بوی سبزی

دستهام بوی سبزی میدهند. ساعت ۱.۳۰ و توی تخت نشستم. فیلم  انزوا را تماشا کردیم با ایشان و ایشان الان خوابیده. 

 دنیای ما بدون غم و تهمت و افترا و بدگمانی و بدبختی جور دیگری انگار نمیتواند باشد. یک فیلم بسازیم درباره زندگی یک انسان موفق؛  نه از این موفقهای اختلاسگر! از این موفق ها که نام ایران را زنده میکنند و خودشان زنده به گور میشوند! از آنهایی که آبرو داری میکنند نه از بی آبروهاکه فکر میکنند ژن بقیه ناخالصی داشته!! 

بله! 

جمعه که ایشان رفت و ناهار نبرد و تنها اسموتی برد چون غذا داشت! من پرندهام را نان دادم و دوش گرفتم و به دوستی زنگ زدم. دوستم در حال اسباب کشیست چند ماهه و من هم میخواهم برای شام بگویم بیایند که خوب خیلی کار دارند. دوسری لباس توی ماشین ریختم که تنها یکسری را بیرون پهن کردم چون ماشین هنوز داشت کار میکرد. از خانه ۱۰.۵ میایم بیرون و میروم بانک و پست و یک سر به آفیس ایشان میزنم و میبینم که چیزهایی نیاز دارند که توی لیست خریدم مینویسم. صبح برای خودم اسموتی درست کردم با موز و شاهتوت و کیل که توی راه میخوردم! میروم مارکت و سبزی پلویی،  سبزی خوردن،  اسفناج،  بادمجان،  نان ساندویچی،  گوجه و خیار،  فلفل،  سیب،  موز ،  لیمو ترش گرفتم و رفتم شاپینگ سنتر که یادم آمد دوست نازنین منتظر پیامی از من است. نشستم روی مبل تا پیام را برایش بفرستم. بلند شدم و سرم رابرگرداندم  و دوست نازنین جلوی در فروشگاهی بود. دیروز میخواستم زنگ بزنم  که هم را ببینیم  که یادم رفت  و خدا را شکر دیدمش! با هم رفتیم یک کافه و چای سبز خوردیم و حرف زدیم و برای ۵ شنبه هفته آینده هم برای صبحانه گفتیم برویم بیرون. شماره خانم را هم بهش دادم که برای کار خانه اگر میخواهد برود کمکش و شیرینی هم برای نوروز سفارش دهد.

من همیشه از دوست خوش شانس بوده ام؛  دوستان خوبی دارم. 

چیزی برای آفیس ایشان خریدم و رفتم فروشگاه ایرانی. گردو،  بادام هندی،  نبات،  گندم،  گوشت چرخکرده،  ماهیچه،  شیشلیک،  مرغ،  کالباس پنیر،  آلبینو خریدم و از نانوایی هم ۳ تا نان  گرفتم. خرید ایشان را سرراه دادم به دخترها وبرگشتم خانه  و ساعت ۴ شده بود. خریدهار ا جا به جا کردم و گوشتها را شستم و یک چای  دم کردم و رفتم توی اتاق آفتابگیرم و یک سریال گذاشتم و سبزیها را پاک کردم و توی کیسه گذاشتم و توی یخچال. گندم و گوشت هم برای هلیم فردا پختم. فریزر را مرتب و پاک کردم.  ایشان  آمد  نزدیک ۶ و چای با هم خوردیم. 

باغ را آب دادو آب تانکها کم و کمتر میشود و به امید بارش هستیم. با ایشان  رفتیم پیاده روی و فرشته شاد و خوش بود. ایمیلهای آفیس را چک کردم و دیدم که شکایت آمده که به ایشان گفتم. ایشان هم دید و کاری بوده که شاگرد ایشان انجام داده و این دومین بار است که شاگرد ایشان خرابکاری میکند و برای اعتبارشان خیلی بد است. ایشان خیلی عصبانی شد. 

گوشتها را بسته بندی کردم  و توی فریزر گذاشتم. شاممان را خوردیم و سریال تماشا کردیم. لباسها را تا کردم و ایشان جا داد و فیلم انزوا را هم نیمه دیدیم و چون خسته بودیم رفتیم که بخوابیم. هلیم را گذاشتم توی یخچال برای فردا صبح. 


شنبه من ۸.۵ بیدار شدم و کمی کتاب خواندم. هلیم را گرم کردم و چای دم کردم. سبزیها را شستم توی حیاط و آبش را پای درختها میدادم.ایشان بیدار شد و دوش گرفت  و میز آلاچیق را تمیز  کرد و صبحانه بیرون خوردیم. برای ناهار میخواستم کباب درست کنم  که ایشان گفت برویم بیرون چون خرید  دارد. بنابراین گوشتها رفت توی یخچال برای فردا. چند بار سبزیها را شستم و رویش را پارچه کشیدم و گذاشتم آبش برود. آشپزخانه را دستی کشیدم و غذای پرند ها را دادم. ساعت ۱۱.۵ دوش گرفتم و ۱۲رفتیم بیرون. ایشان هم چمنها را زد تا من دوش گرفتم. رفتیم ذغال خریدیم و کار خیر هم انجام  دادیم. صندلی کامپیوتر را دادیم خیریه و رفتیم شاپینگ سنتر. بانک رفتیم و پستخانه؛  ایشان رفت سلمانی و من هم برای خودم چرخیدیم و دستشویی رفتم و رفتم بادی شاپ کرم بگیرم چون دستهام خیلی خشک بودند. یک کرم زدم به دستهام تا ببینم چطور کار میکند تا بیایم بخرم. رفتم پیش ایشان و کمی نشستم تا کارش انجام شد،  با هم رفتیم یک بانک دیگر و پول به حساب ریختیم. از سوپر ایشان خوشبو کننده برای آفیس خرید و من هم اسپری و تخم مرغ خریدم. ناهار برگر خوردیم یک جای که تازه باز شده بود،  من برگر گیاهی خوردم و ایشان گوشت خورد. سیب‌زمینی خیلی خوبی داشت. برگر من بد نبود هرچند ایشان خیلی خوشش  آمد!

سرراه ایشان چوب برای باغ خرید و برگشتیم خانه. من خیلی خسته  بودم و مدیتیشن کردم و خوابیدم. زمانی بود که در برابر خواب ایستادگی میکردم و میخواستم بیدار بمانم. اینروزها هر زمان بدنم بخواهد میخوابم حتی هنگام  ام آر آی!! 

عصر برای پرنده ها هندوانه گذاشتم و غذا به پرنده ها دادم و میوه روی میزگذاشتم و چای هم دم کردم که با ایشان خوردیم. دوستی از ایران زنگ زد که بیماری گرفته و کمک میخواست!! خیلی کم حرف زدیم و حالش خوب نبود؛  به اندازه ای  بد بود صدا که نفهمیدم بیماریش چی بود. ساعت ۸ با ایشان و فرشته رفتیم ماشین سواری چون فرشته زیاد نباید راه برود. سر کوچولوش را لب پنجره میگذارد و بیرون را تماشا  میکند. ایشان گفت برویم آفیس که رفتیم. داشتم به ایشان کمک میکردم که برای اشتباه دخترها به من پرید. گفتم کس دیگری خرابکاری میکند وتو  به من میپری. برو و بگذار کارم را بکنم و رفت پی کارش تا کارمان را  انجام دادیم و نه و نیم برگشتیم خانه. برای شامش سالاد درست کردم و سبزیها را کاردی کردم و ریختم توی دستگاه در چند نوبت تا خرد  شوند و ۱۱تا بسته سبزی پلویی دارم حالا! ایشان همه ظرفها را شست و سبدها و همه سینک را تمیز کرد و این یعنی ببخشید. توی فکر دوستم بودم. یک زن تنها و دو فرزند و همسری که رها کرده و رفته و حالا بیماری! باید دوباره زنگ بزنم و ببینم چطور است. 


خیلی خسته بودم و آخر شب کمی نان و پنیر و گرده خوردم،  سریال و فیلم انزوا را  هم دیدیم با ایشان و دیر وقت خوابیدیم. 


دستهایم  بوی سبزی  میدهند،  بوی نوروزی که در راه است. 


خدایا برای همه  روزهای خوبی که پر از خوبیند سپاسگزارم. 

خدایا برای زندگی سالم و ساده ای که دارم سپاسگزارم. 

خدایا برای روزهای خوبی که میآیند سپاسگزارم. 


<برایتان آرزوی روزهای بهتر و بهتر دارم>







نرم نرمک میرسد

چهارشنبه  ایشان را راهی کردم رفت و خودم هم مدیتیشنم را انجام دادن و کمی آب خوردم و کمی پیامهام را زیرورو کردم. به پرنده ها دانه دادم. ساعت ۹.۲۰ دقیقه به دوستم زنگ زدم که برویم بیرون که بیرون بود و گفتم دوش میگیرم و میام دنبالت. آن هم گفت باشه. دوش گرفتم و خانه را به حال خودش رها کردم و رفتم دنبال  دوستم. و از من خواست برویم دم مدرسه بچه اش چون برایش ناهار خریده بود و برگشتیم سوی خانه و ناهار فرزندش را داد و رفتیم به سوی شاپینگ  سنتر. 

از سوپر ماست،  پنیر،  حوله کاغذی،  هویج،  شیرینی،  کره،  گلابی، کراسان،  نان ساندویچی خریدم و از میوه فروشی هم فلفل دلمه،  گوجه،  کدو،  خیار،  هندوانه،  توت فرنگی و کاهو، انجیرو آب پرتقال خریدم. یک عکس ظاهر کردم و قاب هم خریدم. با دوستم سوشی خوردیم و سوار  ماشین شدیم و سرراه  دنات خریدم و برگشتیم خانه ما و چای دم کردم و خوردیم. با دوستم و فرشته رفتیم  با ماشین دنبال فرزندش و رساندمشان خانه اش و خودمان برگشتیم خانه. آنچنان باد شدیدی میوزید که همه درختها را کمر خم میشدند و خاک از هزار راه به خانه راه پیدا کرده بود. 

خریدها را جا به جا کردم و برای شام سالاد الویه درست کردم. ایشان زود آمد و با هم چای خوردیم و کمی میوه. تنم را شستم. 

ساعت ۸ شام خوردیم. خوب من بعد از ۲۱روز نان سفید میخورم تازگیها! خوب مفصلهایم دردناک هستند. انگار التهاب دارند! 

چند تا چیز آزارم میدهند زمانی که میخورم

۱. شکر 

۲. گوشت به خصوص قرمز

۳.نان سفید

کارهای خانه که به پایان برسد نان جو نازک برای خودم  درست میکنم. شاید شنبه این کار را کردم. شب با ایشان فیلم و سریال دیدم. 


امروز پنج شنبه صبح دلم میخواست  بخوابم؛  ایشان بیدار شد و پیامهاش را چک کرد. دوستم به ایشان پیام داده بود که اگر میتواند برود دنبالش و با هم بروند سر کار . ایشان را کاردمیزدی خونش بیرون  نمیامد چون از این کارها خوشش نمیاید. تازه سرراه فرزندش را هم رسانده بودند مدرسه که  ایشان شاکی تر شده بود. زمانی که رفت من هم بلند شدم و گردگیری کردم و ۹.۱۵ دقیقه دوش گرفتم. حوله  دورم بود که خانم آمد. در را باز کردم و خودم رفتم تا لباس بپوشم. دوباره برایم یک ظرف شیرین خانگی آورده بود. گفتم امروز چی کار کنیم. گفت ایوا خانم بگذار کابینتها را تمیز کنیم. ریختیم بیرون و شستیم و یکسری هم دادم به خانم و یکسری هم بدهم خیریه و آشپزخانه دوساعته تمیز شد.۴ سری ماشین را روشن کردم. یک چای سبز درست کردم با شیرینی خوردیم و خانم  به جارو و طی و سرویسها رسید. یادم آمد به پرند ه ها غذا ندادم! ساعت ۲.۱۵ کارش تمام شد. برایش یک بسته بورک پنیر و اسفناج  توی فر گذاشتم و یک شیشه مربای خانگی هم بهش دادم. شام نداشت و کلید خانه اش هم پیش شوهرش بود که رفته بود بیرون و داشت فکر میکرد برود ماهی بخرد برای شام چون زود درست میشود،  یک بسته قزل آلا بهش دادم  و بعد هم رساندمش. خودم سرراه رفتم دو تا  فرنچ پرس گرفتم یکی برای این خانم و یکی برای خودم یا شاید بدهم مادرم چون دوتا دارم خودم! خانه که برگشتم؛  مدیتیشن انجام دادم و خوابیدم ۲۰دقیقه. بیدار شدم به پدرم زنگ زدم و همزمان برای شام خورش بامیه با مرغ درست کردم و یک چای سبز  هم برای خودم درست کردم. با مادرم هم کوتاه حرف زدم و همینطور  با خواهر جانانم و شیرین عسل خاله. ایشان آمد ساعت ۶.۵ و چای خورد؛. برنج دم کردم و لباسهای شسته شده را آوردم تو و با هم رفتیم  پیاده  روی. هوا رو به تاریکی رفته بود که برگشتیم خانه. روزها کوتاه و کوتاهتر میشوند. با فرشته بازی میکنم و شاممان را میخوریم. ایشان سریال‌های  ایرانی  تماشا میکند و من شگفت زده هستم از این حجم دورغگویی و پنهان کاری که نشان میدهند!! انگار ما تنها برای مردم زندگی میکنیم! ‌


فردا باید بروم خرید برای نوروز زیبا! گندم برای سمنو و سبزه و همینطور گردو برای شیرینی. امسال قرار شد این خانم برایم دوسری شیرینی بپزد و خودم هم قطاب و گردویی و نارگیلی میپزم. شاید هم نپختم!! 

دوست داشتم به دوستی نازنین زنگ بزنم که هم را ببینیم و یک کافی بخوریم که دیر شد و فراموش کردم. 


میدانید روزهایم پر ازخداست و بودنش دلم را گرم میکند و که تنها نیستم. من از تنها بودن بیم ندارم؛  من از تنها بدون تو ماندن  بیم دارم.

خدایا سپاسگزارم که راهم را هموار میکنی و بیراهه ها را میبندی. خدایا سپاسگزارم که یک نوروز دیگر را میبینم و بیشتر در این دنیای زیبایت  هستم. 

سپاسگزارم برای زندگی کردن در ا ین دنیای  زیبا. 

سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم 

آرام جان


پریشب  پیش  از خواب گریه کردم زیر پتو،  برای خودم و خیلی های دیگر! دیروز صبح که ایشان بلند  شد و رفت دوش بگیرد من توی تخت بودم. 

ایشان آمد بیرون و باز من توی تخت بودم. ایشان چای دم کرد و من توی تخت بودم. ایشان صبحانه را آماده مرد.  من توی تخت بودم. دوست داشتم غروب شود و باز توی تخت بمانم. دختر بچه درونم گریان بود!بلند شد و رفتم موبایلم را از تیاتر روم بردارم. ایشان سلام بلند بالایی کرد.  گفت بیا صبحانه چیدم. زیر لب گفتم نمیخورم حالا با اخم و همه موها توی هوا و باز با همان شلوار بنفشم و توی قیافه! بیچاره ایشان جا خورد! 

رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم و دیدم کارگران آمدند و ایشان فرشها را برداشته و صندلیها را جمع کرده و کارگران در حال رفت و آمدند.

یک لیوان آبمیوه برای خودم  ریختم  و همه جا را جز نشیمن خودمان گردگیری کردم و سرویسها را تمیز کردم و برگشتم توی تخت و دراز کشیدم و مدیتیشن کردم. 

حالم کمی بهتر شد. ۷ بار ماشین را روشن کردم،  همه رو کوسنی ها را شستم و برخی از کوسنها را هم شستم و توی سینه آفتاب پهن کردم. نزدیم به ۱۶ تا روکوسنی شستم و چند تایی نشسته دارم!! 

 خانه مانند وقتهایی بود که کارگر میامد و در و دیوارها را میشست در ایران. اینجا خوشبختانه دیوار شویی نداریم  و تنها باید گرد و خاک و تار عنکبوت بگیریم. کابینتهای لاندری را از بیخ و بن تمیز کردم. از کارهای خانه تکانیم تنها مانده کابینتهای آشپزخانه و شیشه ها و درها و قرنیزها و یک نظافت اساسی. 

با هم قیافه در هم فیلم  دیدم و کارهام را میکردم. ناهار درست نکردم و نمیخواستم  هم درست کنم. ساعت ۳.۵ کار کارگران به پایان رسید وایشان رفت که ناهار بگیرد. من هم تند خانه را جارو کشیدم و طی هم کشیدم. تازه زیر فرشها و مبلها را تمیز کردم؛  کارم سبکتر شد. ایشان ۴ آمد و برای خودش مرغ کنتاکی  و برای من پیتزا سبزیجات گرفته بود.دوست داشتم چرت بزنم که نشد و غروب پیادهروی رفتیم. دلم شیرینی میخواست که تنها شکلات خوردم  از سر بیچارگی!! هندوانه و طالبی و میوه گذاشتم با چای. برای شام یک سالاد کاهو،  کلم سفید و قرمز و لیمو و آواکادو درست کردم و خوردیم. 


سه شنبه صبح ایشان راهی کار شد با سالاد و چند برش پیتزا و آبمیوه تازه و کراسان. من هم برگشتم توی  تخت تا ساعت ۱۰! مدیتیشن کردم و کتاب خواندم و بی‌حال  بودم. دوش گرفتم و دوباره برگشتم توی تخت و خوابیدم. خوب همه ناآرامی هام برای پریود بود! دلدرد داشتم و دوباره دراز کشیدم و فرشته هم تن گرمش را چسباند به شکمم و دردم کم شد. بیدار شدم سرگیجه هم داشتم. آبمیوه خوردم. خرما با ارده هم خوردم و با خودم گپ و گفتگو داشتم. از حرفی که چند شب پیش به ایشان زدم ناراحت شدم. هر کسی دوست داشتنش را یکجوری نشان میدهد. مگر همین ایشان به خاطر من تن به مهاجرت نداد؟ مگر ایشان شانس پدر شدن را از دست نداد! مگر آدم راستگو و درستکاری  نیست! مگر ایشان هر چیزی که نگاه بکنم برایم فراهم نمیکند. مگرایشان مرد پایبندی نیست! ایشان گذشت های  زیادی در زندگی کرده. همه خوبیهای  ایشان را ردیف کردم. خوب من هم تو این چند سال گذشته آن شور و حال پیش  را ندارم. روزگاری توی این خانه زندگی پررنگتر بود ولی من از دست دادم آنرا.

 چرا کور عیب خودم هستم و بینای عیب ایشان! 

باید خرید میرفتم ولی گفتم خانه میمانم و استراحت میکنم. برای شام قورمه سبزی پختم با سالاد و برنج  با ته دیگ سیب زمینی رنده شده! بپزید که خوب  است!شام خوردیم و سریال دیدیم.  گل گاو زبان خوردیم. من بیحال بودم همه روز. لیست خرید فردا یم را نوشتم. 

شهرزاد را تماشا کردیم.

شب دیر خوابیدیم. 

نصفه شب فرشته فرشته کوچولو سلانه سلانه آمد کنارم و آرام سرش را روی سینه ام گذاشت و تا صبح همانجا من خوابید. فرشته کوچولو برای من آرام جان است. 


<خداوندا چشم دلم  را باز کردی و سپاسگزارم>


آرزو میکنم درسهای  زندگیتان را با مهربانی خداوند بیاموزید نه با قهرش. 

الهی آمین 


من نمیترسم

جمعه ساعت ۴ صبح بیدار شدم و نشستم به کتاب خواندن تا ۷و ۷خوابیدم تا ۸.۲۰ دقیقه که به ایشان کمی میوه و یک موز و آب پرتقال دادم ورفت سرکار. کولر  اتاق راروشن کردم و مدیتیشنم را پلی کردم و خوابم برد. با صدای غرش فرشته بیدار شدم و توی خواب و بیداری  در درگاه اتاقم زنی را دیدم با روپوش آبی کمرنگ آسمانی که یک استتوسکوپ  به دور گردن در راهرو راه میرفت و میامد و به اتاق سرک میکشید. به او گفتم حال من  خوب  است. در پی آن مردی بود بسیار قد کوتاه با همان روپوش که تا کنار تختم آمد و آن خانم  صدایش کرد که بیا،  میترسد. به مرد گفتم من نمیترسم از چیزی و مرد جلوتر آمد و یک کاغذ مربع که در دلش ۹ مربع کوچک جاداده بود و هر مربع یک عکس داشت نشانم داد و گفت باید از اینجا شروع کنی وروی مربعها دست میگذاشت و گام بعدی را نشانم میداد. گفتم من یک کپی از این دارم و آن خانم دوباره گفت میترسد بیا برویم و هردو با هم رفتند. بلند شدم و سرکی درراهرو کشیدم و نبودند و هیچ هم نترسیدم از اینکه دو تا آدم توی اتاقم دیدم.


کمی کتاب خواندم و ساعت ۱۱.۵ بلند شدم و دوسری لباس توی ماشین ریختم  و دوش گرفتم و رفتم دوتا بانک و برای ایشان یک ساندویچ مرغ و آواکادو گرفتم و برای خودم یک سمبوسه و بردم برای ایشان آفیسش و کمی ماندم و ساعت ۳ برگشتم خانه. یک قوری سفید هم خریدم که دسته در قوری یک غنچه گله!چند تا قاب هم برای نقاشیهایم دیدم که باید اندازه هنرهامو دستکاری کنم! 

خانه را تمیز کردم و ایشان ۶ آمد خانه و من هم کارم تمام شده بود. میوه گذاشتم و چای دم کردم و ایشان نان لواش  خریده  بود. یادم آمد صبح به پرنده ها چیزی ندادم. چشم انتظار بودند! با ایشان یک پیادهروی کوتاه رفتیم و ایشان باغ را آب داد و شام هم دل و قلوه داشتیم و برای خودم گوجه و فلفل گذاشتم و ایشان درست کرد. با سبزی خوردن و ماست و موسیر خوردیم و فیلم نگاه کردیم و با فرشته بازی کردیم و ۱۲.۵ خوابیدیم. 


شنبه که ایشان رفت،  برایش میوه گذاشتم با اسموتی چون ناهار میخواستند میتینگ داشته باشند و از بیرون میگرفتند. مدیتیشن را انجام دادم و به پرنده ها دانه دادم و خودم  توی آشپزخانه سر صبح سیر سرخ کردم و پیاز و آش رشته بار گذاشتم. فیلم تماشا کردم. سخنرانیهای لوییز را گوش دادم.  آب سیب،  هویج،  انگور و کرفس گرفتم و در شیشه ها ریختم و از هر کدام هم خوردم. گوجه ها را پوره کردم و توی فریزر گذاشتم. کارم تا ۳ به درازا کشید چون یخچال ها را کمی مرتب کردم و آشپزخانه را تمیز کردم و دوش گرفتم و ایشان ۵ آمد خانه و من داشتم ریحان ها میچیدم که خشک کنم پیش از آنکه زرد شوند. چای دم  کردم و ایشان خوابید تا ۶ و خرده ای که بیدار شد و آش خورد و نشست پای دنیای کارش.  من برنامه ای را دنبال میکنم درباره بازسازی خانه هاست. زمانی که خانه ها کارشان به پایان میرسد و نو میشوند انگار من خانه ام نو شده،  اینقدر حال خوبی دارم!پرنده ها را دان دادم.  

ساعت ۸  با هم رفتیم آفیس ایشان تا ۹.۵ کارمان به درازا کشید و کمی به کارهای آفیس رسیدیم. شام هم همان  آش را خوردیم. 

ایشان  زندگی ماشینی خودش را دارد. باز من یک گردش و تفریحی میروم،  گاهی با دوستانم بیرون میروم. ایشان هیچ!!صد البته اینجور راحتتر است چون یاد نگرفته از زندگی لذتی ببرد. تنها کار میکند و باور دارد ۱۰ سال دیگر بیشتر زنده نیست. خیلی سال تلاش کردم قالب فکریش را بهبود ببخشم اما پایه ریزی افکارش  دست من نبوده است. 

شب دیروقت خوابیدیم. 


امروز یکشنبه ساعت ۹ بیدار شدم و چای دم کردم. ایشان  تا ۱۰ خوابید و دوش گرفت. من هم پیامهای دوستانم را میخواندم و نیمرو درست کردم برای صبحانه با کره و پنیر و گردو و سه جور مربا. هوا ابری و سرد بود و پاییز کم کم دارد میرسد. صبحانه خوردیم؛  ایشان به پرنده ها دانه داد. برای ناهار لوبیا پلو درست کردم و برای خودم تبوله با کینوا. 

آشپزی که میکنم کنار دستم یک ویدیو آموزنده و یا یک قسمت از سریالهای قدیمی را میبینم. سخنرانی گوش میدهم.به آهنگهای قدیمی گوش میدهم.  یاد مادرم میافتم که قدیمها رادیو آشپزخانه  را روشن میکرد. آشپزخانه ای که  قلب خانه بود و بو های خوب میداد. مادرم دستپخت خوبی  دارد و عشق را در دستپختش می‌شود حس کرد. عشق به ما،  عشق به پدرم،  به دنیا و به همه. 

همیشه کف آشپزخانه اش خنک و تمیز است با اینکه  زیاد آشپزی میکند. 

آشپزخانه ای که فریزرش پر از بستنی قیفی پاک بود و مادرم جعبه ای میخرید مبادا دست فروشنده به بستنی ها بخورد و ما یک جعبه ۱۲ تایی را یکجا میتوانستیم بخوریم. پیتزاهای خانگی و کیکهای خوشمزه که از آن آشپزخانه بیرون میامد. 

رادیو آن آشپزخانه همیشه روشن بود،  روز آغاز جنگ رادیو روشن بود که مادرم با دست به صورتش کوبید  و پای تلفن نارنجی نشست و چندین بار شماره گرفت تا خبر از این و آن بگیرد و همه دنیا بوق  اشغال  میزدند. نمیدانستم چه شده ولی ترسی  در دلم لانه کرد.مانند ترسی که از بگیر  و ببندها و حمله های مردم در ۵۷ در دلم داشتم. از همان جنس بود. آنروز آشپزخانه خاکستری بود. انگار فریزر صندوقی میخواست من را بخورد. 

دیگر آن آشپزخانه انگار نور نداشت برایم. 

حالا من یک زنی هستم که ته یک کوچه بن بست زندگی میکنم. بغل خانه ما راهی  پردرخت است که به یک زمین چمن میرسد و به جنگل میرود. دورو برم پر از پرنده وخرگوش و موش و روباه است. کمتر کسی از جلو خانه  ام رد میشود. رهگذری نیست بیشتر جانوران هستند. 

ساعتها بنشینم جز صدای پرنده ها و زوزه موتوری در دور دستها صدایی نمیاید. بچه های همسایه در روزهای گرم شلپ و شلوپی میکنند و آهنگ با صدای بلند گوش میدهند هرچند از ما دور هستند.

تنهایی آزارم نمیدهد و ساعتها در خانه ساکتم به کارهایم میرسم. خانه ام مانند کتاب خانه است،  حتی درو دیوارهایش آرامند. گاهی درونم هم غوغاست مانند چند هفته پیش که نفهمیدم چرا با دیدن یک کارتون باید گریه کنم بلند بلند!؟  فرشته آمد و تنها کارش نگاه کردن به من و گذاشتن سرش روی زانوهایم و چشم برنداشت تا آرام شدم. 

آشپز خانه‌ام  قلب خانه نیست و با عشق غذا نمی پزم. انبار عشقم تهی شده و رادیو هم گوش نمیدهم. زندگیم هیچ شباهتی با مادرم ندارد. تنها یک آهنگ قدیمی میگذارم که حس کنم مانند مادرم میتوانم کمی چاشنی عشق به غذاهایم بزنم. 

لبو پختم و برنج را که دم کردم  و دوش گرفتم. ایشان توی آفیس بود و کارهاش  را میکرد. من هم  کمی کتاب خواندم و ساعت ۳ ناهار خوردیم. 

ظرفهار ا که شستم و ایشان جمع کرد غذاها را و گذاشت یخچال  و  رفت  استراحت کرد. من هم مدیتیشن کردم و خوابیدم  توی آفتاب بیجان. 

با حالی خوب بیدار  شدم  و دلم شیرینی میخواست. چند  بار خواستم نان پنجره ای یا گوش فیل درست کنم. دلم شیرینی شیره دار میخواست که با خوردن  قیسی و کشمش و مویزو دو لقمه کره ومربا  آرام شدم.به پرنده ها غذا دادم و چون هوا سرد شده انگار  بیشتر شده اند،  ریز و درشت. 

 چای دم کردم و کمی میوه گذاشتم. کار چندانی نداشتم. کمی خواندم. تی وی تماشا کردم،  با ایشان رفتیم آفیسش  برای چیزی را جا گذاشته بود و ایشان بنزین زد. من نزدیک به یک ساعت یوگام را انجام  دادم. ایشان  با مادر و خواهرش حرف میزد که من رسیدم و با هردو حرف زدم. برای خودم  چای سبز درست کردم و کامنتهای دوستان را خواندم. خدایا شکرت که این همه مهربان دور ماست. 

سریال دیدیم و ایشان غذا را گرم کرد و خورد  و من هم تبوله خوردم. 


به ایشان گفتم من اگر با کسی زندگی میکردم که عاشقانه دوستم داشت برایش خیلی کارها میکردم.گفت یعنی از اینکه برای من میکنی بیشتر! 

گفتم هزار برابر بیشتر. 

خندید و گفت حالا  یک مدت نقش بازی کنم ببینم چه میکنی. 

جواب دادم "گفتم عاشقانه"! 


من همیشه هر دو نفر عاشقی را که میبینم از ته دل برایشان دعا میکنم که با هم بمانند و عاشق باشند همیشه.

الهی خانه دلتان تا ابد پر از عشق باشد،  الهی کاشانه تون تا ابد پر از عشق باشد،  الهی خدا نگهدار شما و عشقتان و معشوقتان  باشد. 


<خدایا سپاسگزارم که نگاهم داشتی> 




خوبم

دکترم را دیدم و خداراشکر مشکلی نبود. خدایا شکرت!


این جمله بالا را پیش از دیدن دکترم  نوشتم؛  زمانی که نشسته بودم تا نوبتم بشود و همانی شد که نوشتم. 

دکترم را دیدم و خدا را شکر هیچ مشکلی در مامو  نبود. خدایا شکرت. 

امروز که ایشان رفت؛  من برای پرنده ها غذا ریختم و برگشتم توی تخت و مدیتیشن کردم و آب نوشیدم. دوستم زنگ زد که دیر برداشتم و خودم زنگ زدم. میخواست برود بیرون و من هم همینطور و به خودم گفتم میروم دنبالش چون ماشین ندارد.کمی خواندم و بلند شدم و ظرفهای شسته را جمع کردم و کمی مرتب کردم. دوش گرفتم و ساعت ۱۲رفتم دنبال دوستم. یک لیوان آب پرتقال تازه هم خوردم. جایی که میخواست برود پیاده اش کردم و خودم هم رفتم و وسایل را به  خیریه دادم. رفتم شاپینگ سنتر و بانک رفتم. بعد هم از سوپر موز،  غذای فرشته،  مربای شاهتوت،  مربای توت فرنگی،  شیرینی،  روغن زیتون،  چای سفید و چای پشن فروت،  دستکش،  سس تاباسکو،  برنج، دل و قلوه  و برای آفیس ایشان شیر،  بیسکوییت،  تمیز کننده دستشویی گرفت. سرراه خریدهای ایشان را دادم و خودم رفتم به سوی دکترم. 

نگرانیم را با گفتن جمله های امیدوار کننده پاک میکردم ولی باز زیرزیری میامد. مود رینگم خیلی جالب بود،  رنگش سبز و زرد میشد که خبر از نگرانی میداد و تا خودم را از نگرانی  دور میکردم رنگش بنفش میشد که رنگ آرامش است. ده دقیقه زودتر رسیدم و نیم ساعتی نشستم و دکتر را دیدم و خوشبختانه مشکلی نبود،  تنها باید ۶ -۱۲ماه دیگر تکرار شود. بارها خدار ا شکر کردم و با حال خوب بیرون آمدم. 


به دوستم زنگ زدم که اگر میخواهد  با من برگردد خانه چون من خرید میوه ام مانده بود. دوباره رفتم شاپینگ  سنتر و از   میوه فروشی انجیر،  گلابی،  گوجه فرنگی،  خیار قلمی،  بامیه،  انبه،  کیوی،  هندوانه،  خربزه  خریدم و یک دسته گل شب بو هم گرفتم. 

برگشتم خانه و خریدها  را جابه جا کردم. تنم را شستم و میوه شستم و چای دم کردم. برای مادرم پیام گذاشتم و گفتم که دکتر چی گفته. 

از برنج تازه یک پیمانه دم کردم و برنجهای دیشب را روی آن ریختم تا گرم شود و خورشت قیمه را روی کم گذاشتم تا گرم شود. برای فرشته هم غذا پختم. شام پرنده ها را هم دادم و یک برش هندوانه هم برایشان گذاشتم . چای دم کردم و میوه های پاییزی روی میز گذاشتم با هندوانه و خربزه.  آب پاشها را روشن کردم و باغ را آب دادم و با مادر و خواهر ایشان هم تلفنی گپ میزدم. مادر و خواهر جانان و شیرین عسل خاله هم برایم پیام گذاشته  بودند. 

ایشان آمد و شام خوردیم. کارهای آشپزخانه که تمام شد و همه چیز جا به جا شد سریال  تماشا کردیم. میز توی نشیمن را کنار زدیم دوهفته پیش و روی زمین من و فرشته دراز کشیدیم و بازی کردیم و فیلم هم دیدیم. به فرشته میگویم پیش از تو من داشتم زندگی میکردم آیا؟؟  با آمدن تو زندگی را بهتر میبینم فرشته کوچولو پاک خدا که تنها خنده میاوری با کارهایت. 

خسته  بودم و زود خوابیدیم ساعت ۱۱.۵! 

ایشان اتاق را مانند یخچال کرده بود! 

خدایا برای داشتن روز خوب دیگری  سپاسگزارم.

------------

زندگی ما آنی خواهد شد که میگوییم و گمان میبریم. برای خودمان نباید واژه های بدشانس،  بدبخت و واژه هایی که بار پلیدی و بیچارگی دارند به کار ببریم. به جای آن بهتر است خودما ن را خوشبخت،  خوش شانس،  خوشنود ببینیم و بگوییم و باور کنیم. 

این چیزها  برای ما روشن شده است خوشبختانه،  پرسش این است که آیا ما بهره میبریم  از این قدرتی که داریم  آنهم برای خودمان یا نه!؟  

چند درصد پاسخ نه هست،  چند درصد میانه هست و چند درصد بله! 

این برای خود ماست و به دردمان میخورد. 

خوب برای ایرانمان چه واژه هایی به کار میبریم،  خراب شده،  بی صاحب،  داغون، ماتم کده و...... ایران داغون خراب شده بی‌صاحب مایه رشک خیلی هاست و بی جهت نیست از شمال و جنوب  و پان ترک،  پان عرب،  تجزیه طلب آنور و اینور و تا حزب الله لبنان دوست دارند پرچمشان را توی دل ایران بکارند. این واژه ها را به کار نبریم و از کاسپین تا شاخاب پارس را بهشت ببینیم،  با هم مهربان باشیم،  با خاکمان و موجوداتش مهربان باشیم. یک نهالی بخریم و بکاریم. ایران کشور ماست نه کشور دولتمان و حکومتمان. این ما هستیم که آشغالهایمان را در ساحل میریزیم، ما هستیم که درختان را میشکنیم. ما هستیم که آدمها را آزار میدهیم، به رهگذران راه نمیدهیم. به هم تنه میزنیم،  قلدری میکنیم. 

  به شهرداری زنگ میزنیم برای سگ کشی. این ما هستیم که چهارشنبه سوری را عملیات انتحاری میکنیم. این ما هستیم که زیاده روی در شادی و عزا داریم. این ما مردم ایران هستیم که با خودمان  و دیگران نامهربانیم. ما بد نیستیم،  بدها به ما گفتند ما بدیم و ما باور کردیم. ما بد نیستیم و بسیار مهربانیم. ما تنها با بدان بنشستیم. وقت آن است که بهتر  باشیم و مهربانی را به یاد آوریم. 

یادمان باشد این سرزمین بسیار ارزشمند و زیباست. تنها مهربانی و دوست داشتن میخواهد. 

از خرافات دوری کنیم. از عزاداری و سیاه پوشیدن هرروزه هم دوری کنیم. چرا باید برای مرگ حق خداوند اینهمه مویه و زاری کنیم. 

مرگ رسیدن به وصال است و باید آنرا جشن گرفت. 

از آرزوی مرگ برای دیگران دوری کنیم. 

ازخواندن ادعیه ای که پر از نفرین و لعنت است دوری کنیم.آن بزرگواران دشمنان خودشان را بخشیدند در دم به خاطر خدا. کاسه داغتر از آش نباشیم.  

من به خشم طبیعت و خدا اعتقاد دارم؛  ناسپاس نباشیم . شما اگر شاهکار یک هنرمند را بسوزانی و پاره کنی؛  آن هنرمند خشمگین خواهد شد و خدا میداند واکنش او چطور خواهد  بود. کاری که ما با آفریده های خدا میکنیم هم همین است. 

با هر ذره هستی مهربان باشیم و روزهای بهتری را برای ایران و دنیا ببینیم. 


<روزهای بهتری در راهند برای همه و برای شما خواننده دوست داشتنی>

خداوندا برای بودنت و مهربانیت سپاسگزارم. 

خدایا برای روزهای بهتر ایران و ایرانی پیشاپیش سپاسگزارم. 

خدایا برای انسانهای خوبی که سرراهم قرار میگیرند سپاسگزارم. 

و سپاسگزارم که دوستان خوبی دارم که امید در هنگامه ناامیدی میدهند.