-
گل نرگس
جمعه 17 شهریور 1396 15:06
ده دقیقه به هشته؛ بیدار میشوم و برای ایشان لقمه کره ووعسل میپیچم با شیر موز و دوتا نارنگی. تا ایشان دوش بگیرد پایین را گردکیری میکنم و تخت را مرتب میکنم. ایشان ۸.۳۰ میرود و سرویس ها ی پایین را تمیز میکنم و نان سفارش میدهم. ظرفهای فرشته کوچولو را میشورم و پر میکنم و ده دقیقه به ۹ دوش میگیرم و آماده میشوم و پرنده ها را...
-
کاردان
پنجشنبه 16 شهریور 1396 17:25
۷.۳۰ بیدار شده ام و همه شب میشنیدم که ایشان غر میزند! چرا به پهلو من خوابیدی؟ چرا به پشت خوابیدی؟ چرا فرشته اینجاست؟ چرا میرود؟ چرا میاید و...... برایش شیرموز درست میکنم و ناهارش را میدهم و میرود. به پرنده ها غذا میدهم و خودم و برمیگردم توی تخت تا ساعت ۱۰! یک لیست بلند بالا دارم از کارهای ایشان؛ دوش میگیرم و یک موز با...
-
کولبر
چهارشنبه 15 شهریور 1396 18:27
دیشب خوابم نمیبرد و خیلی سخت خوابیدم. ۸ بیدار شدیم و ایشان ۸.۲۰ دقیقه رفت؛ شیر موز و بلوبری و کراسان پنیر برای صبحانه با یک نارنگی و برای ناهار یک ساندویچ کالباس و یک بطری آب میدهم ببرد همرا با بیسکوییت و کافی برای آفیسشون. خودم برمیگردم توی تخت و دوستی زنگ میزند و بیش از یکساعت حرف میزند و من احساس میکنم انرژیم کم و...
-
بهار سرد
سهشنبه 14 شهریور 1396 18:41
ایشان امروز سر کار نمیرود و من ۸.۴۵ دقیقه بیدار میشوم. خانه ای ریخت و پاش و کثیف دارم. کتری را پر میکنم؛ گندم بردی پرنده ها میریزم و دستکشم را میپوشم و تا ایشان دوش بگیرد خانه را کردگیری میکنم و با ایشان صبحانه میخوریم ودوباره سر کارم میروم. هنگامی که ایشان خانه است پرخوری میکنیم و من دوست ندارم. هوا سرد و بارانی با...
-
ناز بهار
دوشنبه 13 شهریور 1396 18:33
دیشب ۱.۵ خوابیدم و صبح ۷ بیدار شدم. برای ایشان اسموتی درست کردن وومیوه و آبش را دادم ورفت. ناهار امروز با دوستش میرود بیرون. پرنده ها را غذا دادم وخودم برگشتم توی تخت و هیپنوتیزم را انجام دادم اما خوابم نبرد. ساعت۹ بود که بلند شدم و دوش گرفتم. هوا بینهایت سرد بود حتی جاهایی برف هم آمد! به آفیس زنگ زدم و با پسرک حرف...
-
داغ هرمزگان
یکشنبه 12 شهریور 1396 18:52
امروز صبح ۸.۳۰ بیدار شدم و خیلی خوب خوابیدم. فقط یکبار خواب دیدم سیب دارم میخورم و پریده توی گلوم و سرفه میکنم که سرفه کنان بیدار شدم و آب خوردم. کتری را پر کردم و پرنده ها را دان دادم و نان گذاشتم بیرون و چای دم کردم. برای ناهار خورشت کرفس درست کردم و ایشان هم توی تخت بود که بلند شد و تخت را جمع کرد و دوش گرفت....
-
اگر
شنبه 11 شهریور 1396 18:06
اگر به بیست سال پیش برگردم بیشتر دوست خواهم داشت. بیشتر خودم دوست خواهم داشت. کمتر آزرده خواهم شد. بیشتر تنها خواهم ماند. شما چه میکنیداگر برگردید به بیست سالگی؟ (شماها از من جوانترید برای همین جور دیگر نوشتم)
-
کلید دار
شنبه 11 شهریور 1396 18:04
ایشان صبح دیرش شده بود و خواب مانده بود. برایش شیر موز درست کردم با یک کراسان و پنیر؛ ناهار خانه میخورد. من هم تا ۹.۱۵ توی تخت بود و بلند شدم و دوش گرفتم و یک خرما و کمی آب خوردم و با فرشته کوچولو رفتیم دکتر تا کارش را انجام بدهد که برایش جایزه خریدم چون خیلی آرام و خوب بود و گریه نکرد. برگشتیم خانه و یک لیوان شیر...
-
شادیتان جاودان
جمعه 10 شهریور 1396 13:03
جمعه صبح ایشان رفت و برای ناهار هم میامد. بهش گفتم یک پیتزا بخره چون امروز میخواستم خانه باشم که به خاطر ایشان باید میرفتم پست. ۹ از خانه رفتم پست و کار را انجام دادم. سرراه تابه چدن را پس دادم چون زنگ زد و از سوپر هم کراسان و شیر و کره و خامه خریدم و برگشتم خانه. یک خرما و کمی آبمیوه خوردم و فرشته را بردم بیرون که...
-
نه به کشتن
پنجشنبه 9 شهریور 1396 19:32
برای عید قربان کاشتن داشته باشیم نه کشتن. از هر آنچه که رنگ خشونت داشته باشد دوری کنیم. این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا چه پژواکی میخواهی داشته باشی؟؟ اکر زیاد نگاه میکنی..... نگاه کردنت را اگر زیاد میخوری......زیاد خوردنت را قربانی کن! اگر غلط زیادی میکنی.....غلط زیادی کردنت را قربانی کن! اگر...
-
لوییز هی نازنین
پنجشنبه 9 شهریور 1396 19:00
دارم عکسها را نگاه میکنم و عکس تو هم آنجاست. تاریخ تولد و یک تاریخ دیگر! تند برمیگردم بالا که ببینیم درسته یا نه. تاریخ دیروز خورده؛ در خواب در سن ۹۱ سالگی دنیا را ترک کردی. توی کتابفروشی دنبال کتاب برای یکی از بهترین استادهام بودم که بگیرم. دستم خورد به کتابی و کشیدمش بیرون؛ از اسمش خوشم آمد و خریدم. توی راه برگشتم...
-
بهترینها در راهند
پنجشنبه 9 شهریور 1396 17:42
امروز ایشان رفت ساعت ۸.۲۰ دقیقه و من هم گفتم زود خانه را تمیز کنم. بلند شدم و یکی از سمینار های لوییز را انداختم روی تی وی و کارهام را آغاز کردم و ۱۲.۱۵ کارهام تمام شد. سه سری لباسشویی را روشن کردم. هوا آفتابی و خوب بود. ملافه تخت و روکش مبلها را هم انداختم. با دوستی تلفنی حرف زدم برای تولدش و دوش گرفتم. آرایشگرم گفت...
-
امید به خدا
چهارشنبه 8 شهریور 1396 18:18
پنجشنبه ایشان رفت سر کار ساعت ۸.۱۵، براش شیرموز درست کردم با میوه و ساندویچ سوسیس و رفت. خودم برگشتم توی تخت، ابتدا هیپنوتیزم و مدیتیشن و مدیتیشن و مدیتیشن جوری که ۱۱ از تخت بیرون آمدم. امروز را به خودم آف دادم. این بود که روی عروسکهای فرشته راه میرفتم. پتوهاش و حوله هاش را انداختم توی ماشین و یک لیوان آب میوه خوردم...
-
منِ خوش شانس
سهشنبه 7 شهریور 1396 16:41
سه شنبه ایشان رفت سر کار و من هم تا ۹.۱۵ دقیقه توی تختم بود. مدیتیشن و هیپنوتیزم و وبلاگ خوانی از ساعت ۷.۳۰ تا ۹۰۱۵! به ایشان کراسان و شیر گرم دادم برای صبحانه توی راهش که تو ترافیک بخوره؛ ناهار هم فیله مرغ با آواکادو و پنیر و خیارشور و سس مایونز و یک بطری آب. بلند شدم و رفتم سراغ بالا و یک خانه تکانی حسابی کردم؛...
-
شاید به کار آید
دوشنبه 6 شهریور 1396 18:25
هنگامی که استرس چیزی یا کاری را دارم زیر لب میگویم و تکرار میکنم و جانم آرام میگیرد همه چیز خیلی خوب است و من از هر گزندی ایمن هستم. سپاسگزارم هر چیز بدی یک خوبی درش نهفته است؛ دستانم در دست خداوند است. سپاسگزارم من کاری دارم خوب ، در جایی خوب، با افرادی خوب و درآمد خوب سپاسگزارم هیچ بیمی ندارم؛ خداوند پیش پیش راه ها...
-
نیک نگه دار مرا
دوشنبه 6 شهریور 1396 16:38
این پست کمی تلخ است؛ زخم ملی باز شد! ساعت ایشان زنگ میزند؛ ۶.۳۰ صبح است. برای ایشان شیر گرم میکنم و با عسل میدهم و ساعت ۷ میرود؛ برمیگردم توی تخت و فرشته هم خودش را جا میدهد توی بغلم. کمی میخوانم وساعت ۸.۲۰ دقیقه مدیتیشن و هیپنوتیزم را انجام میدهم و ساعت ۹.۲۰دقیقه بلند میشوم. موهام را روغن نارگیل میزنم و دستکشهامو دست...
-
خام بدم
یکشنبه 5 شهریور 1396 16:15
ایشان صبح زود رفت و یک شیرو عسل بهش دادم چون آنجا کیک و چای برای ساعت ۱۰ میخورند. حالش هم هیچ خوب نیست.من نخوابیدم و کمی وبلاگ خواندم واز ۸ مدیتیشن و هیپنوتیزم را انجام دادم و ۹ بلند شدم. تگرگی هم زد و نیمکت باغ سفید شد. کارهای هر روزم را انجام دادم؛ پرنده ها؛ ظرفهای فرشته کوچولو، صبحانه اش، جوشاندن شیر برای ماست زدن،...
-
دُخت درون
شنبه 4 شهریور 1396 17:51
چشمهام را باز میکنم و به ایشان میگویم یک نارنگی بردار و بیهوش میشوم تا ۹.۳۰. بلند میشوم پرنده ها را دان میدهم.برمیگردم توی تخت و کمی میخوانم تا ۱۱ و دیگر روزم را آغاز میکنم. این منم؟ منی که از ۵ بیدار بودم برای رفتن به سر کار چند سال پیش!غذا را درست میکردم و دوش میگرفتم و بدو بدو میرفتم و می آمدم و آماده میشدم و ۶.۳۰...
-
روز خوب
جمعه 3 شهریور 1396 15:16
جمعه صبح از خواب بیدارشدیم ساعت ۷ و ایشان کمی دیرش میشد و زود دوش گرفت و رفت. برخی روزها از ابتدا فریاد میزنند که روز خوبی هستند و جمعه هم یکی از آن روزها بود. تا ۹ توی تخت بودم. مدیتیشن و هیپنوتیزم را انجام دادم. میخواستم بروم برای گواهینامه که دیدم بیشتر از یکماه زمان دارم خوب چرا بروم. یک ملافه تمیز کشیدم روی تخت و...
-
برای خودمم
پنجشنبه 2 شهریور 1396 17:29
از دیشب گفتم فردا را به فرشته کوچولو میدهم این بود که ایشان ساعت ۸.۱۵ میرود و تنها ملافه تمیز روی تخت میکشم و فرشته را ۸.۲۰ دقیقه میبرم بیرون. برای ایشان شیر و عسل درست میکنم با کراسان کره و عسل برای صبحانه و۳ تا نارنگی و یکظرف استامبولی برای ناهارش میدهم. ۱ ساعت راه میرویم و فرشته کوچولو خوشحال است. سرراه برگشت دوستم...
-
سحر خیز
چهارشنبه 1 شهریور 1396 15:43
نمیدانم ساعت ۶ است یا ۵.۳۰ که بیدارم، هوا سرد است! مدیتیشن و هیپنوتیزم را انجام میدهم وکمی وبگردی میکنم. چهارشنبه یک ربع به هشت از ایشان میپرسم که کی میرود. از ایشان پرسیدم که میگوید ساعت ۱۰ باید آفیس باشد. کتری را روی کم میگذارم و بر میگردم به تخ. کمی چشمانم را میبندم! ۸.۳۰چای را دم میکنم و پیلاتز هم انجام میدهم....
-
همه چیز خوب
سهشنبه 31 مرداد 1396 17:18
ساعت ایشان زنگ میزند و من دلم میخواهد زنگ نزند و بخوابیم. ایشان را رو به راه میکنم و میرود. خودم به تخت برمیگردم و دارم فکر میکنم چه روز خوبی امروز خواهد بود. هیپنوتیزم را انجام میدهم و میخواهم مدیتیشن را انجام بدهم که دوستی پیام میدهد که به جای جمعه امروز برویم کافی بخوریم و هم را ببینیم. کمی فکر میکنم و بالا و پایین...
-
بهارنارنج
دوشنبه 30 مرداد 1396 18:40
ایشان امروز ۷.۲۵ دقیقه رفت بیرون، برایش کراسان عسلی گذاشتم با میوه و آب و کمی خشکبار! ناهار نداشت چون خودش گفت از بیرون میگیرد که چه خوب. به تختم برگشتم و هیپنوتیزم را انجام دادم، کمی هم چرخیدم و آخرش بلند شدم فکر کنم ۸.۴۵ دقیقه بود. بالا و پایین را گردگیری کردم و دستشویی ها را تمیز کردم. ملافه و روبالشی ها تخت را هم...
-
تو که خوبی
یکشنبه 29 مرداد 1396 18:30
نیمه شب ایشان من را بیدار کرد که خرخر میکنی، مرد اینقدر ناناز! ولی من تا نه خوابیدم و حالم کمی بهتر شد. ایشان خدای بد خوابیدن و غرغر کردن وقت خوابه. همین الان ساعت ۱۱ شب یک ربعی از زمین و زمان نالید و چشمهاش را بست. من هم کاری بهش ندارم، توی این قالب راحتتره چون این جور پرورش یافته. تلاش من بیفایده است و خودم را هم گم...
-
خودم را دوست دارم
شنبه 28 مرداد 1396 19:17
صبح ۸ و خرده ای بود که بیدار شدم با گلو درد و گوش درد. آب چایی را گذاشتم و دوباره برگشتم توی تخت. کمی بعد چای دم کردم و ایشان هم بیدار شد و ماهیتابه را گذاشت روی گاز تا نیمرو درست کند و کره هم انداخت توش! گفتم زیرش را کم کن تا من بقیه را آماده کنم، نانها را تند تند تست میکرد و من هنوز کره و مربا نگذاشته بودم. چای...
-
دنیای رنگی رنگی
جمعه 27 مرداد 1396 19:39
اینجا ساعت ۱ صبحه که دارم می نویسم و باران تندی میبارد. دیشب خیلی تخت خوابیدم حتی تشنه هم بودم ولی برای آب خوردن هم بیدار نشدم. ! برای ایشان شیر موز درست کردم و دو تا کراسان دادم برد برای صبحانه اش. هوا به قدری سرد بود که دلم نیامد بدون غذا دادن پرنده ها برگردم توی تختم. کمی توی تخت ماندم و یکسری عکسهای قدیمی دایی...
-
آدم خاص
پنجشنبه 26 مرداد 1396 17:39
۵ شنبه ایشان میرود سر کار؛ برای ناهارش ساندویچ کوکو سبزی دادم و صبحانه هم میلک شیک و کراسان پنیری با میوه. پلان امروزم رفتن به شاپینگ سنتر و دیدن لباس برای خودم بود. هیچ کاری ندارم؛ کمی توی تخت میمانم. ایمیل دخترک را میخوانم و جوابش را میدهم. پرنده ها را سیر میکنم، داروم را میخورم و یک دانه گلابی برای صبحانه. با فرشته...
-
گام به گام
چهارشنبه 25 مرداد 1396 16:09
اینقدر خسته ام و پاهای سردم را توی شکمم جمع کردم و زیر پتوی گرمم دارم چای سبز میخورم. ساعت ۸.۴۰ دقیقه است و ما شام خوردیم و داریم استراحت میکنیم. صبح ایشان رفت و برایش همبرگر درست کردم و گذاشتم با میوه و میلک شیک و یک شیر که برای آفیسشون خریده بودم.من کمی در تخت ماندم. باد شدیدی میوزید. بلند شدم، پرنده ها را غذا دادم....
-
دنیایتان سپید
سهشنبه 24 مرداد 1396 16:41
ایشان صبح زود میرود و برای ناهارش ساندویچ مرغ درست میکنم که ببرد با کراسان پنیری و شیر موزش. خودم هم مدیتیشن میکنم و خانه را گرگیری میکنم. به عزیزی در ایران ناغافل زنگ میزنم که خیلی خوشحال میشود. به نانوایی زنگ میزنم و نانهایم راسفارش میدهم. دستشویی ها را تمیز میکنم و با عزیز خداحافظی میکنم و دوش میگیرم و ساعت ۱۰.۳۰...
-
بهارانه
دوشنبه 23 مرداد 1396 17:57
دوشنبه ایشان صبح زود میرود و من توی تختم میمانم، مدیتیشن میکنم و دوش میگیرم، پیامهای دخترک را پاسخ میدهم. نزدیک ۱۰ روزم را آغاز میکنم. امروز یک خوب آفتابی گرم است! نهایت ۲۰ درجه ولی خیلی خوب است. همه پتو ها و روبالشی ها و ملافه تخت یکراست نوبت به نوبت میروند توی ماشین و توی هوای آزاد زیر آفتاب خشک میشوند. کاش هوا...