شماها خیلی بامعرفتید.
ساعت ١١.١٢ شب است! من امروز زیادکاری نداشتم! قرار بود نداشته باشم! چون خانه راکه دیروز تمیز کردم و کار چندانی نباید میداشتم.
هوا بهاری و آفتابی بود و هیچ بادی نمیوزید!
ناهار هم نمیخواستم درست کنم، صبحانه خوردیم و تا آشپزخانه را سامان دادم شد ١١.۵ دوش گرفتم و ایشان گفت دوستش میاید برای کمک به او. برنج خیس کردم و رفتم با فرشته آفیس ایشان چیزی را جا گذاشته بود برداشتم و رفتم خرید. اول مرغ خریدم چون این مرغهای گریل شده زود تمام میشود وخیلی خوشمزه هستند اگر تمام میشد باید میرفتم از سوپر میگرفتم که بدمزه هستند! دیدم تنها یک مرغ دارد و دوتا نصفه مرغ که خریدم. درست مانند مرغهای سرخ شده خونگی خوشمزه است.
ساعت ١٢.۵ مرغهایش تمام شد.
از سوپر خرید داشتم کمی بری و میوه و بلوبری، توت فرنگی و گیلاس، دو تا بلیچ، خوراکی برای فرشته کوچولو، دو تا مایه( مایع) دستشویی، تخم مرغ، کمی شیرینی فریزری، یک اسپری لکه بر لباس، ۴ تا دستمال کاغذی و یک دسته گل نرگس و شد ٢٠٠ دلار!
از میوه فروش هم کمی خیار و یک برش هندوانه گرفتم و از بیکری دوتا پیراشکی کرم دار، یک بسته نان لقمه ای، یک شیرینی بزرگ نارگیلی و برگشتیم خانه.
برنج دم کردم و زرشک هم سرخ کردم و مرغها را توی تابه گذاشتم کمی کره ریختم و خریدها را جا به جاکردم و میز را چیدم. دوست ایشان خداحافظی کرد و ناهار نماند.
ما نهارمان را خوردیم و ظرفها رفت توی ماشین و دو تا تابه هم با دست شستم. من قابلمه و تابه و شیرجوش را توی ماشین نمیگذارم.
ایشان گفت باید ماشین نو بگیریم که گفتم حتما باید بگیریم چون این خوب کار نمیکند. چند روز پیش به سرم زد چند تا شیشه برای شیر خریدم و یک ظرف برای ماست که دیگه توی پلاستیک نباشند. حالا از کارخانه تا سوپر مارکت توی پلاستیک هستند!! همه ظروف غذا و بطری ها شیشه ای شده اند. حتی توی فریز هم تلاش میکنم شیشه جایگزین پلاستیک بشود.
ساعت ۴.۵ کسی آمد که فرشته را حمام بدهد و موهایش را بزند. فرشته دور خانه میدوید و فرار میکرد که آخر گرفتمش و دادم ببرتش. چای سیاه و سبز دم کردم و میوه شستم و با ایشان حرف زدیم. خیلی سرد بود هوا، من گرمایی سردم شد لباس گرمتری پوشیدم. فرشته کوچولو هم کارش انجام شد، از این قسمت روز خوشم میاید مینشینیم تی وی روشن است، حرف میزنیم. چایی میخوریم. به تهران زنگ میزنم و با مادرم و پدرم حرف میزنم، مادرم برای دوستم گریه میکند و حرفمان نیم ساعتی زمان میبرد. دیگر مادر دست به کار درست کردن من ناهار است وخداحافظی میکنم که گردنش درد نگیرد.
دیشب خواب دیدیم با مادرم خانه یکی از آشناها هستیم و توی یخچالش کیک و شیرینی است که در میارم و به مادرم میدهم؛ به مادرم میگویم که میگوید دیشب تولدش بوده!!
یک چیزی راستی؛ از صبح سینه چپم دردناک بود و چک کردم انگار یک کبودی و خونمردگی کنارش بود بدون دلیل ، نگران شدم این شد که شب برای مامو دوهفته دیگه وقت گرفتم. برگه مامو دوساله هم چند روز پیش رسیده بود که خوب میخواستم بندازم دور و نروم و انگار باید بروم.
توی این چند روز گذشته من دوبار عکس دوستم را استوری کردم، دوستی برایم نوشت از این فاز بیرون بیا!! این دوست کسی است که شوهر عمه همسرش و چند تا از بستگان دورش از دنیا رفته بودند تا ۴٠ روز سیاه میپوشید و حتی گردنبندها و گوشواره های سیاه میانداخت و در مهمانی ها شرکت نمیکرد و ....
یکبار هم دوستی مهمانی شب عید گر فته بود و این خانم غر میزد چرا شب عزاست! لباس سیاه باید بپوشم و دلم به مهمانی نیست. لباس سیاه که نپوشید هیچ، لباس سبز وکرم پوشید، دم میز بار با شوهرش داشتند ویسکی میخوردند و به شوهر میگفت تتد تند نوشابه بریز کسی نبینه! آخر شب هم رقصید و چون یکی فیلم گرفته بود ناراحت شده بود که چرا از خنده و رقص من فیلم گرفته. اون بیچاره گفت من از بچه خودم فیلم گرفتم تو هم توش بودی و داستانی بر پا کرد! همه اینها را نوشتم که بگویم عاشق عزاداریست؛ یک ذره از حرفش ناراحت شدم، جوابش را ندادم. دوباره صبح پیام داده بود که آرایشگر رفته گفته روغن به موهاتون نزنید رنگ خراب میشه روغن نزن. باز هم جوابش را ندادم. ستینگ واتساپ را جوری کردم که نبینه چی پست میکنم! خودم را راحت کردم و کم کم رابطه را هم میخواهم کم کنم باهاش چون دیگه حس اینکه زیر ذره بینم را دوست ندارم چون زیاد کلید میکنه روی آدم.
اوفی راحت شدم اینجا نوشتم.
هفته پیش هم به من گفت بیا من ١٠ هزار دلار میگذارم و با هم بیزنس بزنیم، گفتم با ده هزار دلار چه بیزنسی بزنیم؟ گفت نمیدانم تو بگو. گفتم با ٣٠٠ هزار دلار شاید بتونیم یک بیکری بزنیم گفته نه صبح زود باید بیدار بشیم. گفتم بیکر استخدام باید بکنیم از این زنجیره ای ها که خودشان آموزش میدهند، نیرو آموزش میدهند، تبلیغ باخودشونه و مواد اولیه هم همینجور! گفت من نمیتونم گفتم ۵٠ تا که میتونی گفت نمیخواهم شوهرم بفهمه!
گفتم نمیشه عزیزم اینجوری! راستش من با ایشان هم شریک نمیشم که از همه بهم نزدیکتره ولی ایشان منرا شریک بیزنسش کرده طفلی!
فیلم تماشا کردیم با ایشان، من دفترم را نوشتم، یک شال گردن دارم میبافم سر هر سریال یا فیلمی که ایشان دوست داره و من ندارم سرم را گرم میکنم. شیر گرم کردیم و خوردیم با دوتا لقمه کره و عسل و پنیر. این هم شد شاممان؛ ایشان میخواست فردا برنامه پیک نیک بگذاره گفتم نه جانم. همهکاربا منه و شما حرف میزنی و مردم را سرگرم میکنی. نمیدانم چرامیرم پیک نیک خسته تر میشم و بهم خوش نمیگذره.
خونه را دوست دارم بیشتر از همه جا.
برنامه فردا، مدیتیشن، صبحانه، آماده سازی ناهار لوبیا پلو با سالاد شیرازی، بانینگز، پیاده روی، خوردن ناهار، کتاب خواندن، اتو لباسها، نقاشی و آماده شدن برای دوشنبه!
به دستان مهربان خدا میسپارم شمارا!
ولی شماها خیلی خیلی با معرفتین!
نزدیک به یکسال است چیزی ننوشته ام، هر ماه به خودم میگویم از اول ماه مینویسم که نمیشود!
حالم خوب است، شما هم خوب باشید عالیست!
زندگیم دور تند برداشته انگار، ایشان کم کم کارش را کم میکند و روزهای کاریش را کم کرده است. میخواهد تا ۵ سال دیگر بازنشسته شود!
ساعت ٩.۴۴ دقیقه شب است، فرشته کوچولو روی کاناپه روی پتوی خودش دراز کشید و تنها صدای کتری میآید و ایشان هم سرش توی آیپد و لپتاپش هست و دارد کار میکند. بوی گل شبو در خانه پیچیده است. بهار در پس روزهاست که برسد به این شهر! هفته پیش پامچال و سیکلامن خریدم و توی گلدانهای حیاط کاشتم. سنبلها از خاک بیرون آمده اند و درختها جوانه زده اند. بهار را دوست دارم و انگار دوباره به دنیا میآیم.
پریروز دوست عزیزی را از دست دادم و در غم از دست دادنش هستم. دوستی مهربان و خانم و بی آزار که گلی بود و زود رفت از بین ما. فیلمهای قدیمی را میبینم و صدایش را که برایم پیام داده و همه خاطرات چند دهه دوستی، باورم نمیشود آنچه بر دست میگردانند دوست من است که زیر خاک میرود. میدانم همیشه دلم برایش تنگ خواهد بود و جایش خالی. با این همه شادم از اینکه از این همه درد رها شد و به جایی بهتر رفته است. روح نازنینت شاد مهربانم.
به مامان و بابا میگویم بیایید اینجا و زندگی کنید همینجا که میگویند همین تهران میمانیم و جایی نمیرویم! دوست دارم کنارم باشند تا بتوانم به آنها برسم که زیر بار نمیروند و من هم بیش از این پافشاری نمیکنم!
دوست ایشان زنگ زد و فرشته زد بیرون و دنبال چیزی از این ور به آنسو میدود و آرامش ما خدشه دار شد. ایشان را ه میرود و با تلفن حرف میزند.
سریال تاسیان را تماشا میکنم، آن خانه بخشی از زندگی من بوده است، خانه خیابان فرشته در آن بن بست! جا جای آن خانه را میشناسم و همیشه دوستش داشتم. برای من آن خانه یک دنیای دیگر بود! هر جای خانه فیلم گرفته شده بود را با دقت نگاه میکردم، هنوز همان میز گرد با گلدان پر گل در سرسرای خانه هست. پله های مدور کتابخانه که پر از کتابهای قدیمی بود و کتابها هنوز همانجور مانده اند! از بالا نگاه میکنم جمشید نجات در اتاق کار کنار شومینه نشسته است. اینجا بهترین جای خانه بود برای من و یکراست میرفتم همینجا. بالای شومینه پرتره پری جان که رشته گردنبند مرواریدش روی لباسش افتاده بود و یک دستش را روی میز چو وبی بلندی گذاشته بود دیگر نیست و جای خودش را به دیواری با رنگ طوسی داده است! رو به روی مبلهای دور شومینه میز کار ماهاگونی همسر پری جان بود که روزنامه هایش را میخواند و کتابهایش را مینوشت. و پشت سرش یک نقشه بزرگ ایران بود که همه دیوار را گرفته بود. درهای فرانسوی همه به رنگ ماهاگونی بودند و حالا رنگ سفید زده شده بودند. اتاق تلویزیون و آشپزخانه و مهمانخانه کمتر دست خورده بودند. پری جان تابستانها با کوکا و لیوانهای پر از یخ از ما پذیرایی میکرد در بالکن خانه مینشستیم.
روی میزهایش پر از قابهای ریز و درشت عکس بود از گذشته و روزهای جوانی. در سرسرای خانه یک دیوار داشت پر بود از عروسک از هر کشوری که به آن سفر کرده بود.
همسر پری جان مرد آرام و مهربانی و با کلاسی بود، پیر مرد همیشه با کراوات توی خانه بود و خود پری جان هم مهربان بود. روح هر دو شاد. چقدر از آدمهای آن خانه دور شده ام،
۴ خانه در آن بن بست بود. سر آن بن بست یک برج باغ زشت ساخته اند و دو تا خانه کنار هم که یکی برای پری جان بود و یکی برای همسایه که ته بن بست بودند و خواهر پری جان که طول کوچه خانه اش بود. یادم نیست آخرین بار کی آنجا رفتم، ١٩ سالگی شاید؛ روزگاری آدمهای آن خانه برایم خیلی مهم بودند، با خواهر جان و دخترخاله ها و پسرخاله ها و دوستانشان زیاد میرفتیم، گاهی نمیدانستیم و یکباره هم را میدیدم!
هر بار که من میرفتم میدیدم پسرخاله در اتاق بغلی صدایش میآید، پس از سی و چند سال فهمیدم پسرخاله عاشق من بوده و کسی از آن خانه راپورت آمد و شد من را میداده و او هم خودش را میرسانده. آخه آدم عاشق دخترخاله میشه!! همسرش پس از ٣٠ و خرده ای سال جدا شد و یک سیر توی اینستاگرام از خجالت من درآمد و هر چی خواست گفت. انگار من سبب جداییشان شده ام. من آخرین بار پسرخاله را ٢۵ سال پیش توی ختم فامیل دیدیم و تا امشب نه خبری دارم ونه تماسی.
ما به خاطر اختلافات ایدئولوژیکی زیاد با خاله رفت و آمد نداشتیم. از دید آنها ما طاغوتی و باز و لائیک بودیم، ویدیو داشتیم و آهنگ گوش میدادیم و مادرم حجاب نداشت! شما باید پیش از انقلاب خاله جان را میدیدید، شما الان باید بچه ها و نوه های خاله جان را ببینید.
مادر چشم دیدن یکی از آدمهای خانه خیابان فرشته را نداشت! از ایدئولوژی آنها بیزار بود و همه را جاسوس میدانست، سال ٢٠٠۵ بود که فهمیدم مادر خانه دار من درست میگفته! با خواندن مقاله ای فهمیدم.
چیز دیگری که در این سریال بود و با آن همذاتپنداری داشتم حمله کارگران به خانه اش بود، پدرم کارخانه دار نبود، سرما یه دار هم نبود، به خاطر موقعیت کاری و شغلش در آن بلوای ۵٧ به خانه ما حمله شد که یک زن جوان بود با فرزندانش در آن خانه بودند. (((انقلابیون وحشی))) از دیوارها بالا میرفتند. اینکه یک آخوند پیدا شد و منعشان کرد!
دوست دارم یکبار دیگر سریال را تنهایی تماشا کنم، آن خانه بخش مهمی از زندگی من بوده است!
دوست دارم زیاد بنویسم، هرروز بنویسم شما هم دعا کنید بتوانم.
خدای مهربان نگهدارتان باشد هر کجا هستید.