بی باکی

   ساعت ۶ از خواب بیدار میشوم،  با اینکه دومین ماه بهار به پایان رسید هوا همچنان خنک و گاهی سرد است. با صدای پرندها و نم نم  باران بیدار میشوم. از پنجره های اتاق خواب ردیف گلهای رز را میبینم که ایشان داد درست در دیدمان کاشتند.  آباژور را خامو ش میکنم و برمیگردم توی تخت و تا الان که ٧.١٧ دقیقه باشد مدیتیشن میکنم. 

هفته گذشته یک همچین ساعتی بیدار شدم تا به کارهایم برسم و دسرهایم را درست کنم که یکی و دوساعت بعدش مهمانی را کنسل کردم و آماده شدم ایشان را ببرم بیمارستان.

همان آدم دیروز یک جراحی ۵ ساعته را انجام داد! 

زندگی انگار موج دریاست برایم،  گاهی تا مچ پاهایم میرسد زورش گاهی تا زانوهایم و گاهی کف پاهایم را قلقلک میدهد و من تماشاگر این زیبایی هستم. 


کنار دستم ٣ تا کتابه و دو تا دفتر که توی یکیش حرفهای دلم را مینویسم و یکی دیگر هم خلاصه و نکات کتابها را مینویسم و یک دفترچه کوچولو که دفترچه جادوییست! 

دیروز پس از چند هفته با خواهر جانان حرف زدم، بزرگتر که باشی که جوری هم رئیسی هم همراهی هم راهنمایی هم همدم. این همون فسقلی است  که مامان توی یک روز بهاری آوردش خانه از بیمارستان و ما دورش گرد اومدیم،  توی جنگ و بمباران! چه خوب شد این خانواده ر ا  انتخاب کردی و  پیش ما آمدی! 

دیروز پیش از اینکه سر کار بروم با اولین دوستم توی این سرزمین تلفنی حرف میزدیم. این دوستیه که تو میتونی همه چیز را بهش بگی و همه جوره روش حساب کنی. 

زیرو بم زندگی هم را با هم زندگی کردیم و همه جوره یکدل بودیم. خانواده اش خانواده من هم هستند. یکجوری انگار من خواهر و دخترشون هستم. یکی از نعمتهای ندگیم بوده و خواهد بود. جدای از  همه اینها من از دوست و   همسایه خیلی شانس دارم همیشه،  هرجا رفتم خوبهاش نصیب من  شدند. 

گاهی شمردن نعمتهای خدا از دستم در میرود،  من توی اوج بیماری هم خدا  را شکر میکردم که این بلا سر من اومد نه کسی دیگر از خانواده و نزدیکان و آدمهایی که میشناسم. شاید در جوانی از چیزهایی گله میکردم ولی توی ٢۵ سال گذشته بیشتر سپاسگزار بودم تا گله مند. 

به هر روی خدایا سپاس از اینهمه مهربانی و نعمت و زیبایی،  به هر چی بیشتر نگاه کنی از آن بیشتر خواهی دید. 

 دیروز صبح ساعت ٨.٢٠ دقیقه دم شاپینگ سنتر بودیم با فرشته پیاده روی کردیم و خرید کردم خیار و هلو،  شلیل،  زردآلو و موز و سه تا کاهو و مارچوبه و فرشته راگذاشتم پیش دوستم و رفت  سرکار تا ساعت ٣.۵ و البته ایشان خسته بود و زودتر رفت ٣ رفت خانه. رفتم شاپینگ سنتر بزرگه برای پس دادن یک شلوار و یک پیراهن. 

و حواسم نبود black Fridayبود و همه اومده بودند خرید.  پیراهن خوشگلی بود و چون دوست ندارم چیزی را با آرایش بپوشم میارم  خانه دوش که گرفتم میپوشم و اگر خوب بود برمیدارم اگرنه پس میدهم. توی خونه پوشیدم بوی عرق و عطر میداد!! دیگه پس دادم بهشون و سرراه چندتا نان خریدم و فرشته را برداشتم و برگشتم خانه. ایشان خواب بود و منم با خواهرم حرف میزدم.  ایشان چای دم کرد و با سوهان خوردیم. رفت  سراغ گلها و منم کمی بعدش رفتم و با هم به گلها رسیدیم و یاسها را هرس کرد و چند تا شاخه توی گلدان توی خانه چندجا گذاشتم. باران گرفت و اومدیم تو. شب هم شاممون نان و پنیر و نیمرو بود چون ظهر پیتزا خورده بودیم. 

از چیزهای جالب از زمانی که روی ترازو نمیروم و هی وسواس خوردن و نخوردن ندارم وزنم پایین اومده و بدنم فیتتر شده  خدایا شکرت. 

یک سریال با ایشان تماشا میکنیم و من تا کوسن را زیر سرم میگذارم ایشان پتو نرمه را روم میکشه و میگه الان میخوابی و ایشان دوست داره باهم ببینیم! چرا آخه:))

برای اینکه کم نیارم چرت میزنم و بیدار میشم یک چیز پرتی از سریال میپرسم که برای ١٠ دقیقه پیشش بوده!! 

باید بروم دوش بگیرم و ساعت ١١ فرشته وقت دکتر دارد و ناهار میرویم بیرون و شاید بروم مغازه ایرانی سوهان بگیرم چون دوست دارم! 


خدایا سپاسگزارم  برای همراه و راهبر بودنت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم!

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر  

آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر 

 رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر