X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پرسه در آرامش
 
 
خود دوست داری یا خود بیزاری
نظرات (0)

دوست گرامی،  گاهی نظام روانی ما به هم میریزد و خشمهای خفته  بیدار میشوند. باید دید از کجا این خشم ریشه گرفته است. 

به نظر من برای خشم ناگهانیت بهتر است با یک روانشناس زبده کار کنی،  من هیچ ایده ای ندارم دراینباره ولی برای بیزاری از خود میتوانم این راهکارها را بدهم( من هم اینها را از دیگران  یاد گرفتم)


۱.از خودت ایراد نگیر و خودت را همینطور که هستی بپذیر و باور داشته باش که میتواتی بهتر بشوی. 

۲. خودترا ببخش برای گذشته ات،  با دانش و آگاهی که داشته ای بهترین کار را انجام داده ای و حالا بسیار پخته تر شدی و بهتر خواهی بود. 

۳. خودت را با افکارت نترسان،  چیزی که به تو آرامش میدهد مانند عکس یا خاطره خوب را به یادبیاور هر زمان که افکارت  نگرانت میکنند و چند نفس عمیق بکش.

۴.با خودت مهربان و آرام  و شکیبا باش،  با خودت  جوری رفتار کن که با یک بچه بسیار عزیز رفتار میکنی. به خودت  سخت نگیر و دعوا نکن با آن کودک بیگناه که چون آنجوری که تو میخواهی نمیتواند گام بردارد. درست مانند کودک نوپایی هستی که میخواهد  راه برود،  زمین هم میخورد. کسی آیا با او دعوا میکند؟؟  

۵.برای هر کار کوچکی که  انجام میدهی به خودت جایزه بده، حتی یک شاخه گل. یک بوسه بر روی دستانت. به خودت بگو تو تواناترینی،  تو بهترینی. 

۶. بیزاری  از خود تنها زاییده بیزاری از افکارت میباشد .با آرامش افکارت را بهتر کن تا از خودت بیزار نباشی. 

۷. از منفی  بافی ذهنت عصبانی و شرمنده نباش،  آنها برای نگهداشتن تو از گزند آسیبها هستند. پس با آرامش به آنها بگو از اینکه به فکرم  هستید سپاسگزارم. با عشق تو را رها میکنم و خودم را آزاد میکنم.

۸.  به دنبال یادگیری بیشتر باشید. گروه هایی هستند که به شما یاد میدهند چگونه کارهایی را انجام بدهید برای آرامش روانتان. کتابها و نوشته ها را پیدا کنید و کارهای گفته شده را انجام بدهید. 

۹. ازبهترین بودن دست بکشید،  با خودتان بگویید من همه تلاشم را کرده  ام و خوشنودم. شما در یک چیز خوبید و من در چیزی دیگر،  زندگی  مسابقه نیست. درسهایتان را یاد بگیرید. 

۱۰. با بدنتان مهربان باشید،  بدن شما یک معبد است. هفته ای یکروز اگر میتوانید  تنها میوه و سبزیجات بخورید. دستهایتان را ماساژ  بدهید،  پاهایتان را ماساژ بدهید. به پوستتان دست بکشید و از تک تک سلولهای بدنتان سپاسگزار باشید. کمی نمک در کاسه ای ریخته با آب  و روی سرتان زیر دوش خالی کنید. میتوانید  توی حمام نمک به دست و پایتان بمالید مانند خمیر و بشویید. 

۱۱. دور از هیاهوی روز و شب زمانی برای خودتان داشته  باشید. جایی آرام بشینید و تنها به دم و بازدمتان فکر کنید. 

۱۲. تی وی،  رادیو، آهنگ،  روزنامه را برای یکروز کنار بگذارید. 

۱۳.از مادرتان بخواهید به اندازه چند دقیقه صدایش را ضبط کند با حرفهای خوب درباره شما مانند تو دختر خوبی  هستی،  تو بیهمتایی،  تو معجزه زندگی  هستی،  در هر کاری بهترینی،  تو سزاوار بهترینهایی،  تو زیبایی،  تو توانایی و....... اگر میتوانید هر زمان که استرس دارید و پیش از خواب آنرا گوش بدهید. (مادر یا هر کس دیگری که دوستتان دارد می‌تواند اینکار را  انجام دهد)

۱۴.آینه آینه و آینه،  تو چشمهای خودت نگاه کن و بگو دوستت دارم،  خیلی دوستت دارم. تو چشمهای خودت  نگاه کن و بگو تو را میبخشم. توی آینه به چشمهای خودت نگاه  کن و با پدرو مادرت حرف بزن و پدرو مادرت را ببخش. هر بار از جلوی آینه رد شدی به خودت نگاه  کن و بگو  را دوستت دارم،  تو چه خوبی. 

۱۵. همین الان خودت را دوست داشته باش،  نه زمانی که کار پیدا کردی یا وزنت را کم کردی،  یا ازدواج کردی. نه! همین الان خودت را دوست داشته باش. 

۱۶. نرمش کن،  پیاده روی برو یا شنا. 

۱۷. مدیتیشن کن،  نماز بخوان،  سجده کن،  پابرهنه روی زمین راه برو،  چشمهات راببند و نفس عمیق بکش. 

۱۸. لبخند بزن. 

۱۹. گفته های تاکیدی را فراموش نکن." همه  چیز روبه راه است و من خوبم" یکی از بهترینهاست.

۲۰. در برابر خواست خدا تسلیم باش. پافشاری برچیزی نکن. سکان دست سکاندار و تواز سفر لذت ببر. 

۲۱. آب زیاد بنوش. 

۲۲. با زمین و زمان و هر ذره مهربان مهربان باش،  زندگی بومرنگ است. 

۲۳. برای دیگران دعا کنید. 

۲۴. شکیبا باش. 

مهربان باشید مهربان باشید مهربان باشید مانند خداوند.


دوست داشتن خود برابر با خودخواهی  و خودپسندی  نیست. دوست داشتن خود برابراست با از خود بیزار نبودن! 




نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 8 مهر 1397
زمان : 17:18
بانو
نظرات (0)

قلم بینی  ویکس دستمه و چند دقیقه یکبار میگذارمش دم بینیم تا شاید راه بسته شده باز شود. الان برای خودم یک استکان چای ریختم و با نعلبکی گذاشتم جلوی خودم که بفرمایید ایوا خانم. 

میدونستید همیشه پدرم به دنبال نامم خانم یا بانو می‌آورد حتی زمانی که یکساله بودم به گفته مادرم.  منهم زیاد برای دوستان و آشنایان به کار میبرم جوری که یکی چند روز پیش گفت خانمش را بنداز لطفا که گفتم شما از من بزرگترید. 

چکار کنم اینجوری بزرگ شدم. 

کتری قل قل میکند و شمعها رار وشن کردم، ایشان با مادرش حرف زد و گفت که آن داستان به هم خورده به خاطر ایوا و کلی غر زد که چرا از او همچین انتظاری میرود!!

امروز ساعت ۸ بیدار شدم و برای خودم  بیش از یکساعتی مدیتیشن انجام دادم. انجام بدهید به خدا دنیایتان زیرورو میشود،  خوابتان خوب میشود،  آرام میشوید. 

اگر هم دوست ندارید نماز بخوانید،  اگر هم دوست ندارید نماز بخوانید تنها سجده کنید روی زمین وخاک. اگر اینرا هم دوست ندارید پای برهنه تان را روی خاک بگذارید و چشمانتان را ببندید و آرام نفس بکشید. 

زمین گنجینه انرژیست و حال را خوب میکند، خستگیهایتان را میگیرد و به شما انرژی میدهد. 

حالم زیاد خوب نبود،  دوستی برایم پیام داده بود که غذا درست میکند. ایشان چای دم کرد و بیدارم کرد و پرسید که خوبم یا نه. ساعت ۱۰ بود بلند شدم. صبحانه خوردیم و  ایشان به پرنده ها دانه داد و رفت برای من دارو بگیرد. من هم خانه را گردگیری کردم و سرویسها را شستم. به دوستم زنگ زدم که خودم غذا درست میکنم که گفت درست کرده است و میاورد. 

پرتقال و آناناس با یک دانه لیمو ترش با پوست آب گرفتم و توی دوتا شیشه ریختم. دوستم آمد و کمی نشست و رفت. دستش درد نکند برای غذا،  من خانه را جارو کشیدم و دوش گرفتم و ایشان آمد. غذا را گرم کردم و خانه را طی کشیدم. امروز سه سری ماشین را روشن  کردم و هوا هم خوب بود. ناهارمان را خوردیم و شسته ها را بیرون پهن کردم و ایشان ظرفها و آشپزخانه را سامان داد. من هم رفتم توی آلاچیق تشک یکی از صندلی ها را روی زمین انداختم و خوابیدم زیر آفتاب گرم. 

از تشنگی بیدار شدم، سریال دوست داشتنیم را گذاشتم و یک سینی هویج جلویم و پوست گرفتمشان.  ایشان فرشته را برد بیرون و من هویجها را آب گرفتم. فالوده هندوانه و طالبی را هم درست کردم و کتری را پر کردم. برای پرنده ها غذا ریختم. به دوستم زنگ  زدم برای غذای خوشمزه ای که درست کرده و آورده‌  بود.  شسته ها هنوز تر بودند و آوردمشان توی خانه دوباره پهنشان کردم چای دم کردم و کمی ویدیو  آموزشی دیدم. چای با سمنو و خرما خوردم. 

خواهر  ایشان زنگ زد و با هم حرف زدیم. شمعهار اروشن کردم و ایده های کاردستی تماشا کردم و کتاب خواندم. شام هم غذا داشتیم و نیمرو هم درست  کردم و شاممان را خوردیم. با هم فیلم تماشا میکنیم. دوتا آویزدارم که باید در آنها شمعدانی بکارم و پشت پنجره آن یکی آشپزخانه آویزان کنم.

حال گلهایم خوب است،  یاسهایم پرگل اند و من چشم به راه شبهای  تابستان هستم که مستی یاسهایم را در شبهای پر ستاره ببینم. 

من چشم به راه روزهای بهتری هستم برای همه،  برای ایرانم و برای دنیا. 


الهی روزهایتان را برای رسیدن به بهترینهای زندگیتان خط بزنید،  الهی دلتان سبز باشد. 




نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 8 مهر 1397
زمان : 12:41
آسمان سترگ
نظرات (0)

از پیامهای پر مهرتون سپاسگزارم. من خوبم و بهتر هم خواهم شد. 

شاید دیگر از روزمره هایم ننویسم چون کارهایم زیاد است و زیاد نمیتوانم بنویسم و رشته  از دستم در رفته است. شاید هر از گاهی خطی نوشتم. 

اینرا پریشب نوشتم!!! 

سرما خوردم و گلو  درد دارم، شلغم خوردم و آبجوش و لیمو و عسل. 

 ایشان دیروز  خیلی حالش بد بود و یکجورایی به خودش میپیچید که زائو نمیپیچد. چند بار  گفتم برویم بیمارستان که گفت نه. مهمانی داشتم چند روز که پس از صبحانه رفت. من هم سرم ر ا به کارهایم گرم کردم. چند اپیزود از یک سریالی را تماشا کردم. لباسهای شسته شده را تا کردم. کتاب خواندم. مدیتیشن کردم.چای دم کردم و فرشته را بردم پیادهروی. به مادرم زنگ زدم  که جواب نداد. هوا خیلی سرد بود و حالم خوش نبود. نه شام درست کردم و نه ناهار چون ایشان نمیتوانست چیزی  بخورد. غروب برایش چای نبات درست کردم و به ایشان دادم و خودم هم زعفران و گل محمدی دم کردم و خوردم. نه تی وی روشن بود و نه چیزی صدامیداد. در آرامش بلانکت روی خودم کشیدم و روی کاناپه نشستم و کتاب خواندم و فرشته هم خودش را توی بغلم جا داده بود. سخنرانی گوش دادم. با دوستانم چت کردم. باایشان  رفتیم آفیسش برای کاری و کار را انجام  دادم و برگشتیم خانه. روز و شب آرامی بود برای من. شب ایشان بهتر شد و من چندتا فندق خوردم با بادام برای شامم. رفتم خوابیدم و خودش آمد برای خواب. 


من روزهای سختری را هم دیده ام و اینها در برابرش مانند ترکیدن یک بادکنک است. از همه دعاهای خوبتون سپاسگزارم. 

برایتان از خداوند آرامش میخواهم،  آرامشی به گستره آسمان آبیش. 

مهربان باشیم با هم و دیگران را فدای خواسته  های خودمان نکنیم.






نویسنده : ایوا
تاریخ : شنبه 7 مهر 1397
زمان : 09:58
خودخواهی
نظرات (8)

دوباره آمدم.

امروز که توی خانه بودیم، با ایشان کمی حرفم شد و برای کاری گفتم مخالفم. دوباره ایشان بداخلاق شد و حرف نمی‌زد،  صبحانه نمیخورد و از همان لوس بازیها و بی‌ادبی هایش! 

رفت توی باغ و افتاد به جون باغ و بستان. خمیر شیرینی را درست کردم.بالا را گردگیری  کردم  و چند سری لباس توی ماشین ریختم. رفتم توی باغ و گفتم خودم به آن آدمی همچین درخواستی کرده پیام میدهم که خودخواهانه است که با زندگی ما بازی کند.که شروع کرد به چرت و پرت گفتن و آمدم توی خانه. ضربان قلبم بالا رفته بود،  همه سالهایی که رنج و عذاب کشیده بودم از دست خانواده ایشان جلوی چشمم آمد. حالم بد بود. لباسها را بیرون پهن کردم و سرویسهای بالا را تمیز کردم و بالا را جارو  کردم.  ناهار درست نکردم چون شب مهمان بودیم و ایشان گفت  چیزی نمیخورد . هندوانه و گلاب را میکس کردم با یخ و یک لیوان خودم خوردم و یک لیوان برای ایشان بردم.

یکی  از ایشان تقاضای یک کار غیر قانونی کرده و ایشان چون به خانواده اش نمیتواند نه بگوید و چون من مخالفم به آنها گفته است که این کار را یواشکی میکند بدون اینکه به من بگوید. این کار بازی با آینده من هم هست. باز شعور آن آدم که گفته بود زنت حق دارد بداند! کم کم آرام شدم. با خدا حرف زدم، انگار با دوستی صمیمی حرف میزدم. انگار همینجا کنار دستم بود. شیرینی ها را درست کردم. دوستم زنگ  زد و خواست برایش قوری بزرگی ببرم. 

ریشه موهایم را رنگ  کردم و دو تا شیشه نشیمن را از بیرون شستم. دوش گرفتم. موهایم را درست  کردم. 

ایشان سر لج بود و پر از خشم که چرا من گفتم نه! درحالیکه خودش میخواسته انجام بدهد و نه من هیچ تاثیری در تصمیمش نداشته است. 

برایش یک رپ مرغ درست  کردم که آمد تو ی خانه و دوش گرفت و برای خودش پلو خورشت گرم کرد و خورد. ماشین ظرفشویی را روشن کردم و شیرینی ها را توی فر گذاشتم. ایشان خوابید و من کمی کتاب خواندم.  جایی در کتاب نوشته بود با کودک درونتان  مهربان باشید چون از دیگران نامهربانی دیده است و حالا شما هم همان کار را با او میکنید. زدم زیر گریه. 

تو ی اتاق  آفتابگیرم خوابیدم و مدیتیشن کردم،  خودم را بغل  کردم و به خودم بارها گفتم تو دوست داشتنی هستی،  تو خوبی،  بیهمتایی و بارها به خودم گفتم دوستت دارم ایوا. 

اشکهایم دوباره ریخت توی گوشهایم،  یاد چند سال پیش افتادم که چقدر گریه میکردم. یکسال هرروز ساعتها گریه میکردم و نمی‌دانستم این همه اشک از کجا می‌آیند.درست ۳۶۵ روز گریه کردم. روزهای سختی پششت سر گذاشتم،  روزهای سختی که ایمانم را یک زنجیر پولادی کرد. 

ایشان خوابیده بود و فرشته کوچولو را بردم پیاده روی،  برگشتم و آرایش کردم  و ایشان دوش گرفت و ساعت ۶.۴۵ دقیقه رفتیم و هفت رسیدیم خانه  دوستم. مهمانهایش نیامده بودند،  شیرینی ها خیلی خوب شده بودند. تا ۱۲ آنجا بودیم و یکی دیگر از دوستان خوبم آنجا بود و با هم گپ و گفتگویی داشتیم درباره اینکه  چرا ما سواری میدهیم!! 

دوستم شگفت زده بود از اینکه ایشان تا این اندازه پشتیبان مالی خانواده اش است،  هرچند که من با این روش زندگی خو گرفته ام و برایم چیز شگفت انگیزی نبوده هیچگاه. 

شاید چون هیچگاه در سختی نبوده ام و همه چیز برایم فراهم بوده‌است. 

برگشتیم خانه و صورتم را پاک کردم و مسواک زدم. هنوز توی فکر بدگوییهای ایشان بودم که از من به خانواده اش گفته بود! 

از اینکه گفته بود بدون اینکه به ایوا بگویم اینکار را انجام میدهم!! 

آخر سر گفتم  خدایا خودم را به دست های توانای تو سپردم از دست آدمها و دسیسه هاشون. تا دو کتاب خواندم و بعد خوابیدم. 

دعا میکنم هیچگاه در زندگیتان نا امید و گرفتار نامرد نباشید. 

خدایا دستم در دستان قدرتمند توست. 

شمشیرها جوشن شود ویرانه ها گلشن شود          

 چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر





نویسنده : ایوا
تاریخ : شنبه 31 شهریور 1397
زمان : 19:15
یاریم کن
نظرات (2)

دو هفته ای شد که ننوشتم از بس که کار داشتم. سفرهای کاری زیادی داشتم توی این دوهفته و کارهای پر استرس! 

آرایشگرم پیام داده که ایوا خوبی کجایی! از خانه ام  دور بوده ام و دلم برای خانه ام تنگ  شده است. دلم برای نشستن در گوشه دنجم و کتاب خواندم تنگ شده است. هر چنداین هفته تنها دوروز سر کار میروم با این همه خستگی رفت و آمد به تنم مانده است و کارهایی که روی هم انباشته شده و انجام نداده ام. 

همین چند خط بالا را توی دوروز نوشتم!!! هم چهارزانو روی کاناپه نشستم و فرشته کوچولو  دو تا دستش را روی پاهام گذاشته و با بینیش آی پد را پس میزند. شاید او هم دلتنگ کنار هم بودنه مانند خودم. تازه توانستم  پست پیشین را  دوباره بخوانم و جاهایی را بازنویسی  کنم. 

امروز ساعت ۶ بلند شدم و آماده شدم و برای خودم میوه گذاشته بودم و دیروز آبپرتقال و آناناس و لیمو ترش گرفته بودم و توی بطری ریختم.

برای ایشان ساندویچ درست کردم و یک کراسان و آبمیوه گذاشتم ببرد. ظرفهای فرشته را شستم و پر کردم  که زود آمد و خورد  و رفت خوابید دوباره. 

ساعت۶.۴۵ دقیقه رفتن بیرون و سوزان را برداشتم  و رفتیم سر کار. کارمان را انجام دادیم و رفتیم کافه که سوزان دوست دارد و چیزی خوردیم! سوزان  رفت خانه اش و من هم رفتم پیش ایشان،  دوتا  کار بانکی داشتند که انجام  دادم برایشان،  یک بلوز خالخال صورتی و سفید و یک ژاکت آجری برای خودم خریدم. همینطور کیسه و لباس زیر،  دوباره رفتم آفیس ایشان و رسیدها را دادم. ایشان داشت ناهار میخورد که گفت بیا بخور و نخوردم. سرراه  یک قوری کوچولو هم خریدم برای خودم و روی میزم با گیره های کاغذ رنگی رنگی و هایلایتر. 

گفتم بهتون که هفته ای دوبار یوگا میروم ،  گفتم بهتون پیلاتز هم انجام میدهم هفته ای دوبار،  توی این همه هیاهوی دورم این کارها را برای خودم انجام میدهم. برای خودم دو تا یاس خریدم و ایشان برایم کاشت. 

امروز جایی در گفتگو ی تلفنی از کوره در رفتم و صدایم را بالا بردم!!! باورتان میشود!!!؟؟ حالم خیلی بد شد و انگار بدنم تهی شده بود از انرژی. گفتگوی فرسایشی بود بدبختانه. 


برگشتم خانه و افتادم به جان خانه و پاککاری کردم. رومبلی ها راشستم،  به پرنده ها دانه دادم. برای شام ایشان خورشت کرفس درست کردم. برنج و جای دم کردم وساعت ۶ با فرشته بیرون رفتیم،  با خواهر جانان حرف زدم. 

هوا پر از شکوفه های  رقصان و پر از بوی تازگی و سبزی بهار بود و باد خنک بهاری میوزید  و زندگی همچنان زیبا بود. هیاهوی پرنده هارادوست دارم زمانی که جا جا  میکنند و می‌خواهند بخوابند. حالم کمی  بهتر شد. 

برگشتم خانه و طی کشیدم و ایشان  هم رسید. شمعهای دور تا دور خانه را روشن کردم. شام با ماست و خیار و سبزی خوردیم. به دوستم پیام دادم اگر میخواهد فردا با من بیاید برویم مارکت. 

کرفس و کاهو و اینها باید بگیرم،  ریشه موهایم را رنگ کنم. مهمانی باید  بروم،  ابروهایم  را باید تمیز کنم.

بعد از شام رفتم  یکساعت گزارش کار نوشتم و چندین ایمیل کاری زدم.

کتابهای تازه پیدا میکنم برای خواندن،  یکجوری راه زندگیم را  باید به سوی بهتر و بهتر شدن پیش ببرم. هرروز تلاش میکنم آدم بهتری از روز پیشین باشم. هرروز میخواهم  بهتراز روز پیشش زندگی کنم. میخواهم خوبتر باشم. از خدا میخواهم وجودم را برای کمک  به بهتر شدن زندگی دیگران به کار گیرد. 

ازخدامیخواهم  راه را نشانم بدهد،  مرا به کار گیرد. کمکم کند تا کمکی باشم در این دنیا. خدایا یاریم کن که یاری رسان باشم. 

 خدایا سپاسگزارم.

از خدا میخواهم کمکتان که یاری رسان دیگران باشید. 





نویسنده : ایوا
تاریخ : جمعه 23 شهریور 1397
زمان : 14:21