X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 10866
   

آرامم
چهارشنبه 29 شهریور 1396 ساعت 18:40 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

بیست دقیقه به هشت بیدار میشوم و میروم بالا و لباس ایشان را بخار میزنم و چروکهاش همه می روند. برای ناهارش ساندویچ سوسیس درست میکنم با شیر موز و توت فرنگی با کراسان پنیری برای صبحانه اش و میرود. برمیگردد  و شلوار دیگری میپوشد! 

من برمیگردم  توی تختم و همه نخوانده های روی هم انباشته شده را میخوانم. چندین ویدیو کاری هم باید تماشا کنم که گفتم عصر. 

نزدیک به ۲۰۰ ایمیل پاک میکنم!

مدیتیشن میکنم و خوابم میبرد. ساعت ۱۱.۱۵ بلند میشوم و میروم سراغ ماشین با یک کپه لباس و ماشین راروشن میکنم. برای خودم اسموتی با موز و توت فرنگی و ماست و دوتا خرما درست میکنم  و روش را تخم آفتاب گردان و کدو با جو پرک و سید میریزم با یک لیوان آب پرتقال،  پشت میز مینشینیم و سیب ها را تکه تکه میکنم و کرفسی میشورم و با هم آب میگیرم و درش را میگذارم.

 دوستی از ایران  زنگ زد و نیمساعتی حرف زدیم.  ۱ پارچ بزرگ و یک پارچ کوچک،  چندتایی هم هویج آب میگیرم و یک لیوان آب هویج میخورم. و یک شیشه هم آب پرتقال و گریپ  فروت و همه میروند توی یخچال برای هرزمان که گرسنه شدم. به دوستم زنگ میزنم که با هم برویم پیاده دنبال فرزندش. آشپزخانه  را تمیز میکنم و تفاله ها و پوست میوه ها را توی سطل گرین میریزم. و زباله ها را در سطل خودش و بازیافتی ها را توی سطل خودش. دوبار دیگر ماشین را روشن میکنم. فلفل قرمز برای دوستم توی پلاستیک میریزم، یکی خیلی تند و دیگری تند و با فرشته ۲.۴۵ میریم به سوی خانه دوستم و با هم پیاده  میرویم  مدرسه. برگشتن فرشته به سوی خانه شان میکشد و دوستم میخواهد برویم  و یک چای با هم بخوریم. چای درست میکند با بیسکوییت و ویفر و پفک و پاپ کورن و گپ میزنیم. کودکی بسیار سختی داشته است و جسته و گریخته میگوید. 

فرشته هم  بازی میکند و همسرش میاید و من بلند میشوم و خداحافظی میکنم.

ساعت ۴.۱۰ شده و در راه برگشت به خانه دوست دیگرم با فرشته اش را میبینیم و میرویم پارک تا  با هم بازی کنند. هوا کم کم خنک و سرد میشود و دوستم میخواهد برویم خانه شان برای چای و من با مثانه ای پر میروم.  سرراه به آرایشگرم سر میزنم و برای ابرو وقت میگیرم. چای سبز میخوریم با هم. برایم حلوای هویج هم درست کرده بود که میخورم و یک ظرف هم میدهد بیاورم. مادر شوهرش میاید و بغلم میکند و  میبوسد و تند میرود! 

۶.۱۵ دوان دوان برمیگردیم خانه و دستشویی کجاااااست!! 

 لباسها را از بیرون میاورم تو و بالا پهن میکنم. اتاق بالا شده مانند رختشورخانه،  بوی نرم  کننده و پودر و تمیزی میدهد. صدای در میاید.  ایشان آمده است. کتری را پر میکنم  و کمی برنج خیس میکنم. بروکلی و هویج. لوبیا سبز میکس و ریز میکنم با گوشت برای فرشته و برای ایشان  کباب تابه ای. کمی سبزی میشورم با شور و پیاز وکره و کته  را آماده میکنم.  سینک را خالی میکنم و ظرفهای شسته شده  را  جا به جا میکنم. 

چای میخوریم با گز از ایران رسیده. برای خودم پیاز و گوجه فرنگی و فلفل دلمه میگذارم  و شاممان آماده می‌شود. ده وقیقه به هشت است و دیر است. ایشان یک سریال بی سرو ته ایرانی تماشا میکند که کمدیست و من نمیدانم چرا این همه دروغ.  پنهانکاری درس میدهند در اینها. یکی دیگر هم میدید همینطور بود! 

کارهای پس از شام را انجام میدهم و تی وی تماشا میکنیم با ایشان. چای  سبز درست میکنم  و چندین ماگ پر میکنم و میخورم. سریال پلیسی تماشا میکنم. 


ایشان زودتر آماده خواب است و میرو. توی تخت و من کمی پس از او؛  آباژور را خاموش میکنم و میروم توی اتاق خواب. ایشان و فرشته نشسته اند رو به روبی هم و همدیگر را تماشا میکنند!! 


به دنبال یک غذای گیاهی  ایرانی خوشمزه  میگردم که برای دوستم درست کنم! پیشنهادات شما کمک بزرگی خواهد  بود. 


<<من آرامم و سپاسگزارم>>


سکان دار
سه‌شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 15:37 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

ایشان امروز  میرود سر کار؛  ساعت  ۸.۵ و ناهارهم میاید  خانه! از دیروز فرشته ها خانه را زیرورو کردند و انروز روز تمیزکاریه. صبحانه آبمیوه میخورم  با کمی کراکر. پرنده ها را گندم میدهم. رویه مبلها و فرش را توی ماشین میاندازم و ۴ سری  ماشین  را روشن  میکنم. هوا کمی بهاری و بارانی میشود و همه چیز را بیرون پهن میکنم. تا  ساعت ۱.۵ کارم را انجام میدهم  و دوش میگیرم. برای ناهار سبزی پلو با ماهی  درست میکنم و ایشان نزدیک ۳ خانه است و ناهار میخوریم با سبزی و شور. ایشان به پرنده ها غذا میده. برای فردا با دوستی میخواستم بروم بیرون که خودم کنسلش میکنم. 

استراحتی میکنیم  و گندم برای پرنده ها میریزم و ساعت ۵ میرویم پیاده روی با ایشان و فرشته،  هوا ابری و گرفته  شده است. ایشان با عزیز راه دور حرف میزند،  این زمانیست که ما باید با هم حرف بزنیم و ایشان تنها به کارهای  خودش میرسد. برمیگردیم و میرود توی آفیس و به کارهای بیزنسی میرسد. برای خودم  چای سبز درست میکنم و بلانکتم را دو خودم میپیچم و تی وی تماشا میکنم. ایشان ۶ پیدایش میشود و چای میخواهد که خودش برای خودش میریزد و میزند کانال دیگر!!پس از دقیقه میگوید ببخشید داشتی تماشا میکردی! این کاراش دیگر  به چشمم نمیاد و ارزش جوش زدن هم ندارند! 

 از کارم ایمیل زدند که حساب بانکیم را به روز  کنم! 

نامه آمده که به ازدواج هم-جنس-گراها' نه میگویید یا بله و حالا باید پر کنیم و بفرستیم با پست. حالا  ازدواج میکنند و باید دستور کار جدایی آنها را جور کنند و سرپرستی بچه ها و... 

رو تختی و ملافه اتاق عزیز راه دور را میکشم و لباسها و رویه های شسته شده را در خانه پهن میکنم. 

شام هم درست نمیکنم و ایشان که خیلی گرسنه میشود دو تا شنیتسل گیاهی،  بورک پنیر و اسفناج و گراتن سیبزمینی توی فر میگذارم و میشود شاممان. 

ایشان برنامه ای از تونی رابیتز تماشا میکند و من هم جسته گریخته میبینم. من آدمهایی را که از هیچ به همه  جا میرسند خیلی ستایش  میکنم. 

بیشنر داستان کامیابی آدمها را میخوانم،  درست مانند زمانی که بیماری بدتر شد و به جای غصه خوردن داستان آنهایی را خواندم که خوب شده بودند. به دنبال دایتی بودم برای بهتر شدن و آن سالها رو به خام گیاه خواری آوردم. 

شبی که روزش از کار بیکار شدم  دنبال آدمهایی گشتم که از کار  بیکار شده بودند  و  زندگیشان دگرگون شده بود.

هر چیز بدی که پیش رویم هست به خودم  میگویم ' همه چیز  روبراه است و ترسی ندارم. باور دارم که چیز خوبی در پیش پایم خواهد بود'. 

این شیوه را در گذشته بلد نبودم و جور دیگری برخورد میکردم؛  این روزها باور دارم  همچون دمی که خود به خود به درون میکشم همه چیز خود به خود فراهم است و به درون زندکیم میکشم . کمتر دست و پا میزنم و کمتر فرو میروم. 


"خدایا سپاسگزارم که از بیراهه نجاتم دادی. سکان دست توست و هیچ پروایی نیست" 


نور تو
دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 16:14 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

دوشنبه ایشان خانه است و تا ۹ میخوابیم . صبحانه را آماده میکنم و پرنده ها را غذا میدهم. امروز بین رفتن و ماندن خانه هستم،  دغدغه  ناهار درست کردن ندارم چون قیمه مانده و خورده میشود. ملافه تخت را برمیدارم و تمیز میکشم. با روتختی و روبالشی ها همه را توی ماشین میاندازم. روتختی تمیز هم میکشم  و اسپری میزنم. صبحانه خودم یک اسموتی با توت‌فرنگی،  انبه و پشن فروت  برای خودم درست میکنم  با تخم آفتابگردان و سید و یک لیوان آب پرتقال میشود صبحانه من. ایشان ظرفها را توی  ماشین میگذارد و با فرشته کوچولو میروند  پیاده روی. شسته شده ها را بیرون پهن میکنم و هنوز نمیدانم بروم یا نروم. برمیگردند خانه و ایشان میرود موهایش را کوتاه کند و بنزین بزند. من هم کمی مرتب میکنم و به دوستم زنگ میزنم که اگر میاید با هم برویم که پیدایش نکردم. دوش میگیرم و ایشان هم میاید خانه و میروم. به مادر دوست فرشته زنگ میزنم که برای عصر بیاید خانه ما. توی راه دوستی که شوهرش وسایلش را آورده  زنگ میزند وبا هم حرف میزنیم. میخواهیم قراری بگذاریم برای روزی که با هم برویم بیرون. 

از فروشگاه گوشت چرخکرده و خورشتی،  بیفتک،  فیله مرغ،  ران مرغ،  مرغ بدون استخوان و بال مرغ و قند میگیرم و از جای دیگرگندم برای پرنده ها،  چند تا شیرینی دانمارکی،  سبزی قورمه،  آلو و  برنج میگیرم و یک لیوان آب سبزیجات. از شاپینگ سنتر نزدیک خانه هم ماهی و کراسان میگیرم و ۲.۵ خانه هستم. ایشان ناهار را گرم کرده و نخورده. یک قاشق برنج و کمی خورشت میخورم و بلند  میشوم. 

گوشتها را میشورم و کناری میگذارم تا آبش برود. در میزنند و دوستم فرشته اش را میاورد و آتش سوزاندن آغاز میشود. مرغها را و ماهی ها را میشورم و کم کم بسته بندی میکنم. ساعت را نگاه میکنم که نزدیک ۵ است وبسته  بندیها را روی هم میگذارم و کشوهای فریزر را سامان میدهم و تمیز میکنم و گوشت و مرغها را توی آن میگذارم. فریزر آن یکی  یخچال  را هم تمیز میکنم و آخرین بسته آلبالو را توی ظرفی میریزم. 

ازاین جا به بعد کاری ندارم؛  یک چای دم میکنم و آشپزخانه را تمیز میکنم و همه سبدها را با آب داغ ضدعفونی میکنم. فرشتت ها فقط میدوند و تکه ای گوشت هم میگیرند. توی اتاق آفتابگیرم دراز میکشم و میایند سراغم؛  کمی بعد بلند میشوم و شیرینی دانمارکی میخورم. کاش بیشتر خریده بودم خوشمزه  بودند! فرشته ها را غذا میدهم و لباسها را داخل میاورم و ۶.۴۵ دقیقه دوستم دنبال فرشته اش میاید. 

رویه مبلها و فرش را میاندازم فردا بشورم و تمیز ها را جایگزین میکنم. فردا باید خانه  زیرورو شده را تمیز کنم. 

کمی برنامه تی وی را نگاه  میکنم؛ راستی دو قسمت شهرزاد را نگاه کردم؛  مانند سری ۱ برایم دلنشین نیست. 

آلبالوها را با نمک میخورم. 

با مادر و پدرم کوتاه  حرف میزنم و با خواهر  جانان چت میکنم. شام هم نیمرو میخوریم و من کمی میخوانم و میخوابیم چون خسته هستیم. 



خدایا روزهایم، خودم و زندگیم  پر از نور توست؛  لابه لای کارهای روزمره ام با تو حرف میزنم. چیزهایی را به من دادی توی ذهنم لیست میکنم و سپاسگزارم. 

خدایا کمک کن به همه ما که تورافراموش  نکنیم؛ کوتاهی از ماست وگرنه تو هیچگاه مارا فراموش نمیکنی. 

کسی که اینجا  را میخوانی دعا میکنم حال دلت خوب باشد و خبر خوبی برایت در راه باشد؛  تو سزاوار بهترینها هستی.

چشمهایت را ببند و ۵ بارآرام  دم و بازدم  را انجام بده و حست را بنویس. 


<<من سزاوار بهترینها هستم>>



خدا ترس
یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 19:42 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (2) )

 ساعت ۸.۳۰ بیدار میشوم و یک لیوان آب میخورم. لحافهای اتاق عزیز را ه دور را توی ماشین میاندازم و بر میگردم توی تخت و پست دیروز را مینویسم! ایشان میپرسد  ساعت چند است که میگویم. ساعت  ۹.۴۵ بلند میشوم  و چای دم میکنم. ایشان هم بیدار میشود و میگوید  ساعتها جلو رفته الان توی تخت گفتی ۸۰۳۰ ولی ۱۰ که!چه خواب خوبی داشتی که نفهمیدی،  نه ساعت درسته. پرنده ها را غذا میدهم. ایشان دوش میگیرد و صبحانه میخوریم.تنها روزیست که مینشینیم و با هم صبحانه میخوریم. ایشان میز را جمع میکند و ظرفها را توی ماشین میگذارد. ناهار را آماده میکنم،  جوجه کباب و شیشلیک و برنج هم خیس میکنم و کمی سبزی در آب میگذارم و دوش میگیرم و یکسری دیگر لباس توی ماشین میریزم . هواخیلی  خیلی خوب است؛ موهایم را خشک میکنم و آماده بیرون رفتن  میشویم. میرویم پارک جنگلی  و در آفتاب دلپذیر در جنگل راه میرویم. یکی از همکاران ایشان را هم میبینیم با دخترش. گام به گام شاکرم و ایشان طعنه میزند با این سپاسگزاری به کجا رسیدی تا به حال!

به آرامش!

ساعت ۱ برمیگردیم خانه و برنج را دم میکنم و لباسها را بیرون پهن میکنم و یکسری دیگر توی ماشین میریزم . ایشان گاراژ را تمیز میکند و دوغ درست میکند و کمی باغ را سامان  میدهد. کاری ندارم تنها سیخ کشیدن کبابها و جوجه ها و گوجه و فلفل. پیاز و کره و سبزی خوردن و دوغ و میز را آماده میکنم و میروم توی باغ؛  چند تا  پنجره را با کف و آب میشورم و ایشان هنوز آتش را درست نکرده که میکند و ساعت ۲.۳۰ شده که ناهار آماده است؛  یک مشت اسفند و کندر توی آتش میریزم. ناهار میخوریم و ایشان میگوید آشپزخانه رار ها کن که  نمیکنم و تمیز میکنم. دوستی پیام داده اگر هستید ساعت ۷.۳۰ بیایند پیش ما. کمی چرت میزنم در آفتاب و تنم گرم میشود. ایشان در اتاق میخوابد و غر غر میکند. از خواب بیدار میشوم و یک لیوان آب میخورم و هندوانه قاچ میکنم و میخورم. پرتقال آب میگیرم. یک کیک پرتقالی درست میکنم و ظرف میوه و پسته را پر میکنم و یک ظرف شکلات هم میگذارم روی میز.لباسها را بالا پهن میکنم و خشک شده ها را توی سبد میاورم پایین و ایشان تا میکند و جا میدهد.  کمی هم خانه را مرتب میکنم و ۷ مسواک میزنم و رژ و موهام را مرتب میکنم و ۷.۳۰ میایند تا ۹۰۳۰ دور هم چای میخوریم و حرف میزنیم. شب شام نمیخوریم و تنها شام فرشته را میدهم و خودمان میوه میخوریم. فرشته امروز دسته گل به آب داد و روتختی را به باد فنا داد!صورتم را پاک میکنم و چای سبز درست میکنم و با ایشان میخوریم و مسواک میزنم و توی تخت میرویم. 

شب خسته هستم و نمیتوانم بیدار بمانم و چیزی بخوانم. 



چه چیز آدمها را وا میدارد  که با تحقیر دیگران به لذت حقیرانه ای  کوتاهی دست یابند  و در آینده تاوان همین لذت حقیرانه را بدهند! 

در گذشته به کسی که بد میکرد میگفتند از خدا بترس؛  از چوب خدا بترس! و از بد باز میداشتند همدیگررا! 

اینروزها باور مردم شده "ظالم سالم"! 

ترس از خدا هم شده نمازهای قضا و تار مو! دروغ شده مصلحتی،  ربا شده اسلامی، نماز و روزه خریدنی،  زیارت حلال گناه و... همه چیز کاسب کارانه و  برای هر چیز یک کلاه شرعی داریم. 

قوانین  خدا همانی که بوده هنوز هم هست،  بیراهه نشانمان دادند! 

بیایید برگردیم به ترس از خدایی که  از حق الله میگذرد و از حق الناس هرگز. 

بیایید برای خاطر خودمان از خدا بترسیم. 



سیاره ما دیگر نیازی به آدم‌های موفق ندارد،  این سیاره به شدت نیازمندافراد صلح جو،  درمانگر،  ناجی،  قصه گو و عاشق است. 


<<زندگی به کام است،  خدار را هزار بار سپاس>>




فرشته خداوند
شنبه 25 شهریور 1396 ساعت 02:52 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (2) )

داستان زندگی من مانند هرروز است. هوا تاریک است بلند میشوم و ساعت را چک میکنم ۵.۵۹ دقیقه صبح است. به تخت برمیگردم و برای هر آنچه به یادم میاید خدا را شکر میکنم. 

ایشان راراهی میکنم و یک ساندویچ پنیر و خیار برای ناهارش  میدهم  با شیر انبه و کراسان برای صبحانه اش. امروز باید بالا را هم تمیز کنم از ۸.۲۰ دقیقه استارت میزنم.گردگیری و سرویسها و جا به جایی دکوری ها. گردسوزها را برمیدارم و لاله ها را میاورم جاشون روی بوفه میگذارم.

روی میز مهمانخانه یک ترمه میاندازم و گردسوزها را با یک ظرف مسی پر از سیب روش میگذارم. روی میز ناهارخوری هر چه بود برمیدارم و یک ترمه فیروزه ای میاندازم و روش هم یک ظرف فیروزه‌ای پر از پرتقال میگذارم و این رنگها به من آرامش میدهند. جا شمعیهای صورتی میز راهرو را برمیدارم و جاشمعیهای فیروزه ای را جاشون میگذارم و بالا و پایین میکنم. خانه ام شکل ایرانی گرفته. ملافه و روبالشی ها را توی ماشین میگذارم و بلانکت برقی را تا میکنم و توی کمد بالا میگذارم،  دیکر هوا آنقدر  سرد نخواهد بود.  ملافه تمیز میکشم روی تخت. و دوسری ماشین را روشن میکنم. هوا آفتابی و ابریست و گهگداری  رگباری میزند برای پرنده ها غذا میریزم. 

ساعت ۱۱ قیمه  درست میکنم و نیم ساعت هم آشپزخانه را تمیز میکنم،  سیرترشی درست میکنم و زیر قیمه را کم میکنم و میروم بالا جارو بکشم اتاق به اتاق اسپری میزنم. یادم باشد فردا لحافهای عزیز راه دور را بشورم. 

پایین را جارو میکشم و لباسها را میاورم تو که باران  خیسشان نکند. ساعت ۱.۳۰ شده که میروم دوش میگیرم و کارم کمی مانده. سیبز مینی ها را خلال میکنم و سرخ میکنم و طی میکشم و کمی  سبزی میشورم. باکس پرتقالها را هم توی سینک خالی میکنم و میشورم تا توی آشپزخانه جلو چشمم باشندو تند تند آب بگیرم. برنج را دم میکنم و روی حرارت کم میگذارم.پیک ظرف گلابی و نارنگی هم توی اتاق آفتابگیرم میگذارم. حالا امروز میان کارهام نشستم کتاب هم خواندم! 

۳.۳۰ به ایشان زنگ  زدم که کی میاید که هنوز کار داشتند؛  با فرشته رفتیم پیاده روی و هوا آفتابی و گرم بود. هوا خیلی خوب بود و من هر گام خدا را شکر میکنم ؛ چشمم به هر چیز میافتاد خدا شکر میکنم . برای آفتابی که گرمم میکند،  برای آسمان آبیش،  برای پاهایم،  برای چشمهایم،  برای راه پر شکوفه،  برای هر چیزی که به فکرم میآید و میبینم و حس میکنم و بو میکشم خدا را شکر میکنم و این از درون (انرژی) من را غنی تر میکند. کمتر گله میکنم،  کمتر بد میبینم و کمتر بد میگویم. خدایا شکرت. 

به خانه برمیگردیم و فرشته را میبرم تا دست و پایش را تمیز کنم. کمی نان با کراکر میخوریم با هم. توی اتاق آفتابگیرم هیپنوتیزم را انجام میکنم و میخوابم. 

ایشان میاید با یک کیسه؛  باقیمانده زندگی یک دختر با مردی روانی! یک ماگ و مدارک دوستی که همسر سابقش آورده و به ایشان داده تا من به دوستم برسانم. 

 زیر قیمه راروشن میکنم و ساعت ۵.۵ است که ما شام ووناهار یکی را میخوریم با سبزی و ماست. ایشان برای پرنده ها گندم میریزد و من آشپزخانه را سامان میدهم وگاز را پاک میکنم و میروم در فاز استراحت. بلانکتم را دورم میکشم و کمی در دنیای نت میچرخم. 

هوا تاریک تاریک شده  و آباژور اتاق آفتابگیر را روشن میکنم. ایشان خوابیده است که خستگی یک هفته را در کند. شمعها راروشن میکنم ولاله ها را همینطور. نور قرمز روی دیوار میرقصد و آرامشم هزار برابر میشود.خدایا شکرت که این دیوار رنگین را میبینم. چای دم میکنم توی قوری ناصرالدین شاهی و دو تا استکان توی سینی تک نفره میگذارم. ایشان چای را میریزد برایم و من استراحت میکنم و با دوستانم چت میکنم. 

یکی در کانادا و یکی در ایران؛  با مادرم همزمان و با دوست دیگر و خواهر  جانانم. بیم دارم پیام اشتباه بفرستم چون همزمان  است! شام که نمیخوریم؛ ایشان فیلم میبیند و من کمی میچرخم و وبلاگ میخوانم. یک گلابی میخورم با دایجستیو و چنددتا استکان چای کمرنگ و ایشان نارنگی میخورد.

فرشته زبان ندارد ولی بسیار باهوش است و هر چیز بخواهد جوری حالی میکند؛  زندگی و داشتن حیوانات تجربه بی‌همتاست. انگار پیش از بودنشان سالها پی سراب حال خوش بودیم و حالا به چشمه رسیدیم. پاستیلهای دست و پایش را میبوسم و ازش ممنونم که به خانه ما آمد،  زیر چشمی با عشق نگاهم  میکند . دلم گرم میشود از محبت بیزبانش.

 فرشته خدایی تو در زندگی من،  خدایا سپاسگزارم. 

برای نعمتهای روزافزونت سپاسگزارم. 


<< من آماده و پذیرای همه خوبیها و هدایای خداوند هستم و سپاسگزارم>>