تنها عشق

 این آیین و باور من ایواست.  


عشق جذب می کند همه چیزهایی راکه از جنس وحس خودش باشد!

هرچقدر زیباتر شوی کسی زیباتر را پیدا می کنی ...

وهرچقدر مهربانتر شوی وعاشق تر 

مهربانترین وعاشق ترین را جذب خواهی کرد !!!

وهرچقدر آرامتر باشی 

این آرامشت را به عشقت نیز منتقل خواهی کرد ...

آن چه از جنس افکارتوست به سمت تو درحال حرکت است .

همانطور که تو به سمت آن درحرکتی

پس آرام وآسوده باش 

وبگذار هستی کار خودش را درزمان خودش بکند ...


کافیست انسان باشیم و عاشق...

مهرورزیم و دستی بگیریم.

آنگاه میبینی که دنیا برایت میشود بهشت

هر چه در زندگی بیشتر شاد باشی؛ درهای موفقیت بیشتری به رویت باز می شود. و موهبت های بیشتری نصیبت می شود...



«خیره به خورشید»

  اروین_دی_یالوم 


پ.ن.تارا جان کجایی


خانه ما

چهارشنبه صبح ده دقیقه به هشت بیدار شدم و ایشان دوش گرفت  و رفت سر کار. من هم پایین را گردگیری کردم و ساعت ۸۰۴۵ دقیقه دوش گرفتم و خانم ساعت ۹ آمدبا دو مدل شیرینی خانگی. سرویسها را تمیز کرد و جارو کشید،  یک  چای سبز درست کردم و با هم خوردیم. شیرینی هاش حرفه ای و خوشمزه بودند،  به پرنده ها غذا دادم و آب هم برایشان گذاشتم. 

بالا  را هم خودم گردگیری کرد و او جارو کشید و سرویسها را تمیز کرد و دست آخر طی کشید. دوسری ماشین را روشن کردم.  آشپزخانه را هم خودم تمیز کردم و ساعت ۱ کارش تمام شد و خودم هم آماد ه شدم و  رساندمش خانه اش. درختهای انار و خرمالویش داشتند برای پاییز آماده می‌شدند. رفتم شاپینگ سنترو برای  دوستم یک گردن بند خریدم که طرحش خیلی زیبا بود. برای خودم یک لیوان آبمیوه تازه گرفتم و یک سمبوسه. رفتم آفیس ایشان و یک میتینگ با  دخترها داشتم. و ساعت ۴ و خرده ای بود که برگشتم خانه.برای خودم یک میزهندی منبت کوچک گرفتم که تا خانه نازش میکردم. برای شام مایه کتلت درست کردم و با مادرم حرف زدم. با فرشته ۷ وخرده ای رفتم  پیادهروی و ۸ برگشتم و کتلتها را سرخ کردم با سبزی خوردن و ماست موسیر خوردیم. 



فیلم آبا جان را تماشا کردیم. من تمام آن لحظه ها زا زندگی کرده ام. صدای آقای حیاتی و آن نامها؛  آن سربازان دلیر کشور،  آن آژیر قرمز و پناهگاه  و بمباران و بیم و ترسها،  آن مدرسه های طوسی و بدقواره،  آن شستشوهای مغزی  و شعارها،  آن بردنها،  گرفتنها و آن دیکتاتورهای خونخوار. من آن ثانیه هار را زندگی کرده ام؛  حالا نتیجه فلانی در کاناداست و حتی گردی از  آتش اجدادش را هم ندیده است. 

من با جنگ زندگی کرده ام،  از دست داده ام،  اسیر داده ام،  شهید داده ام، جانباز شده ام و هر روز به اندازه همه قربانیان جان داده ام. 

شب دیروقت خوابیدم ۱ و خرده ای بود. 


پنج شنبه ۸ بود بیدار شد م و با فرشته رفتیم پیاده روی و خوشبختانه هوا خوب بود. برگشتن گلها را آب دادم و کمی خانه  را مرتب کردم و دوش گرفتم و ساعت ۱۱ رفتم به  سوی خانه دوستم و۱۲ و نیم رسیدم چون  راه را گم کردم. دوست دیگری در خانه اش بود که خداحافظی کرد و رفت. جای ماشینم را عوض کردم و  با دوستم پیاده رفتیم یک کافه دلنشین و ناهار خوردیم و برگشتیم سروقت ماشین و رفتیم که کافی با دونات   بخوریم ولی دیرسیدیم و تمام شده بود،  این بود که رفتیم یک کافه و کاپوچینو و شیرینی دارچینی خوردیم و برگشتیم خانه دوستم و نشستیم حرف زدیم. خانه اش خالی بود و تمام اسبابهاش را فروخته  بود. کمی از گذشته حرف زدیم. حرفهایی که بین خودمان بود و دوستان دیگرش خبر نداشتند چون دوستم از آنها پنهان کرده جوری که خودش گذشته تلخش را هم فراموش کرده است. از گردنبند خیلی  خوشش  آمد و ساعت ۴.۵ خداحافظی کردم و شش و نیم رسیدم خانه. از سوپر دم خانه نان پیتزا و قارچ و کمی خرید کردم و وسایل را جمع و جور کردم و ایشان هم رسید. چای دم کردم و میوه گذاشتم و ۸ رفتیم پیادهروی و باران گرفت. شب ایشان گفت پیتزا نمیخورد و همان قیمه ای که توی یخچال هست میخورد و خودم  هم نان و پنیر خوردم. 


گرما و رطوبت آزارم میدهد. 

 جمعه بیشتر خوابیدیم چون ایشان خانه بود. ایشان سر صبح باغ را آب داد و دوش گرفت و صبحانه خوردیم. برای ناهار خورش کرفس درست کردم. آب سیب  و کرفس  گرفتم و آب هویج و آشپزخانه را تمیز کردم. ایشان فرشته را برد بیرون. دو تا لیوان آبمیوه خوردم. سالاد شیرازی و ماست وکدو درست کردم و برنج را دم کردم و ساعت  ۲د وش گرفتم و ناهارمان را خوردیم. ایشان جمع کرد و ظرفها را توی ماشین گذاشت. کمی خوابیدیم. مدیتیشن کردم و بیدار شدم. گرما آزارم میدهد و در انتظار پاییزم. میوه و چای گذاشتم. من در روز چندین بار به ظرف آب و دان پرنده ها سر میزنم. اینروزها یخ هم توی ظرف آبشان میریزم. یک چهارم هندوانه هم برایشان گذاشتم تا نوش جان کنند. برای من سعادت بزرگیست در خدمت این فرشتگان بودن. با ایشان غروب رفتیم دور دریاچه که باران گرفت و هوا کمی خنک شد. 

شب شده بود که برگشتیم خانه و تی وی تماشا کردیم. چای خوردیم، سریال دیدیم. سریالهای قدیمی و نوستالژیک و شب ایشان از غذای ظهر خورد و جمع کرد و من آخر شب یک تکه کوچک نان با پنیر خوردم. 

شب پیش از خواب دعا میکردم برای هر کسی که به نظرم آمد. 

یک دعای کلی دارم که شبها و صبحها میگویم. 

خدایا هر کسی دست به هر کاری خوبی میزند موفق باشد. 

خواب به چشمهایم نمیامد و انگار یکی بیدار نگهم میداشت. 

و تا ساعت ۳ صبح بدون وقفه ایده و آگاهی دریافت میکردم. انگار یکی راه نشانم میداد. همه را یادداشت  برداشتم و بعد خوابم برد. 

تتهایی و خلوت را دوست دارم چون همیشه آگاهی های زیادی دریافت میکنم. 


شنبه ۸ بیدار شدم و هوا از صبح گرم بود. برای ایشان یک کراسان با آب هویج دادم و برد و خودم خانه را گردگیری کردم و سرویسها را تمیز کردم. سه  سری ماشین را روشن کردم. یک لیوان آب هویج خوردم و هندوانه و طالبی که شد صبحانه ام. دوستم  زنگ زد و تشکر کرد برای غذایی که برایش خریده  بودم چند روز پیش. 

کمی عدس پختم و غذای فرشته را و آشپزخانه کوره شد. باید یکی یکی بپزم تا داغ نشود. ساعت ۱ مرغ با سبزیجات پختم.  و روی دمای کم گذاشتم و ۱.۵ برنج دم کردم و دوش گرفتم با آب ولرم. کیسه کشیدم !!و ایشان نزدیک ۳ آمد. غذا را کشیدم و خودم تنها دو قاشق خوردم و ایشان هم کمی؛ حالم از گرما خیلی بد بود.‌دوباره رفتم زیر آب سرد و ایشان جمع کرد و رفتم روی تخت دراز کشیدم زیر کولر و کم کم حالم خوب شد. 

از این پس روزهای گرم آشپزی نمیکنم. 

چرتی زدم و یک لیوان آب یخ برداشتم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم و بیهوش شدم. نمیدانم چی شد که از خواب پریدم و آب لیوان روی میز را ریختم و رومیزی را زدم کنار و رفتم یک کاسه عدس پلو سرد و چند تا کشکمش و یک دانه خرما برای خودم کشیدم و خوردم. انگار  ربات بودم!

موبایلم را چک کردم و دوباره برگشتم به نشیمن و دیدم آب زیر رومیزی را گرفته و خیس خیس شده. بیرون پهنش کردم و میز را خشک کردم. 

ایشان ۶ بیدار شد و چای دم کردم و هندوانه و طالبی و دستمبو گذاشتم و میوه هم  شستم و خوردیم. صدای یکی از آب پاشها را خیلی دوست دارم چون من را میبرد به روزگار خوش گذشته که همه چیز سبز بود و شبهای تابستان که چمنها خیس بودند. آن روزهای خوش پیش از طوفان سهمناک  خانمان برانداز. کمی توی باغ چرخیدم و شسته ها  را آوردم تو. ایشان چای ریخت ولی من نخوردم و تنها میوه خوردم.

هوا که کمی خنک شد رفتیم یک پیادهروی طولانی؛  به ایشان گفتم  من تابستان را دوست ندارم ولی شبهایش را دوست دارم. شیفته  دیدن چراغهای باغها هستم انگار زندگی در سبزی باغ جریان  دارد. در راه ایشان با مادر و خواهرش  حرف زد و در آخر من هم با خواهر  ایشان. خانه که برگشتیم دوباره رفتم زیر آب سرد تا کمی خنک شوم و یک لیوان چای ریختم و دیدم ایشان همه چراغهای باغ را روشن کرده است. ابراز عشق به سبک ایشان. 

نشستم به خواندن. کمی تی وی دیدیم،  کمی حرف زدیم. سریال خانه ما را دیدم که خیلی دوست داشتنی بود برایم.   

همیشه دوست داشتم دور از شهر و هیاهوی آن زندگی کنم؛  چیزی که در این سریال هست. حتی اگر روزی به تهران برگردم  جایی بیرون از تهران زندگی خواهم کرد. جایی که کلاغ و روباه و گنجشک و سگ داشته باشد؛  که درخت باشد و به زمین چسبیده باشم. 

شب عدس پلو خوردیم و در تی و رووم نشستیم. ماه  زیبا دلبری میکرد؛  قورباغه ها مهمانی داشتند و من فکر میکردم شب تابستانی بدون قورباغه و جیرجیرک چه تهی است. 


شب خیلی خوب خوابیدم. 

خدایا من را برای خدمت به موجوداتت به کار بگیر. خدایا نشانم بده چطور کمک کنم. 

<<آرزو میکنم جزبه خدا محتاج نباشید>> 

ماه زیبا

توی تی وی روم نشستم و باد خنک پاهام را نوازش میدهد و لیوان گل گاوزبان را برمیدارم و رو به ایشان میکنم و چشمم به ماه زیبای پشت پنجره میافتد. خدایا شکرت که این ماه زیبا را میبینم. که اینجا روی مبل خودم راحت نشسته ام و خدایا شکرت که حالم خوب است. نمیدانم چند روز است ننوشتم از روزمره هایم. 

امروز ۸ بیدار شدم و ایشان را راهی کردم و رفت. خودم آماده شدم و رفتم برای پیاده روی. صبحانه یک لیوان آب هندوانه و طالبی خوردم. به نانوایی زنگ زدم و نان سفارش دادم.  با دوستی در ایران حرف زدم و دوش گرفتم و ساعت ۱۱.۱۵ رفتم بیرون. نانها را گرفتم و دوتا نان بربری هم خریدم. به دوستم زنگ زدم،  قرار بود چهارشنبه با هم ناهار برویم بیرون که انداختیم به پنج شنبه صبح. از فروشگاه ایرانی گردو، مربای هویج یک و یک،  گل رز ، گل گاو زبان،  گوشت گوسفند،  ماهیچه، فیله ران مرغ،  دل گوسفند،  سوسیس و کالباس،  پفک مزمز خریدم و از نانوایی آنجا هم دوتا نان تافتون و نان روغنی گرفتم و رفتم مارکت و خیار،  کدو،  گیلاس،  سیب زمینی،  دستمبو،  فیله مرغ،  کاهو،  سبزی خوردن،  بادمجان،  نان ساندویچی از بیکری و یک کباب ترکی برای ایشان و برای خودم و دوستم هم غذا گرفتم  و رفتم  آفیس ایشان. با ایشان نشستیم توی آشپزخانه و غذا خوردیم و من از آنجا رفتم شاپینگ سنتر. سیب و پاک کننده دستشویی خریدم ۴ تا. اون هفته چند تا خریدم خیلی خوب بود برای  همین  بیشتر انبار کردم. برگشتنی به دوستم مامان فرشته زنگ زدم که اگر هست براش  نان ببرم که نبود. برگشتم  خانه و  به خانم پیام دادم که به جای پنج شنبه فردا بیاید برای تمیز کردن خانه که جواب داد میتواند بیاد. خریدها  را جا به جا کردم  و گوشتها را شستم و خرد کردم و بسته بندی کردم. به پدرم زنگ زدم که رفته بود شمال،  به مادرم زنگ زدم و سبزی ها را هم پاک کردم. چای دم کردم و همچنان بامادرم صحبت می‌کردم که ایشان آمد و کمی با مادرم حرف زد و خداحافظی کردیم. 

با ایشان چای خوردیم و مامان فرشته  زنگ زد که فرشته اش را بیاره خانه ما که گفتم بیاره. شام هم داشتیم رنگ و وارنگ و درست نکردم چیزی. ایشان باغ را آب داد و فرشته ها بازی میکردند. ۸.۵ سوسیس سرخ کردم با کالباس خوردیم. ۹.۵ آمدند  دنبالش  و من آشپزخانه  را تمیز کردم و یک قوری گل کاو زبان دم کردم و نشستیم سریال دیدیم با فیلم شنل که الان دارم میبینم. حالا باید بلند بشوم و صورتم را بشورم. 

این شبها خوابم کم است. 


دارم فکرهامو جمع میکنم ببینم دوروز پیش چیکار کردم. دیروز دوشنبه  که خانه بودم صبح و صبحانه خوردیم. برای ناهار قیمه درست کردم اونهم زیاد. ایشان چهارچوب‌های آلاچیق را رنگ زد. آب طالبی درست کردم. ایشان دوش گرفت. یکسری لباس شستم. کمی ویدیو آموزشی تماشا کردم. سالاد شیرازی درست کردم و گذاشتم توی یخچال. سیبزمینی ها را سرخ کردم و برنج دم کردم و دوش گرفتم.  ساعت ۲.۵ ناهار خوردیم و من نخوابیدم. ساعت ۵ رفتم شاپینگ سنتر و شیر و ماست،  گوجه،  هندوانه،  موز،  پیاز،  حوله کاغذی،  کره خریدم. میخواستم برای دوستم چای  سبز بخرم که اینقدر دیر رفتم بسته شد مغازه. شب یک فیلم ایرانی دیدیم "چه خوب شد که برگشتی" که خوشمون نیامد و نیمه رهاش کردیم.شام هم ایشان قیمه گرم  کرد و من ماست خوردم و خیلی دیر خوابم برد. 


یکشنبه ایشان بیدار که شد دوش گرفت و صبحانه خوبی خوردیم و ایشان رفت  خرید و برای چمنها آبپاش اتوماتیک خرید. تانکرهای آب خالی شدند و باید از آب شهر استفاده کنیم. به امید باران هستیم تا دوباره پر شوند . پایین را تمیز کردم و برای ناهار سبزی  پلو با ماهی و کوکو درست کردم. یک دسته اسفناج  داشتم که پاک کردم و شستم و بیشتر سبزی کوکو  اسفناج بود. هوا خیلی گرم بود و آتش از زمین و زمان میبارید.  سه سری ماشین را روشن کردم. ناهارمان  را خوردیم  و جمع کردیم و من رفتم  مدیتیشن کردم و خوابم برد. عصر میوه و چای  گذاشتم  و توی تی وی روم نشستیم و خنکی هوا بیشتر میشد. با ایشان ۵۰ دقیقه پیادهروی کردیم و چندتا فرشته خوشگل دیدیم. سریال و فیلم رگ خواب تماشا کردیم که خوب بود. یک مقاله جالب خواندم و یک هیپنوتیزم  دانلود کردم.  ایشان یک سفر رزرو کرد که برویم چند ماه دیگر. از آنجاهایی که توی ساحل دریا و استخر  فقط باید دراز بکشی و  شیر نارگیل بخوری چون برای ریلکس شدن هست. شام ایشان سبزی پلو با ماهی و کوکو ظهر را  خورد  و من ماست خوردم. شب دیر خوابیدم و افکار خوبی نداشتم. 


مچ دست راستم دردناک است. 


اگر برای چیزهایی که داریم سپاسگزار باشیم خداوند چیزهای بهتری به ما خواهد داد. 

 آرزو میکنم خداوند برگهای برنده را در دستانتان قرار دهد. 




ساحل

امروز ساعت ۹.۱۵ بیدار شدم  با دو چشم سیاه که توی چشمام زل زد بودند و یک کله کوچولو روی بازوم.  

کتری را پر کردم و گشتی درخانه زدم و تا کتری جوش بیاید یوکام را انجام دادم. ایشان هم بیدار شد و پرید توی باغ تا کارش را آغاز کند،  کارم که تمام شد چای دم کردم و صبحانه خوردیم با نان سبوس دار. ملافه تخت را انداختم برای شستن چون شن تویش بود!! 

برای ناهار ایشان گفت که آبگوشت میخورد که درجا درست کردم! گوشت  بز داشتم که بوی کله نشسته زیر سشوار میداد! کمی یخچال را پاکسازی کردم و به حالت نیمه خالی درآمد! سه سی ماشین را روشن کردم. کمی خانه را مرتب کردم. دیدم نان تازه ندارم و حس خرید هم ندارم این شد که کمی آرد با آب و یک سر انگشت نمک قاطی کردم و تاوه را روی گاز گذاشتم. نان نازک درست کردم و در پارچه گذاشتم! نزدیک ۱۴ تا نان گرد و نازک که به قول ایشان نان روستایی شده بود،  ریحان و فلفل چیدم و ماست موسیر و سیرترشی هم گذاشتم با پیاز و میز را چیدم وایشان ۲ آمد توی خانه و دوش گرفت و من هم بعد از ایشان دوش گرفتم  و نزدیک ۲.۴۵ ناهار خوردیم. من که چند تا تکه سیبزمینی خوردم با آب و نان و ماست موسیر! ایشان کمک کرد  و جمع کرد و تلوتلو خوران رفت که بخوابد و من همه چیز را شستم جز زودپز! دور سینک راکه . خشک میکردم برگشتم به سالهای پیش توی ویلای شمال و رطوبت و گرما و سیر ترشی هایی که درست میکردم! راستش آنروزها را هیچ دوست نداشتم و هیچ خاطره خوشی از آنروزها ندارم! 

با اینکه همه جا گرم است میروم توی اتاق آفتابگیر و دراز میکشم. مدیتیشن میکنم و چرت کوتاهی میزنم. کمی کتاب میخوانم  و ساعت ۶ چای دم میکنم.  میوه.  پفک و شیرینی میز میگذارم و دعا میکنم هوا خنک شود که میشود.

ایشان ۶.۵ بیدار میشود و باغ را آب میدهد. توی آلاچیق چای و شیرینی میخوریم. ایشان به مادرش زنگ میزند و از کارهای امروزش میگوید. همیشه وقتی باغبانی میکند یا کارهای بدنی سنگین به مادرش زنگ میزند و از آنطرف آفرین پسر خوبم را میشنود! هنوز همان پسربچه کوچکیست که بعد از انجام کارهایی که از میخواستند نیازمند یک آفرین  است! من هم به پدرم زنگ میزنم که بی پاسخ است. به مادرم زنگمیزنم که گوشی را برمیدارد و هیاهو میشنوم. برف میبارد و بیرون تهران هستند. 

با ایشان میرویم پیاده روی؛  گوشیهامون را هم نمی‌بریم. ایشان به کارهایش میرسد و با هم فیلم اکسیدان را میبینیم و من قهقهه میزنم. دوست دارم یکبار دیگر هم ببینیم این فیلم را. شده فیلمی را چند بار ببینید؟  برای من که پیش آمده! 

شام هم ایشان غذای ظهررا خورد و من کره و پنیر. کمی تی وی دیدم و یک برنامه جنایی اما نیمه چون ساعت ۱ شده بود. 

مسواک میزنم و کف پا هایم را میشورم؛  صابون نیست و با اسکراب بدنم میشورم و همه حمام و اتاق خواب بوی خنک و بهاری میگیرد. 

من یک زنم که شاید زندگی عجیبی داشته باشم؛  هر چه هستم بند بند وجودم  را ارزشمند  میدانم. با دستهایم با موهایم حرف میزنم،  با همه چیز حرف میزنم و سپاسگزارم برای کاری که برایم  انجام می‌دهند و برای بودن در زندگیم؛ برای زنده بودنم سپاسگزارم. 

راستی دوروزه قرصهام را نخوردم! 

ساعت شد ۲.۵ و من خواب آلوده هستم؛  پنجشنبه و جمعه را مینویسم به زودی. 


امشب فردای دیشبه! 

پنج شنبه ایشان که رفت سر کار من هم بلند شدم و پایین را گردگیری کردم و دوش گرفتم و خانم آمد برای تمیزکاری. که خوب کرکره های اتاق خواب  و دستشویی پایین را پاک کرد و جارو و سرویسهای پایین را و خودم هم آشپزخانه را شب قبل تمیز کرده بودم. 

برای مامو چند جا زنگ زدم که  یا نداشتند یا ۲-۳ هفته دیگر وقت داشتند! برای سرویس ماشینم وقت گرفتم و درخواست یک ماشین هم کردم.با یک همکار  قدیمی و دوست امروز گپ زدم و گفتیم هم را ببینیم. 

ساعت ۱۲.۵  یک چای سبز درست کردم  با کلوچه و نشستیم و خوردیم. خانم سرویسهای بالا را از بیخ و بن تمیز کرد و جارو زد ولی نشد که کرکره های اتاقها را تمیز کند. دست آخر خودم طی کشیدم و ساعت ۳ رفت خانم. هوا خیلی گرم بود و برای شام سالاد الویه درست کردم. چند تا طراحی کردم و کمی روی کاری جستجو کردم. به مادرم زنگ زدم که زود تمام شد. باغ را آب دادم  و چای و میوه گذاشتم و با فرشته رفتیم بیرون و برگشتیم. ایشان ۷.۵ آمد خانه! 

شاممان را خوردیم و سریال دیدیم و دیروقت خوابیدیم. 

جمعه که ایشان رفت سر کار؛  هوا از صبح گرم و تبدار بود و دوش  گرفتم و چند لیوان آب خوردم و برای آزمایش رفتم  و هردو تست را انجام دادم. رفتم پست و بانک و از سوپر هم  مایع ظرفشویی برای آفیس ایشان و برای خانه غذای فرشته، شیشه پاک کن،  مایع پاک کننده دستشویی گرفتم و رفتم آفیس ایشان. کمی با دخترها حرف زدم و کارها را انجام دادم و بقیه خریدها که از پیش کرده بودم و توی ماشین بود دادم بهشون و برگشتم سوی خانه  و از سوپر نزدیک خانه نان،  کراسان شکلاتی،  شیرینی،  چیپس،  تن ماهی،  پد،  تمیزکننده سینک،  نان فوکاچیو رزماری خریدم و برگشتم خانه و خریدهار اجابه جا کردم. چند تا گوجه پوره کردم و یک پیاز داغ درست کردم. گوشتها را خرد کردم و توی پیاز داغ تفت دادم. یک فیلم  آموزشی گذاشتم و نشستم و نیم کیلو لوبیا را خرد کردم ناشیانه! گوجه ها توی گوشت ریختم تا رنگ بدهد و روغن بیافتد. دو تا رب هم زدم(من ربهام را توی  قالب یخ میریزم و قالبی هستند) و زیرش را کم کردم تا بوی خوشش در بیاید. کمی برنج خیس کردم و ایشان ۳.۵ آمد. کمی استراحت کرد و ساک برداشتیم با حوله و رفتیم کنار دریا! جایی رفتیم که فرشته ها میتوانند بازی کنند آزادانه. زیرانداز انداختیم و رفتیم توی آب. فرشته هم باترس  و لرز زد به آب و شنا میکرد و گریه! ۱ ساعتی بودیم و برگشتیم خانه شن و ماسه ای و نمکی. فرشته را بردم حمام و خودم هم تنم را شستم و همه لباسها و حوله ها  رفت برای شستشو. لوبیا پلو را دم کردم و ایشان هم باغ را آب داد و ندید که لابه لای لوبیا پلو دارچین و زعفران زدم. 

گرما به درختها و نهالها زده! دوستم زنگ زد برویم پیاده روی که گفتم خسته ام و نرفتم. ترشی و سبزی خوردن گذاشتم کنار لوبیا پلو و شاممان را خوردیم و کمی تی وی دیدیم و دیر وقت خوابیدیم. 


ساحل آرام و پاک را دوست دارم.


سیرداغ

ساعت ده دقیقه به یک شب و تنها شمع روی میزتوالت روشن  است. پنجره ها باز است و از بیرون صدای جیرجیرکها میاید که شب را نفس میکشند. از یکجایی هم بوی سیر داغ میاید در این وقت شب.‌

 ایشان آرام نفسهای بلند میکشد و خوابیده است. امروز هوا گرم بود و من و فرشته ساعت ۹ رفتیم برای پیاده روی؛  جلو خانه دوستم سر درآوردیم که خانه نبودند  و فرشته گریان و نالان راضی شد برگردیم خانه! 

سر کوچه دیدم دوتا خانم در خانه ما ایستاده  اندو منتظرند کسی در را باز کند! من هم خرامان خرامان به سوی خانه آمدم. اینها برای دینشان تبلیغ می‌کنند و خیلی دوست دارند پیروانشان زیاد شوند. از دین برای من خسته میخواهند بگویند. دین که یک چهارچوب  ساده و دلپذیر  دارد اما در بیراهه پرپیچ و خم کشیش و خاخام و شیخ و راهب اسیر تعصب و تکثر شده تا سبب یکپارچگی و یکی شدن! برای من از این دین نگو! 

عجب سیر داغی این وقت شب! 

هوا کرم شده بود و گلها را آب ندادم. مت یوگام را پهن کردم و نزدیک به ۴۵ دقیقه ای یوگارا انجام دادم. موهایم را رنگ کردم و آشپزخانه را مرتب کردم و تخت را جمع  کردم،  یک کیلو سیب را توی غذاساز ریز کزدم و توی سینی چیدم و توی اتاق آفتابگیرم گذاشتم تا برای دمنوش زمستاتم خشک شوند. 

برای خودم یک برش نان و کره مربا درست کردم با آبپرتقال تازه خوردم. دوستی زنگ زد و برای هفته آینده قرار شد هم را ببینیم. آخرین روزهای ماندنش در این  سرزمین است. دوش گرفتم و موهایم را کمی روغن زدم. دیشب خواب دیدم موهایم را شانه میکنم و تا کمرم بلند شده است! از همان چای سبز دیشبی درست کردم  با یک کلوچه گردویی نادری و نشستم پای کارهای ایشان و یک کاررا انجام دادم که کمک دخترهاست برای بهینه کردن کارهاشون. خودم که خیلی خوشم آمد! باید چند طرح هم بزنم برایشان که فردا انجام میدهم! ساعت ۵.۱۰ دقیقه رفتم سراغ دلمه درست کردن و درست تا ۷.۵ توی آشپزخانه بودم چون چندتا پیراشکی هم درست کردم و میوه شستم و چای دم کردم. به مادرم زنگ زدن که در سفر بودند. لباسها را آوردم تو و آب پاشها را باز کردم تا چمنها سیراب شوند و بوی خوش چمن بلند شد.گلها و درختهای میوه را آب دادم و ایشان هم آمد. من و فرشته رفتیم پیاده روی خانه و دوستم که زنگ زد بود صبح. یک چای با شله زرد خوردم و پاپکورن و نه برگشتیم خانه. پیراشکی ها را توی فر گذاشتم و دلمه ها را با ماست و سالاد کشیدم و شاممان را خو دیم. ایشان این غذاها را زیاد دوست ندارد ولی میخورد. ساعت ۱۲ نیمروز به خانم پیام دادم برای فردا که بیاید و پنج و خرده ای پاسخ داد میاید ساعت ۹.۵. 

کمی تی وی میبینیم و من دو لیوان بزرگ چای سبز میخورم. درباره طرحم به ایشان میگویم و ایشان میخواهد که با دخترها میتینگ داشته باشم. 

کم کمک باید خانه تکانی  را هم شروع کنم هرچند که من هر ماه خانه تکانی  میکنم. خدایا شکرت برای خانه پرنوری که دارم. 


زندگی  بهترین رویش را به من نشان داده و من یکی از خوش شانسترین و خوشبخترینها هستم. 

آرزوی خوشبختی و نیکبختی شمایی که اینجارا میخوانی از خدا دارم. 


پ.ن. بوی سیر داغ کشت مارا!