چند تا باکس ظروف قرمز رنگ روی کابینت از دیروز مانده که هنوز جاشون ندادم. دسته گل نرگس خشک شده هم کنارشونه و ظرفهای گوش فیل پزون هم آواره کنار سینک و یک سبد انگور دان کرده و سیب توی آن یکی آشپزخانه منتظر آبگیری و من حال سامان دادنشان را ندارم.
دیروز دوستم برایم هلیم و شیرینی کشمشی و ۴ تا ظرف دردار کوچک برای ته چین یا لازانیا تک نفره خرید و آورد با یک تابه چدنی سنگین دردار. من هم دیروز صبح ساعت ۶.۵ بیدار شدم و کت وشلوار ایشان را بخار زدم. همه جا در مه فرو رفته بود. از بالا تمام پارک و باغ زیر مه خفته بودند. صدای بخار و سرما منرا یاد مادرم انداخت که بیدار میشد زودتر و آن مانتوهای طوسی و سرمه ای را اتو میزد. صبحانه درست میکرد و خوراکی برایمان آماده میکرد.بعد دستهای خنکش را به آرامی روی صورتمان میگذاشت و با آرامش بیدارمان میکرد. هر زمان هم که دوست نداشتیم مدرسه برویم میگفت بمان خانه. به همین راحتی!
اینترنت خانه قطع بود و من کتاب خواندم. ۸.۲۰ دقیقه بیدار شدم و دوش گرفتم ۸.۴۵ دقیقه رفتم خرید و ۹.۵ خانه بودم. دوستم زنگ زد که برایم هلیم بیاورد. اول خمیر گوش فیل درست کردم و خانه را تمیز کردم. دوسری لباس شستم.
هفته پیش چیزی را پسندیده بودم آنلاین و با فروشنده قرار گذاشته بودم که بروم و بگیرمش. رفتم و نبود، وقتی برگشتم بهم زنگ زد که مریض بوده و دارو خورده بوده و اصلا متوجه تلفن و آمدن من نشده بود وگفت خودش برای من میاورد حالا با هم تعارف که نه یکجا بینابین ببینیم هم را و او هم که نه میخواهد بیاورد چون حس بدی داشته که من رفتم و او متوجه نشده البته که لطف بزرگی بود و او هم میخواست بیاید.
برای شام فسنجان توی فریزر داشتم.
(بلند شدم آشپزخانه را سامان دادم و شام هم خوردیم و سریالی هم دیدیم و حالا دنباله اش را مینویسم.)
خانم فروشنده ساعت ۱۲ رسید و با خوشنودی و معذرتخواهی باکسها را با دوست پسرش آوردند. دوست پسرش باکسها را توی خانه آورد و از من پرسید شما کجایی هستیم گفتم ایرانیم. به خانم فروشنده گفت که این هم ایرانیست و من فهمیدم با یک هموطن مهربان روبه رو هستم. کمی گپ وگفتگو کردیم از اینکه چه میکنیم و چند ساله اینجا هستیم و بعد هم رفتند. در آخر هم را در آغوش گرفتیم مانند دو دوست و به خدا سپردمشان.
موهایم را درست کردم و خانه را طی هم کشیدم.
ساعت ۱.۵ گوش فیلها را سرخ کردم و ۲.۵ دوستم آمد با هدایا که مناسبتش را نمیدانم و شیرینی و هلیم. خریدها را دید و با هم رفتیم بالا و توی کمد جا دادیم. یک چای سبز درست کردم و نشستیم حرف زدیم و حتی یادم رفت برایش میوه بیاورم! ساعت ۴.۱۵ فسنجان را روی دمای کم گذاشتم و رفتیم پیاده روی و هوا بسیار سرد بود.
برگشتن دوستم رفت خانه اش و من و فرشته هم توی خانه میچرخیدیم. برنجم را دم کردم. با خواهر جانان حرف زدم دل سیر.انگور دان کردم و سیبها را توی سبد گذاشتم تا آب بگیرم. لباسها هنوز رطوبت داشت داشت و بردم بالا پهن کردم و لباسهای خشک شده را جمع کردم و داشتم تا میکردم که دیدم ایشان در خانه را باز کرد و گفت چرا در پارکینگ باز مانده بود!نگفتی کسی بیاید!!
نگو فراموش کردم ببندم در را چون فرشته را بغل کردم تا دست و پایش را بشورم و یادم رفته بود در را ببندم. ایشان ۷و خرده ای بود که رسید.
شاممان را خوردیم و سریال دیدیم. ایشان ۹ خوابید و من ۱۱.۵.
امروز ۸.۵ با صدای قمری ها بیدار شدم و خدا را شکرکردم که با این نوای زیبا بیدارم میکند. ایشان و فرشته کوچولو خوابیده بودند. چای دم کردم و هلیم هم گرم کردم. کمی توی آشپزخانه چرخیدم.کتاب صوتی گوش دادم تا بیدار شدند و صبحانه خوردیم. کمی یخچال را تمیز کردم و دوش گرفتم.ایشان فرشته را برد پیاده روی. آماده شدم و رفتیم بیرون میز بخریم که نداشتند! من یک قاشق چوبی و یک دستگاه که نود ل سبزیجات درست میکند خریدم و برگشتیم خانه و ناهار سبزی پلو با تن ماهی درست کردم و خوردیم. بفرمایید شام تماشا کردیم و ۴۰ دقیقه هیپنوتیزم انجام دادم و در پایانش بیدار شدم.
کمی خمیر گوش فیل مانده بود که درست کردم و چای دم کردم. ایشان با صدای زنگ تلفنش بیدار شد و به پرنده ها گندم داد. با عزیز را دور تلفنی حرف زدم و کار چندانی نداشتم. کتاب خواندم و کمی وب گردی کردم. توی چند هفته گذشته با ایشان درگیری داشتیم ولی حالا همه چیز خوب است.
چه زمان ما میخواهیم تابوهای جامعه را بشکنیم؟
ما داریم بر میگردیم به زمان قاجار انگار!!
این چه فرهنگیه که متجاوزنمیترسد و تجاوز شده میترسد!توی کامنتها یکی از عرزشی ها نوشته بود این همه میگوییم حجاب حجاب و شما روسری از سر برمیداریدهمین میشود جامعه!!گاهی دهان باز میماند از این اندازه نادانی و از این استدلال!
کاش متجاوزین بیایند و بگویند از چه خانواده هایی هستندو خواهیم دید از چه خانواده هایی هستند! آنوقت معلوم میشود کجای کار ایراد دارد.
هرچند که در آخر همه تبرئه میشوند و تازه در جای دیگر پست بهتر میگیرند.
اساس کار اینها این است که هرکی فاسد تر بهتر چون بیشتر به لجن میکشند جامعه را، جامعه اسلامی را!
امروز کامنتهایی را میخواندم که خانمی تعریف کرده بود بدون روسری از آرایشگاه بیرون آمده و توی ماشین نشسته و تازه فهمیده روسری ندارد، به راننده آژانس گفته که برود روسریش را بیاورد چون آبرویش رفته است. آبرو! اینقدر القا شده که روسری اجباری شده معیار آبروداری!! نه این فقط اهرم فشار بر روی زنان است و بس و هیچ ارزش دیگری ندارد.
خدا به ما دانایی ببخشد، خیلی سقوط کردیم ما ایرانیان.
دوستی به من کتابی معرفی کردکه بخوانم و من شنیدم از دولت عشق و کتاب را پیدا کردم و خواندم یکبار ولی دورغ چرا خیلی نگرفتم.بنابراین یکبار دیگر خواندم و بعد هم نسخه انگلیسی را پیدا کردم و تازه فهمیدم داستان چیست چون فارسی آن سخت بود فهمیدنش ولی نسخه اصلی برایم راحتتر بود.
حالا دوباره دارم میخوانم. به دوستم گفتم کتاب خوبیست و درباره اش حرف زدیم. آنچه من میگفتم با آنچه دوستم میگفت یکی نبود. تازه فهمیدیم دوستم ملت عشق را میگفت و من از دولت عشق میگفتم!
من باید این کتاب را میخواندم چون به آن نیاز داشتم. چون چیزهایی بوده که باید یاد میگرفتم. باید این کتاب را میخواندم. خدایا سپاسگزارم.
حالا ملت عشق را هم میخوانم و یکجور دلچسبی به آن وابسته شدم.
حالا هم بروم صورتم را بشورم و مسواک بزنم.
ساعت ۱۰.۲۳ دقیقه شب ایوا از نیمکره جنوبی.
آرزوهای خوبی برایتان دارم که به خدا میسپارمشان. دلتان شاد و روزهایتان پر از عشق خداوند.
هیچگاه فراموش نمیکنم سوم خردادرا که گوینده رادیو شمرده گفت "خرمشهر آزاد شد"!
در کودکی از شادی دیگران شاد بودم و سالها گذشت تا فهمیدم خرمشهر چگونه آزاد شد.
دلاوری و نبرد تن به تن زنان و مردان وطن پرست خرمشهر را آزاد کرد.
جوی خون جوانان ایرانی خرمشهررا آزاد کرد.
سوم خرداد برای من یادآور رشادت، از خودگذشتگی، دلاورمردی مدافعان وطن است.
یاد و خاطرشان گرامی.
توی یک دهه گذشته زندگیم تلاش کردم تا جایی که میتوانم از سرزنش آدمها دوری کنم. نه اینکه نکرده نباشم ولی خیلی کم و کمترش کردم اما تو ی دلم برای زندگیشونو حرفهاشون غصه خوردم.
توی ۵ سال گذشته هر بار چیزیم می شنوم به جای سرزنش و غصه خوردن درجا دعا میکنم برای آن آدم که خیر و رفاه و راحتی سرراهش قرار بگیرد. همیشه هم دعا میکنم که به خیر خدا آگاه بشوند نه با قهر خدا.
چرا از سرزنش دست برداشتم چون هر چه درباره دیگران گفتم در جا سرم آمدو من که خیلی حواسم هست زود آگاه میشدم که این بازگشت کار خودمه. پس دست برداشتم از این کار ناپسند.
حالا راحتم با دعا برای دیگران هم خودم ایمن هستم و هم انرژی مثبت برای دیگران میفرستم و دوسر سوده!
پنج شنبه خانم نیامد. اول از همه به پرند ها غذادادم چون چشم انتظارند. خودم کارهای خانه را انجام دادم و تمیز کاری کردم. صبحانه یک کاسه اوت میل با دارچین و عسل خوردم و یک لیوان آب پرتقال تازه. دوستی زنگ زد برای مهمانی شام که نمیدانستم ایشان نمیتواند بیاید یا نه و قرار شد که خبر بدهم به دوستم. ۳ سری لباس توی ماشین ریختم. به خانم یکی از دوستان ایشان زنگ زدم برای سفارش سبزی چون پیشتر به من گفته بود که خانمی را میشناسه که این کارها را میکند. سبزی قورمه و پلو، ترشی، بادمجان کبابی و پیاز داغ سفارش دادم و گفت اگر مهمان داشته باشی غذا هم میپزد.خانمیست که بچه هایش اینجا درس میخوانند و اجازه کار ندارد و فرهنگی بوده و همسرش هم در ایران فرهنگیست و هزینه زندگی بچه هایش را با حقوق دبیری باید بدهد. این است که خانم اینجا دست به کار شده است تا سهمی داشته باشد. پدرو مادر یعنی فداکاری.
الهی بچه هاشون زنده و تندرست باشندو مادر و پدرشان بالندگی آنها را ببینندو کیفش را بکنند.
خانم دوست ایشان بسیار خوش صحبت است و ما نزدیک به دوساعت حرف زدیم البته ایشان بسیار بیشتر تا نادره خانم بفرمایید شام هم آمد توی حرفهاش!! تو این بین من یخچال را تمیز کردم و دستی به درو دیوار خانه کشیدم چون نمیتوانم بشینم یکجا!
تلفن به پایان رسید و خانه را جارو کشیدم و نشستم پای مدارک؛ همه مدارک را در فولدر های نو گذاشتم و مرتب شدند فقط باید اتیکت بزنم که بدونم چی کجاست. صورتم را اسکراب کردم و ساعت ۳.۵ دوش گرفتم و برای شام هم میخواستم پاستای سبزیجات درست کنم. ساعت ۴.۱۵ غذای پرنده ها را دادم و با فرشته توی هوای سرد و باران پودری رفتیم بیرون.
۵ خانه بودیم و سبزیجات رار یخته بودم روی کابینت تا از هر کدام تکه بردارم که ایشان ۵.۵ آمد. کتری را پر کردم و میوه شستم. ایشان نگاهی کرد به آشپزخانه و گفت سبک میخورد. املتی یا نان و پنیر و در آخر گفت سوسیس میخورد. همه برگشتند داخل کشوی یخچال. باید شنبه آبمیوه بگیرم چون انگور ها دان شده اند. کار چندانی نداشتم. تی وی دیدم. دوست در بلا افتاده پیام داد و با او حرف زدم. گفت به پیشنهادت فکر کردم و رفتم پیش مشاور و حرفهایی از این دست. تنها تشویق به آرامشش کردم و اینکه کار را بدتر نکند.شام خوردیم و ساخت ایران تماشا کردیم و من هم تی وی تماشا کردم. کمی خوابیدم جلوی تی وی و بعد هم یک ایمیل به همکاری که از پیش ما رفته زدم و ۱۱.۵ خوابیدم تا ساعت ۸.
شب خواب دیدم رفته ام ابروهایم را هاشور بزنم!!! خوب من هیچوقت از این کارها نکرده ام و نمیکنم برای همین به خانم آرایشگر گفتم به جایش بیا ابروهام را بردار. بعد هم با خواهرم توی ماشین بودیم و خواهرم پرسید چرا با امیر ازدواج نمیکنی که گفتم اخلاقش بده و عصبانیه!!!! یکجا به همان امیر میگفتم بیا پیشم بشین!!! یکجا هم با دوستم توی لایگون استریت بودیم و میگفت بیا زود بریم چون صاحب کارم من را میبینه. گفتم کجا کار میکنی گفت برونتی!بهش گفتم اتفاقا من باید برم حتما آنجا شیرینی بخرم!
خانم آرایشگر وامیری که نمیشناسم توی خواب من چی میکردید.
شیرینی فروشی هم فکر کنم دوروز شیرینی نخریدم این خواب را دیدم.
ولی شب خواب خوبی داشتم. ایشان ناهار میآمد برای همین دوتا کراسان و شیر موز نارگیل بهش دادم. پرنده ها سهمشان را گرفتند و با سرد شدن هوا بیشتر و بیشتر میشوند. خودم دوش گرفتم و چند تا لیوان آب گرم خوردم و خرما و موهام را خشک کردم. شلوار صورتی کمرنگم را پوشیدن و کلاه صورتیم را سرم کشیدم.
راحت شدم از زمانی که موهایم را کوتاه کردم. ساعت ۱۱ آمدم بیرون و نازنین دوست پیام داد یکی از بستگان همسرش فوت کرده و نمیتواند بیاید برای کافی و گپ هفتگی. توی راه یک موز خوردم. رفتم سروقت خریدهایم، نان بربری، برنج، دلستر، گندم، گردو، پسته، بادام خام، تخم کدو، سوسیس، کالباس، زولبیاو بامیه، نان همبرگری، پنیر، تخم مرغ، پیازچه ، جعفری، انگور سبز و قرمز، سالاد، گوجه فرنگی، خیار، نان همبرگری، بروکلی، کرفس، نارنگی، موز، گوجه چری، لیمو ترش خریدم و ۱.۵ کارم تمام شد و برگشتم به سوی خانه. سرراه رفتم پیش ایشان که کارش تمام شده بود و داشت ریپورت مینوشت. دوستم هم دیدم آنجا که بد جور سرما خورده بود. شاگرد ایشان هم کارش تمام شده بود و از این اتاق به آن اتاق میرفت. تا من آمدم رفت توی آشپزخانه و وسایلش را جمع کرد ولی ماند تا ما آمدیم بیرون. من و ایشان با هم حرف زدیم که برای ناهار چه کنیم و او هم سر توی صندوق ماشینش بود و ایستاد تا من راه افتادم.
برای ناهار همبرگر و مرغ سوخاری گرفتم و ایشان زودتر از من رسیده بود و سطلها را شسته بود. همه خریدهارا آورد تو و ناهارمان را خوردیم و خریدها را جا به جا کردم و بقیه کارها را رها کردم و رفتم برای مدیتیشن. فرشته کوچولو با سرش میزد به موبایلم و وقتی میگذاشتم کنار سرش را میاورد زیر دستم که ناز کن. تا موبایل رادست میگرفتم با سر هلش میداد که این را بنداز زمین و من را ناز کن.
بودنش توی زندگیم یکی از بزرگترین نعمتهای خداست.
چرتی هم زدم و بلند شدم. غذای پرنده ها را ریختم و سرو صدایشان بالا گرفت.
ظرفهای شسته را از ماشین بیرون آوردم و کتری را پر کردم که ایشان گفت برویم پیادهروی. آباژورها راروشن کردم و رفتیم. شام هم همبرگر من که مانده بود با مرغ سوخاری پس کاری نداشتم. میوه و چای گذاشتم روی میز.
مادر ایشان زنگ زد و حرف زدیم با هم. شام هم که از ظهر بود و خودم نان و پنیر خوردم. ساعت ۱۱با فرشته رفتیم توی تخت و ایشان هم کمی بعد آمد. کمی گز گز. در پای چپ و دست چپم داشتم.
من کمی کتاب خواندم وایشان خوابید.پیش از خواب یادم اومد افتاد توی یکی از اتاقها یک میز بزرگ دارم که وسایل خیاطی روی آن هست و اتاق اتو و این کارهاست بهتره آنجا را برای کار نقاشیم باشد. فردا صبح که خورشید دمید برنامه ام را پیاده میکنم.
پرنده ها را یواشکی تماشا میکنم، یکی هست که میپرد روی ظرف غذا و بقیه را نوک میزند. یکی هست که غذا را میبیند بلند بلند جیغ میزند تا بقیه برای خوردن بیایند. یکی فقط با یکی لج است و نمیگذارد غذا بخورد. یکی از گوشه کنارها چند تا دانه بر میدارد و منتظر میماند تا بقیه بروند.اینها توی تاریکی هنوز هستند تا شکمشان را سیر کنند برای همین من غروب هم غذا میریزم. برای اینکه دعوا نشود روی زمین چند جا هم میریزم. یکی هست که با نوک به شیشه میزند که ما اینجاییم غذا چی شد.
یک دسته بزرگ هم هستند که به همه جا میدهند تا سهمی داشته باشند. ما آدمها بیشتر به داشتن این گروه آخر نیازمندیم چون از بقیه خیلی داریم.
برایتان آرزو میکنم شعله عشقتان پایدار باشد و هرگز خاموش نشود. برایتان آرزو میکنم دوست داشته شوید و دوست بدارید. برایتان سایه امن زندگی از خداوند خواهانم. برایتان پرتو نور خدا خواهانم در زندگی و دلهای پاکتان.
با دنیا مهربان باش تا دنیا با تو مهربان باشد.
من روزه نمیتوانم بگیرم ولی زبانم و نگاهم و افکارم را کنترل میکنم.
به اندازه ای خسته بودم که ساعت ۹.۱۵ میخواستم بخوابم ولی نخوابیدم. امروز صبح پس از رفتن ایشان ماشین را خالی کردم و دانه پرنده ها را دادم و دوش گرفتم و مو را درست کردم و آرایش هم همینطور(ضد آفتاب، ریمل و رژ) و یک اسموتی موزو توتفرنگی با چیا سید و تخم کتا ن و پودر کیل درست کردم و ۳ تا لیوان آب هم خوردم و رفتم آفیس. رسیدم و گفتند بشین برای مصاحبه!!! دوتا خانم آمدند درباره پروژه ای که من دوسال توش کار کردم برای من کلی توضیح دادند و من را برای کار اینترویو کردند!!!نوبت من که شد همه زیر و بم پروژه را گفتم و تازه اینها فهمیدند من پیشتر ها کار کرده ام و آنها تازه کارند. راستش خورد توی ذوقم و کارشان پروفشنال نبود. به هر روی کار خودم را به خودم دادند ولی من در انتظار چیز دیگری بودم.اولش کمی ناراحت شدم و پس از چند دقیقه به خودم گفتم حتما خیری بوده و یک چیز بهتری در انتظارمه. بعدش رفتم اچ اند ام و دو سه تا چیز برداشتم که گفتم میخواهی چیکار و گذاشتم سر جاشون. برای خودم یک کیف پول خریدم که ۱۳۰ دلار بود و من خریدمش ۱۶.۵ دلار!!همینطور یک قابلمه متوسط تفلون (پروژه قابلمه) و چای سفید. نزدیک خانه رفتم پستخانه و اسکرین پروتکتور برای آیپدم خریدم و پوشه های رنگی برای آفیس خانه. یک رول سبزیجات هم گرفتم و از داروخانه قطره برای ایشان و داروی خودم را گرفتم و برگشتم خانه ساعت ۴.۵ برای شام فسنجان با گوشت قلقلی درست کردم و تا کارهام را انجام بدهم ساعت ۵ بود. چای دم کردم و با فرشته رفتیم پیاده روی و در تاریکی برگشتیم.برنج دم کردم و با خواهر جانان حرف زدم و همینطور با دوستی در ایران. خانم زنگ زد و گفت فردا نمیاید.
ایشان هم ۷ آمد و کمی بعد شام خوردیم و بفرمایید شام تماشا کردیم. تورا خدابا هم مهربانتر باشیم، به خدا راه دوری نمیرود برمیگردد توی دستان خودمان.
ازساعت ۹ دلم میخواست روی کاناپه بخوابم ولی نخوابیدم! چند تا لیوان آبجوش خوردم و بلانکتم را ایشان آورد و سریال ساخت ایران را تماشا کردم بعد هم کمی ویدیو های هنری دیدم. کار دیگری نکردیم.
دوتا از فولدر هایی که خریدم را باید پس بدهم چون به کارم نمیآیند. امروز شیرینی نخریدم و به خودم آفرین گفتم. شکر اذیتم میکند.
سه شنبه ایشان رفت سر کار و من هم اول از همه ریشه موهام را رنگ کردم و کمی مرتب کردم خانه را و یک اسموتی درست کردم برای خودم و دوش کرفت و رفتم آفیس ایشان. برایشان بیسکوییت و قهوه و کاغذ بردم و خودم نشستم به انجام کارها و کارم به پایان رسید و رفتم شاپینگ سنتر. برای خودم یک بارانی مشکی رسمی گرفتم و یک نیم بوت مشکی. برای ایشان دو تاپلیور خریدم.کیسه برای فرشته گرفتم و رفتم سوپر و گوشت بوقلمون، آب نارگیل، پنیر، حوله کاغذی ، لوبیا سبز، دستمال و بیسکوییت برای آفیس ایشان خریدم. باید داروخانه میرفتم ولی گردن درد بدی داشتم و نرفتم و برگشتم خانه. یک سردرد بدی گرفتم و چند لیوان آب خوردم. با مادرم حرف زدم و مایه کوکو سبزی درست کردم و برای شام سبزی پلو با ماهی و کوکو درست کردم و رفتیم بیرون با فرشته. دیر بود وی با اینحال برلی پرنده ها دانه ریختم. ایشان هم ۶.۵ آمد و گفت فسنجان را بکش!!! گفتم سبزی پلو با ماهی داریم که لبهاش آویزان شد! بفرمایید شام دیدیم و حرف زدیم با هم، ایشان هم رفت پای تلفن برای گرفتار ی خانواده اش.من هم کتا ب خواندم. چای کمرنگ خوردم و یک فیلم تماشا کردیم و برای میلیونها بار گفتیم چرا ما ایرانیها حقیقت را پنهان میکنیم و چرا دروغ میگوییم و چرا فکر میکنیم زرنگیم.
از شدت درد یک قرص خوردم و فرشته هم افتاده بود روی شیطان بازی و من حال نداشتم.
شب تا ۲ بیدار بودم و صبح هم با سردرد بلند شدم.
شبها سردند و بلند.
برای دیگران تنها دعای خوب و نیک داشته باش چون بومرنک را رفتارت به سویت باز میگردد.
نیک بگو، نیک بخواه، نیک بمان.
پیش از آنکه خوابم ببرد روزنگارم را بنویسم. امروز هوا سرد و آفتابی بود و من هم کار چندانی نداشتم. بهتره از دیروزم بنویسم. دیروز ساعت ۷.۵ بیدار شدم و آرام کارهامو را انجام دادم. خانه را گردگیری کردم و سرویسها را تمیز کردم و ۳ سری ماشین را روشن کردم. هوا هم خوب بود. ساعت ۹ که ایشان بیدار شد من کارم تمام شد و تنها جارو برقی مانده بود. صبحانه خوردیم و ایشان رفت پیاده روی و آنی که به بلا گرفتار شده زنگ زد. ایشان برگشت خانه و رفت با دوستش بیرون و من همچنان داشتم حرف میزدم. از روز پیش خورشت کرفس داشتیم و من دال عدس برای خودم درست کردم. یکچیزی بالای دوساعت با تلفن حرف زدم. ساعت ۱۲ بود که قطع کرد و من جارو را کشیدم. مادر ایشان هم زنگ زد که کمی حرف زدیم و برنج را دم کردم و جارو تمام شد و دوش گرفتم. ایشان زنگ زد که گفتم خریدی برای فرشته بکند. ماست موسیر و سالاد شیرازی درست کردم و ناهارمان را خوردیم. من که نخوابیدم تنها مدیتیشن کردم و بعد همه لباسها را آوردم توی خانه و خشکها را تا کردم و جا دادم. پرنده ها را دانه دادم و طی کشیدم. چای دم کردم و با ایشان رفتیم راه برویم که مادر ایشان زنگ زد و تا برداریم قطع شد و ما رفتیم پیاده روی و هوا تاریک بود برگشتیم خانه. توی تاریکی پرندهها جاجا میکردند. چای با زولبیا خوردیم. بفرمایید شام تماشا کردیم. برای شام کمی غذا مانده بود و نیمرو درست کردم و شام ۸ خوردیم. ایشان همه ظرفها را شست. کتابم را خواندم، گاهی میخوانم و فکرم جای دیگر است و دوباره میخوانم. من الان بیشتر از یکماه است یوگا را انجام نداده ام! ولی متم توی جیم پهن است که به من میگوید بیا!
مادر ایشان زنگ زد و با هم حرف زدند. دایی من زنگ زد و با هم حرف زدیم. یکی دیگر از دایی هایم با پیام پر مهرش من را شاد کرد. از پدر و مادرم خبر ندارم. کمی کار برای ایشان انجام دادم. شب رفتیم بخوابیم که من تا ۱ کتاب میخواندم.
امروز دوباره ۷.۵ بیدار شدم و مسواک زدم و چای دم کردم و با ایشان ۸.۵ صبحانه خوردیم. گوشت قلقلی کردم و سرخ کردم و کلم و پیاز داغ سرخ شده هم چند روز پیش درست کردم و برنج خیساندم. ایشان و فرشته کوچولو رفتند بیرون و من دوش گرفتم. ایشان میخواست برود بیرون که من ۱۰.۵ آماده شدم و ۱۱ رفتیم بیرون. ایشان خریدش را کرد و رفتیم برایش کت و شلوار بگیریم که اینقدر ناز کرد و نخرید. کراسان و موز و آب پرتقال تازه و کرفس خریدم و ماهی و میگو سوخاری خوردیم و ۱ برگشتیم خانه. دوست بلا زده دوباره زنگ زد که گفتم بعد جواب میدهم. دوست دیگری هم صبح زنگ زد که نفهمیدم.کارهای آفیس ایشان را انجام دادم و مدیتیشن کردم و بیهوش شدم توی آفتاب و تنم گرم شد. ایشان صدایم زد و میخواست برای فرشته چیزی سفارش بدهد و خودش هم آمد توی اتاق آفتابگیر روی زمین خوابید. فرشته هم البته روی تخت خودش توی آفتاب خوابید. موبایلم زنگ خورد و دیدم از آفیس خودمه؛ گفتند چهارشنبه بیا تا برای سمت جدید حرف بزنیم! قرار بود تنها کمکشان کنم، به هرروی چهارشنبه میروم. به دوست گرفتار زنگ زدم و پاسخ نداد. ایشان بیدار شد و میوه روی میز گذاشت و من چای دم کردم. هوا کم کمک سرد میشد و پرنده ها سهم غروبشان را گرفتند. چی بهتر از خدمت به فرشتگان خدا در دنیا؛ فرشته های بیزبان دعاگو.
کمی بیشتر میوه شستم و ظرف را پر کردم و یک جام هم پر دان انار کردم و روی میز گذاشتم. دوست گرفتار زنگ زد و کمی حرف زدیم.با فرشته دوتایی رفتیم پیاده روی؛ از خوشحالی میپره بالا و میخواهد صورتم را به مدل خودش ببوسد. ایشان هم به کارهایش میرسید و ما برگشتیم و خانه ام تاریک بود. جلو در را تمیز کردم و پاهای گلی فرشته راپاک کردم. چراغها را وشن کردم و شمعها را هم همینطور. ایشان گیر کاری بود که کمی کمکش کردم و ساعت ۶کلم پلو درست کردم با سالاد شیرازی و ۶.۵شام خوردیم. بفرمایید شام و شهرزاد تماشا کردیم و چای کمرنگ خوردیم و حرف زدیم و آشپزخانه را مرتب کردم و ساعت تازه ۹ بود و من همه شبم برای خودم بود. به کارهایم رسیدم، پاسپورتهایمان را باید نو کنم. دلم میخواهد بهار ژاپن را ببینم.
راستی گفتم برای خودم نقاشی میکنم و با رنگها زندگی می کنم!
لیست کارهای فردا را مینویسم. ایمان دارم فردا از امروز بهتر خواهد بود، خدایا سپاسگزارم.
ایمان دارم فردای شما نیز میتواند بهتر از امروزتان باشد، تنها بخواهید و از دست و پای خدا بروید کنار.
فرداهای بهتر در راهند.