X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 27650
   

ماندگار دنیا
یکشنبه 19 فروردین 1397 ساعت 14:05 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

شنبه که بیدار شدم از خواب ایشان در حال مسواک زدن بود. یک لیوان آب هویج گذاشتم برایش با دو تا نارنگی و موز و یک لقمه نان و پنیر گردوو خودم برگشتم توی تخت. سرگیجه داشتم و تا ۱۲ ماندم توی تخت. بلند شدم و دوش گرفتم و ظرفها را جا به جا کردم وساعت شده بود ۱.۱۵ اینقدر آهسته کارهام را انجام میدادم. برای ناهار کوفته درست کردم بدون گوشت با برنج و لپه و برنج قهوه ای و کینوا و سبزی زیاد و تو شکمشون هم جایزه گذاشتم. گفتم وا میروند چون حتی بستنشون توی دست آسان نبودو شل بودند که وا نرفتند و سفت هم بودند. من کوفته هام را توی قابلمه گرم میگذارم و کمی روغن به اندازه ۱ قاشق زیرشون میریزم و روی دمای کم میگذارم و در قابلمه  را میگذارم و یک ۱۵ دقیقه ای میماند و کوفته ها خودشان را میگیرند و بدینسان وا نمیروند زمانی که در سس میگذارم!!

ایشان ۳.۵ آمد و ناهارمان را خوردیم  با ترشی. پس از ناهار من خودم را با کتابهایم و مدیتیشن سرگرم کردم و ایشان خوابید منتها ایشان بین خواب شب و بعد از ظهر هیچ تفاوتی نمیگذارد ودوست دارد چند ساعت بخوابد. غروب رفتیم پیاده روی و شام هم همان کوفته را خوردیم. 

یکشنبه ۹.۵ بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و ایشان گفت میخواهد برود بیرون که گفتم من هم میآیم. از دکترم زنگ زدند و وقتم را برای دوشنبه عوض کردند. مایه جوجه کباب و کباب را آماده کردم  و برنج را خیس کردم و ۱۰.۵ دوش گرفته  و آماده رفتیم بیرون. ایشان رفت  سلمانی و من 

رفتم از سوپر موز،  شیر، رب گوجه،  مایونز،  گوشت،  پاستا،  پنیرخریدم و بردم توی ماشین گذاشتم و ماشین را هم جای بهتری  پارک کردم و برگشتم پیش ایشان که دیدم هنوز کار دارد و نشستم تا کارش به پایان رسید. از داروخانه ایشان مسکن و پماد چشم گرفت و من هم شامپو و رفتیم برای آفیس  آب و فولدر خریدیم و بردیم گذاشتیم آفیس و برگشتیم خانه. برنج را دم کردم و ایشان هم کمی بعد آتش را درست کرد و کباب ها را درست کرد و ساعت ۳ بود ناهارمان را با دوغ خوردیم و بعدش رفتیم که  خوابیدیم. ایشان با فرشته دعوا میکرد که چرا سروصدا میکند. در اتاق خواب را بست و خوابید،  من هم نخوابیدم و فرشته را بردم توی اتاق آفتابگیرم و مدیتیشن کردم. ایشان ۵.۵ بیدار شد و چای دم کردم و رفتیم با هم بیرون که دوستم را با همسر و فرشته  اش دیدیم و حرف زدیم و فرشته ها بازی  کردند. برگشتیم خانه و برنامه دلخواهم را نگاه کردم و کتاب خواندم و با ایشان سریال نگاه کردیم! شام نخوردیم و تنها  میوه خوردیم. 

پایتخت هم رفت تو لیست ندیدنیها! سادگی آدمها و دیالوگهاشون دوست داشتنی بود که خوب یکدفعه سر از میدان جنگ درآوردند که نشا‌نمان بدهند اگر ما نرویم آنها میایند.ما میرویم که سارا نیکاها نشوند حوری! 

شما دلواپس جیبت و منافعت اگر مردی بیا از سارا نیکاهایی دفاع کن که حوری گری برای اعراب  و مسلمانان حوری پرست در جوار امام رضا میکنند! 

 اگر کارت درست  است که نیاز به اینهمه یادآوری و بزرگ نمایی و تبلیغ کارهایت نداری! 

تا گردن توی خون فرو رفتی! 

  "بفهم نفهم"

دوشنبه ۹.۵ بیدار شدیم هردو و من که آبمیوه خوردم و ایشان صبحانه و من خانه را تمیز کردم. یخچال را پاکسازی کردم. میخواستم برویم برای جارو و پرده که ایشان نشست سر کارهایش و من دیدم آمدنی نیست این بود که ناهار دمی گوجه درست کردم و کارهایم را انجام دادم و ۱.۵ دوش گرفتم.

۲.۵ ناهار خوردیم و استراحت کردم و مدیتیشنم را انجام دادم و خوابیدم تا ۴؛  بیدار شدم و مسواک  زدم وآماده شدم و رفتم دکتر. خوشبختانه خلوت بود و زود رفتم تو،   دکتر متخصص ریپورت را فرستاده  بود برای دکترم.در پایان ریپورت نوشته بود که ایوا با همسر و فرشته کوچولویش زندگی  میکند. نازنین مردیست. سرراه برگشت از سوپر ۴ مدل نان گرفتم با آواکادو،  خیار و ماهی سالمون دودی و گوجه مرینیت شده. ساعت ۵.۵ خانه بودم و چای دم کردم و به پرنده ها غذا دادم و با ایشان رفتیم پیاده روی و دوباره دوستم و همسرش و فرشته  اش را دیدیم و حرف زدیم و کمی پیاده روی کردیم و برگشتیم خانه. کمی نوشتم و چای خوردیم با ایشان. کتابهام را روی مبلم ولو کردم و خودم خواندم و نوشتم. ماسک پا هم زدم به پاهام و نشستم.  برای شام ساندویچ ماهی،  آواکادو،  اسفناج درست کردم و یکسری هم با آواکادو،  اسفناج،  قارچ و پنیر و گوجه درست کردم و تستشون کردم و خوردیم. شب خوب نخوابیدم. 


سه شنبه ساعت ۸.۵ ایشان  رفت و برای ناهارش میوه گذاشتم با آبمیوه تازه. تمرین‌های  سپاسگزاری را دوبار از سر آغاز کردم و نوشتم. با دوستی حرف زدم که از حرف زدن پشیمان شدم. ملافه تخت  را انداختم بشورمدوش گرفتم و ساعت۱۱.۵ آماده شدم و رفتم خرید. یک لیوان آبمیوه  تازه هم گرفتم و با خودم  بردم. تلفنم به درازا کشید و من پشیمانتر شدم از حرف زدن. فلفل تند،  شاه بلوط،  اسفناج،  لیمو،  چغندر و نان ساندویچی و  برگر مرغ گرفتم؛ همینطور  یک سینه مرغ،  ران مرغ،  سوسیس،  کالباس،  آلو بخارا،  بادام هندی،  بادام،  انجیر خشک،  سبزی قرمه،  چای،  شوید، مربای هویج،  عرق نعناع و قیسی خریدم.هرجا رفتم پنیری که  میخواستم نبود که نبود.  از شاپینگ سنتر یک کافی پرس مسی برای دوستم خریدم؛  برای خواهر جانان هدیه ای خریدم و برگشتم خانه. در راه برگشت به خانه تلفنی از کارم داشتم که پاسخ دادم؛  همکارم بود که از من خواست  دوباره برگردم سر کارم و کمکشان  کنم برای چند ماه که گفتم میایم. آنها با من همیشه راه آمدند و دوست دارم کمکشان کنم. رسیدم خانه وخریدها را جا به جا کردم و به پرنده ها دانه دادم  و با فرشته رفتیم پیاده روی و همسر دوستم را دیدم  که گفتم فرشته اش را میبرم پیاده روی این شد که فرشته ها رابردم پارک و یک پیاده روی کوتاه کردیم و برگشتیم  خانه دوستم و فرشته اش را دادم و با فرشته کوچولو برگشتیم خانه.  

میخواستم برای شام مرغ برگر درست کنم که دیدم بهتره برنج برای ایشان درست کنم این شد که کباب تابه ای درست کردم و برای خودم هم گوجه و پیاز کنارش گذاشتم با سالاد.شام که خوردیم شهرزاد و بفرمایید شام را دیدم. شهرزاد داستان امروز در قالب گذشته است. 

کتاب‌خواندم و دوباره  شب خوب نخوابیدم. 


چهارشنبه بیدار شدم و خواب دیدم یک گنجشک،  بچه گربه سیاه  و یک طوطی بزرگ و زیبا به خانه ام پناه آورده اند،  برای ایشان سالاد با کباب تابه ای گذاشتم و اسموتی درست کردم برایش با میوه. دلم میخواست بخوابم ولی تمریناتم را دوباره انجام دادم. خانم پیام داد که  فردا نه میاید که گفتم بیاید. ماشین  را روشن کردم؛ آبمیوه خوردم و دوش گرفتم  و چیزیکه ایشان جا گذاشته بود برایش بردم. سرراه مت برای فرشته و تابه و شیرجوش کوچک برای غذایش و پیاز گرفتم و بنزین زدم و رفتم  آفیس ایشان و کمی ماندم. ایشان خیلی سرش شلوغ  بود و دوستم را دیدم. اززمانی که ایشان با او سرکار  مشکلی پیدا کرد دوستم  با من هم مانند پیشترها نیست! 

ایشان میگوید چقدر تو اینرا این ور و آنور و خرید میبردی زمانی که ماشین نداشت؛  حالا ماشین گرفته یکبار به تو گفت میاید دنبالت تا باهم خرید بروید. گفتم نه! ایشان میگوید اگراین  آشنایی نبود هیچکس به او کار نمیداد چون نه کار بلد است و نه زبانش خوب است. گفتم درست است. ولی با همه این حرفها من هیچ درگیری فکری ندارم شاید اگر ده سال پیش بود حتما روی دور آدم بی چشم ورو و... میافتادم ولی حالا خداراشکر میکنم که این منم که فراهم میکنم و سرویس میدهم و خدارا  شکرمیکنم بی‌نیازم و تنها دستم جلوی نور دو جهان دراز است. 

رفتم بانک برای کاری و برای خودم یک لیوان آبمیوه خریدم ویک بلوز  شلوار و بلوز تک برای خواب  خریدم.دوتا لیوان  نی دار برای اسموتی خریدم با یک قاشق چوبی و یک سمبوسه برای خودم.یک شیرجوش دسته چوبی لعابی دردار خریدم برای خورشتهایم. همه قابلمه هایم نو شدند. به خانه برگشتم و لباسها را توی خانه پهن کردم. ماشین را خالی کردم و با مادر و پدرم حرف زدم.  میخواستند چند روزی به شمال  بروند. شام پرنده  ها را دادم.با فرشته در تاریکی رفتیم پیاده  روی و برای شام مرغ برگر و سوسیس بندری  درست کردم و سیب زمینی را توی فرگذاشتم و این شد شام ما.پیش از خواب مدیتیشنم را انجام دادم  و خوابیدم. راستی یک سنگ صیقلی خوشگل که فکر کنم دلربا باشد خریدم شاید هم عقیق.


پنجشنبه ساعت ۴ بیدار شدم. یکدور  توی خانه زدم و دوباره  به تخت برگشتم،  مدیتیشن کردم و خوابم برد. ساعت ده دقیقه به هشت بیدار شدم و یک ساندویچ برگر برای ایشان درست کردم با صبحانه و شیرموز دادم و ایشان رفت. خودم بالا را گردگیری کردم.ساعت ده قیقه به نه بود که گفتم دوش میگیرم ده دقیقه ای؛  تا حوله ام رابرداشتم دیدم خانم آمد. ازش خواستم سرویسهای بالا را تمیز کند و جارو بکشد،  رویه لحافها را درآوردم و ریختم توی ماشین. خودم دوش گرفتم و پایین را گردگیری کردم. ۳سری لباس ماشین را روشن کردم. کمی مرتب کردم و خانم کارش ۱.۵ تمام شد. برای ناهارشان برگر مرغ درست کردم و بردم رساندمش خانه خواهرش. خانم گفت فردا برای شام غذا درست نکنم که غذا میآورد. ساعت ۲ نشستم پای تمرینات شکرگزاری و یک نوای پیانو آرام گذاشتم و نوشتنی هایم را نوشتم.مدیتیشن کردم و نیم ساعتی خوابیدم. برای شام خورش کرفس درست کردم و ماست و خیار. چای دم کردم، برنج را هم دم کردم.  شام پرنده ها را دادم و با فرشته رفتیم بیرون که دوستم  را دیدیم  و با هم یک پیاده روی طولانی با فرشته ها رفتیم. هوا تاریک بود که برگشتیم خانه و در را که باز کردم خانه ام گرم  بود؛  بوی چای هل دار و غذای جا افتاده لا به لای نور شمع هایم پیچیده بود. خانه ام خانه خوشبختی  و آرامش است و سپاس که در آن جا دارم،  سپاس برای همه نعمتهایی که خداوند برایم فرستاده. ایشان آمد و شاممان را خوردیم. کمی تی وی تماشا کردیم و من کتاب خواندم. چای خوردیم و حرف زدیم. ایشان خسته بود و ۱۱ خوابید و من هم توی تخت  کمی خواندم  و ۱۱.۵ آباژورم را خاموش کردم و خوابیدم. 


  شب خواب یکی از بستگان ایشان را دیدم که پشت فرمان است و من را جایی میبرد؛  به من میگوید میخواهم ببرمت فیلم لانتوری دو را بازی کنی تا خیلی پولدار و مهم  شوی، گفتم من نه دوست دارم مهم شوم و نه پولدار به سبک تو تازه لباسم هم مناسب نیست!!!

این را هم بگویم که

۱. این آقا و مادرش از من متنفرند و جوری من را دزد ایشان میدانند. 

۲. این آقا به گونه ای سرباز گمنام آقا هستند و از پی این حرفه از فرش به عرش رسیده اند! 

۳.  این آقا خودش را صاحب قدرت خدایی میداند و از خدا هم نمیترسد؛  همه چیز از این آدم بر میاید. 

خدا عاقبت ما را به خیر کند. 

جمعه ایشان رفت؛  یک ساندویچ  با شیر موز و نارگیل برایش درست کردم؛  ماشین را خالی کردم و ظرفها را جا دادم. یکدور ماشین را روشن کردم.به آرایشگرم پیام دادم که اگر هست برای ابرو بروم که جواب نداد،  آب پرتقال خوردم و از ۹.۵ تا ۱۰ کتاب خواندم. ۱۰ دوش گرفتم و آماده شدم و ساعت ۱۰.۴۵ رفتم بیرون. 

هوا پاییزی است انگار آخر شهریور و نیمه اول مهر که باد برگها را از این سو به آنسو جارو میزند و انارها روی دیوارهای کاهگلی لم داده اند.

رفتم نانوایی که بسته بود! رفتم مارکت و خرمالو،  پرتقال،  نارنگی،  انجیر،  سیب،  بامیه، اسفناج و هویج و سبزی خوردن خریدم و همینطور بیس پیتزا. به نازنین دوستم پیام دادم که برویم کافی که او هم رسیده بود و رفتیم کافی شاپ همیشگی و من یک چای سبز گرفتم با اسکون که با مربا و خامه بود و نشستیم حرف زدیم با نازنین  دوست. یک شیرجوش پس دادم و با هم رفتیم خرید از سوپر که من تنها دو تا مایع دستشویی گرفتم. با هم پیاده رفتیم به مغازه های بیرونی و پنیر هم گرفتیم و من نان تازه خریدم و خداحافظی کردیم و من برگشتم به سوی  خانه و سرراه بانک هم رفتم و ساعت ۳.۵ خانه بودم.لباسها را بیرون پهن کردم و خریدها را جا به جا کردم و شستم میوه ها را. ایشان هم رسید.  یک سبد حصیری بزرگ آوردم و همه میوه های آبگیری را  توی سبد گذاشتم و روی میز آشپزخانه گذاشتم. یاد مادرم افتادم با سبد حصیری بزرگش! همیشه میوهارا می‌شست و روی میز گرد آشپزخانه میگذاشت و ما گذری سیبی،  پرتقالی برمیداشتیم. همیشه این سبد با ما بوداز زمانی که یاد دارم. حالا توی عکسهایی که از شمال میفرستند هم هست. رفته شمال جا خوش کرده سبد گرد مهربان وفادار. 

 برای شام گفتم پیتزا درست کنم و همه چیز هم داشتم. میوه روی میز گذاشتم و چای دم کردم. 

با فرشته رفتم بیرون و دوستم را دیدم و فرشته ها بازی کردند و راه رفتیم. پیتزاها را آماده کردم و خانم  زنگ زدکه پسرش غذا میآورد برایمان.سه تا ظرف بزرگ و پنج مدل غذای  خوشمزه. هیچ دیگر پیتزاها ماند و ما انگشتانمان را هم خوردیم. الهی همانقدر  که فرستادی هزار برابر بیشتر خداوند برایت روزی بفرستد. ایشان گفت این خانم تو را خیلی دوست دارد. واسطه ای که این خانم را به ایشان معرفی کرده به ایشان گفته خیلی دوست دارم ایوا  را ببینم چون خانم ازش همیشه تعریف میکند. گفتم خانم زن خوشدل و مهربانیست و خودش خوب است. از هیچ کسی بد نمیگوید و همه را دوست خودش میداند. ما هردو یکدانه کاشته ایم. 

کوتاه کنم به سختی دست از غذا کشیدیم و کمی فیلم دیدم که همش جنگ بود و تروریست که ندیدیم. 

شب ساعت ۱۲ خوابیدیم،  خواب دیدم سه تا استخوان دارم که به سه تا فرشته میدهم! 

تمام شب باد میوزید و هو هو میکرد؛  باشد قطره ای باران هم ببارد.


خدایا سپاسگزارم که جز به خودت به هیچ کسی نیاز ندارم. 

خدایا سپاسگزارم که چشمانم به دست توست.

خدایا سپاسگزارم که مهربانیت را تنها میبینم،  


شمایی که اینجا را میخوانی از خدا میخواهم راه ناهموارت  را هموار کند؛  دل لرزانت را قرص کند و چشم گریانت راروشن. تنها به خدا  بسپار و تنها به خدا ایمان داشته باش.

خدایا سپاسگزارم که هستی و میمانی؛  ماندگار دنیا!


چله مهربانی
جمعه 17 فروردین 1397 ساعت 19:29 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

جمعه ساعت ۸ بیدار شدم و به ایشان اسموتی دادن با میوه و غذاش؛  رویه مبلها را انداختم توی ماشین و رویه تمیز کشیدم. به پرندهها دانه دادم. یکسری لباس توی ماشین ریختم و خانم ساعت ۹.۱۵ زنگ زد و رفتم دنبالش و ۹.۳۰ برگشتیم خانه. یک ظرف زولبیای خانگی هم برایم آورد. دست راستم خیلی درد می‌کند این بود که گفتم گردگیری را هم خودش انجام بدهد. برای ناهارش گفتم کوفته درست کردم و همه توت  فرنگیها را شستم و خرد کردم و توی فریزر گذاشتم و کمی را هم مربا کردم. دو تا کرفس و هرچی سیب داشتم را شستم و آب گرفتم. همینطور آب هویج ها را هم گرفتم. کوفته ها را درست کردم و گذاشتم جا بیافتد و کار خانم ۲ تمام شد؛ کارش فقط تمیز کردن پایین بود و کشیدن  کف سرویسهای بالا بود. جارو برقی هم سوخت و جاروی بالا را آورد و کارش را انجام داد.۲.۵ رساندمش خانه و خودم رفتم سفارش مادرم را خریدم و نان تازه هم سه مدل خریدم. یادم آمد امروز جز آبمیوه چیزی نخوردم این بود که یک لقمه کره و عسل خوردم وچای دم کردم و با فرشته رفتیم پیاده روی  و دوستم را دیدم و رفتسم پارک. هردو خسته بودیم و نشستیم. هوا تاریک و کمی سرد بود. ماشین ایشان را دیدم که پیچید سوی کوچه. 

شام سوسیس سرخ کردم؛  گیاهیش مزه هیچی میدهد!!شام خوردیم و تی وی تماشا کردیم و شب دیروقت خوابیدیم. 


خدایا سپاسگزارم برای دارایی هایم،  برای همدلی دوستانم،  برای خوبهایی که سر راهم میگذاری. 

خدایا سپاسگزارم که با هر  کسی روبه‌رو  میشوم دوست داشته میشوم و دوست میدارم. 

خدایا سپاسگزارم برای زندگی خوبی که دارم. 


هیچ ذره‌ای از مهربانی در این دنیا گم نخواهد شد؛  بذر مهربانی بکاریم.


یک چله مهربانی میگیرم؛  دوست داشتید همراه باشید. 



روزمرگی های ۹۷
پنج‌شنبه 16 فروردین 1397 ساعت 18:11 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (0) )

به نام خدا

به گمانم در سال نو کمی تنبل شده ام! از امروز می‌ نویسم و به روزهای  گذشته میروم تا جایی که یادم هست. 

توی خانه بوی سبزی پلو پیچیده است و کوکوها هم کم کم آماده  میشوند. اگر ایشان خواست تن ماهی برایش گرم میکنم. سالاد هم آماده است و دوتا ظرف ترشی کلم قرمز و زیتون هم گذاشته  ام. فرشته رو به در خوابیده است و چشم به راه است. روزها کوتاه شده اند و هوا کمکی خنک شده است،   

امروز ساعت ۸ بیدار شدم و به ایشان ناهار و صبحانه و اسموتی دادم با یک بطری آب و ایشان را به خدا سپردم. ماشین را خالی کردم و گلدانهام را آب دادم و چند لیوان آب ولرم با لیمو نوشیدم و با فرشته رفتیم پیاده روی. هوا مه آلود و خنک بود. به دوستم زنگ زدم چون از وقتی که با ایشان کمی قاطی کرده اند با من هم سرسنگین شده است! ده و خرده  ای بود که برگشتیم و دوش گرفتم و یک لیوان آب پرتقال تازه برداشتم با یک موز و رفتم آفیس ایشان و کمی به دخترها کمک کردم. 

از آنجا رفتم شاپینگ سنتر و بانک و پست و یک دست قابلمه دیگر خریدم چون قیمتش یک چهارم شده بود و دیروز قابلمه قدیمیهام را گذاشتم

 که بدهم بیرون. خراب نشدند فقط خیلی وقته توی دستم بودند نزدیک به نه سال ولی همچنان تفلونشان بدون خط و خش است. 

خریدم را توی ماشین گذاشتم و خودم را به کافی شاپی دعوت کردم و یک چای لاته خوردم.  کتاب هم خواندم  و کمی هم نوشتم. تازه با خودم هم خندیدم! 

بعد هم سرراه از فروشگاهی دیگر لنگه قابلمه لعابی که چندی پیش گرفته بودم را خریدم. هر هفته روی مود خرید یک چیز هستم این هفته قابلمه و ماهی تابه بود! ساعت ۴.۵ برگشتم خانه و به دوستم زنگ زدم که فرشته ها را ببریم پارک که خانه نبود و خودم ساعت ۵ رفتم خانه اش و فرشته اش  را آوردم خانه خودم تا بازی کنند با هم. دوباره ۶.۵ بردمش خانه شان. خانم هم زنگ زد که فردا شوهرش نیست و میاید خانه خواهرش و من بروم بیارمش. ایشان ۸ آمد. 

شاممان را خوردیم و پایتخت را تماشا کردیم و الان ساعت ۱۰.۲۴ دقیقه شب است و ما توی تخت هستیم. ایشان خیلی خسته بود و جلوی تی وی خوابش برد. من هم گفتم زود بخوابیم. 

چهارشنبه ایشان ناهار و آب پرتقال تازه  برد با کراسانش و ما هم صبح رفتیم پیاده روی؛  برای خودم اسموتی درست کردم با اسفناج و کیل و انبه و کیوی که بعد از آب گرمم بخورم. یکسری لباسشویی راروشن کردم. از ساعت ۱۱ کارهای ایشان را انجام دادم و وقت دکترم را کنسل کردم و گذاشتم برای دوشنبه ساعت ۱۱. این سومین  بار بود که وقتم را عوض کردم. برای ناهار یک ظرف میوه خوردم. ساعت ۳ به آفیس زنگ زدم و گفتم یک جای کار انگار ایراد داردو قرار شد فردا بروم آفیس ایشان و 

کار را انجام بدهیم با هم. مدیتیشن کردم و خوابیدم. تفلونهای قدیمی را بسته بندی کردم و جدیدیها را شستم و کشوی قابلمه ها را مرتب کردم. قوری و ماگهای جدیدم را هم شستم و سه تا قوری بستم بدهم بیرون.برای شام فسنجان با مرغ درست کردم و به مادرم زنگ زدم. به مادر ایشان زنگ زدم که جواب نداد. غروب با  فرشته رفتیم پیاده  روی و دوستم را دیدم با فرشته اش و بادهم برگشتیم خانه. ماست و خیار با پیاز درست کردم و ایشان هم آمد و زود شاممان را خوردیم و سپس بفرمایید شام و پایتخت و آزادی مشروط را تماشا کردیم. شب من تا ۱ کتاب میخواندم. 

سه شنبه ایشان مانند همیشه رفت و برای ناهارش میوه دادم با اسموتی و کراسان. خودم یکدور دور خودم چرخیدم و ماشین را دوسری روشن کردم و دوش گرفتم و رفتم بیرون. از سوپر دم خانه  برای آفیس ایشان دستمال توالت و کاغذی، اسپری شیشه پاک کن و  اسفنج و شکر خریدم  و یک پیراشکی هم خریدم و برای ایشان بردم. رفتم شاپینگ سنتر؛  به دنبال تابه بودم و رفتم فروشگاهی و دیدم حراج زدند و یک ست ۸ تکه تفال خریدم و یک ووک تفال با در برای مهمانداری. 

یک بلوز و شلوار خواب پس دادم و به جایش یکی دیکر گرفتم با یک شلوار مشکی کوتاه برای یوگا. از میوه فروشی انجیر،  عناب،  آلو،  خیار،  نارنگی،  گلابی،  انار،  موز،  آب پرتقال تازه،  گریپ فروت و از سوپر حوله کاغذی، ماست،  پرتقال،  روغن نارگیل،  نرم کننده لباس،  و کمی بادام زمینی،  دستمال کاغذی،  خوشبو کننده دستشویی،  خوراکی برای فرشته،  تن ماهی،  چای سبز، کراسان،  بیسکوییت کرمدار برای ایشان  گرفتم. سرراه از یک فروشگاه یک قوری بزرگ سبز کمرنگ با دوتا ماگ بزرگ خریدم و داروم را هم گرفتم با قرص ماشین و پودر پاک کننده لباس و ساعت ۵ بود که برگشتم خانه. سالاد درست کردم و پیاز با قارچ و فلفل دلمه تفت دادم و پوره گوجه درست کردم و ریختم تا کمی جا بیفتد و میگو هم ریختم دست آخر و پنه دم کردم و در آخر با این مایه قاطی کردم و گذاشتم دم بکشد. ساعت ۶.۵ با فرشته رفتم بیرون و از راه جنگلی توی تاریکی!!

زود برگشتیم خانه چون هم سرد بود و هم خیلی تاریک و خلوت! ایشان زیاد دوست نداشت غذا را!  پایتخت و بفرمایید شام و کمی سریال وطنی اینها را تماشا کردیم . شب پیش از خواب مدیتیشن کردم و خوابیدیم. 

دوشنبه ساعت ۹ بیدار شدم و صبحانه را آماده کردم. خانه را گردگیری کردم و صبحانه را خوردیم. ایشان نشست پای کامپیوتر و در کاری که تخصص ندارد آنچنان با اطمینان خرابکاری کرد که تا شب به خودش ناسزا میگفت. آخر هم یکی را گفت که آمد و درستش کرد!! ناهار درست نکردم و فقط آش رشته پختم. غذاهای  عزیز راه دور را گذاشتم با یک کاسه آش رشته و مقداری میوه و آجیل و خوراکی و راهی شد و رفت. عزیز راه دور مانند بچه است برای من. سرویسهای بالا و پایین را تمیز کردم و آش خوردیم و ایشان از ۳ رفت آفیس تا ۹ شب و من هم خانه را جارو کشیدم و طی هم همینطور. با فرشته رفتم بیرون و سیزده را به در کردم. برای خودم چای دم کردمو با کیک خوردم. یک مشت آجیل ریختم توی پیش دستی و نشستم به تماشای پایتخت و الکی خوش بازی در آوردم و تازه تخمه  هم شکستم. میدانید من خیلی سال پیش تخمه خوردن را کار ناشایستی می‌دانستم؛  یک چیزی در اندازه فین کردن و دستشویی رفتن!! هنوز هم از این کار جلوی دیگران دوری میکنم. 

خبر به دنیا آمدن دلبرکی را شنیدیم و خیلی خوشحال شدیم. هزار بار عکسش را تماشا کردم و خدا را شکر کردم. تا پایان شب خبر تولد دیگری  را شنیدم؛  خداراسپاس که هردو مادر چشم انتظاربه آرزویشان رسیدند؛  خدارا هزار  بار سپاس که تندرستند هم مادرها و هم نوزادان. خدایا سپاس که دل خانواده هایشان شاد شاد شاد است و امیدوارم همیشه شاد بمانند. آمین 

شام هم آش خوردیم و باد کرده خوابیدیم. 

یکشنبه ایشان غرغرو بیدار شد و من هم ۹.۵ بیدار شدم. گفت برویم بیرون که گفتم باشه ساعت ۱۱.۵. کارهام را انجام دادم و از دیروز باید همه ظرفها را جا میدادم و کمی مرتب میکردم. ۱۱.۵ دوش گرفته و آرایش کرده آماده  بیرون رفتن!ایشان صندلی گذاشته بود زیر درخت و نشسته بود. گفتم برویم که گفت نه دیره و من هم چیزی نگفتم و به کارهام رسیدم. کمی فکر کردن و دیدم من سر ساعتی که باید آماده باشم شدم و ایشان از صبح که صبحانه خورده و  تنها نشسته و هیچ کاری نکرده حالا توی قیافه هم هست برای من. در را باز کردم و محکم گفتم میرویم یا نه! ایشان جا خورد و گفت کار عزیز راه دور تمام شود میرویم. ساعت ۱۲ رفتیم و می‌خواستیم کمی بگردیم و ناهار بخوریم. توی راه با ایشان  حرف زدم که با سر جواب میداد و من هم دیگر حرف نزدم. دیگر برایم مهم نیست نه ایشان و نه رفتارهای بچه گانه اش! 

رفتیم توی پارکینگ و ایشان میان دو جای ماشین پارک کرده که من میبینم سمت من جای پارک برای ماشین دیگر نیست. به ایشان میگویم که تند جواب میدهد خیلی هم جایم خوب است. پیاده میشوم و میبینم ایشان جای موتور پارک کرده برای همین به ستون سمت من خیلی نزدیک است. به ایشان میگویم باخشم از ماشین میپرد و بیرون و میبیند جای موتور پارک کرده و با خشم جای دیگر  پارک میکند و خوب ماگناهکاریم  که ایشان جای پارک ماشین را از جای موتور تشخیص نمیدهد! با فرشته راه میرفتم و از زندگی خودم و تنها خودم لذت میبردم. خوشحالم از اینکه پدر و مادر خوبی داشتم و اشتباهاتم را میپذیرم و از کوره در نمیروم. 

پیاده رفتیم و از برگهای پاییزی عکس گرفتم. برای ناهار من غذای هندی گرفتم و برنجهایم را به گنجشکها دادم،  ایشان بطری آب فرشته را جا گذاشت! ساعت ۴ خانه بودیم و من رفتم توی اتاق آفتابگیرم برای چرت که دیدم ساعت موبایلم ۳است و ساعتها را جلو کشیده اند. یعنی من یکساعت زودتر از آنچه که گفته بودم آماده شده بودم. 

کمی خوابیدم و مدیتیشن کردم و چای دم کردم. فیلم دیدیم و حرف زدیم و شام هم قرمه سبزی  خوردیم. 

شنبه ساعت ۷.۵ بیدار شدم و برنجها را خیس کردم و میوه شستم و چیدم روی میز.ساعت ۸.۵ رفتم خرید و نه برگشتم خانه. مایه ته چین را درست کردم و سالاد درست کردم. سبزیجات برای کنار زبان خرد کردم و توی تابه گذاشتم تا آخر سر تفت بدهم. ایشان تنها یک کافی خورد برای

صبحانه. ساعت ۱۰ دوش گرفتم و  داشتم آرایش میکردم که ساعت ۱۰.۵ یکسری از مهمانها آمدندو یک گل زیبا آوردند.یک کافی خوردند و من هم از ساعت ۱۱ تا ۱۱.۵ ته چین رادرست  کردم و روی دمای کم و برنج سفید راهم دم کردم. میز را چیدم و قورمه سبزی راروی حرارت کم گذاشتم و سس زبان را درست کردم. چای هم دم کردم که مهمانها سری دوم رسیدند و یک دسته گل هم آوردند. کمی بعد هم عزیز راه دور رسید و برای من یک عطر خوشبو آورد.

ساعت دو ناهار خوردیم و برای دسر فالوده بود. عصر هم کیک و چای آوردم. سری اول مهمانها ساعت ۶.۵ -۷رفتند و ایشان با بقیه رفت  بیرون برای کاری و ما خانمها هم رفتیم پارک برای بازی فرشته ها. شام نماندند و تنها عزیز راه دور ماند. روز خوبی بود و کلی گفتیم و خندیدیم.

 باهم فیلم و پایتخت دیدیم و شام ته چین و زبان خوردیم. 


جمعه ایشان خانه بودو صبحانه خورد و من آبمیوه  خوردم.قورمه سبزی را درست کردم و گذاشتم بپزد. زبان ها را پختم و زعفران دم کردم. فیله مرغ پختم. خانه را تمیز کردم، شیرینی  و آجیل روی میز گذاشتم. مایه دوغ درست کردم و ایشان هم باغ را صفا داد و آلاچیق را تمیز کرد. فرشته را برد بیرون. تا ساعت دو کارهایم تمام شد و دوش گرفتم وساعت ۲.۵ رفتم کیک را بگیرم. ناهار درست نکردم و به ایشان میوه دادم. کمی دراز کشیدم و مدیتیشن کردم و بعد موهام را درست کردم و آرایش کردم و هفت رفتیم  خانه دوستم برای شام. چند تا از دوستان دیگر هم بودند و بسیار خوش گذشت.یکی از دوستانم برایم فالوده درست کرده بود و گفت چون شنیدم مهمان داری شنبه!  برای دوستم یکظرف شیرینی خانگی بردم.تا ۱۱ آنجا بودیم و برگشتیم خانه و دست و صورت شستیم و مسواک و خواب.


پنجشنبه رفتم نان سنگک و لواش و بربری گرفتم و میوه هم خریدم؛  به دنبال دیس چهارگوش بزرگ بودم برای برنج که چند جا رفتم و پیدا نکردم. انگور،  گوجه،  سالاد میکس،  اسفناج،  نارنگی،  کیوی، لیمو ترش و عناب خریدم و یک دسته گل رز قرمز برای خودم. آفیس ایشان رفتم و به دخترها کمک کردم. 

برای دوستم نان سنگک گرفتم و بردم خانه اش. شام درست نکردم و نان و پنیر و نیمرو خوردیم. از پنجشنبه همین را به یاد دارم. 


از چهارشنبه تنها یادم است که دوستم را با فرشته اش دیدم و با هم حرف زدیم. تا فهمید مهمان دارم گفت کیک با من و میدانم دسر خوشمزه ای خواهد بود. 

سه شنبه رفتم خرید و برای خودم سه تا بلوز آستین بلند مشکی و یک پلیور پاییزه صورتی و دو دوست بلوز و شلوار خواب  خریدم با چندین ماسک صورت. از سوپر ماست،  تخم مرغ،  نمک،  غذای فرشته،  کراسان، نان، کلم بروکلی گرفتم و رفتم میوه فروشی و کلم بروسل،  موز، کاهو،  گلابی،  توت فرنگی، آب پرتقال، خیار قلمی، خیار،  عناب، انجیرو انگور خریدم. ایشان ۶ آمد و من با فرشته رفتیم پیاده روی. یادم نیست شام چی بود. با مادرم و پدرم حرف زدم. 

دوشنبه ایشان سمینار بود از صبح تا عصر ومن هم خانه را تمیز کردم و به کارهایم رسیدم. شام هم قیمه پختم فکر کنم! 

مانند جوهر پرینتر میماند نوشته هایم که به آخریها کم میرسد و کمرنگ میشوند. 


یادم هست دوتا وقت دکترم را کنسل کردم. 

در همه اینروزها یادم بود پرنده ها بی دانه نمانند. 


مهربانی آیین من است. 

خدایا سپاسگزارم که آسیبهای کودکیم به بهتر شدن در بزرگسالیم کمک کردند. 

خدایا سپاسگزارم که بدی دیگران در من رخنه نمیکند و زحمات پدر و مادرم به باد نرفت. 

خدایا سپاسگزارم برای دوستان و انسان‌های ناب که به یادم میاورند هنوز دوست داشتنی هستم. 




سال نو
یکشنبه 5 فروردین 1397 ساعت 15:22 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )

دوشنبه پیش از نوروز ایشان خانه بود. صبحانه خورد و من هم از صبح بالارا تمیز کردم از بیخ و بن. ایشان نهار قرمه سبزی درست کرد. وقت دکتر داشتم که کنسل کردم. دوش گرفتم.  ساعت ۱۲ رفتم  بنزین زدم و بعد هم  شاپینگ سنتر و آب پرتقال،  توت فرنگی، انجیر،  انگور، خیار،  گوجه فرنگی،  سیب و گلابی خریدم. برای آفیس ایشان هم شیر و بیسکوییت و برای خانه کرفس،  هویج،  پنیر ورقه ای و پنیر رنده شده، برنج جاسمین،  تخم مرغ ،   نان ساندویچی و هوموس گرفتم. ۲ خانه بودم و ناهار  خوردیم. ایشان ظرفها را شست و مدیتیشن کردم وکمی چرت زدیم. ساعت ۴ بیدارشدم و بدو بدو رفتم پیش آرایشگرم برای ابرو.میوه ها را جادادم و کارهای ریز ریز انجام دادم. شیشه ها را دوباره شستم و همینطورقسمتی از حیاط را! 

عصر رفتیم پیاد روی و ایشان جلو در را تمیز کرد. شام هم قرمه سبزی خوردیم. 

سه‌شنبه از ۸.۲۰ دقیقه کارم را آغاز کردم. به خانم پیام دادم که گفت ۱ بیا برای شیرینی ها. یخچال را تمیز کردم و یک تمیز کاری از بیخ و بن در پایین را انجام دادم و تنها طی کشیدن ماند. ماهی دودی را روی گاز بیرون گذاشتم  و پوستش را جدا کردم. ۳ سری لباس شستم. ۱۲ دوش گرفتم و راهی خانه خانم شدم. شیرینی ها را گرفتم و برایم یک ظرف زولبیا تازه هم داد. شیرینی های دوستم  را گرفتم و پیش به سوی دوستم. تنها دوستم  را توی پارکینگ شاپینگ سنتر دیدم و شیرینی ها دادم و رفت چون شب مهمان داشت.ماهی تازه خریدم و دادم برایم  فیله

 کردند،  دودسته گل بزرگ خریدم و برگشتم خانه.سر راه یک کیسه بزرگ لباس و کفش دادم برای خیریه. گلها را توی گلدان گذاشتم. شیرینی ها تست کردم خیلی خوب بودند. خیلی خیلی خیلی خوب بودند. ماهی را شستم و همه خانه را طی کشیدم. تا شب کار داشتم. با فرشته عصر رفتیم  پیادهروی؛  به دوستم زنگ زدم که برایش از شیرینی هایم ببرم که با فرشته اش  سر کوچه امان بود. ما هم زود رفتیم،   زولبیا،  نخودچی،  گردویی، برنجی،  باقلوا  از هر مدل یک بسته بردم برایش. برگشتیم و ایشان هم کمی پس از ما رسید.  ایشان با دوستم سر کار حرفش شده و بسیار عصبانی بود. 

برای شام سبزی پلو با ماهی درست کردم. به پدرو مادرم و خانواده ایشان زنگ زدیم پیشاپیش برای شادباش  نوروز. 

هفت سین را چیدم و دلم از شادی میلرزید. الهی هر روزتان روزی نو باشد. 

شام خوردیم و خوابیدیم. 

من خیلی از خودم پذیرایی کردم؛  شیرینی  و چایی پشت هم!!

چهارشنبه یکم فروردین ۱۳۹۷؛  چقدر شاد بودم. انگار عاشق شده بودم یا زندگی دوباره داشتم. ایشان رفت سر کار و برای ناهارش میوه دادم. هوا ناگهان خنک شد. فرشته را بردم برای کارش و ۱۰ برگشتیم خانه. تا ساعت۱۱ سرم گرم پیامهای دوستان و بستگان بود. سپس همه لباسهای تابستانی را تا کردم و لباس های  پاییزی و گرم را در آوردم. دوباره کیسه ای پر شد از هر آنچه نمیخواستم.  کار چندانی نداشتم؛  دوش گرفتم و استراحت کردم. به دوستی  زنگ زدم تا شامی که دعوتیم را کنسل کنم که قبول نکرد. کمی بعد  هم همسرش زنگ زد و با هم حرف زدیم. 

شام داشتم،  سبزی پلو که داشتم و میخواستم دوباره ماهی سرخ کنم با کوکو سبزی. دوباره به پدرو مادرم زنگ زدم و با خواهرجانانم هم صحبت کردم. دوستان زنگ زدند. همسر دوستم زنگ زد و با ایشان دل سیر حرف زدند هرچند که به زودی خانه اشان دعوتیم. غروب با اینکه ایشان خسته بود رفتیم پیاده روی و هوا تاریک بود که برگشتیم خانه و شاممان را خوردیم. شبهای پاییز و زمستان را دوست دارم. ۷-۷.۵ شام میخوریم.

سریالهای عید را تماشا میکنیم،  پایتخت را دوست دارم. با هر  قوم دیگری توی ایران این همه شوخی کرده بودند و اینجور نشانشان داده بودند تا به حال صدا و سیما را به آتش کشیده بودند،  حالا بماند که جنگل  و دریا و جاده شان را به گند کشیدیم.

پنج شنبه ایشان رفت سر کار و ناهارش سالاد و کوکو سبزی و گوجه و خیارشور بود با اسموتی و میوه برای صبحانه اش. خودم هم آمدم  تنها بوفه را روغن بزنم که کم کم میز های راهرو و نشیمن ها و بوفه و دراور و پاتختی و تخت و بوفه تی وی روم را روغن زدم!! به یکی از دوستانم که پیشترها در یکجا کار میکردیم زنگ زدم برای سال نو. پنج شنبه ساعت ۳ وقت دکتر داشتم که کنسلش کردم و خانه ماندم. برای شام قیمه درست کردم. چای و برنج دم کردم و فرشته را ساعت ۷ بردم بیرون. برای خودش دنیایی دارد؛  یک هوشمندی در وجودش است که من انسان انگشت به دهان میمانم که چطور راهش را و هدفش را گم نمیکند. یوگام را انجام دادم. یک مدیتیشن ۲۱ روزه نام نویسی کردم از دیپاک چوپرا که باید هرروز انجام بدهم. 

ایشان ۵ شنبه دیر آمد و شام ۸.۵ خوردیم. یک سینی قدیمی دارم که روی میزم گذاشتم و یک وارمر و دو تا نعلبکی و دوتا استکان دمر توی نعلبکی ها گذاشتم. روی میزم ترمه ای قدیمی پهن کرده ام. هرروز عصر چای با هل یا گل سرخ دم میکنم و از این سادگی ایرانی لذت میبرم. 

جمعه ایشان سمینار داشت و صبح ساعت ۷ رفت. من هم بلند شدم و خانه را تمیز کردم، گردگیری،  جارو و سرویسها را تمیز کردم و  ۱۰.۱۷ دقیقه رفتم به سوی کافی شاپی که بانازنین دوستم میرویم روزهای جمعه. ساعت ۱۰.۴۵ دقیقه رسیدم و رفتیم نشستیم و یک دنیا گفتیم و خندیدیم و با حالی خوش برگشتیم. هیچ خریدی نکردم برای خانه! رفتیم یک عتیقه فروشی به دنبال اتو ذغالی من که یکی داشت میگفت ۱۴۰ دلار حالا صد دلار هم میداد! نگرفتم دیگه! به جای آن یک چراغ موشی گرفتم که شمع میخوره! یک پلت نقاشی و یک دفتر کوچک خریدم. نان خریدیم و هوا هم گرم بود و ما پیاده میرفتیم! چند جا سرزدیم و وسوسه هایی شدیم ولی نخریدیم. من برگشتم سوی خانه و از شاپینگ  سنتر دم خانه دوتا ژاکت و دوتا بلوز آستین بلند خریدم، ۳ تا کتاب خریدم. کتاب معجزه سپاسگزاری به زبان اصلی و دوتا کتاب از لوییز هی. 


چند تا ماسک صورت هم خریدم. یک قوری شیشه ای  هم خریدم!! برای فرشته غذا گرفتم و برگشتم  خانه و ساعت ۴ و خرده ای بود. از شب پیش قیمه و برنج  داشتم با سالاد گذاشتم و چایم را دم کردم و میوه چیدم توی ظرف؛  طی هم کشیدم که ایشان آمد و آب پاشها را باز کرد و خودمان رفتیم با فرشته کوچولو بیرون. دوستم  و فرشته و همسرش را دیدیم و از شیرینی ها تشکر کرد و سال نورا تبریک گفتند به ما. ماه درآمده بود که رسیدیم خانه. شام خوردیم و سریال دیدیم و من توی قوری خوشگلم چای دم کردم. یوگا را امروز هم انجام  دادم. 

شنبه باز ایشان صبح زود رفت و من هم بلند شدم. تا ۱۱ شسته ها را جا دادم و کمی به آشپزخانه رسیدم. لباسهای شسته را هم تا کردم و گذاشتم سر جاشون و دوش گرفتم.  از ساعت ۱۱ تا ۴ نشستم پای کارهای ایشان و خیلی از کارها  را انجام دادم. چای سبز دم کردم و خوردم با خرما ارده و شیره! ناهار نخوردم! ساعت ۴ بستم کارها را. به مادرو پدرم زنگ زدم. شام درست نکردم چون میدانم ایشان در این چند روز پذیرایی میشود و سیر است شبها! ایشان که آمد  من با فرشته رفتیم بیرون. شام هم املت خوردیم! دوستی برایم پیام داده بود که ایوا خیلی بدحال و افسرده ام،  چیزی بگو تا آرام بشوم. باید جواب اورا بدهم،  

یکشنبه هم ایشان دوبار رفت صبح زود و من توی تخت مدیتیشنم را انجام دادم و اسباب بازیهای فرشته کوچولو را ریختم توی باکسش و موهایم راروغن زدم و صورتم را ماسک. ۳ سری ماشین را روشن کردم. پریود  هم باید بشوم. دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم ودولیوان آب پرتقال خوردم. موهایم را بیگودی پیچیدم. یک لیوان آب و یک لیوان چای سبز و سمنو برداشتم و رفتم به کنج آرامشم و کتاب خواندم. دوباره مدیتیشن کردم تا ساعت ۳ در دنیای خودم بودم. 

صدای باران و باد و نوای پیانو و کتابی که آرامش به جان میریزد و زنی که میان کوسن ها غرق شده و فرشته ای که تن گرمش را به زن بخشیده؛  این تصویر زیبا بهترین ساعات زندگی من در یک روز بود. 

به دوستم پیام دادم؛  از تجربه خودم  گفتم زمانی  که وحشت بیماری داشتم! از اینکه چی شد نترسیدم،  چی شد ایمانم روز به روز قوی تر شد. گفتم با یک حرف تو میتوانی  دوروز آرام باشی ولی دوباره درد برمیگردد. این تنها درد را کاهش میدهد و درمان نیست. مانند کسی که رژیم میگیرد و با یک قرص لاغر نمیشود. باید روزها و هفته ها و ماهها کار کند تا کم کم وزن کم کند؛  بهبود روان هم همین است. کم کم و همیشگی  باید باشد تا جا باز شود برای افکار بهتر و چقدر در برابر این دگرگونی حال ایستادگی میکنیم بماند. اما و اگر میاوریم،  توجیهاتی که اگر کار میکرد ما گرفتار و بیمار نبودیم. باید بپذیریم که راه نادرست بوده و راه درست را بیابیم. 

برای شام میخواستم اسپاگتی با قارچ و میگو درست کنم که ایشان آمد و گفت از بیرون میخریم. ایشان خوابید و من هم نشستم پای کتابهایم. هوا شلاق میزد و من فرشته ۷ رفتیم بیرون و نیم ساعتی برگشتیم. ایشان همبرگر میخواست و من هم وسوسه شدم ولی به جایش پیتزا و نان سیر گرفتم. ساعت ۸ رفتیم غذا را گرفتیم و برگشتیم و خوردیم.  سریال دیدیم و من هم کمی سر خودم را گرم  کردم. 

راستی بسیار خوشحال شدم دیدم یکی از دوستانمان بیزنس خوبی زده و امیدوارم  بهتر و بهتر بشود. من جوری خوشحالم که انگار  خودم آن کاررا انجام داده ام. الهی همیشه زندگیشون پر از عشق و یکرنگی و مهربانی باشد. 

الهی  آمین


سال نو تا اینجا چطور بوده؟  

هرروز به خودت  بگو من توانا هستم و داری بهترینها. من کامل و تندرستم. گفته های تو زندگیت میشوند. 


خدایا سپاسگزارم برای کتابهای خوبی که دارم. 

خدایا سپاسگزارم برای دارایی هایم. 

خدایا سپاسگزارم برای همه چیزهایی که به من دادی و ندادی. 

خدایا سپاسگزارم برای سالی که نو شد. 


سال نو مبارک
سه‌شنبه 29 اسفند 1396 ساعت 16:37 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

سال نو مبارک! 

سرزمینم بهارت مبارک!

کهنه ها دور بریزیم و نو شویم. از نو بیاندیشیم،  مهربان باشیم،  نیک خواه باشیم.