شنبه زیبا

از دوردورها صدای آژیر پلیس میاید. تنها نور شمع اتاق راروشن کرده و ایشان و فرشته کوچولو کنار من خوابیده اند. پیش از خواب ملافه و رو بالشی ها را درآوردم و تمیز کشیدم روی تخت. رویه های  مبلها را درآوردم و تمیز کشیدم و صورتم را پاک کردم و مسواک زدم و میوه ها را توی یخچال گذاشتم و آیپدم را برداشتم و آمدم توی تخت تمیز و خوشبو که کتابم را بخوانم. گفتم چند خطی هم بنویسم از روزم و کارهایم. گفتم  که موهایم را کوتاه کرده ام و همش فکر میکنم یکسویش بلندتر است. صبح ایشان رفت و یک ساندویچ کالباس با آب سیب و کرفس و یک لقمه نان و پنیر دادم برد.خودم هم برگشتم توی تختم تا ۱۰ و کمی خواندم. بلند شدم و  برای خودم اسموتی موز و تمشک و توت فرنگی درست کردم با جو دوسر و چیا سید وو کمی تخم آفتابگردان  و کدو خوردم برای صبحانه ام. برای شام خورشت کرفس درست کردم و پادکست گوش دادم. دو سری لباس توی ماشین ریختم و دوش گرفتم. هوا آفتابی بود با باد سرد. از آنروزهایی که من عاشق همه چیز میشوم حتی دانه های انگور عسگری. کار چندانی نداشتم امروز. برای پرندهها غذا دادم و سطلها را شستم. با فرشته رفتیم پیاده روی و زمانی که برگشتم یک چای سبز درست کردم با خرما و ارده و رفتم سراغ کاغذهایم و کمی کشیدم و کمی خواندم در گوشه دنج خودم. 

امروز با دوستی بسیار قدیمی پیام بازی کردیم؛  عکس عروسی دختر یکی از همکلاسیهای قدیمی را برایم فرستاده بود و با هم حرف زدیم از گذشته های خیلی دور. از آن زمانها  که مانتو سرمه ای میپوشیدیم و کاکل داشتیم  باابروهای پیوسته و ته دلهایمان یکی را هم یواشکی دوست داشتیم  و دل به ترانه های معین میدادیم. برگشتیم به دوران بیخیالی هایمان که پر از قهقهه  و شیطنتهای دخترانه بود و هیس هیس شنیدن از اطرافیانمان. 

ایشان زنگ زد و گفت دیر میاید و یک خبر بد داد،  گفتم همیشه باید خبر بد بدهی که خندید و گفت من سفیر خبر بدم!! 

لباسهای شسته را آوردم توی خانه پهن کردم و باران هم گرفت. کمی بعد ایشان آمد خانه و خبر بدش را کامل گفت. خیلی دلم برای آن آدم سوخت و همینجا دعا میکنم گره زندگیشان به زودی باز شود و خداوند آرامش را به زندگیشان برگرداند. 

الهی آمین.

چای را دم کردم و ایشان خوابید و من کمی طرح برای ایشان زدم. خورشتم جا افتاده بود و میخواستم ۵.۵ برنج را دم کنم که ۶.۵ بخوریم که ایشان گفت سیراست و ۷.۵ شام میخوریم. کمی میوه خوردیم با چای  و شیرینی. 

یک خمیر پیدا کردم که می‌خواهم  با آن شیرینی دانمارکی درست کنم  برای  روزی که حوصله دارم. گاهی میشود که یک غذا یا دسر جدید را  برای نخستین  بار برای مهمان درست میکنم! سر نترسی دارم! 

ساعت ۷.۵ شام خوردیم و سریال  و یک فیلم دیدیم که نامش را فراموش کردم! 

شبها پیش از خواب کم کم ۱۵ دقیقه ای کتاب میخوانم؛  الان هیچ صدایی نیست جز صدای نفسهای ایشان و فرشته کوچولو. 


در این اتاق  در  شهری در جنوب  یک قاره  زنیست که خودش را خوشبخت و توانا و خوش شانس و خوشحال میداند. الهی این موج به شما هم برسد و درتار و پودتان جا بگیرد. 

تو سزاوار بهترینها هستی،  زیر لب بگو که من انسان  خوبی هستم و سزاوار بهترینها هستم. 


از خدا میخواهم که زندگیتان را از گزند انگلان دور نگاه دارد و خورشیدش ابرهای خاکستری دلتان را بشکافد و زندگیتان  پرنور باشد


این شنبه خوشگل بود با لباس سفید و روبانهای سفید رقصان در باد، ماننددخترکیست بی پروا که دنیا را پرنور میکند. 

در آتش رو

اینقدر ننوشتم که نمیدانم از کجا بنویسم. ازکار،  از زندگی،  از روزمرگی هایم یا از خودم. 

کارهایم روی هم انباشته شده و میخواهم زمان پیدا کنم و انجامشان بدهم. 


توی روزهای پرهیاهویی که دارم هر  زمان که به  یاد گرفتاری میافتم که به خیال خودم گرفتاریست هرچند که نقشه ناب تو برای بهتر شدن زندگیم است پاهایم را در خیالم دراز میکنم و پشتم را به ستون ایمانت تکیه میدهم و چشمهایم را میبندم  و خیالم تخت است که در کار تو هیچ ایرادی نیست. 

خدایا سپاسگزارم برای همه گرفتاری هایی که سکوی پرشم بودند،  برای همه چاله هایی که دروازه باغ بهشتت بودند. 

"هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن "


سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم. 


مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی 

به من جان ده به من جان ده چه باشد این گران جانی 


یکی لحظه قلندر شو قلندر را مسخر شو 

سمندر شو سمندر شو در آتش رو با آسانی 


در آتش رودر آتش رو در آتشدان ما خوش رو 

که آتش با خلیل ما کند رسم گلستانی 


نمی دانی که خار ما بود شاهنشه گلها 

نمیدانی که کفر ما بود جان مسلمانی 



پ.ن. دل قوی دار به ایمانش 

گذشته در گذشته

چندی است ننوشتم! کارم را آغاز کردم دوباره هرچند هرروز نمیروم و تنها از خانه کار میکنم و بیشتر ریپورت میخوانم و مانیتور میکنم تا کم کم رسمی آغاز کنم. 

یک بلانکت دور خودم پیچیدم و تی وی روش است،  ایشان اسکایپ کاری دارد! فرشته هم برای خودش میچرخد. امروز صبح که ایشان رفت و گفت ناهار نمیاید و من هم توی تخت ماندم  و کتاب خواندم. ساعت ۱۰ تخت نازنین را  رها کردم و کمی روغن نارگیل به موهایم زدم. موهایم ریزش زیادی پیدا کرده و میریزند مانند برگهای پاییزی،  باید واکسن سرماخوردگی هم بزنم هرچند هوا بیشتر بهاریه تا پاییزی. 

خانه که دمر شده و فردا باید تمیز کاری کنم چون دوشنبه خرید هفتگی دارم. قرار بود هفته آینده برویم سفر که جا پیدا نکردم و خوب نمیرویم.

امروز چند لیوان آب ولرم خوردم و ملافه تخت را هم انداختم بشورم و ملافه تمیز کشیدم. دوش  گرفتم  و سرم را با شامپوی جدیدی که ًدیروز گرفتم شستم. برای پرنده ها دانه ریختم و دوسری ماشین را روشن کردم. هوا خوب بودو در خانه و در رو به باغ را باز گذاشتم تا هوا و انرژی‌ توی خانه بپیچد. یک ظرف توت فرنگی با یک نارنگی خوردم. 

کمی گندم و گوشت جدا گذاشتم بپزند برای هلیم فردا. یک دستمال بزرگ پهن کردم روی کابینت و یک کاسه بزرگ با آردهام  کنار دستم گذاشتم و خمیر نان درست کردم. 

چندبار ورز دادم و گذاشتم تا پف کنند. تمرینات شکرگزاریم را انجام دادم . برای شام قیمه درست کردم و سیب زمینی ها را هم خلال کردم. و همه چیز  برای شام آماده بود. ایشان ساعت ۴ آمد و نانها راگذاشته بودم توی فر. یک چیز کوچکی خورد و خوابید. 

پرنده های گرسنه را سیر کردم و چای دم کردم و لباسها را آوردم توی خانه و نانهای خوشبو  و گرم از توی فر آوردم بیرون. خیلی خوب شده بودند. گرم با کره و مربای  توت فرنگی خوردم و خیلی خوب بود. این را برای فردا صبحانه پختم. گاهی بد نیست پختن نان؛ انگار مهربانی در خانه جریان پیدا میکند. سیب زمینی ها را سرخ کردم. ایشان بیدار شد و چای ریخت و کسی زنگ  زد و رفت پای تلفن. میوه هم شستم و نشستم کمی. 

ساعت ۶.۵ شام خوردیم و ۷ و نیم نشستیم به فیلم دیدن و با مادر ایشان هم حرف زدم. بلاخره فیلم "هیس دختران فریاد نمی‌زنند" را دیدم! 

زیر بلانکتم خودم  مچاله و گرد کرده بودم!انرژیم ته کشیده بود. برای بهتر شدنم کراکر خوردم و خوردم و خوردم  تا شاید حالم خوب شود. 

کتاب خواندم و چای خوردم. به مادرم  زنگ زدم که بی پاسخ ماند. کمی با دوستانم چت کردم و  با فرشته  بازی کردم. 

توی این چند هفته ای که گذشت با چند تا ازدوستانم بیرون رفتم. وسوسه خریدن میز و ماشین لباسشویی و یخچال نو دارم ولی انگار یکی میگوید دست نگه دار برای خانه نو! 


آرزو میکنم  هیچ کودکی در هیچ جایی اسیر هیچ آدم نادان و گمراهی نشود. از خدا میخواهم فرزندانتان و عزیزانتان از گزند آسیبها به دور باشند. خداوندا دنیا را آرام کن. 

خداوندا  ما را آگاه و مهربان کن. 

آرزو میکنم هر دم از درو دیوار برایتان فراوانی و پیروزی ببارد. 

هر بار نگرانی به سراغت آمد با خودت زمزمه کن که"من بی‌همتا هستم"،  "من خوب هستم"، " خودم را دوست دارم و تایید میکنم"

با خودت بیش از همه مهربان باش.

برای هیچ چیز خودت را سرزنش نکن؛  گذشته در گذشته! 

خدایا سپاسگزارم برای خانه امن و پر نورم.

خدایا سپاسگزارم برای بینشی که دارم. 

خدایا سپاسگزارم  که با تو هستم. 

ماندگار دنیا

شنبه که بیدار شدم از خواب ایشان در حال مسواک زدن بود. یک لیوان آب هویج گذاشتم برایش با دو تا نارنگی و موز و یک لقمه نان و پنیر گردوو خودم برگشتم توی تخت. سرگیجه داشتم و تا ۱۲ ماندم توی تخت. بلند شدم و دوش گرفتم و ظرفها را جا به جا کردم وساعت شده بود ۱.۱۵ اینقدر آهسته کارهام را انجام میدادم. برای ناهار کوفته درست کردم بدون گوشت با برنج و لپه و برنج قهوه ای و کینوا و سبزی زیاد و تو شکمشون هم جایزه گذاشتم. گفتم وا میروند چون حتی بستنشون توی دست آسان نبودو شل بودند که وا نرفتند و سفت هم بودند. من کوفته هام را توی قابلمه گرم میگذارم و کمی روغن به اندازه ۱ قاشق زیرشون میریزم و روی دمای کم میگذارم و در قابلمه  را میگذارم و یک ۱۵ دقیقه ای میماند و کوفته ها خودشان را میگیرند و بدینسان وا نمیروند زمانی که در سس میگذارم!!

ایشان ۳.۵ آمد و ناهارمان را خوردیم  با ترشی. پس از ناهار من خودم را با کتابهایم و مدیتیشن سرگرم کردم و ایشان خوابید منتها ایشان بین خواب شب و بعد از ظهر هیچ تفاوتی نمیگذارد ودوست دارد چند ساعت بخوابد. غروب رفتیم پیاده روی و شام هم همان کوفته را خوردیم. 

یکشنبه ۹.۵ بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و ایشان گفت میخواهد برود بیرون که گفتم من هم میآیم. از دکترم زنگ زدند و وقتم را برای دوشنبه عوض کردند. مایه جوجه کباب و کباب را آماده کردم  و برنج را خیس کردم و ۱۰.۵ دوش گرفته  و آماده رفتیم بیرون. ایشان رفت  سلمانی و من 

رفتم از سوپر موز،  شیر، رب گوجه،  مایونز،  گوشت،  پاستا،  پنیرخریدم و بردم توی ماشین گذاشتم و ماشین را هم جای بهتری  پارک کردم و برگشتم پیش ایشان که دیدم هنوز کار دارد و نشستم تا کارش به پایان رسید. از داروخانه ایشان مسکن و پماد چشم گرفت و من هم شامپو و رفتیم برای آفیس  آب و فولدر خریدیم و بردیم گذاشتیم آفیس و برگشتیم خانه. برنج را دم کردم و ایشان هم کمی بعد آتش را درست کرد و کباب ها را درست کرد و ساعت ۳ بود ناهارمان را با دوغ خوردیم و بعدش رفتیم که  خوابیدیم. ایشان با فرشته دعوا میکرد که چرا سروصدا میکند. در اتاق خواب را بست و خوابید،  من هم نخوابیدم و فرشته را بردم توی اتاق آفتابگیرم و مدیتیشن کردم. ایشان ۵.۵ بیدار شد و چای دم کردم و رفتیم با هم بیرون که دوستم را با همسر و فرشته  اش دیدیم و حرف زدیم و فرشته ها بازی  کردند. برگشتیم خانه و برنامه دلخواهم را نگاه کردم و کتاب خواندم و با ایشان سریال نگاه کردیم! شام نخوردیم و تنها  میوه خوردیم. 

پایتخت هم رفت تو لیست ندیدنیها! سادگی آدمها و دیالوگهاشون دوست داشتنی بود که خوب یکدفعه سر از میدان جنگ درآوردند که نشا‌نمان بدهند اگر ما نرویم آنها میایند.ما میرویم که سارا نیکاها نشوند حوری! 

شما دلواپس جیبت و منافعت اگر مردی بیا از سارا نیکاهایی دفاع کن که حوری گری برای اعراب  و مسلمانان حوری پرست در جوار امام رضا میکنند! 

 اگر کارت درست  است که نیاز به اینهمه یادآوری و بزرگ نمایی و تبلیغ کارهایت نداری! 

تا گردن توی خون فرو رفتی! 

  "بفهم نفهم"

دوشنبه ۹.۵ بیدار شدیم هردو و من که آبمیوه خوردم و ایشان صبحانه و من خانه را تمیز کردم. یخچال را پاکسازی کردم. میخواستم برویم برای جارو و پرده که ایشان نشست سر کارهایش و من دیدم آمدنی نیست این بود که ناهار دمی گوجه درست کردم و کارهایم را انجام دادم و ۱.۵ دوش گرفتم.

۲.۵ ناهار خوردیم و استراحت کردم و مدیتیشنم را انجام دادم و خوابیدم تا ۴؛  بیدار شدم و مسواک  زدم وآماده شدم و رفتم دکتر. خوشبختانه خلوت بود و زود رفتم تو،   دکتر متخصص ریپورت را فرستاده  بود برای دکترم.در پایان ریپورت نوشته بود که ایوا با همسر و فرشته کوچولویش زندگی  میکند. نازنین مردیست. سرراه برگشت از سوپر ۴ مدل نان گرفتم با آواکادو،  خیار و ماهی سالمون دودی و گوجه مرینیت شده. ساعت ۵.۵ خانه بودم و چای دم کردم و به پرنده ها غذا دادم و با ایشان رفتیم پیاده روی و دوباره دوستم و همسرش و فرشته  اش را دیدیم و حرف زدیم و کمی پیاده روی کردیم و برگشتیم خانه. کمی نوشتم و چای خوردیم با ایشان. کتابهام را روی مبلم ولو کردم و خودم خواندم و نوشتم. ماسک پا هم زدم به پاهام و نشستم.  برای شام ساندویچ ماهی،  آواکادو،  اسفناج درست کردم و یکسری هم با آواکادو،  اسفناج،  قارچ و پنیر و گوجه درست کردم و تستشون کردم و خوردیم. شب خوب نخوابیدم. 


سه شنبه ساعت ۸.۵ ایشان  رفت و برای ناهارش میوه گذاشتم با آبمیوه تازه. تمرین‌های  سپاسگزاری را دوبار از سر آغاز کردم و نوشتم. با دوستی حرف زدم که از حرف زدن پشیمان شدم. ملافه تخت  را انداختم بشورمدوش گرفتم و ساعت۱۱.۵ آماده شدم و رفتم خرید. یک لیوان آبمیوه  تازه هم گرفتم و با خودم  بردم. تلفنم به درازا کشید و من پشیمانتر شدم از حرف زدن. فلفل تند،  شاه بلوط،  اسفناج،  لیمو،  چغندر و نان ساندویچی و  برگر مرغ گرفتم؛ همینطور  یک سینه مرغ،  ران مرغ،  سوسیس،  کالباس،  آلو بخارا،  بادام هندی،  بادام،  انجیر خشک،  سبزی قرمه،  چای،  شوید، مربای هویج،  عرق نعناع و قیسی خریدم.هرجا رفتم پنیری که  میخواستم نبود که نبود.  از شاپینگ سنتر یک کافی پرس مسی برای دوستم خریدم؛  برای خواهر جانان هدیه ای خریدم و برگشتم خانه. در راه برگشت به خانه تلفنی از کارم داشتم که پاسخ دادم؛  همکارم بود که از من خواست  دوباره برگردم سر کارم و کمکشان  کنم برای چند ماه که گفتم میایم. آنها با من همیشه راه آمدند و دوست دارم کمکشان کنم. رسیدم خانه وخریدها را جا به جا کردم و به پرنده ها دانه دادم  و با فرشته رفتیم پیاده روی و همسر دوستم را دیدم  که گفتم فرشته اش را میبرم پیاده روی این شد که فرشته ها رابردم پارک و یک پیاده روی کوتاه کردیم و برگشتیم  خانه دوستم و فرشته اش را دادم و با فرشته کوچولو برگشتیم خانه.  

میخواستم برای شام مرغ برگر درست کنم که دیدم بهتره برنج برای ایشان درست کنم این شد که کباب تابه ای درست کردم و برای خودم هم گوجه و پیاز کنارش گذاشتم با سالاد.شام که خوردیم شهرزاد و بفرمایید شام را دیدم. شهرزاد داستان امروز در قالب گذشته است. 

کتاب‌خواندم و دوباره  شب خوب نخوابیدم. 


چهارشنبه بیدار شدم و خواب دیدم یک گنجشک،  بچه گربه سیاه  و یک طوطی بزرگ و زیبا به خانه ام پناه آورده اند،  برای ایشان سالاد با کباب تابه ای گذاشتم و اسموتی درست کردم برایش با میوه. دلم میخواست بخوابم ولی تمریناتم را دوباره انجام دادم. خانم پیام داد که  فردا نه میاید که گفتم بیاید. ماشین  را روشن کردم؛ آبمیوه خوردم و دوش گرفتم  و چیزیکه ایشان جا گذاشته بود برایش بردم. سرراه مت برای فرشته و تابه و شیرجوش کوچک برای غذایش و پیاز گرفتم و بنزین زدم و رفتم  آفیس ایشان و کمی ماندم. ایشان خیلی سرش شلوغ  بود و دوستم را دیدم. اززمانی که ایشان با او سرکار  مشکلی پیدا کرد دوستم  با من هم مانند پیشترها نیست! 

ایشان میگوید چقدر تو اینرا این ور و آنور و خرید میبردی زمانی که ماشین نداشت؛  حالا ماشین گرفته یکبار به تو گفت میاید دنبالت تا باهم خرید بروید. گفتم نه! ایشان میگوید اگراین  آشنایی نبود هیچکس به او کار نمیداد چون نه کار بلد است و نه زبانش خوب است. گفتم درست است. ولی با همه این حرفها من هیچ درگیری فکری ندارم شاید اگر ده سال پیش بود حتما روی دور آدم بی چشم ورو و... میافتادم ولی حالا خداراشکر میکنم که این منم که فراهم میکنم و سرویس میدهم و خدارا  شکرمیکنم بی‌نیازم و تنها دستم جلوی نور دو جهان دراز است. 

رفتم بانک برای کاری و برای خودم یک لیوان آبمیوه خریدم ویک بلوز  شلوار و بلوز تک برای خواب  خریدم.دوتا لیوان  نی دار برای اسموتی خریدم با یک قاشق چوبی و یک سمبوسه برای خودم.یک شیرجوش دسته چوبی لعابی دردار خریدم برای خورشتهایم. همه قابلمه هایم نو شدند. به خانه برگشتم و لباسها را توی خانه پهن کردم. ماشین را خالی کردم و با مادر و پدرم حرف زدم.  میخواستند چند روزی به شمال  بروند. شام پرنده  ها را دادم.با فرشته در تاریکی رفتیم پیاده  روی و برای شام مرغ برگر و سوسیس بندری  درست کردم و سیب زمینی را توی فرگذاشتم و این شد شام ما.پیش از خواب مدیتیشنم را انجام دادم  و خوابیدم. راستی یک سنگ صیقلی خوشگل که فکر کنم دلربا باشد خریدم شاید هم عقیق.


پنجشنبه ساعت ۴ بیدار شدم. یکدور  توی خانه زدم و دوباره  به تخت برگشتم،  مدیتیشن کردم و خوابم برد. ساعت ده دقیقه به هشت بیدار شدم و یک ساندویچ برگر برای ایشان درست کردم با صبحانه و شیرموز دادم و ایشان رفت. خودم بالا را گردگیری کردم.ساعت ده قیقه به نه بود که گفتم دوش میگیرم ده دقیقه ای؛  تا حوله ام رابرداشتم دیدم خانم آمد. ازش خواستم سرویسهای بالا را تمیز کند و جارو بکشد،  رویه لحافها را درآوردم و ریختم توی ماشین. خودم دوش گرفتم و پایین را گردگیری کردم. ۳سری لباس ماشین را روشن کردم. کمی مرتب کردم و خانم کارش ۱.۵ تمام شد. برای ناهارشان برگر مرغ درست کردم و بردم رساندمش خانه خواهرش. خانم گفت فردا برای شام غذا درست نکنم که غذا میآورد. ساعت ۲ نشستم پای تمرینات شکرگزاری و یک نوای پیانو آرام گذاشتم و نوشتنی هایم را نوشتم.مدیتیشن کردم و نیم ساعتی خوابیدم. برای شام خورش کرفس درست کردم و ماست و خیار. چای دم کردم، برنج را هم دم کردم.  شام پرنده ها را دادم و با فرشته رفتیم بیرون که دوستم  را دیدیم  و با هم یک پیاده روی طولانی با فرشته ها رفتیم. هوا تاریک بود که برگشتیم خانه و در را که باز کردم خانه ام گرم  بود؛  بوی چای هل دار و غذای جا افتاده لا به لای نور شمع هایم پیچیده بود. خانه ام خانه خوشبختی  و آرامش است و سپاس که در آن جا دارم،  سپاس برای همه نعمتهایی که خداوند برایم فرستاده. ایشان آمد و شاممان را خوردیم. کمی تی وی تماشا کردیم و من کتاب خواندم. چای خوردیم و حرف زدیم. ایشان خسته بود و ۱۱ خوابید و من هم توی تخت  کمی خواندم  و ۱۱.۵ آباژورم را خاموش کردم و خوابیدم. 


  شب خواب یکی از بستگان ایشان را دیدم که پشت فرمان است و من را جایی میبرد؛  به من میگوید میخواهم ببرمت فیلم لانتوری دو را بازی کنی تا خیلی پولدار و مهم  شوی، گفتم من نه دوست دارم مهم شوم و نه پولدار به سبک تو تازه لباسم هم مناسب نیست!!!

این را هم بگویم که

۱. این آقا و مادرش از من متنفرند و جوری من را دزد ایشان میدانند. 

۲. این آقا به گونه ای سرباز گمنام آقا هستند و از پی این حرفه از فرش به عرش رسیده اند! 

۳.  این آقا خودش را صاحب قدرت خدایی میداند و از خدا هم نمیترسد؛  همه چیز از این آدم بر میاید. 

خدا عاقبت ما را به خیر کند. 

جمعه ایشان رفت؛  یک ساندویچ  با شیر موز و نارگیل برایش درست کردم؛  ماشین را خالی کردم و ظرفها را جا دادم. یکدور ماشین را روشن کردم.به آرایشگرم پیام دادم که اگر هست برای ابرو بروم که جواب نداد،  آب پرتقال خوردم و از ۹.۵ تا ۱۰ کتاب خواندم. ۱۰ دوش گرفتم و آماده شدم و ساعت ۱۰.۴۵ رفتم بیرون. 

هوا پاییزی است انگار آخر شهریور و نیمه اول مهر که باد برگها را از این سو به آنسو جارو میزند و انارها روی دیوارهای کاهگلی لم داده اند.

رفتم نانوایی که بسته بود! رفتم مارکت و خرمالو،  پرتقال،  نارنگی،  انجیر،  سیب،  بامیه، اسفناج و هویج و سبزی خوردن خریدم و همینطور بیس پیتزا. به نازنین دوستم پیام دادم که برویم کافی که او هم رسیده بود و رفتیم کافی شاپ همیشگی و من یک چای سبز گرفتم با اسکون که با مربا و خامه بود و نشستیم حرف زدیم با نازنین  دوست. یک شیرجوش پس دادم و با هم رفتیم خرید از سوپر که من تنها دو تا مایع دستشویی گرفتم. با هم پیاده رفتیم به مغازه های بیرونی و پنیر هم گرفتیم و من نان تازه خریدم و خداحافظی کردیم و من برگشتم به سوی  خانه و سرراه بانک هم رفتم و ساعت ۳.۵ خانه بودم.لباسها را بیرون پهن کردم و خریدها را جا به جا کردم و شستم میوه ها را. ایشان هم رسید.  یک سبد حصیری بزرگ آوردم و همه میوه های آبگیری را  توی سبد گذاشتم و روی میز آشپزخانه گذاشتم. یاد مادرم افتادم با سبد حصیری بزرگش! همیشه میوهارا می‌شست و روی میز گرد آشپزخانه میگذاشت و ما گذری سیبی،  پرتقالی برمیداشتیم. همیشه این سبد با ما بوداز زمانی که یاد دارم. حالا توی عکسهایی که از شمال میفرستند هم هست. رفته شمال جا خوش کرده سبد گرد مهربان وفادار. 

 برای شام گفتم پیتزا درست کنم و همه چیز هم داشتم. میوه روی میز گذاشتم و چای دم کردم. 

با فرشته رفتم بیرون و دوستم را دیدم و فرشته ها بازی کردند و راه رفتیم. پیتزاها را آماده کردم و خانم  زنگ زدکه پسرش غذا میآورد برایمان.سه تا ظرف بزرگ و پنج مدل غذای  خوشمزه. هیچ دیگر پیتزاها ماند و ما انگشتانمان را هم خوردیم. الهی همانقدر  که فرستادی هزار برابر بیشتر خداوند برایت روزی بفرستد. ایشان گفت این خانم تو را خیلی دوست دارد. واسطه ای که این خانم را به ایشان معرفی کرده به ایشان گفته خیلی دوست دارم ایوا  را ببینم چون خانم ازش همیشه تعریف میکند. گفتم خانم زن خوشدل و مهربانیست و خودش خوب است. از هیچ کسی بد نمیگوید و همه را دوست خودش میداند. ما هردو یکدانه کاشته ایم. 

کوتاه کنم به سختی دست از غذا کشیدیم و کمی فیلم دیدم که همش جنگ بود و تروریست که ندیدیم. 

شب ساعت ۱۲ خوابیدیم،  خواب دیدم سه تا استخوان دارم که به سه تا فرشته میدهم! 

تمام شب باد میوزید و هو هو میکرد؛  باشد قطره ای باران هم ببارد.


خدایا سپاسگزارم که جز به خودت به هیچ کسی نیاز ندارم. 

خدایا سپاسگزارم که چشمانم به دست توست.

خدایا سپاسگزارم که مهربانیت را تنها میبینم،  


شمایی که اینجا را میخوانی از خدا میخواهم راه ناهموارت  را هموار کند؛  دل لرزانت را قرص کند و چشم گریانت راروشن. تنها به خدا  بسپار و تنها به خدا ایمان داشته باش.

خدایا سپاسگزارم که هستی و میمانی؛  ماندگار دنیا!

چله مهربانی

جمعه ساعت ۸ بیدار شدم و به ایشان اسموتی دادن با میوه و غذاش؛  رویه مبلها را انداختم توی ماشین و رویه تمیز کشیدم. به پرندهها دانه دادم. یکسری لباس توی ماشین ریختم و خانم ساعت ۹.۱۵ زنگ زد و رفتم دنبالش و ۹.۳۰ برگشتیم خانه. یک ظرف زولبیای خانگی هم برایم آورد. دست راستم خیلی درد می‌کند این بود که گفتم گردگیری را هم خودش انجام بدهد. برای ناهارش گفتم کوفته درست کردم و همه توت  فرنگیها را شستم و خرد کردم و توی فریزر گذاشتم و کمی را هم مربا کردم. دو تا کرفس و هرچی سیب داشتم را شستم و آب گرفتم. همینطور آب هویج ها را هم گرفتم. کوفته ها را درست کردم و گذاشتم جا بیافتد و کار خانم ۲ تمام شد؛ کارش فقط تمیز کردن پایین بود و کشیدن  کف سرویسهای بالا بود. جارو برقی هم سوخت و جاروی بالا را آورد و کارش را انجام داد.۲.۵ رساندمش خانه و خودم رفتم سفارش مادرم را خریدم و نان تازه هم سه مدل خریدم. یادم آمد امروز جز آبمیوه چیزی نخوردم این بود که یک لقمه کره و عسل خوردم وچای دم کردم و با فرشته رفتیم پیاده روی  و دوستم را دیدم و رفتسم پارک. هردو خسته بودیم و نشستیم. هوا تاریک و کمی سرد بود. ماشین ایشان را دیدم که پیچید سوی کوچه. 

شام سوسیس سرخ کردم؛  گیاهیش مزه هیچی میدهد!!شام خوردیم و تی وی تماشا کردیم و شب دیروقت خوابیدیم. 


خدایا سپاسگزارم برای دارایی هایم،  برای همدلی دوستانم،  برای خوبهایی که سر راهم میگذاری. 

خدایا سپاسگزارم که با هر  کسی روبه‌رو  میشوم دوست داشته میشوم و دوست میدارم. 

خدایا سپاسگزارم برای زندگی خوبی که دارم. 


هیچ ذره‌ای از مهربانی در این دنیا گم نخواهد شد؛  بذر مهربانی بکاریم.


یک چله مهربانی میگیرم؛  دوست داشتید همراه باشید.