خانه عناوین مطالب تماس با من

پرسه در آرامش

پرسه در آرامش

دسته‌ها

  • ۲۸ روز سپاسگزاری، سپاسگزاری 28
  • مدیتیشن 5
  • هاله های انرژی 3
  • آداب مدیتیشن 2
  • چاکراها 2

جدیدترین یادداشت‌ها

همه
  • بی باکی
  • چشمها
  • دورهمی پشت سرهم
  • خبرخوب
  • شنبه آفتابی
  • تو که رفتی
  • شنبه پر گل
  • دل آرام
  • [ بدون عنوان ]
  • دم نمیزنم

بایگانی

  • آذر 1404 1
  • مهر 1404 3
  • مرداد 1404 2
  • شهریور 1403 1
  • مرداد 1403 5
  • تیر 1403 6
  • خرداد 1403 1
  • فروردین 1403 1
  • آبان 1402 1
  • مهر 1402 2
  • شهریور 1402 1
  • بهمن 1400 1
  • دی 1400 1
  • مهر 1400 3
  • شهریور 1400 5
  • مرداد 1400 1
  • تیر 1400 3
  • خرداد 1400 3
  • اردیبهشت 1400 1
  • فروردین 1400 1
  • اسفند 1399 2
  • آذر 1399 1
  • آبان 1399 1
  • مهر 1399 4
  • شهریور 1399 3
  • مرداد 1399 7
  • تیر 1399 1
  • خرداد 1399 1
  • اردیبهشت 1399 5
  • فروردین 1399 3
  • اسفند 1398 3
  • دی 1398 5
  • آذر 1398 7
  • آبان 1398 4
  • مهر 1398 4
  • مرداد 1398 6
  • تیر 1398 3
  • خرداد 1398 8
  • اردیبهشت 1398 8
  • اسفند 1397 1
  • بهمن 1397 8
  • دی 1397 7
  • آذر 1397 11
  • آبان 1397 29
  • مهر 1397 5
  • شهریور 1397 4
  • مرداد 1397 13
  • تیر 1397 13
  • خرداد 1397 7
  • اردیبهشت 1397 6
  • فروردین 1397 4
  • اسفند 1396 9
  • بهمن 1396 7
  • دی 1396 13
  • آذر 1396 19
  • آبان 1396 17
  • مهر 1396 22
  • شهریور 1396 37
  • مرداد 1396 22
  • تیر 1396 22
  • خرداد 1396 17
  • اردیبهشت 1396 10
  • فروردین 1396 9
  • اسفند 1395 30
  • بهمن 1395 15
  • دی 1395 13
  • آذر 1395 9
  • آبان 1395 10
  • مهر 1395 14
  • شهریور 1395 7
  • مرداد 1395 19
  • تیر 1395 11
  • خرداد 1395 2
  • اردیبهشت 1395 1
  • بهمن 1394 12
  • دی 1394 13
  • آذر 1394 4
  • خرداد 1394 1
  • دی 1392 1

جستجو


آمار : 312645 بازدید Powered by Blogsky

عناوین یادداشت‌ها

  • ایشان مهربان دوشنبه 17 مهر 1396 13:12
    ساعت ۹۰۱۵ صبحه که بیدار میشوم. پیامها را چک میکنم که ببینم از ایران خبری هست یا نه؛ خواهر جانانم پیام برایم گذاشته. پاکسازی را انجام میدهم. خوب امروز ایشان خانه است و نیست. صبحانه خودم یک لیوان آب پرتقال میخورم و یک لیوان آب سیب و کرفس و ایشان هم نان و پنیر! برای ناهار قورمه سبزی زیاد درست میکنم که برای فردا بماند چون...
  • مهربانی ایشان یکشنبه 16 مهر 1396 17:12
    امروز ۹.۱۵ از خواب بیدار شدم و داشتم خواب میدیم با مادر ایشان نقشه یک استخر توی حیاط داشتیم می‌کشیدیم! پاکسازی را انجام دادم و ایشان هم بیدرا شد. ماشین را خالی کردم و دو تا لیوان آب هویج گرفتم و خودم یک لیوان آبپرتقال تازه خوردم. وقت دکترم را کنسل کردم و برای فردا وقت گرفتم. صبحانه را آماده کردم و خوردیم و پرندها را...
  • پست گمشده شنبه 15 مهر 1396 17:48
    ساعت ۱۰.۴۵ دقیقه است و ایشان شامش را خورده و من هم چند برش هندوانه و خربزه خوردم؛ اشاره ای هم نمیکنم به اینکه ظرف پاستیل را خالی کردم. تنها آبیهاش مانده که دوست ندارم! هشت بیدار شدم و ایشان پیش از من بیدار شده بود و دوش میگرفت که برود سر کار. میوه هاش را نبرد و رفت؛ من هم برگشتم توی تخت تا ۱۰.۴۵ دقیقه. ۳ سری ماشین...
  • پرکاری پنج‌شنبه 13 مهر 1396 15:58
    ده دقیقه به هشت بیدار شدم و ایشان ساعت ۸.۳۰ رفت. صبحانه را مانند همیشه بود و ناهارش هم استامبولی برد. خانه ام زیر ورو شده بود! یک لیوان آب پرتقال خوردم با مسکن و داروم. همه پتوهای فرشته کوچولو را ریختم توی ماشین؛ مهمون داشته آخه!! روتختی را هم گذاشتم برای شستن و یک تمیز کشیدم. من دو تا روبالشی سفید داشتم و هر چی...
  • چهارشنبه نورانی چهارشنبه 12 مهر 1396 12:15
    ساعت ۸ بیدار شدم و صبحانه ایشان را دادم. برای ناهار گفتم برایت سالاد میاورم برای ناهار و ایشان رفت. همه لحافها را انداختم و توی ماشین و ملافه تمیز کشیدم روی تخت، بالا را گردگیری کردم و سالاد برای ایشان درست کردم. به دوستم زنگ زدم و گفت اگر میروی بیرون دنبال او هم بروم که گفتم برای ساعت ۱۱.۳۰ قرار گذاشتیم که کارهام...
  • آفتابم سه‌شنبه 11 مهر 1396 13:54
    هشت شده بود که بیدار شدم و ایشان دوش گرفت و رفت. شیرموز و بلوبری برد با کراسان و دو تا نارنگی؛ شیر و بیسکوییت هم براشون خریده بودم که برد. من برگشتم توی تخت و کمی خواندم. دوستی زنگ زد و بلند شدم و با هم صحبت کردیم؛ نزدیکهای ۹ بود! برای ناهار قیمه درست کردم و دوش گرفتم و دوسری لباس توی ماشین ریختم. صبحانه برای خودم...
  • مهربان من دوشنبه 10 مهر 1396 16:30
    دوشنبه نزدیک نه بیدارشدیم و ایشان دوشش را گرفت و رفت توی باغ مقداری باغبانی کرد و به پرنده ها غذا داد. صبحانه را رو به را کردم و خوردیم و من خانه را تمیزکردم. ناهار که داشتیم و من تنها خانه را تمیز کردم چون فرشته ها آتش میسوزانند و همه چیز زیروروست، یک لیست خرید داشتم و میخواستم سر ظهر بروم که به خودم گفتم عصر هم...
  • زیباترین سپتامبر یکشنبه 9 مهر 1396 14:05
    ساعت ۹ بود که بیدار شدم. نه نبود هشت قدیم بود. ایشان بیدار شد که برود برای کاری و دوش گرفت و صبحانه نخورده رفت. من هم بلند شدم. یک ماست میوه ای خوردم و کمی به خانه رسیدم. کمی وبلاگ خوانی کردم؛ وبلاگ تارا جان را خواندم و گفتم برای ناهار قیمه درست کنم. یک پیاز آوردم و دیدم دلم غذای تند میخواهد این شد که میگو پلو درست...
  • مفتاح راه شنبه 8 مهر 1396 18:46
    پیشاپیش برای بار منفی پست پوزش میخواهم. امروز ساعت ۷.۴۵ دقیقه بیدار شدم و توی تخت ماندم و کتاب خواندم. باران میبارید، آفتاب میتابید و نوای قمری هم پس زمینه بود. بلند شدم و فرشته هارا بردم توی حیاط کارهاشون راانجام بدهند و خودم کارهای بی سرو صدا را انجام دادم. صبحانه را درست کردم و ماشین را خالی کردم و ایشان ۱۰ بیدار...
  • تو آنی جمعه 7 مهر 1396 18:13
    ۷ صبحه که بیدارم. فرشته کوچولو قهره و هرچی باهاش حرف میزنم از من دوری میکند حسود کوچولو، با فرشته دوستم میرویم توی باغ برای اجابت مزاجش.برمیگردم توی تختم و فرشته کوچولو روش را میکند آنور که قهره!! کمی وبلاگ دوستان را میخوانم تا ۸ و بلند میشوم و کتری را پر میکنم و ظرفهای شسته شده را از ماشین درمیآورم و جا میدهم. صبحانه...
  • انسان باش پنج‌شنبه 6 مهر 1396 15:28
    سه شنبه ۸.۴۵ دقیقه بیدار شدم ووایشان را راهی میکنم و میرود. آبمیوه تازه با کراسان بهش میدهم. پرسیدم ناهار آبگوشت میخورد یا هلیم بادمجان که دومی را می‌خواهد. گوشتش را میگذارم بپزد و آبمیوه تازه میخورم برای صبحانه. با فرشته میروم پیاده روی و هوا خوب است. کمرم گرم میشود از تابش آفتاب، برمیکردم خانه و با دستگاه ها ورزش...
  • حیف شده دوشنبه 3 مهر 1396 17:51
    ساعت ۸۰۱۵ بیدار میشوم و یک ایمیل کاری میزنم. پیام‌ها را چک میکنم. دوستم پیام داده بوددیشب که پسرش را میاورد خانه ما؛ گفتم من هستم و شاید برای خرید بیرون بروم که گفت ظهر میاورد. کتری را میشورم و چای دم میکنم و ماشین را خالی میکنم؛ تنها جاکره و پنیری را روی میز می گذارم . ایشان نان گرم میکند و دوتا پیشدستی می گذارد که...
  • بد نباشیم یکشنبه 2 مهر 1396 13:34
    یکشنبه صبح ۸ بیدارم میشوم و توی تخت میمانم تا ۹.۳۰؛ ایشان بلند میشود و دوش میگیرد و من صبحانه را آماده میکنم.کره وپنیرو مربای آلبالو و هویج و تخم‌مرغ آب پزبا نان سنگک و لواش. امروز ایشان باید با همکارانش ناهار میرفتند بیرون که خبر داد نمیرود. ایشان بافرشته کوچولو رفتند پیادهروی و من دوش میکیرم و و آماده میشوم و میرویم...
  • سپاسگزارم شنبه 1 مهر 1396 17:15
    از خواب بیدار میشوم و از تشنگی بیتابم. یک لیوان آب پر میکنم و میخورم. خدایا شکرت! ایشان امروز هم میرود سر کار، دیشب به من گفت برای بیزینس کاری کن! کمی سرچ کردم و از خدا میخواهم راه را نشانم دهد. برای ایشان دو تا لقمه کره و عسل درست میکنم با آبمیوه تازه و راهی می شودو میرود. پرنده ها را غذا میدهم و توی تخت میمانم ....
  • جنگ جمعه 31 شهریور 1396 15:55
    ۳۷ سال پیش در یک همچین روزی ایران رفت که ۸ سال جنگ را ببیند؛ چه سربازانی که به خاک و خون کشیده شدند، زندگی ها و خانواده هایی که نابود شدند و زخمی که تا ابد بر تن ایرانیان باقی ماند. مسخره تر از لقب "دوست و برادر" تا به حال نشنیده بودم و بعدها فهمیدم دوست و برادر کی بودند!
  • روزهای خوب خدا جمعه 31 شهریور 1396 15:44
    ده دقیقه به هشت بیدار میشوم وبرای ایشان یک شیر موز درست میکنم با میوه و یک ساندویچ سالاد الویه؛ یک سالاد الویه درست میکنم و چند بار میخوریم! به دوستم پیام میدهم که برویم مارکت و میروم دنبالش. خانه را گردگیری میکنم و سرویسها را تمیز میکنم و پرنده ها را دانه میدهم و ظرفهای رافرشته میشورم و غذا میدهم و دوش میگیرم و یادم...
  • آتش تو پنج‌شنبه 30 شهریور 1396 19:07
    به نام خدا امروز پنج شنبه میخواهم خانه بمانم تا ببینم خدا چی میخواهد! ایشان راراهی کردم با صبحانه و ناهار هم همبرگر دادم برد و میوه و شیرموز و کراسانش. کمی غذا به پرنده ها دادم و هوای صبح را توی ریه هام کشیدم، کمی خنک و نمدار بابوی شکوفه. درختهای باغ نم نمک با ناز روزی چند تا شکوفه میدهند. به آرایشگرم پیامی میدهم و...
  • آرامم چهارشنبه 29 شهریور 1396 18:40
    بیست دقیقه به هشت بیدار میشوم و میروم بالا و لباس ایشان را بخار میزنم و چروکهاش همه می روند. برای ناهارش ساندویچ سوسیس درست میکنم با شیر موز و توت فرنگی با کراسان پنیری برای صبحانه اش و میرود. برمیگردد و شلوار دیگری میپوشد! من برمیگردم توی تختم و همه نخوانده های روی هم انباشته شده را میخوانم. چندین ویدیو کاری هم باید...
  • سکان دار سه‌شنبه 28 شهریور 1396 15:37
    ایشان امروز میرود سر کار؛ ساعت ۸.۵ و ناهارهم میاید خانه! از دیروز فرشته ها خانه را زیرورو کردند و امروز روز تمیزکاریه. صبحانه آبمیوه میخورم با کمی کراکر. پرنده ها را گندم میدهم. رویه مبلها و فرش را توی ماشین میاندازم و ۴ سری ماشین را روشن میکنم. هوا کمی بهاری و بارانی میشود و همه چیز را بیرون پهن میکنم. تا ساعت ۱.۵...
  • نور تو دوشنبه 27 شهریور 1396 16:14
    دوشنبه ایشان خانه است و تا ۹ میخوابیم . صبحانه را آماده میکنم و پرنده ها را غذا میدهم. امروز بین رفتن و ماندن خانه هستم، دغدغه ناهار درست کردن ندارم چون قیمه مانده و خورده میشود. ملافه تخت را برمیدارم و تمیز میکشم. با روتختی و روبالشی ها همه را توی ماشین میاندازم. روتختی تمیز هم میکشم و اسپری میزنم. صبحانه خودم یک...
  • خدا ترس یکشنبه 26 شهریور 1396 19:42
    ساعت ۸.۳۰ بیدار میشوم و یک لیوان آب میخورم. لحافهای اتاق عزیز را ه دور را توی ماشین میاندازم و بر میگردم توی تخت و پست دیروز را مینویسم! ایشان میپرسد ساعت چند است که میگویم. ساعت ۹.۴۵ بلند میشوم و چای دم میکنم. ایشان هم بیدار میشود و میگوید ساعتها جلو رفته الان توی تخت گفتی ۸۰۳۰ ولی ۱۰ که!چه خواب خوبی داشتی که...
  • فرشته خداوند شنبه 25 شهریور 1396 02:52
    داستان زندگی من مانند هرروز است. هوا تاریک است بلند میشوم و ساعت را چک میکنم ۵.۵۹ دقیقه صبح است. به تخت برمیگردم و برای هر آنچه به یادم میاید خدا را شکر میکنم. ایشان راراهی میکنم و یک ساندویچ پنیر و خیار برای ناهارش میدهم با شیر انبه و کراسان برای صبحانه اش. امروز باید بالا را هم تمیز کنم از ۸.۲۰ دقیقه استارت...
  • سوتی در تاریکی جمعه 24 شهریور 1396 17:25
    جمعه صبح ایشان رفت وبرایش یک ساندویچ کوکو درست کردم با شیرموز و کراسان و میوه. به دوستم پیام دادم که ۹۰۴۵ دقیقه میام دنبالت. هوا هم گرفته و بارانی بود. تا ۱۰ دقیقه به ۹ توی تخت بودم و مدیتیشن کردم. موبایلم زنگ خورد؛ دیدم دوستم زنگ زده و پیام داده که بچه اش مانده خانه چون بیماره و نمی‌تواند بیاد با من. من هم کمی غذا...
  • رابرت دنیرو پنج‌شنبه 23 شهریور 1396 19:15
    خواب میدیدم که دارم کمکت میکنم که فرار کنی؛ توی راه "رابرت دنیرو" را میبینم و سوییچ بنزش را میگیرم و فرار میکنیم. جلوی آن ساختمان بلندها ایستادیم که کیف پول خواهرم کنار زنگهاست. از خواهرم میپرسم کیف تو اینجاست! که میگه کیفش توی کیفشه؛ میگویم این تله است و دوباره فرار میکنیم!! توی اتاق کوچکی نشستیم پشت حصیر و...
  • بهتر و بهتر میشوم چهارشنبه 22 شهریور 1396 18:47
    چهارشنبه ده دقیقه به هشت بیدار شدم و ایشان را راهی کردم و پرنده ها را غذا دادم . چند تا لیوان آب و یک لیوان آب پرتقال خوردم، خانه را گردگیری کردم و سرویسها را تمیز کردم. ظرفهای فرشته را شستم و پر کردم. دوش گرفتم و ۹۰۴۵ دقیقه دوستم را برمیدارم و با هم میرویم ایکیا. توی کافه اش مینشینیم و حرفهامون به درازا کشید و کافی و...
  • خوشبختی من سه‌شنبه 21 شهریور 1396 19:10
    سه شنبه ایشان ۹ صبح باید برود تا کسی را اینترویو کند. شیرموزش را میدهم و میرود. خودم برمیگردم توی تخت و وبلاگ خوانی میکنم تا ۱۰.۳۰. کار چندانی ندارم امروز. یک ایمیل کاری برایم زدند که جواب نداده ام. برای صبحانه آبمیوه با بادام و توت میخورم؛ دستی به آشپزخانه میکشم. پرنده ه را غذا میدهم و برای ناهار اسپاگتی با سالاد...
  • دستنوشته ها سه‌شنبه 21 شهریور 1396 18:51
    دستنوشته های چند سال پیش را میخوانم؛ چهار سال پیش مقاله ای خواندم و اینها را لیست کردم؛ امشب پیداش کردم و دارم میبینم تا چه اندازه در زندگیم پدیدار شدند. من تنها اینها را لیست کردم و گوشه ای نگاه داشتم. برایم جالب است که خیلی از اینها برنامه روزانه من شده‌اند؛ من حتی یادم نبود که اینرا نوشتم! خدایا سپاسگزارم. صبح دیدم...
  • چشمهایم دوشنبه 20 شهریور 1396 14:31
    امروز صبح پس از یک خواب خوب نزدیک ۹ بیدار شدم؛ ایشان ۹ با وکیلش قرار داشت. رفت توی آفیس و من هم چای دم کردم، به پرنده ها غذا دادم. یک آناناس را خرد کردم و ریختم توی دستگاه برای خودم و یک پارچ آب پرتقال و گریپ فروت گرفتم. ظرفهای ماشین در میاورم و جا میدهم. به پرنده ها غذا میدهم. هوا ابریست و زیاد سرد نیست؛ ۴ تا لحاف...
  • مهربانترین یکشنبه 19 شهریور 1396 17:56
    عزیز راه دور ناهار نمیماند چون خرید دارد برای همین ۸.۴۵ دقیقه بیدار میشوم و قورمه سبزی درست میکنم تا ببرد. چای دم میکنم و رو مبلی ها را توی ماشین میریزم و بیرون پهن میکنم. صبحانه را آماده میکنم و روتختی و ملافه تخت را در میاورم و توی ماشین میاندازم؛ خانه را گردگیری میکنم و همت بردی صبحانه میایند. میخوریم و آنها جمع...
  • روزهای بلند شنبه 18 شهریور 1396 18:38
    روزها بلند شدند و هوا که روشنه من بیدارم؛ همین امروز توی تخت ماندم و کمی شکرگزاری کردم و انرژی فرستادم اینسو و آنسو و بلند میشوم میبینم ساعت ۱۰ دقیقه به هفته. یکدور توی خانه میزنم و برمیگردم توی تخت ویا فرشته کوچولو حرف میزنم و دوباره استراحت میکنم. ۹ دوش میگیرم که عزیز راه دور میرود برای کاری بیرون؛ ایشان هم دوش...
  • 593
  • 1
  • ...
  • 9
  • 10
  • صفحه 11
  • 12
  • 13
  • ...
  • 20