شدم و رفتم یکسر سر کار و تا ساعت ۷ بودم و برگشتم خانه،  سرراه فیله مرغ،  دل،  قلوه، گوشت بز،  گوشت کبابی،  شیشلیک،  ماست،  بادمجان،  کدو،  بادام زمینی، شیره انگور،  خرما، گردو با پوست گرفتم و بنزین هم زدم و برگشتم خانه. ایشان با فرشته کوچولو رفته بودند بیرون و چای هم دم کرده بود. 

شام هم قرار شد دل و قلوه بخورند؛  گوشتها را شستم و بسته بندی کردم و کمی تمیزکاری کردم و برای فردا هم مایه کباب گرفتم. ایشان آتش درست کرد و منهم دل و قلوه را به سیخ زدم و برای خودم قارچ و گوجه و فلفل! شام با چیپس و ماست و موسیر خوردیم؛  دوتا تکه دل خوردم ولی مزه دهانم عوض شد و دو قوری لیمو با زنجبیل و آبجوش خوردم و پشیمان شدم از خوردن دل کبابی.

خیلی خسته بودم و شب راحت خوابیدم و فرشته هم روی پایم خوابید تا صبح. خدایابرای تک تک نفسهایش سپاسگزارم؛  برای همه شادی که به زندگیم آورده است؛  برای پاکی وجودش سپاسگزارم. 


امروز شنبه  یک سفر کاری دارم؛  ساعت ۷.۳۰ بیدار شدم و برای ایشان میوه و کراسان گذاشتم و برای خودم هم میوه و آجیل و آبمیوه تازه و آب و کتابم را هم بردم و رفتم سر کار. با کلاینتی که قرار کاری داشتم بیرون از آفیس بود و توی کافی شاپ بود. کارم را انجام دادم و آن آقا رفت و من کمی نشستم و کار کردم و یک آلو پراتا برای خودم گرفتم و رفتم توی ماشین و خوردمش. برای بازدید باید جایی میرفتم که زود رسیدم و توی ماشینم کتاب خواندم. کارم  نیم ساعتی طول کشید و راه درازی به خانه داشتم. 

هوا بسیار گرم شده و من یاد تابستان‌های کودکیم میافتم که دریچه های کولرها بزرگ بود و هرهر میکردند  و باد خنکی را بیرون میدادند که بیشتر خانه دم میکرد. یاد خانه مادر بزرگم که زیر پنکه سقفیش میخوابیدیم ظهرهای تابستان و یاد آسفالت قی کرده میافتم. 

واین صدای همخوانی سیرسیرکها من را به تابستان‌های شمال میبرد و پلاژهای خواب آلوده و حوله های رنگی و صندلهای شنی. 

حالا دریچه های اتاقهای خانه پدرم با اسپلیت جایگزین شده اند و اتاق را یخ میکنند. مادربزرگم سالهاست رفته و شاید حالا نوه ای با مادربزرگ دیگری زیر آن پنکه سقفی میخوابند. پلاژها با ویلاهای دو طبقه جایگزین شدند و کودکی من هم جایش را به زنانگی داده است! 

سرراه سه مدل نان خریدم با شیر و غذا برای فرشته و برگشتم خانه. امانتی را هم آورده بودند. تنم را شستم و لباس نخی خنکی پوشیدم. برای خودم چند تا لقمه نان و کره مربا گرفتم وخوردم. قرار بود با دوستم فرشته ها را ببریم برای پیاده روی که چند بار زنگ زدم و پاسخ نداد. ایشان باغ را آبیاری کرد و من هم برنج خیساندم. با فرشته رفتم پیاده روی ساعت ۶ و نیم ساعتی راه رفتیم. وقتی برگشتم هم نیم ساعتی پیلاتز کار کردم. برنج را هم دم کردم و ایشان هم به کارهاش میرسید و در آخر بلند شد و آتش درست کرد و من هم کبابها را برایشان سیخ زدم و خودش درست کرد. ظرفهای شام را هم شست و من غذاها را جمع کردم. وسایل سفر کاری فردا را بستم و گذاشتم دم در. ایشان از سفرهای کاری من 

 بیزاره و فکر میکنم از هر چیز مربوط به من هم !

از ساعت ۱۰ هم نشستم به کار و ریپورت نوشتن و کارها را جفت و جور کردن و دوازده وونیم شد که خوابیدم. 

خواب دیدم فرشته ایشان به فرشته کوچولو سم داده و دارد از دست میرود. یک کلاغ مجروح را هم توی لباسم پنهان کرده بودم و بال راستش شکسته و خونین بود.



آرزو میکنم به پایان شب سیاه زندگیتان رسیده باشید. 


<<خداوندا برای تابیدن نورت بر سیاهی ها زندگیم سپاسگزارم >>


پنجشنبه بارانی
جمعه 26 آبان 1396 ساعت 10:57 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

 پنج شنبه ساعت ده دقیقه به  هشت بیدار شدم  و داشتم خواب می دیدم  کهخواهرم ام اس گرفته و بعد شد دوستم و برادرش برایش دارو مینوشت که بگیرد! ایشان راراهی کردم و خودم هم خانه را گردگیری کردم و ۹ زدم بیرون برای رفتن به میتینگ با کلاینت. هوا بارانی بود و ترافیک زیاد. ۱ ساعتی رانندگی کردم و زدم کنار تا آدرس را چک کنم که دیدم کلاینت اس ام اس زده که قرار را به هم بزند چون نمیتواند امروز. به آفیس زنگ زدم و راه خانه را در پیش گرفتم. به دوستی زنگ زدم و باهم حرف زدیم؛ دوستم کم کم میپرسید خواهرهایت خوبند؟  خانواده ات خوبند و در آخر پرسید کسی در زلزله ایران آ سیب ندیده. زمانی که گفتن آنجا سرد است شوکه شد،  به دید اینها ایران کویریست که شترهایش جرینگ جرینگ از این سر به آن سر میروند. 


سرراه رفتم شاپینگ سنتر و بسته ایشان را پست کردم. برای خودم گل سر و کلیپس و یک تی شرت و شلوار ورزشی خریدم و یک کاسه کوچک مسی پایه دار هم گرفتم. 

کسی میداند توی قابلمه های مسی را چطور باید سفید کرد! 

برگشتم خانه و جارو کشیدم و شام را درست کردم و سرویسها را تمیز کردم و دوش گرفتم و ساعت یک ربع به سه راه افتادم تا ۴ سر قرار کاریم برسم! ساعت ۴ رسیدم و کارم تا ۶ به درازا کشید و ۶.۱۵ راه افتادم به سوی خانه و ساعت ۷.۴۰ دقیقه رسیدم. در کار یک اشتباه بزرگی را پیدا کردم که چک نشده بود و حالا باید این را ریپورت کنم. یعنی همه کار این دوماه که انجام شده به خاطر این اشتباه نتیجه اش درست در نمیاید. 

رسیدم خانه و رشته پلو درست کردم و زیر مرغ راروشن کردم تا توی سسش مزه بگیرد،  سالاد و چای هم درست کردم  و طی کشیدم و ساعت ۸ و خرده ای بود که رفتم پیاده روی با فرشته و ایشان هم رسید همانزمان. تنها یک ربع راه رفتیم و برگشتیم و شام خوردیم و کمی تی وی تماشا کردم و آماده خواب شدیم و خوابیدیم اما دیر وقت. 

هوا بارانی بود امروز و زمین و درختان و گیاهان سیراب شدند. چقدر سخاوتمندی نور من. 


آرزو میکنم غمهاینتان کمرنگ بشوند روز به روز. 

خداوندا به سرزمینم آرامش را برگردان. 

<<خدایا برای کمرنگ کردن غمهایم از تو سپاسگزارم>>


خسته نباشید
پنج‌شنبه 25 آبان 1396 ساعت 17:31 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )


آن نخل ناخلف که تبر شد ز ما نبود


ما را زمانه گر شکند ساز میشویم


هنوز هم ایران پر از آدمهای خوب است و هنوز هم میشود به این دنیا  امیدوار بود. 

در عجبم از آنها که در این شرایط بر سر روحانی و احمدی نژاد جدل میکنند! فرقی هم مگر دارند با هم!! 

دست همه عزیزانی را گامی برداشتند در این راه باید بوسید حالا برخی پی جناح  بازیند و برخی حرفهای بیربط میزنند را ندید باید گرفت. 

خانم مهناز افشار چه فکر خوبی بود این پدهای بهداشتی بانوان!هستند خانمهایی که پریود هستند و خونریزی دارند و لباس هم ندارند. خدایا کمکمان کن،  کمکشان کن. 

من مبلغی به حساب آقای علی دایی و یکی از نزدیکان ریختم برای کمک و میدانم همه شما هم جوری کمک کردید. 

ما باید خودمان به همدیگر کمک کنیم، ما ایرانیها،  ما مردم ایران چون غیر ایرانیها به چپاول،  ترویج خرافات و دلهره مشغولند و وقت کمک رسانی ندارند. 


بیاید تمرین کنیم واژه هایی مانند "مرگ بر و لعنت بر" را پاک کنیم از گفتگوهامون؛ بارش به سوی خودمان و نزدیکانمان برمیگردد. 

بیایید برای هم خیر بخواهیم،  مهربان باشیم،  بیایید لبخند بزنیم و اگر چیزی در زندگی کسی را نمیفهمیم یک "به من چه "بگوییم. به هم کمک کنیم و هوای هم را بیشتر داشته باشیم. 


بیاید بیش از این سقوط نکنیم.



زنده باد ایران
چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت 15:04 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

دوشنبه از همه جا بیخبر بیدار شدیم و صبحانه مفصلی توی باغ خوردیم. خوب خبرها را چک کردم و دیدیم ای داد بیداد که چه بر سر ایران آمده! 

تمام روز حالمان گرفته بود. ایشان به باغ رسید و خیلی کار کرد. برای ناهار خورشت کرفس درست کردم با سبزی و ماست و خیار و دوش گرفتم و ایشان هم کارهای باغ را تمام کرد و دوش گرفت و ناهار خوردیم. 

بعد از ناهار دراز کشیدم و یک مدیتیشن هم داشتم و مانند همیشه چای دم کردم و میوه و هندوانه گذاشتم و غروب با ایشان رفتیم پیاده روی. فرشته دوستم را دیدم  با دختردوستم بود که آنها را ول کرد و دنبال ما آمد و بردمشون پارک و خیلی بازی کردند و با ایشان رفتیم در خانه اشان و دادیمیش به دوستم و برگشتیم خانه. 

شام باید یک چیز حاضری خورده باشیم که یادم نیست! 

شب خوابم نبرد درست تا سپیده صبح و مغزم کار میکردو کار میکرد. ساعت ۶ بود چند تا مدیتیشن گذاشتم و خوابیدم تا ۸ و تا ۸.۳۰ توی تخت بودم و بلند شدم و دوش گرفتم و باغ را آبیاری کردم. برایپرندهها آب گذاشتم و غذا دادم. یکدور ماشین راروشن کردم و ساعت ۱۰.۱۵ نشستم سر کارم تا ۱۲.۴۵ دقیقه. کمی آشپزخانه را مرتب کردم و آبدوغ خیاری درست کردم و یک شیشه تخم شربتی با عرق کاسنی و گذاشتم توی یخچال. هوا خیلی این چند روز گرم شده است. لباسها را بیرون پهن کردم و برنج دم کردم و خورشت هم روی حرارت کم گذاشتم و مدیتیشن کردم و کمی چرت زدم.دوباره برگشتم سر کارم. ایشان ۳.۳۰ آمد و من در یک میتینگ بودم. ایشان گفت هوا گرم بود کاش ناهار درست نمیکردی. غذارا کشیدم و خوردیم و جمع کردم و رفتم یک چرتی زدم. ایشان هم خوابید و یک چای دم کردم و رفتیم توی باغ که ایشان داشت آبیاری میکرد و گفت آقای دایی کمک رسانی میکند. نشستیم ولی هوا گرم بود و من احساس خوبی نداشتم. آماده شدم و رفتیم پیادهروی؛ یک خرگوش هراسان توی کوچه ما میدوید.به مادر و خواهر جانان زنگ زدم و حرف زدیم،  از مادرم خواستم از سوی ما کمک کند و شماره حساب آقای دایی را براشون فرستادم. هوا که گرم میشود حشره ها بیرون میریزند. یک عنکبوت بزرگ روی شیشه بود که تلاش میکردم با شیشه بگیرمش که فرار کرد و رفت بالای شیشه و ایشان گرفتش و آزادش کرد. قرار شد فردا هم به پدرم زنگ بزنم .  شام نان و پنیر و آبدوغ خیار خوردیم،  

ساعت۱۱.۳۰ گیج خواب رفتم توی تخت و تا ساعت ۸ صبح تکان نخوردم. صبح از صدای ایشان که داشت میرفت دوش بگیرد بیدار شدم. خودم هم تند دوش گرفتم و آماده شدم که  بروم دنبال دوستی. دو بطری آب و یک ظرف میوه هم برداشتم و  ساعت ۹.۲۰ از خانه زدم بیرون و یک ربع به ۱۰ دوستم را برداشتم و رفتیم دنبال دوست دیگرم. امروز قرار بود با دوستانم برویم پیادهروی و بعد برویم بیرون ناهار بخوریم. دوستم گفت برویم داخل تا بقیه برسندوبرایمان شیرموز درست کرد!نهالش را دادم بهش و کمی نشستیم و برایمان گردو میشکاند و میداد بخوریم. یک گربه یکدست سیاه هم دارد که دوست دیگرم گفت از گربه میترسد و من هم گربه را نوازش میکردم تا سوی آن نرود. 

دوستان دیگر دیر آمدند و هوا هم گرم شده بود و رفتیم پارکی و دور دریاچه اش زدیم ولی هوا خیلی گرم بود برای من و شانس آوردم ابری میشد گاه گاهی. رفتیم دستشویی و آب سرد به دستهام و پاهام زدم و بهتر شدم. زیر آلاچیقی نشستیم و دوستانم نان و پنیر و هندوانه آورده بود و آن یکی آش و کوکو و چای و آجیل و شیرینی! در حالیکه بقیه هیچ چیزی نیاورده بودند ولی تنها دور همی مهم بود که خوش گذشت. 

ساعت دو بود برگشتیم خانه دوستم و به من کلی قلمه داد و یکی از دوستانم را رساندم خانه مادرشوهرش و دیگری را خانه خودش و رفتم شاپینگ سنتر که خرید بکنم. 

خیلی چیزها توی خانه تمام شده؛  گفتم که  مانند قبل زیاد نمیخرم. از میوه فروشی،  هندوانه،  طالبی،  گوجه،  خیار،  گوجه سبز،  شلیل،  هلو،  سیب،  توت فرنگی،  زرد آلو،  جعفری،  دو تا آناناس،  دو تا شیشه آب پرتقال،فلفل دلمه ای قرمز و از سوپر نان باگت، مربای شاهتوت،  شیرینی،  خوراکی برای فرشته کوچولو،  کرفس،  پنیر،  ماست،  فیله مرغ،  شکلات،  پودر سوخاری و نخودفرنگی گرفتم و سرراه دارو و شامپو هم خریدم و ۴.۳۰ بود که رسیدم خانه؛  باران تندی گرفته بود و هوا خنک شده بود. و تند تند جابه‌جا کردم و سامان دادم. میخواستم م چیکن برگر درست کنم ولی یادم آمد تازه ایشان خورده بنابراین اسپاگتی با قارچ و فلفل و فیله مرغ درست کردم و با پدرم حرف میزدم. شسته ها را از ماشین درآوردم و سردر بدی داشتم. سالاد درست کردم و خریدها را سامان دادم. آخرش اسپاگتی را دم کردم و قرارهای کاری فردام را گذاشتم. یک تلفن از آفیس داشتم که باید پیگیری میکردم. چای دم کردم. 

ساعت ۷ کارم تمام شد و با همه خستگی فرشته را بردم بیرون و بوی باران و خنکی هوا زنده ام کرد. 

وقتی برگشتیم قلمه ها  را کاشتم و ایشان رسید و دید و گفت چه بد کاشتی!!حرفهای ایشان رفته ته لیست فکریم! 


ساعت ۸.۳۰ قرار شد شام بخوریم و من رفتم کارهام را انجام دادم و چند تا ایمیل کاری زدم. 

کمی بعد شام خوردیم و جمع کردم و بردی فردا نهار ایشان هم گذاشتم. چندتا گل سرخ با به و بهار نارنج و کمی زعفران توی قوری میریزم تا دم بکشد و دو قوری میخورم. امروز چهارشنبه یادم رفت داروم را بخورم ووالان خوردم که توی پنجشنبه هستیم دیگه!! 


امروز توی پارک چندتا خانم بودند و از ما پرسیدند کجایی هستیم که خوب گفتیم و به قدری خوشحال شدند!! آنها از ارمنستان بودند! بلاخره یکی مارو دید خوشحال شد!نگفتند  مشکلتون با دنیا چیه؛  گفتند ما ایران  را دوست داریم. 

خدارا شکر تو ذهنشون خوب ماندیم برای کارکرد خوب گذشتگانمان که پناهشان دادند. 


زنده باد ایران و ایرانی با غیرت! 


خدایا کمکان کن بد نباشیم و با بد نباشیم. 



ایران داغدار
دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 00:35 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )


درد تو درد من است؛  برای کمک به تو باید با  پای برهنه و پیاده آمد هموطن. 

هزاران آرزو مدفون شدند و من با هر آرزو جان دادم. 


خسته نباشید که از روی صندلی قصبیتان پیام تسلیت میدهید!! شما هم خسته نباشید که پیامی ندادید!! 

اصلا به شما چه؛  این درد مردم ایران است!خودساخته اند این مردم!