به نام خدا
به گمانم در سال نو کمی تنبل شده ام! از امروز می نویسم و به روزهای گذشته میروم تا جایی که یادم هست.
توی خانه بوی سبزی پلو پیچیده است و کوکوها هم کم کم آماده میشوند. اگر ایشان خواست تن ماهی برایش گرم میکنم. سالاد هم آماده است و دوتا ظرف ترشی کلم قرمز و زیتون هم گذاشته ام. فرشته رو به در خوابیده است و چشم به راه است. روزها کوتاه شده اند و هوا کمکی خنک شده است،
امروز ساعت ۸ بیدار شدم و به ایشان ناهار و صبحانه و اسموتی دادم با یک بطری آب و ایشان را به خدا سپردم. ماشین را خالی کردم و گلدانهام را آب دادم و چند لیوان آب ولرم با لیمو نوشیدم و با فرشته رفتیم پیاده روی. هوا مه آلود و خنک بود. به دوستم زنگ زدم چون از وقتی که با ایشان کمی قاطی کرده اند با من هم سرسنگین شده است! ده و خرده ای بود که برگشتیم و دوش گرفتم و یک لیوان آب پرتقال تازه برداشتم با یک موز و رفتم آفیس ایشان و کمی به دخترها کمک کردم.
از آنجا رفتم شاپینگ سنتر و بانک و پست و یک دست قابلمه دیگر خریدم چون قیمتش یک چهارم شده بود و دیروز قابلمه قدیمیهام را گذاشتم
که بدهم بیرون. خراب نشدند فقط خیلی وقته توی دستم بودند نزدیک به نه سال ولی همچنان تفلونشان بدون خط و خش است.
خریدم را توی ماشین گذاشتم و خودم را به کافی شاپی دعوت کردم و یک چای لاته خوردم. کتاب هم خواندم و کمی هم نوشتم. تازه با خودم هم خندیدم!
بعد هم سرراه از فروشگاهی دیگر لنگه قابلمه لعابی که چندی پیش گرفته بودم را خریدم. هر هفته روی مود خرید یک چیز هستم این هفته قابلمه و ماهی تابه بود! ساعت ۴.۵ برگشتم خانه و به دوستم زنگ زدم که فرشته ها را ببریم پارک که خانه نبود و خودم ساعت ۵ رفتم خانه اش و فرشته اش را آوردم خانه خودم تا بازی کنند با هم. دوباره ۶.۵ بردمش خانه شان. خانم هم زنگ زد که فردا شوهرش نیست و میاید خانه خواهرش و من بروم بیارمش. ایشان ۸ آمد.
شاممان را خوردیم و پایتخت را تماشا کردیم و الان ساعت ۱۰.۲۴ دقیقه شب است و ما توی تخت هستیم. ایشان خیلی خسته بود و جلوی تی وی خوابش برد. من هم گفتم زود بخوابیم.
چهارشنبه ایشان ناهار و آب پرتقال تازه برد با کراسانش و ما هم صبح رفتیم پیاده روی؛ برای خودم اسموتی درست کردم با اسفناج و کیل و انبه و کیوی که بعد از آب گرمم بخورم. یکسری لباسشویی راروشن کردم. از ساعت ۱۱ کارهای ایشان را انجام دادم و وقت دکترم را کنسل کردم و گذاشتم برای دوشنبه ساعت ۱۱. این سومین بار بود که وقتم را عوض کردم. برای ناهار یک ظرف میوه خوردم. ساعت ۳ به آفیس زنگ زدم و گفتم یک جای کار انگار ایراد داردو قرار شد فردا بروم آفیس ایشان و
کار را انجام بدهیم با هم. مدیتیشن کردم و خوابیدم. تفلونهای قدیمی را بسته بندی کردم و جدیدیها را شستم و کشوی قابلمه ها را مرتب کردم. قوری و ماگهای جدیدم را هم شستم و سه تا قوری بستم بدهم بیرون.برای شام فسنجان با مرغ درست کردم و به مادرم زنگ زدم. به مادر ایشان زنگ زدم که جواب نداد. غروب با فرشته رفتیم پیاده روی و دوستم را دیدم با فرشته اش و بادهم برگشتیم خانه. ماست و خیار با پیاز درست کردم و ایشان هم آمد و زود شاممان را خوردیم و سپس بفرمایید شام و پایتخت و آزادی مشروط را تماشا کردیم. شب من تا ۱ کتاب میخواندم.
سه شنبه ایشان مانند همیشه رفت و برای ناهارش میوه دادم با اسموتی و کراسان. خودم یکدور دور خودم چرخیدم و ماشین را دوسری روشن کردم و دوش گرفتم و رفتم بیرون. از سوپر دم خانه برای آفیس ایشان دستمال توالت و کاغذی، اسپری شیشه پاک کن و اسفنج و شکر خریدم و یک پیراشکی هم خریدم و برای ایشان بردم. رفتم شاپینگ سنتر؛ به دنبال تابه بودم و رفتم فروشگاهی و دیدم حراج زدند و یک ست ۸ تکه تفال خریدم و یک ووک تفال با در برای مهمانداری.
یک بلوز و شلوار خواب پس دادم و به جایش یکی دیکر گرفتم با یک شلوار مشکی کوتاه برای یوگا. از میوه فروشی انجیر، عناب، آلو، خیار، نارنگی، گلابی، انار، موز، آب پرتقال تازه، گریپ فروت و از سوپر حوله کاغذی، ماست، پرتقال، روغن نارگیل، نرم کننده لباس، و کمی بادام زمینی، دستمال کاغذی، خوشبو کننده دستشویی، خوراکی برای فرشته، تن ماهی، چای سبز، کراسان، بیسکوییت کرمدار برای ایشان گرفتم. سرراه از یک فروشگاه یک قوری بزرگ سبز کمرنگ با دوتا ماگ بزرگ خریدم و داروم را هم گرفتم با قرص ماشین و پودر پاک کننده لباس و ساعت ۵ بود که برگشتم خانه. سالاد درست کردم و پیاز با قارچ و فلفل دلمه تفت دادم و پوره گوجه درست کردم و ریختم تا کمی جا بیفتد و میگو هم ریختم دست آخر و پنه دم کردم و در آخر با این مایه قاطی کردم و گذاشتم دم بکشد. ساعت ۶.۵ با فرشته رفتم بیرون و از راه جنگلی توی تاریکی!!
زود برگشتیم خانه چون هم سرد بود و هم خیلی تاریک و خلوت! ایشان زیاد دوست نداشت غذا را! پایتخت و بفرمایید شام و کمی سریال وطنی اینها را تماشا کردیم . شب پیش از خواب مدیتیشن کردم و خوابیدیم.
دوشنبه ساعت ۹ بیدار شدم و صبحانه را آماده کردم. خانه را گردگیری کردم و صبحانه را خوردیم. ایشان نشست پای کامپیوتر و در کاری که تخصص ندارد آنچنان با اطمینان خرابکاری کرد که تا شب به خودش ناسزا میگفت. آخر هم یکی را گفت که آمد و درستش کرد!! ناهار درست نکردم و فقط آش رشته پختم. غذاهای عزیز راه دور را گذاشتم با یک کاسه آش رشته و مقداری میوه و آجیل و خوراکی و راهی شد و رفت. عزیز راه دور مانند بچه است برای من. سرویسهای بالا و پایین را تمیز کردم و آش خوردیم و ایشان از ۳ رفت آفیس تا ۹ شب و من هم خانه را جارو کشیدم و طی هم همینطور. با فرشته رفتم بیرون و سیزده را به در کردم. برای خودم چای دم کردمو با کیک خوردم. یک مشت آجیل ریختم توی پیش دستی و نشستم به تماشای پایتخت و الکی خوش بازی در آوردم و تازه تخمه هم شکستم. میدانید من خیلی سال پیش تخمه خوردن را کار ناشایستی میدانستم؛ یک چیزی در اندازه فین کردن و دستشویی رفتن!! هنوز هم از این کار جلوی دیگران دوری میکنم.
خبر به دنیا آمدن دلبرکی را شنیدیم و خیلی خوشحال شدیم. هزار بار عکسش را تماشا کردم و خدا را شکر کردم. تا پایان شب خبر تولد دیگری را شنیدم؛ خداراسپاس که هردو مادر چشم انتظاربه آرزویشان رسیدند؛ خدارا هزار بار سپاس که تندرستند هم مادرها و هم نوزادان. خدایا سپاس که دل خانواده هایشان شاد شاد شاد است و امیدوارم همیشه شاد بمانند. آمین
شام هم آش خوردیم و باد کرده خوابیدیم.
یکشنبه ایشان غرغرو بیدار شد و من هم ۹.۵ بیدار شدم. گفت برویم بیرون که گفتم باشه ساعت ۱۱.۵. کارهام را انجام دادم و از دیروز باید همه ظرفها را جا میدادم و کمی مرتب میکردم. ۱۱.۵ دوش گرفته و آرایش کرده آماده بیرون رفتن!ایشان صندلی گذاشته بود زیر درخت و نشسته بود. گفتم برویم که گفت نه دیره و من هم چیزی نگفتم و به کارهام رسیدم. کمی فکر کردن و دیدم من سر ساعتی که باید آماده باشم شدم و ایشان از صبح که صبحانه خورده و تنها نشسته و هیچ کاری نکرده حالا توی قیافه هم هست برای من. در را باز کردم و محکم گفتم میرویم یا نه! ایشان جا خورد و گفت کار عزیز راه دور تمام شود میرویم. ساعت ۱۲ رفتیم و میخواستیم کمی بگردیم و ناهار بخوریم. توی راه با ایشان حرف زدم که با سر جواب میداد و من هم دیگر حرف نزدم. دیگر برایم مهم نیست نه ایشان و نه رفتارهای بچه گانه اش!
رفتیم توی پارکینگ و ایشان میان دو جای ماشین پارک کرده که من میبینم سمت من جای پارک برای ماشین دیگر نیست. به ایشان میگویم که تند جواب میدهد خیلی هم جایم خوب است. پیاده میشوم و میبینم ایشان جای موتور پارک کرده برای همین به ستون سمت من خیلی نزدیک است. به ایشان میگویم باخشم از ماشین میپرد و بیرون و میبیند جای موتور پارک کرده و با خشم جای دیگر پارک میکند و خوب ماگناهکاریم که ایشان جای پارک ماشین را از جای موتور تشخیص نمیدهد! با فرشته راه میرفتم و از زندگی خودم و تنها خودم لذت میبردم. خوشحالم از اینکه پدر و مادر خوبی داشتم و اشتباهاتم را میپذیرم و از کوره در نمیروم.
پیاده رفتیم و از برگهای پاییزی عکس گرفتم. برای ناهار من غذای هندی گرفتم و برنجهایم را به گنجشکها دادم، ایشان بطری آب فرشته را جا گذاشت! ساعت ۴ خانه بودیم و من رفتم توی اتاق آفتابگیرم برای چرت که دیدم ساعت موبایلم ۳است و ساعتها را جلو کشیده اند. یعنی من یکساعت زودتر از آنچه که گفته بودم آماده شده بودم.
کمی خوابیدم و مدیتیشن کردم و چای دم کردم. فیلم دیدیم و حرف زدیم و شام هم قرمه سبزی خوردیم.
شنبه ساعت ۷.۵ بیدار شدم و برنجها را خیس کردم و میوه شستم و چیدم روی میز.ساعت ۸.۵ رفتم خرید و نه برگشتم خانه. مایه ته چین را درست کردم و سالاد درست کردم. سبزیجات برای کنار زبان خرد کردم و توی تابه گذاشتم تا آخر سر تفت بدهم. ایشان تنها یک کافی خورد برای
صبحانه. ساعت ۱۰ دوش گرفتم و داشتم آرایش میکردم که ساعت ۱۰.۵ یکسری از مهمانها آمدندو یک گل زیبا آوردند.یک کافی خوردند و من هم از ساعت ۱۱ تا ۱۱.۵ ته چین رادرست کردم و روی دمای کم و برنج سفید راهم دم کردم. میز را چیدم و قورمه سبزی راروی حرارت کم گذاشتم و سس زبان را درست کردم. چای هم دم کردم که مهمانها سری دوم رسیدند و یک دسته گل هم آوردند. کمی بعد هم عزیز راه دور رسید و برای من یک عطر خوشبو آورد.
ساعت دو ناهار خوردیم و برای دسر فالوده بود. عصر هم کیک و چای آوردم. سری اول مهمانها ساعت ۶.۵ -۷رفتند و ایشان با بقیه رفت بیرون برای کاری و ما خانمها هم رفتیم پارک برای بازی فرشته ها. شام نماندند و تنها عزیز راه دور ماند. روز خوبی بود و کلی گفتیم و خندیدیم.
باهم فیلم و پایتخت دیدیم و شام ته چین و زبان خوردیم.
جمعه ایشان خانه بودو صبحانه خورد و من آبمیوه خوردم.قورمه سبزی را درست کردم و گذاشتم بپزد. زبان ها را پختم و زعفران دم کردم. فیله مرغ پختم. خانه را تمیز کردم، شیرینی و آجیل روی میز گذاشتم. مایه دوغ درست کردم و ایشان هم باغ را صفا داد و آلاچیق را تمیز کرد. فرشته را برد بیرون. تا ساعت دو کارهایم تمام شد و دوش گرفتم وساعت ۲.۵ رفتم کیک را بگیرم. ناهار درست نکردم و به ایشان میوه دادم. کمی دراز کشیدم و مدیتیشن کردم و بعد موهام را درست کردم و آرایش کردم و هفت رفتیم خانه دوستم برای شام. چند تا از دوستان دیگر هم بودند و بسیار خوش گذشت.یکی از دوستانم برایم فالوده درست کرده بود و گفت چون شنیدم مهمان داری شنبه! برای دوستم یکظرف شیرینی خانگی بردم.تا ۱۱ آنجا بودیم و برگشتیم خانه و دست و صورت شستیم و مسواک و خواب.
پنجشنبه رفتم نان سنگک و لواش و بربری گرفتم و میوه هم خریدم؛ به دنبال دیس چهارگوش بزرگ بودم برای برنج که چند جا رفتم و پیدا نکردم. انگور، گوجه، سالاد میکس، اسفناج، نارنگی، کیوی، لیمو ترش و عناب خریدم و یک دسته گل رز قرمز برای خودم. آفیس ایشان رفتم و به دخترها کمک کردم.
برای دوستم نان سنگک گرفتم و بردم خانه اش. شام درست نکردم و نان و پنیر و نیمرو خوردیم. از پنجشنبه همین را به یاد دارم.
از چهارشنبه تنها یادم است که دوستم را با فرشته اش دیدم و با هم حرف زدیم. تا فهمید مهمان دارم گفت کیک با من و میدانم دسر خوشمزه ای خواهد بود.
سه شنبه رفتم خرید و برای خودم سه تا بلوز آستین بلند مشکی و یک پلیور پاییزه صورتی و دو دوست بلوز و شلوار خواب خریدم با چندین ماسک صورت. از سوپر ماست، تخم مرغ، نمک، غذای فرشته، کراسان، نان، کلم بروکلی گرفتم و رفتم میوه فروشی و کلم بروسل، موز، کاهو، گلابی، توت فرنگی، آب پرتقال، خیار قلمی، خیار، عناب، انجیرو انگور خریدم. ایشان ۶ آمد و من با فرشته رفتیم پیاده روی. یادم نیست شام چی بود. با مادرم و پدرم حرف زدم.
دوشنبه ایشان سمینار بود از صبح تا عصر ومن هم خانه را تمیز کردم و به کارهایم رسیدم. شام هم قیمه پختم فکر کنم!
مانند جوهر پرینتر میماند نوشته هایم که به آخریها کم میرسد و کمرنگ میشوند.
یادم هست دوتا وقت دکترم را کنسل کردم.
در همه اینروزها یادم بود پرنده ها بی دانه نمانند.
مهربانی آیین من است.
خدایا سپاسگزارم که آسیبهای کودکیم به بهتر شدن در بزرگسالیم کمک کردند.
خدایا سپاسگزارم که بدی دیگران در من رخنه نمیکند و زحمات پدر و مادرم به باد نرفت.
خدایا سپاسگزارم برای دوستان و انسانهای ناب که به یادم میاورند هنوز دوست داشتنی هستم.
دوشنبه پیش از نوروز ایشان خانه بود. صبحانه خورد و من هم از صبح بالارا تمیز کردم از بیخ و بن. ایشان نهار قرمه سبزی درست کرد. وقت دکتر داشتم که کنسل کردم. دوش گرفتم. ساعت ۱۲ رفتم بنزین زدم و بعد هم شاپینگ سنتر و آب پرتقال، توت فرنگی، انجیر، انگور، خیار، گوجه فرنگی، سیب و گلابی خریدم. برای آفیس ایشان هم شیر و بیسکوییت و برای خانه کرفس، هویج، پنیر ورقه ای و پنیر رنده شده، برنج جاسمین، تخم مرغ ، نان ساندویچی و هوموس گرفتم. ۲ خانه بودم و ناهار خوردیم. ایشان ظرفها را شست و مدیتیشن کردم وکمی چرت زدیم. ساعت ۴ بیدارشدم و بدو بدو رفتم پیش آرایشگرم برای ابرو.میوه ها را جادادم و کارهای ریز ریز انجام دادم. شیشه ها را دوباره شستم و همینطورقسمتی از حیاط را!
عصر رفتیم پیاد روی و ایشان جلو در را تمیز کرد. شام هم قرمه سبزی خوردیم.
سهشنبه از ۸.۲۰ دقیقه کارم را آغاز کردم. به خانم پیام دادم که گفت ۱ بیا برای شیرینی ها. یخچال را تمیز کردم و یک تمیز کاری از بیخ و بن در پایین را انجام دادم و تنها طی کشیدن ماند. ماهی دودی را روی گاز بیرون گذاشتم و پوستش را جدا کردم. ۳ سری لباس شستم. ۱۲ دوش گرفتم و راهی خانه خانم شدم. شیرینی ها را گرفتم و برایم یک ظرف زولبیا تازه هم داد. شیرینی های دوستم را گرفتم و پیش به سوی دوستم. تنها دوستم را توی پارکینگ شاپینگ سنتر دیدم و شیرینی ها دادم و رفت چون شب مهمان داشت.ماهی تازه خریدم و دادم برایم فیله
کردند، دودسته گل بزرگ خریدم و برگشتم خانه.سر راه یک کیسه بزرگ لباس و کفش دادم برای خیریه. گلها را توی گلدان گذاشتم. شیرینی ها تست کردم خیلی خوب بودند. خیلی خیلی خیلی خوب بودند. ماهی را شستم و همه خانه را طی کشیدم. تا شب کار داشتم. با فرشته عصر رفتیم پیادهروی؛ به دوستم زنگ زدم که برایش از شیرینی هایم ببرم که با فرشته اش سر کوچه امان بود. ما هم زود رفتیم، زولبیا، نخودچی، گردویی، برنجی، باقلوا از هر مدل یک بسته بردم برایش. برگشتیم و ایشان هم کمی پس از ما رسید. ایشان با دوستم سر کار حرفش شده و بسیار عصبانی بود.
برای شام سبزی پلو با ماهی درست کردم. به پدرو مادرم و خانواده ایشان زنگ زدیم پیشاپیش برای شادباش نوروز.
هفت سین را چیدم و دلم از شادی میلرزید. الهی هر روزتان روزی نو باشد.
شام خوردیم و خوابیدیم.
من خیلی از خودم پذیرایی کردم؛ شیرینی و چایی پشت هم!!
چهارشنبه یکم فروردین ۱۳۹۷؛ چقدر شاد بودم. انگار عاشق شده بودم یا زندگی دوباره داشتم. ایشان رفت سر کار و برای ناهارش میوه دادم. هوا ناگهان خنک شد. فرشته را بردم برای کارش و ۱۰ برگشتیم خانه. تا ساعت۱۱ سرم گرم پیامهای دوستان و بستگان بود. سپس همه لباسهای تابستانی را تا کردم و لباس های پاییزی و گرم را در آوردم. دوباره کیسه ای پر شد از هر آنچه نمیخواستم. کار چندانی نداشتم؛ دوش گرفتم و استراحت کردم. به دوستی زنگ زدم تا شامی که دعوتیم را کنسل کنم که قبول نکرد. کمی بعد هم همسرش زنگ زد و با هم حرف زدیم.
شام داشتم، سبزی پلو که داشتم و میخواستم دوباره ماهی سرخ کنم با کوکو سبزی. دوباره به پدرو مادرم زنگ زدم و با خواهرجانانم هم صحبت کردم. دوستان زنگ زدند. همسر دوستم زنگ زد و با ایشان دل سیر حرف زدند هرچند که به زودی خانه اشان دعوتیم. غروب با اینکه ایشان خسته بود رفتیم پیاده روی و هوا تاریک بود که برگشتیم خانه و شاممان را خوردیم. شبهای پاییز و زمستان را دوست دارم. ۷-۷.۵ شام میخوریم.
سریالهای عید را تماشا میکنیم، پایتخت را دوست دارم. با هر قوم دیگری توی ایران این همه شوخی کرده بودند و اینجور نشانشان داده بودند تا به حال صدا و سیما را به آتش کشیده بودند، حالا بماند که جنگل و دریا و جاده شان را به گند کشیدیم.
پنج شنبه ایشان رفت سر کار و ناهارش سالاد و کوکو سبزی و گوجه و خیارشور بود با اسموتی و میوه برای صبحانه اش. خودم هم آمدم تنها بوفه را روغن بزنم که کم کم میز های راهرو و نشیمن ها و بوفه و دراور و پاتختی و تخت و بوفه تی وی روم را روغن زدم!! به یکی از دوستانم که پیشترها در یکجا کار میکردیم زنگ زدم برای سال نو. پنج شنبه ساعت ۳ وقت دکتر داشتم که کنسلش کردم و خانه ماندم. برای شام قیمه درست کردم. چای و برنج دم کردم و فرشته را ساعت ۷ بردم بیرون. برای خودش دنیایی دارد؛ یک هوشمندی در وجودش است که من انسان انگشت به دهان میمانم که چطور راهش را و هدفش را گم نمیکند. یوگام را انجام دادم. یک مدیتیشن ۲۱ روزه نام نویسی کردم از دیپاک چوپرا که باید هرروز انجام بدهم.
ایشان ۵ شنبه دیر آمد و شام ۸.۵ خوردیم. یک سینی قدیمی دارم که روی میزم گذاشتم و یک وارمر و دو تا نعلبکی و دوتا استکان دمر توی نعلبکی ها گذاشتم. روی میزم ترمه ای قدیمی پهن کرده ام. هرروز عصر چای با هل یا گل سرخ دم میکنم و از این سادگی ایرانی لذت میبرم.
جمعه ایشان سمینار داشت و صبح ساعت ۷ رفت. من هم بلند شدم و خانه را تمیز کردم، گردگیری، جارو و سرویسها را تمیز کردم و ۱۰.۱۷ دقیقه رفتم به سوی کافی شاپی که بانازنین دوستم میرویم روزهای جمعه. ساعت ۱۰.۴۵ دقیقه رسیدم و رفتیم نشستیم و یک دنیا گفتیم و خندیدیم و با حالی خوش برگشتیم. هیچ خریدی نکردم برای خانه! رفتیم یک عتیقه فروشی به دنبال اتو ذغالی من که یکی داشت میگفت ۱۴۰ دلار حالا صد دلار هم میداد! نگرفتم دیگه! به جای آن یک چراغ موشی گرفتم که شمع میخوره! یک پلت نقاشی و یک دفتر کوچک خریدم. نان خریدیم و هوا هم گرم بود و ما پیاده میرفتیم! چند جا سرزدیم و وسوسه هایی شدیم ولی نخریدیم. من برگشتم سوی خانه و از شاپینگ سنتر دم خانه دوتا ژاکت و دوتا بلوز آستین بلند خریدم، ۳ تا کتاب خریدم. کتاب معجزه سپاسگزاری به زبان اصلی و دوتا کتاب از لوییز هی.
چند تا ماسک صورت هم خریدم. یک قوری شیشه ای هم خریدم!! برای فرشته غذا گرفتم و برگشتم خانه و ساعت ۴ و خرده ای بود. از شب پیش قیمه و برنج داشتم با سالاد گذاشتم و چایم را دم کردم و میوه چیدم توی ظرف؛ طی هم کشیدم که ایشان آمد و آب پاشها را باز کرد و خودمان رفتیم با فرشته کوچولو بیرون. دوستم و فرشته و همسرش را دیدیم و از شیرینی ها تشکر کرد و سال نورا تبریک گفتند به ما. ماه درآمده بود که رسیدیم خانه. شام خوردیم و سریال دیدیم و من توی قوری خوشگلم چای دم کردم. یوگا را امروز هم انجام دادم.
شنبه باز ایشان صبح زود رفت و من هم بلند شدم. تا ۱۱ شسته ها را جا دادم و کمی به آشپزخانه رسیدم. لباسهای شسته را هم تا کردم و گذاشتم سر جاشون و دوش گرفتم. از ساعت ۱۱ تا ۴ نشستم پای کارهای ایشان و خیلی از کارها را انجام دادم. چای سبز دم کردم و خوردم با خرما ارده و شیره! ناهار نخوردم! ساعت ۴ بستم کارها را. به مادرو پدرم زنگ زدم. شام درست نکردم چون میدانم ایشان در این چند روز پذیرایی میشود و سیر است شبها! ایشان که آمد من با فرشته رفتیم بیرون. شام هم املت خوردیم! دوستی برایم پیام داده بود که ایوا خیلی بدحال و افسرده ام، چیزی بگو تا آرام بشوم. باید جواب اورا بدهم،
یکشنبه هم ایشان دوبار رفت صبح زود و من توی تخت مدیتیشنم را انجام دادم و اسباب بازیهای فرشته کوچولو را ریختم توی باکسش و موهایم راروغن زدم و صورتم را ماسک. ۳ سری ماشین را روشن کردم. پریود هم باید بشوم. دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم ودولیوان آب پرتقال خوردم. موهایم را بیگودی پیچیدم. یک لیوان آب و یک لیوان چای سبز و سمنو برداشتم و رفتم به کنج آرامشم و کتاب خواندم. دوباره مدیتیشن کردم تا ساعت ۳ در دنیای خودم بودم.
صدای باران و باد و نوای پیانو و کتابی که آرامش به جان میریزد و زنی که میان کوسن ها غرق شده و فرشته ای که تن گرمش را به زن بخشیده؛ این تصویر زیبا بهترین ساعات زندگی من در یک روز بود.
به دوستم پیام دادم؛ از تجربه خودم گفتم زمانی که وحشت بیماری داشتم! از اینکه چی شد نترسیدم، چی شد ایمانم روز به روز قوی تر شد. گفتم با یک حرف تو میتوانی دوروز آرام باشی ولی دوباره درد برمیگردد. این تنها درد را کاهش میدهد و درمان نیست. مانند کسی که رژیم میگیرد و با یک قرص لاغر نمیشود. باید روزها و هفته ها و ماهها کار کند تا کم کم وزن کم کند؛ بهبود روان هم همین است. کم کم و همیشگی باید باشد تا جا باز شود برای افکار بهتر و چقدر در برابر این دگرگونی حال ایستادگی میکنیم بماند. اما و اگر میاوریم، توجیهاتی که اگر کار میکرد ما گرفتار و بیمار نبودیم. باید بپذیریم که راه نادرست بوده و راه درست را بیابیم.
برای شام میخواستم اسپاگتی با قارچ و میگو درست کنم که ایشان آمد و گفت از بیرون میخریم. ایشان خوابید و من هم نشستم پای کتابهایم. هوا شلاق میزد و من فرشته ۷ رفتیم بیرون و نیم ساعتی برگشتیم. ایشان همبرگر میخواست و من هم وسوسه شدم ولی به جایش پیتزا و نان سیر گرفتم. ساعت ۸ رفتیم غذا را گرفتیم و برگشتیم و خوردیم. سریال دیدیم و من هم کمی سر خودم را گرم کردم.
راستی بسیار خوشحال شدم دیدم یکی از دوستانمان بیزنس خوبی زده و امیدوارم بهتر و بهتر بشود. من جوری خوشحالم که انگار خودم آن کاررا انجام داده ام. الهی همیشه زندگیشون پر از عشق و یکرنگی و مهربانی باشد.
الهی آمین
سال نو تا اینجا چطور بوده؟
هرروز به خودت بگو من توانا هستم و داری بهترینها. من کامل و تندرستم. گفته های تو زندگیت میشوند.
خدایا سپاسگزارم برای کتابهای خوبی که دارم.
خدایا سپاسگزارم برای دارایی هایم.
خدایا سپاسگزارم برای همه چیزهایی که به من دادی و ندادی.
خدایا سپاسگزارم برای سالی که نو شد.
سال نو مبارک!
سرزمینم بهارت مبارک!
کهنه ها دور بریزیم و نو شویم. از نو بیاندیشیم، مهربان باشیم، نیک خواه باشیم.
شنبه که ایشان رفت سر کار و من تنها دوتا لقمه نان و پنیر دادم برد چون چیزی نداشتم که برایش ساندویچ کنم. کیک سیب دادم و برد برای دخترها، خودم تا ۱۱ توی تخت ماندم و یادداشت نوشتم و خواندم و برای خودم زمان گذاشتم. ۱۱ بلند شدم و دوش گرفتم و رفتم پست و بسته ای برای ایشان پست کردم و کار بانکی هم انجام دادم و هیچی نخریدم؛ تنها ناهار و آبمیوه!
برای ناهار ایشان برگر مرغ گرفتم و برای خودم دوتاسوشی کوچولو و رفتم آفیس ایشان. ناهارم را خوردم و دیدم ایشان کارش خیلی زیاده و من هم برگشتم خانه.
ایشان هم عصر آمد و استراحت کردم و من هم تا ۶ خوابیدم. چیزهای سفر یکروزه را آماده کردم و گذاشتم توی ماشینم. غروب رفتیم پیاده روی و شام سوسیس درست کردم و خوردیم. شب زیاد خوب نخوابیدم.صبح ۸ بیدار شدم و دوش گرفتم و کارهام را کم کم کردم و ایشان بیدار شد و فرشته کوچولو را برد حمام و دوش گرفت. صبحانه خورد و من تنها میوه خوردم. ده و نیم آماده رفتن شدیم و رفتیم بیرون. ایشان تنها وسایل خودش را برداشت و نشست توی ماشین و میان راه دیدم یکی از وسایل فرشته را نیاورده؛ سرراه ایستادیم و خریدیم و رفتیم. توی راه بودم که خانم زنگ زد و گفت به جای سهشنبه ۴ شنبه میاید.
برای ناهار با دوستان بودیم که روزگاری خیلی نزدیک بودند ولی حالا برای من تنها آشنا هستند. در حقشون بدی نمیکنم با همه بدیهایی که دیدیم؛ با آنهاخوب هم هستم تنها جایگاه شان را از دست داده اند. خیلی زحمت کشیده بودند و به ما خوش گذشت.
ساعت ۱۰.۵ برگشتیم خانه و کارهایمان را کردیم و خو ابیدیم؛ شام هم نخوردیم.
دوشنبه که خانه بودیم و من تا ظهر خانه را تمیز مردم و ایشان هم به من کمک کرد و بسیار مهربان شده بود. کمی هم باغبانی کرد. من ساعت ۲ دوش گرفتم و ناهار هم که داشتیم و گرم کردیم و خوردیم و بعدش من مدیتیشن کردم و خوابیدم. ساعت ۵.۴۰ دقیقه که ایشان هنوز خواب بود رفتم خرید!
نان، کراسان، آلو، غذا برای فرشته، مایع ظرفشویی، مسواک برای خودم، کالباس بوقلمون، ترافل پنیر، تخم مرغ، ماست، آرد، پودر بادام، سالاد میکس، مایه خمیر، موز، سس مایونز، نودل تند خریدم. ایشان بیدار شده بود و چای دم کرده بود. به مادرم زنگ زدم چون دیروز زنگ زده بود و نتوانستیم حرف بزنیم. غروب رفتیم پیاده روی و دوستم و خانواده اش را دیدیم. کمی حرف زدیم و نخود نخود هر که رود خانه خود!
برگشتیم خانه چای خوردیم و کلی با ایشان حرف زدیم. شام درست نکردم چون غذا داشتیم که گرم کردم و خوردیم.
سه شنبه ایشان ساعت ۸.۲۰ دقیقه رفت و من با یکی از دوستانم از ایران حرف میزدم تا نزدیک ۱۰! دوش گرفتم و آرد بازی را آغاز کردم.
خمیر قطاب درست کردم و تا استراحت کند مایه شیرینی گردویی را درست کردم. سال پیش هم درست کردم ولی امسال عالی شد! خیلی خوب از آب درآمد. بعد هم خمیر پیتزا درست کردم و مشغول قطابها شدم. مستند بازگشت به بهشت را هم تماشا میکردم که یک خانم عزیز گفته بودند هرچند تا پایانش ندیدم ولی نکات خوبی داشت و باید دوباره ببینم. سبزه هام را توی ظرف گذاشتم و زیر نور آفتاب گذاشتم.
تا ساعت ۴ کارم تمام شد! ۴ دراز کشیدم و خوابیدم و مدیتیشن هم کردم. ۴.۴۰ دقیقه که بیدار شدم بیس پیتزا ها را درست کردم و به پدر و مادرم زنگ زدم.
چای دم کردم و مواد پیتزا رار وی بیس گذاشتم و ۷.۳۰ با فرشته رفتیم بیرون.زمانی که برگشتم ایشان رسیده بودو با هم چای با شیرینی تازه خوردیم. تنها باید پیتزاها را توی فر میگذاشتم و سالاد درست کنم که کمتر از نیم ساعت آماده شد همه چیز و ترافلهای پنیری را هم توی فر گذاشتم و با ایشان شاممان را خوردیم. بعد از شام کمی فیلم دیدیم و خوابیدیم.
چهارشنبه به ایشان سالاد با پیتزا دادم و یک لیوان اسموتی و خودم دوش گرقتم و با فرشته رفتیم برای کاری و از سوپر شیر و کره و تست کشمشی خریدم. خانم و شوهرش همزمان با ما ساعت ۹.۵ آمدند؛ برایم کیک باقلوا آوردند که خیلی خوشمزه بود. از پنجره ها شروع کردند، خودم هم کارهای ریز ریز را انجام میدادم. برای خانم شیرینی گردویی هم درست کردم. رویههای مبل و ملافه ها راشستم. تا ۲.۵ کار کردند و رفتند. خودم گردگیری و جارو و سرویسها را انجام دادم. چند تا از شیشه ها برای پنج شنبه ماند.برای شام مایه کتلت درست کردم و با فرشته رفتیم بیرون. دوستم را دیدم با فرشته اش و برایم غذا آورده بود، برگشتم خانه سبزی خوردن شستم و کتلتها را سرخ کردم و سیبزمینی توی فر گذاشتم. چای خوردیم با ایشان؛ ایشان از شیرینی ها خیلی خوشش آمده و خیلی دوست دارد. خانم عصر زنگ زد و گفت فردا ۸.۵ میآید. هر چند زیاد امیدوار نبودم آن ساعت برسد چون ترافیک خیلی سنگین است.
پنج شنبه صبح برای ایشان کتلت و سبزی خوردن گذاشتم با اسموتی که ببرد. خودم ساعت ۸.۱۵ دوش گرفتم و تا هشت و نیم بیرون آمدم. برای ناهار میخواستم زرشک پلو درست کنم. ساعت ۹ آمدند و کارشان شستن درها بود و پاک کردن شیشه های از دیروز جا مانده؛ همینطور گرفتن تار عنکبوتها و تمیز کردن حمامها و روغن زدن چوبها و چهارچوبهای چوبی پنجره ها که تا ساعت ۱.۵ همه را انجام دادند و ناهارشان را دادم بردندو خودم کمی کارها را انجام دادم و ساعت ۲.۵ رفتم بیرون چون جایی آخر هفته دعوت بودیم و باید کادو میخریدم و همینطور خرده خریدی داشتم. اول رفتم آفیس ایشان و نیم کیک را بردم برای آنها. بعد از آن رفتم شاپینگ سنتر و تمشک، بلوبری و سبزیجات فریز شده خریدم برای اسموتی هام که راحتتر درست کنم. دستکش، دستمال گردگیری، دمنوش، کراکر، اسپری گردگیری . خوراکی برای فرشته و روغن چوب خریدم. از میوه فروشی آب پرتقال تازه، پیاز، گوجه فرنگی، سیبزمینی گرفتم و برگشتم خانه. مرغ برای شب درست کردم که زرشک پلو درست کنم. آلاچیق را تمیز کردم و غذا را درست کردم با سبزی خوردن آماده.
با اینکه خسته بودم با فرشته رفتیم بیرون و راه رفتیم. خانه کلا به هم ریخته بود و گذاشتم برای جمعه صبح. نازنین دوست گفته بود با هم برویم کافی بخوریم که خبری ازش نشد. به مادرم و پدرم زنگ زدم. شام آماده بود ولی ایشان هنوز نیامده بود. همه چیزرا آماده گذاشتم و چای هم دم کردم که ایشان رسید. شاممان را خوردیم. کنار مرغ هویج و سیبزمینی و آلو با پیاز فراوان گذاشته بودم که سهم خودم بود.
شبها دو تا سریال ایرانی میبینیم. یکیش آنامه و هفته ای یکبار گلشیفته و شهرزاد را تماشا میکنیم با ایشان.
جمعه صبح زود بیدار شدم. شبش خواب دیدم باردارم سه قلو!!
ایشان تنها کراسان برد و اسموتی و موز. من هم بالا را جارو کردم چون خیلی نخ دستمال ریخته بود و پایین را گردگیری و جارو کردم و کمی تمیز کاری این ور و آنور. به نانوایی زنگ زدم که دوتا نان برایم کنار بگذارد. دوستم ساعت ۱۰.۵ زنگ زده بود که نفهمیدم و۱۱.۱۵ بهش زنگ زدم که گفت منتظر منه که کافی بخوریم. تند دوش گرفتم و ۱۱.۵ زدم بیرون. ۱۲ به دوستم رسیدم و رفتیم کافه دنجی و من چای سبز خوردم و آن لاته با یک مافین.نشستیم و حرف زدیم، نازنین دوست از جانب خانواده همسرش با من نسبتی دور دارند ولی من قوم شوهر برایش نیستم که تازه همدم و رازدارشم. با هم رفتیم مغازه ها ببینیم سبزه دارند که سبزه ها کچل بودند و نخرید. من نان ساندویچی گرفتم با گوجه و موز و یک کرم صورت.خداحافظی کردیم و رفتم نانوای و نانهایم را گرفتم و از مغازه پسته، بادام، بادام هندی، تخمه جابونی، پولکی، سوهان، برنج، کالباس مرغ و گوشت، گردو گرفتم و از سرراه ماهی دودی و یک دسته جعفری و برگشتم خانه. خرید ها را جا به جا کردم و پایین را جارو کردم. ایشان هم ساعت ۴ آمد و نخوابید و چایی دم کردم و خوردیم. شب شام کالباس با جعفری و خیارشور و گوجه خوردیم!
شب خیلی دیر خوابیدیم.
شنبه ساعت ۷.۵ بیدار شدم و کمی پیامها را خواندم. دوستم دیروز زنگ زده بود و پیام داده بود که یک شب شام برویم خانه اش.
ریشه موهام را رنگ کردم. چای دم کردم و رفتم بالا و قرنیزها را پاک کردم و ایشان بیدار شد که برویم بیرون! دوش گرفتم و صبحانه حوردیم. جوانه های گندم را چرخ کردم و توی دستمال گذاشتم و یک ظرف روی آن و توی آبکش تا شیره اش جدا شود و دوش گرفتم و آماده شدم. ایشان از من میخواهد تا کارهای حسابداریشان را انجام بدهم که از هفته دیگر. توی راه به دوستم زنگ زدم و قرار شد شام برویم خانه اشان. ایشان داشت حرف میزد با من و حواسش نبود و با سرعت ۸۰ داشت میرفت و ماشین جلویی ایستاده بود. گفتم ایشان مراقب باش که زد روی ترمز و از اینجا داستان شروع شد که تو چرا از من ایراد میگیری! گفتم بهت گفتم مراقب باش! نه تو نمیتونی از من ایراد بگیری، اندازه سن تو راننده ام!! تو چیزی که تجریه نداری دخالت نکن!!! گفتم انگار من پارسال گواهینامه گرفتم!!
۲۰ دقیقه داشت حرفهای بی معنی میگفت و آسمان به زمین میدوخت. تا آخرش گفتم از آنجا تا الان داری غر میزنی بسه وضبط را روشن کردم و بیرون را تماشا کردم. خیلی از حرفهاش را نمیشنوم دیگر.
تو را خدا بچه هاتون را درست تربیت کنید؛ تربیت کنید، تربیت! بعدش مهربان شد و با عزیز من و اینها حرف زد که باز هم به حرفهاش گوش نمیدادم.
خدای دانایی آقای ایشان راه را هم اشتباه داشت میرفت که گفتم بپیچ از این خروجی باید برویم.
ایشان رفت خریدش را کرد و من نه دم اتاق پرو رفتم نه پای صندو ق و برای خودم چیزهایی که دوست داشتم میدیدم. به من چه که شلوار به دست دم اتاق پرو بایستم و ایشان هی یکی تنگتر و یکی گشادتر و رنگ دیگر بخواهد!به من چه که بلد نیست به صندوقدار بگوید کارتش را چطور استفاده کند! به من چه که نمیداند موجودی کارتش را چطور ببیند. به من چه که ایشان بی دست و پاست در زندگی روزمره اش!
کمی شاپینگ سنتر را گشتیم وایشان ماشین هم دید که وسوسه شد بخرد و رفتیم فروشگاه اپل که بیا برایت آی پد بخرم که گفتم خیلی ممنون نیاز ندارم. ناهار خوردیم که گفت هر جا تو بگویی که من نودل سنگاپوری با سبزیجات و کمی مرغ برای ایشان گرفتم و ایشان برنج و اردک خورد که دوست نداشت و از مرغ من خورد. برگشتیم خانه و من توی راه خوابیدم تا خانه. هیچ چیز دیگر آرامشم را بهم نمیزند. خانه که رسیدیم ایشان رفت خوابید و من رفتم سراغ سمنو و کارهاش را انجام دادم و گذاشتمش روی آتش! دروغ چرا امسال زیاد پایش دعا نخواندم! بعد هم نشستم و با دوستانم چت کردم و حرف زدم. ایشان کمی به گلها آب داد. برای شام مایه کباب کوبیده گذاشتم و غروب رفتیم پیادهروی سه نفری که دوستم را دیدم و رفتیم پارک تا فرشته ها بازی کنند. ایشان هم به مادرش زنگ زد تا مراتب سپاسگزاری از تربیتی که شده به عمل بیاورد!!
آدمهای بیتربیت بچه های بیتربیت بار میاورند!
برنج دم کردم و ایشان آتش رار وبه راه کرد و من هم کبابها را به سیخ کشیدم و ایشان ایستاد به کباب درست کردن. شام خوردیم و من یک سیخ کباب خوردم با برنج و کره و گوجه؛ دوغ و ریحان هم کنارش بود. یک سیخ کباب با برنج و گوجه ماند!
سمنو را روی دمای کم گذاشتم و گفتم نیمه شب سر میزنم بهش و یکشنبه ساعت ۸ بیدار شدم!!
مهم نیست کجای دنیا هستی؛. مهم این است که شیشه هایت را برای عید پاک کردی و باران باید ببارد! طوفان بود و باران شدید و باد هم میوزید! ایشان رفت آفیس برای کاری که به خاطر باران انجام نشد. برگشت زود و صبحانه خوردیم و تخم مرغ هم آب پز کردم. قرنیزهای پایین را تمیز کردم و باید آخرین کار تمیز کاریم میبود! ناهار آش رشته درست کردم و از روز پیش کباب داشتم برا ی ایشان. به ایشان گفتم ژورنال و مجله هایش را بریزد بیرون که نریخت!کتابهای درسی قدیمیم را گذاشتم بدهم به خیریه. فولدرهای کاری ایشان را مرتب کردم. هدیه ای که خریده بودم را کادو کردم و کارتش را نوشتم.
ناهارمان را خوردیم و ظرفها را نشستم. سمنویم آماده شد ز یرش را خاموش کردم تا سرد بشود بشود. اندازه ۱ کیلو سمنو درست کردم.
خسته بودم مدیتیشن کردم و خوابیدم و ساعت ۴ بیدار شدم و کم کم آرایش کردم و موهایم را درست کردم و ۵.۵ رفتیم مهمانی که دعوت بودیم. رستوران خوبی بود و نزدیک به خانه ما با غذاهایی که من دوست دارم. تا ۱۰ بودیم و برگشتیم خانه. کمی با فرشته پیاده راه رفتیم زیر آسمان پرستاره! ظرفها را شستم و یک ودمنوش به و بهار و زعفران درست کردم و به دنبالش مسواک و پاک کردن آرایش و خواب در برنامه بود. خیلی پرخوری کردم!
خسته نباشید و خدا قوت.
الهی تک تک آرزوهاتون مانند شکوفههای بهاری به بار بنشینند.
خدایا سپاسگزارم که یک نوروز دیگر را میبینم.
خدایا سپاسگزارم که وارث تمدنی کهن و خوشنامم.
خدایا سپاسگزارم برای سرزمین زیبایم.
خدایا سپاسگزارم برای ایرانی بودنم.
خدایا سپاسگزارم برای مهربانی که در خاکم جاری میکنی.
خدای سپاسگزارم که سال فرشته های زیباست.
خدایا پیشاپیش سپاسگزارم برای همه پیشامدهای خوبی که سال دیگر در سر راهم میگذاری.
سال فرشته ها باید سال خوبی باشد؛ سگ فرشته خدا روی زمین است.
خانه بوی سیب و دارچین میدهد، بوی وانیل و کیک، بوی خوشبختی زیر پوستی.
هفته ای که گذشت برو و بیا زیاد داشتم. دوشنبه ایشان خانه بود و بیدار که شد رفت سراغ یکی از دستشویی ها که آبش چکه میکرد. بیدار شدم و صبحانه را درست کردم. از ایشان پرسیدم چه کار میکنی گفت همش بدبختی!!!
یکی بیاد فرهنگ عمید را برای ایشان بیاورد تا بهتر واژه بدبختی را درک کند!
خودم آبمیوه خوردم. ایشان بسیار بداخلاق و گرفته بود مانند همیشه. با هم رفتیم بانک و یک چیزی میخواست بخرد که نداشتند و رفتیم برای دستشویی خریدی کرد. من کمی خرده خرید داشتم.، پیاز، کراسان، شیر، کره، ماست، آلو و غذای فرشته خریدم. ایشان برای خودش سوشی خرید و من یک رول پیتزا. برگشتیم خانه و برای نهار سبزی پلو با ماهی و کو کو سبزی درست کردم. عصر شیرینی کشمشی از روی دستور لیلا درست کردم که بیشتر به کوکی می ماند تا شیرینی کشمشی ووخوشمزه هم بود.
دوشنبه شب رفتیم ماشین سواری تا دل فرشته کوچولو باز شود. از جلو خانه دوستش رد شدیم و برای دوستش گریه کرد که دوستم من توی ماشینم جلو خانه اتان ولی تو را ندیدم!
این از دوشنبه!
سه شنبه ایشان را با چند تا کوکو سبزی و سبزی خوردن و ماست موسیر و صبحانه اش راهی کردم رفت و خودم نشستم به فکر کردن که از کجا آغاز کنم. دوش گرفتم و چندین لیوان آب خوردم. خانم و همسرش ساعت ۹.۳۵ آمدند و از بالا شروع کردند. همه کرکره ها و توری ها را در آوردند و شیشه ها را پاک کردند و خانم جارو هم کرد اتاق به اتاق. من هم پایین را تمیز کردم مانند همیشه. داشتند مبلهای بالا را جا به جا میکردند که صدایشان میامد که همسرش به خانم میگفت تو هل نده به شکمت فشار میاید. برای پایداری عشق و محبتشان از ته دل دعا کردم. الهی همیشه هوای هم را داشته باشند و یکدل باشند.
برای ناهارشان ماهیچه پختم که همسر خانم گوشت قرمز نمیخورد و مرغ برایش درست کردم. بین باقالی پلو و لوبیا پلو شیرازی بودم که براشون لوبیا پلو شیرازی درست کردم و کارشان که تمام شد دادم با قابلمه درسته بردند خانه که دور هم با بچه ها بخورند.
تنها کاری که مانده بود جاروی پایین بود که انجام دادم و ساعت ۳.۵ رفتم لیزر. ترافیک زیادی بود! کارم انجام شد و برگشتم خانه. هم خسته بودم و هم کارهای بالا مانده بود. کم کمک انجام دادم و برای ایشان باقالی پلو درست کردم و سالاد شیرازی. به دوستم زنگ زدم که اگر هست فرشته برود خانه شان که خودش نبود ولی شوهرش بود که نرفتم.
غروب فرشته را بردم پیاده روی کوتاه و شاممان را خوردیم. روزها کوتاه شده اند و شبها انگار خانه ها آرامش بیشتری دارند.
چهارشنبه که ایشان رفت و برای ناهارش یک ظرف پر میوه دادم با آبپرتقال و کراسان پنیری.
من دوشم را گرفتم و فرشته را بیدار کردم با کلی ماساژ و ناز که پاشو برویم دکتر. ساعت ۹ از خانه رفتیم بیرون و یک آمپول خورد و برنامه ای هم دکترش داد که باید پیاده شود!
برگشتیم خانه و صبحا نه اش را دادم و آب پرتقال خوردم و کارهام را انجام دادم و آشپزخانه را کمی سامان دادم و به پرنده هایم غذا دادم. آرایش کردم و ساعت ۱۰.۵۰ از خانه زدم بیرون به سوی دکترم. چند جا بین راه این جی پی اس بازی در آورد! نشسته بودم تا نوبتم بشود و کتاب میخواندم. جای خوب و شیکی گرفتند. دکترم از چهارچوب در راهرو سرش را بیرون آورد و با خوشحالی گفت ایوا! کجایی تو!
به اتاقش رفتیم و کمی حرف زدیم. توی همان راهرو بدون کفش و جوراب راه رفتم. و دوباره راه رفتم. گردو شکستم رفتم. حرکت چشمام را دید. قدرت ماهیچه ها را آزمود. واکنشهای بدن و تست سرما و....همه را انجام داد و گفت همه چیز عالیست. از ده سال پیش هیچ حمله ای نداشتی. و این خیلی خوبست وشگفت زده بود! آزمایشهام را دید و گفت تنها آهنت خیلی پایینه و ویتامین B12؛ همه چیز خیلی خوبه. گفتم این WBC چی پس که گفت نرماله!
گفتم این بیماری زندگیم را دگرگون کرد. پرسید خوب یا بد و گفتم خیلی خوب، خیلی خیلی خوب شد. بهترین پیشامدی بود که داشتم توی راه زندگیم. من آدم ده سال پیش نیستم، حتی مانند ۱۰ روز پیش هم نیستم. بهترین درس زندگیم بود و همیشه خدارا شکر میکنم برای این تجربه.
دکتر گفت تا به حال هیچ بیماری به من نگفته از داشتن این بیماری خوشنوده و ایوا تو تنها کسی هستی که می گویی.
گفتم شاید برای همین من خوبم! با چشمانی باز نگاهم میکرد و من چشمم به کتابهای پشت سرش افتاد؛ من به چیزهایی رسیدم که توی هیچ کدام از آن کتابها نوشته نشده و یاد داده نشده!
گفت ولی قرصهات را باید بخوریااااا! گفتم باشه میخورم و برای سال آینده هم وقت گرفتم. دکترم مرد قد بلند و لاغری است که همه عمرش را لا به لای آن کتابهای قطور گذرانده، کم حرف و با آرامش خاص خودش و دوست داشتنی. حتی دیدنش هم حال آدم را خوب میکند.
۱۰ سال پیش گفتم در چاه افتادم نگو که در اقیانوس بیکران خدایی شناور شدم و خدا را سپاسگزارم.
خوشحال و خندان و سپاسگزار از کلینیک آمدم بیرون و رفتم پیش ایشان. ایشان پولی به ایران فرستاده بود که نرسیده بود و باید پی کار میرفتم. رفتم شاپینگ سنتر و برای آفیس ایشان بیسکوییت، شیر، دستمال آنتی باکتریال خریدم و برای خود ایشان هم یک جعبه بیسکوییت که روی میزش بگذارد گرفتم.برای خانه
دستمال آنتی باکتریال، جلو دری حمام و توالت، غذا و اسباب بازی برای فرشته کوچولو هم گرفتم.پس از این همه سال گشتن چیزی پیدا کردم که به جای نعلبکی استفاده کنم آنهم با نقشهای ایرانی که ۶ تا خریدم و اگر خوب بود بیایم و ۶ تای دیگر بخرم. برای خودم یک جفت کفش مشکی خریدم. انگور قرمز و انجیر، آلو، دراگون فروت هم خریدم. سرراه دارو و قرص آهن هم گرفتم و رفتم برای پول ایشان که کار به انجام نرسید و افتاد به شنبه.
خانه که رسیدم خریدها را جا به جا کردم و به فرشته غذا دادم. برای شام کمی اسپاگتی درست کردم با سالاد کاهو و ایشان هم ۶ رسید. فرشته را بردم بیرون که یکراست رفت در خانه دوستش چون خیلی دلتنگ بود! ۱۰ دقیقه بازی کردند و برگشتیم خانه. غذا را کشیدم و ایشان خورد و خودم به فرشته غذا دادم. ایشان جمع کرد و شست ظرفها را و من کمی سالاد خوردم جلوی تلویزیون و دو تا ته دیگ سیبزمینی. فرشته هم با من سالاد خورد. سریال ایرانی دیدیم، چقدر کل کل و پنهانکاری!!!کتابم را خواندم و خیلی خسته بودم و خوابیدم.
فردا روز خودمه!
پنجشنبه از هفته پیش به نازنین دوستم گفتم صبحانه برویم بیرون که سه شنبه دوباره زنگ زدم و یادآوری کردم و رفتنی شدیم. ایشان اسپاگتی برد برای ناهارش با کراسان و اسموتی برای صبحانه. یکسری لباس توی ماشین ریختم. دوشم را گرفتم و چندین لیوان آب خوردم و ساعت ۹.۲۰ دقیقه از خانه بیرون رفتم و ۱۰.۵ دقیقه رسیدم. نازنین دوستم از ۹.۵ رسیده بود و رفتیم با هم صبحانه من خوردیم و حرف زدیم. دختر بسیار خوبیست، بسیار بسیار خوب برای همین نازنین دوست میگویمش!
بعد هم رفتیم ایکیا و من شمع خریدم و شیشه پاک کن و با دو تا رویه لحاف که پشیمان شدم! با دوستم خداحافظی کردم. برگشتم پس بدهم دیدم رسیدش نیست، گفتم میبرم خانه و فکرام را میکنم و بعد پس میاآورم. سر از عتیقه فروشی در آوردم و یک اتوی ذغالی داشت! خواستم بخرم ولی ۴۰ دلار نمیارزید! این بود که به نفسم نه گفتم و برگشتم سوی خانه و سرراه گوشت خورشتی و عناب و نان لواش خریدم و ۶ تا نعلبکی دیگر هم خریدم ۱۷ دلار!!
یک قابلمه خال خالی لعابی هم خریدم برای سوپ و خورشتهای کوچولو.
بنزین هم زدم. خریدها که جا به جا شد و دور دیگر لباسها هم شسته شد. من نشستم پای کشوهای دراورو پا تختی ها. همه را تمیز کردم و یک کیسه بزرگ برای بیرون دادن از توی کار درآمد.
برای شام سالاد سیبزمینی و تن ماهی درست کردم برای ایشان و ساعت ۷ با دوستم قرار پیادهروی با فرشته ها گذاشتیم. رفتیم پیاده روی. چند تا فرشته بودند توی پارک و بازی کردند و پیاده روی کوتاهی رفتیم و آقای همسایه هم با فرشته اش رسید توی پارک که باز فرشته ها بازی کردند و برگشتیم خانه. ایشان آمده بود و باغها را حسابی آب داده بود. شیپوریهایم بیجان شده اند و برگهایش ریز شده اند، تنها شمعدانی ها سرزنده اند. ایشان شامش را خورد و من هم سالاد کاهو خوردم با یک قاشق سالاد سیبزمینی. ایشان غر میزند که به خاطر فرشته نمیتواند خوب غذا بخورد چون دوست دارد سرغذا فیلم ببیند و حالا به خاطر فرشته باید نیم ساعته غذا بخورد. حوصله ناز و اداها و خودخواهی های ایشان را ندارم! غذای فرشته را میدهم و خودم بعد غذا میخورم.
آخر شب ایشان گفت ایوا امروز روز زن بوده یادم بیاور به مادرم باید زنگ بزنم.
خوب من هم تغییر جنسیت داده بودم و نگفته بودم به کسی!
من سالهاست زن نیستم! خواهر و خواهر زاده های ایشان مانند همیشه پیام پر مهرشان را فرستادند.
پنجشنبه ما بدینسان گذشت!
جمعه باید خانه را تمیز میکردم. سرویسهای پایین و گردگیری و جارو و چند سری لباس شستن. شستن رویه لحافها . خود لحافها، تشک و پتوی فرشته و ۴ سری ماشین راروشن کردم. کارم ۱تمام شد و دوش گرفتم و یک ظرف میوه برای خودم گذاشتم و رفتم پای کارهای اداری. کارم را انجام دادم. از خستگی روی تخت مهمان دراز کشیدم و مدیتیشن کردم و خوابیدم . فرشته هم توی بغلم خودش را جا داد. نیم ساعت بعد بلند شدم و خانه را طی کشیدم. یک کیک سیب و دارچین درست کردم و میوه شستم و چای دم کردم. ایشان خسته رسید و خوابید و بوی سیب و دارچین خانه رابر داشته بود. ایشان از خواب بلند شد. آبپاشهای حیاط را باز کرد و به مادرش زنگ زد. من هم شسته هارا آوردم توی خانه و ریختم روی کاناپه. با مادر ایشان حرف زدم؛ هر چند که من ربط مناسبتهای مذهبی را با روزها نمیدانم و دل خوشی هم از این اداها و مولودی ها و خانم جلسه ایها و حدیث و روایات ندارم باینحال یکروز باید روز مادر باشد در تقویم ما! به مادر خودم زنگ زدم که خواب بود. با ایشان و فرشته رفتیم پیاده روی کوتاه! هوا تاریک شده بود که برگشتیم و شام درست نکردم و به ایشان گفتم نیمرو بخوریم که با بغضی سنگین قبول کرد. درست کردم و خورد و من هم به فرشته غذا دادم و خودم هم خوردم. ایشان ظرفها را میشورد!
به مادرم زنگ میزنم و ایشان با مادرم حرف میزند.
رفتم پای چرخم و چند تا شکاف را دوختم و رویه لحاف و بالشها را کشیدم. دانتان ابی تماشا کردم.
شب خسته بودم و نتوانستم کتابم را بخوانم و خوابیدم تا خود صبح.
توی تمیزکاری های خانه یک کتاب جدید توی کتابخانه پیدا کردم! نه هیچ وقت داشتمش، نه نویسنده را میشناسم، نه اسم کتاب برایم آشناست و به طرز ناشیانه ای لا به لای کتابها جا شده! چون کتابهای ما بر اساس محتوا در کتابخانه جا میگیرند. از همه جالبتر این کتاب به زبان فارسی
در این سرزمین چاپ شده است پس از ایران آورده نشده است و روی برگ نخست نوشته شده تقدیم به شما هموطن عزیز!
ایشان هم که بیخبر است؛ کتابهای ایشان هم که همه برای کارش میباشند و من ماندم و یک کتاب با جلد بنفش و این پرسش که از کجا آمده ای تو.
یک هفته ای میشود که یوگا کار نکرده ام، بیشتر از یک هفته است پیاده روی هرروزه نمیروم. هرروز به پرند هایم غذا میدهم.
راستی گندم هم خیساندم برای سبزه، دو سه تا نهالچه دارم که باید توی جنگل بکارم. همه این سالها که اینجا هستم برای عید شیرینی پخته ام و سمنو درست کرده ام. امسال به این خانم گفته ام برایم شیرینی درست کند. سمنو را هم ودو پیمانه گندم خیس کرده ام ولی نمیدانم بپزم یا نه! شاید خودم قطاب درست کردم!
نوروز دارد آرام آرام میاید.
سال آینده پر از خوبی و برکت است میدانم چون از پروردگار چیزی جز این ندیده ام.
روزهای شلوغتان پر از همدلی و همراهی و عشق باشد.
آرزو میکنم باران بهاری پاک کند دلتان را.
آرزومیکنم هرروز چشمانتان پر از اشک باشد؛ اشک شادی و شوق.
خدایا برای سرزمینم برکت و تندرستی آرزو میکنم و وفور مهربانی در دلها.