روزگاری بود در سرزمین ما که همه چیز کوپنی بود و همه کمابیش در یک سطح بودند. خیلی چیزها نبود یا کم بود.
زمستانها بی برقی، بی گازوییلی و بی گازی بودو همه خانواده توی یک اتاق دور هم بودند تا هم گرم بشوند و هم غذا پخته شود و هم بچه ها مشقهاشون را بنویسند. توی همان سوی کم شبهای سرد زنهایی بودند که تند تند کلاه و شال گردن و پلیور میبافتند تا برای سربازان شجاعشان بفرستند. انگار مادر و خواهر همه سربازان بودند و آنها هم انگار پسر و برادر همه زنها بودند. نسل تکرار نشدنی بودند که باید قلع و قمع میشدند تا موی دماغ پنهان شدگان فرصت طلب نباشند.
اینروزها فکر میکنم کاش آن زنها هنوز بودند و در این سرمای کشنده میبافتند برای کارتن خوابها و کودکان خیابانی؛ درسته که ارزشها ضد ارزش شدند ولی انسانها که بی ارزش نشدند.
هنوز آیا هستند نسلی که نان از روی زمین بر میدارند و می بوسند؛ کاش کمرنگ نشود این آداب مهربانی با نعمتهای خدا.
پرسیده بودی چطور میتوان آرامش را دعوت کرد به زندگی.
راهکارهای من تا آنجا که یادم هست.
خدایا به دنیای ما آرامش ببخش. همه موجودات زنده سزاوار زندگی کردن هستند تنها ما نیستیم؛ هر جانداری سزاوار احترام و نگه داری و نوازش است. برخی از آنها چند روزی ساکن سیاره هستند و برخی سالها؛ همه ما به هم نیاز داریم برای زیستن. کار خداوند بی حکمت نبوده پس با خرافات مردمی دیگر ارزش آفریدهای خداوند را زیر سوال نبریم. شوم بودن؛ نجس بودن؛ بی چشم و رو بودن و از این حرفهای بی پایه اقوام دیگر را قرقره نکنیم.
ساعتی در هفته در طبیعت بگذرانیم، زیر درختی بنشینیم با چشم بسته و پاهای برهنه را روی زمین بخشنده بگذاریم. به حیوانی غذا بدهیم.
گرسنه ای را حتا با یک لقمه نان و پنیر و گردو و خرما که کمترین است سیر کنیم.
یکماه از خرج بیجایمان بزنیم؛ از آنها که بدون آن زنده می مانیم و با پولش دل کسی را شادکنیم، به هم کمک کنیم؛ دری را برای هم باز کنیم. با احترام حرف بزنیم. به دوستان اجازه بدهیم خودشان بگویند تا ما بپرسیم.
خدا را خودمان بشناسیم ؛ نه از راه دلالان و کاسبان دین.
ازگوشهایمان یشتر استفاده کنیم؛ پیشداوری نکنیم. الکو های اشتباه گذشته را دور بریزیم.
مهربانی کنیم با همه چیزو همه کس؛ با همه ذرات هستی.
با خودمان خلوت کنیم. همه چیز را مرتب کنیم؛ شلوغی اطراف و خانه و آفیس سبب پریشانی ذهن میشود.
ایمان مطلق به خدا که کلید دار و نگه بان فقط اوست بی واسطه و تمام و کمال.
با همه جانداران مهربان باشید و رسیدگی کنید؛ کمک به حیوانات آرامش و برکت زیادی برای ما می آورد.
برای هم دعا کنیم؛ از به کار بردن واژه هایی چون لعنت و مرگ بر این و آن پرهیزکنیم چون بار منفی به زندگیمان باز میگردد.
موزیک بی کلام و آرام و کلاسیک گوش دهیم.
سپاسگزاری هر زمان و هر جا حتی در ناراحتی سپاسگزار داشته هامون باشیم.
خودمان را به خدا بسپاریم و با لبخند وارد شویم.
ایشان سرما خورده و انگار پایان دنیاست. با خودش و ما و دنیا و کتری و همکار و باد بد خلقی میکند!
برایش سوپ سبزیجات درست میکنم و دوش میگیرم؛ موهام را درست میکنم و آرایش میکنم و به حانه دوست دیرین برای ناهار میروم.
روز خوبیست با دو دوست دیگرم و کلی میخندیم. ۳ بلند میشوم که از ترافیک دور باشم. از شیرینی فروشی یونانی چند رقم شیرینی خوشمزه میخرم و ساعت ۴ خانه هستم. ایشان زیرپتو اخمالوست و درد دارد. چای دم میکنم و سبزیهای ترشی را پاک میکنم و میشورم.
ایشان برایم چای میریزد و من ایستاده و نشسته میخورم. به آفیس ایشان میرویم چون یکی از دخترها چیزی را گم کرده و ایشان غر غر میکند؛ درست همانجا روی میز ایشان بود. برمیگردیم خانه و میروم پیاده روی کوتاهی !
این روزها اشک دارم اما هنوزنریخته؛ بغض سفت شده دارم. هفته گذشته سر کار نرفتم چون حس رفتن نبود ولی فقط دویدم و کارهای عقب افتاده را انجام دادم واگر کار نداشتم کار برای خودم تراشیدم.
سرم را گرم میکنم. یک روز آشپزخانه را میریزم بیرون و از بیخ وبن تمیز میکنم. یک روز به سرم میزند ترشی درست کنم، یک روز در هفته با دوستانم قرار میگذارم. یک روز تنهایی هایم را بغل میکنم و بغض میکنم. یکروز هوای رفتن دارم؛ هوای پرواز. هوای نوشتن و هوای درست کردن؛ مهمان دعوت میکنم، ناخنهایم را فرنچ میکنم. رژیم میگیرم. فیلمهای در هم برهم نگاه میکنم. دلم یک جهش میخواهد و رفتن میخواهم.
روزانه نویسی هم کمتر دارم مانند پیشترها!
اینروزها وقت زیادی به بدنم میرسم و نازش را میکشم؛ خسته است، من خسته اش. کردم.
خواندن چند کتاب با هم هیچ فایده ای ندارد چون از هر چمن گلی میشود! من هستم که از این کارها میکنم.
این هفته که گذشت رفتم سر کار و یکروز هم از خانه کار کردم. مدیر پروژه بودن هم خوبه هم سختیهای خودش را دارد ولی خوب تو این چند سال جز چند مورد کارم همیشه خوب پیش رفته. حالا مدتهاست فکر جدیدی در سرم دارم که یکروز پیاده خواهد شد.
این هفته نشد یوگا بروم ولی کار بهتری کردم و آن کوتاه کردن موهام بود؛ پیاده روی سر جایش بود و جیم را هم استفاده کردم.
پنج شنبه رفتم خرید اول و شوینده و آنتی باکتریال خریدم. ساعت ۱۰.۳۰ رفتم موهام را کوتاه کردم و برگشتم خانه دوش گرفتم و رفتم ناهار خانه دوستم با فرشته کوچولو.از غذاهای خوشمزه کشورشان برام درست کرده بود. فرشته دوستم را آوردم خانه و کل خانه را بهم ریختند این وروجکها؛ خوب به خودشان خوش گذشت. برای شام همبرگر برای ایشان و برای خودم قارچ برگر درست کردم. دوستم جمعه میرود به کشورش و خدا نگهدارش باشد.
جمعه خانه را تمیز کردم و رفتم آفیس ایشان و کارم را انجام داد و دوست تازه وارد که آنجا بود را برداشتیم ورفتیم خرید و برای کاردوستمان که رفت ایرا ن پلیس هم رفتم. دوست تازه وارد را رساندم خانه و گفتم غروب یک سر پیشت میایم. مرغ درست کردم و ایشان هم رفت برای جلسه. برای دوست تازه وارد مافین و تارت توت فرنگی درست کردم و همراه شکلات برایش بردم. یک ساعتی برای چای ماندم و برگشتم خانه. شام هم برای ایشان رشته پلو با مرغ و برای خودم با کشمش و خرما درست کردم. با خواهر جانانم حرف زدم و ایشان آمد و شام خوردیم کمی تی وی نکاه کردم و مدیتیشن کردم و آرام خوابیدم.
شنبه ایشان رفت آفیسش و صبحانه خورد. برای خودم آب پرتقال و کریپ فروت کرفتم و ناها ردرست کردم. هوا بارانی و کمی خنک شد!
مدیتیشن میکنم و روزم را آغاز میکنم. برای ناهار برای ایشان حلیم بادمجان درست کردم و برای خودم هم دال عدس. سبزی شستم و همه چیز آماده بود. موهام را روغن زدم و صورتم را ماساژ دادم. کمی تحقیق کردم برای محصولات طبیعی.
فرشته کوچولو توی تخت تا ساعت ۲ خوابید!!دوش گرفتم و با دوستی در ایران حرف زدم. موهام را درست کردم و کمی کتاب خواندم. ایشان دیر آمد و نزدیک ۴ بود. ناهار خوردیم و ایشان خوابید. من هم به اتاق آفتاب گیرم رفتم و خودم را در لیزی بوی غرق کردم. مدیتیشن کردم و خوابیدم. بیدار شدم و یک لیوان آب نوشیدم و کتری را پر کردم و زیاد سر و صدا نکردم. ایشان خستگی یک هفته را داشت!
شمعهام را روشن کردم و خانه غرق نور شد مانند خودم که غرق نور تو هستم. ظرف وارمر را آب کردم با چند برش پوست پرتغال و یک تکه چوب دارچین و روی شمع قرار دادم. آرامش منم.
چای دم کردم و رفتم سرا غ کارهام و برای فردا آماده شدم. چند تا ایمیل باید بزنم اول وقت که بسیار مهمند.
تو نم نم باران دم غروب رفتم پیاده روی و نیم ساعتی راه رفتم و برگشتم خانه. چای کمرنگی میخورم و از شبم لذت میبرم. شب دیر شام میخوریم.
اینروزها
بیشتر از پیش به دنبال الگوی غذایی درست هستم و کم کم به هدفم نزدیکتر میشوم و آن استفاده از مواد طبیعیه.
قوطی های کرمم که خالی میشود با ارگانیک و بدون تست روی حیوانات جایگزین میشوند. لوسینهای تنم با ژل آلوورا و روغن طبیعی جایگزین میشوند. کم کم خام گیاه خواری بیشتری میکنم و به صدای بدنم بیشتر گوش میدهم. با خودم بیشتر و بیشتر خلوت میکنم و اهدافم را مینویسم؛ آدمهای منفی و خودمحور و خودخواه را خط میزنم و وقت کمتری را با آنها سپری میکنم.
راحتتر از قبل "نه" میگویم. همه جا را سامان میدهم و مرتب نگاه میدارم خانه؛ ماشین؛ دفترم؛ موبایلم و حتا ذهنم را!
هفته آینده تنها دوروز کار میکنم و گفتم تلفن هم جواب نمیدهم تا ببینیم! یک روز ماشین را میبرم سرویس و یک روز هم برای تست چشمم و عینک گرفتن و یک روز هم دوستانم را برای ناهار ببینم و بدینسان هفته به پایان میرسد.
یکی از خوبیهای فرهنگ اینها این است که کسی گرفتار مدرک تحصیلی نیست و آدمها با هم برابرند. کسی پرهیز ندارد از نشستن، دوستی و یا ازدواج با فردی که تحصیلات کمتر از خودش دارد. کسی خودش را دکتر و پرفسور و مهندس معرفی نمیکند و شما هم آنها را با اسم کوچک صدا میکنید. پول و ثروت هم نقشی ندارد. آدمها با میزان انسان بودنشان اندازه گیری میشوند.
دوستان من گوناگونند؛ رنگ و نژاد و لول کاری. دوست هندی، مصری، ایرانی، صرب، عراقی، افغان، بلغار، آمریکایی، استرالیایی، سنگاپوری، آلمانی، چینی دارم. یکی در فروشگاه کار میکند، یکی استاد دانشگاه. یکی پزشک است، یکی دیگر مغازه داردو و دیگری کار نمیکند و هیچ کس به دیگری نه فخر میفروشد و نه از بالا به پایین نگاه میکند. چیزی که در ایران و بین برخی از ندید بدیدها زیادمیبینیم.
پ.ن. بیش از پیش دریافتم تحصیلات نه فرهنگ می آورد و نه شعور ونه حتی درست حرف زدن را! بیچاره ها به خیال باطل چند سالی عمرشان را هدر دادند تا شاید جایگاهی پیدا کنند.
پ.ن. بگذار حاصل سفر زندگیت انسان و انسانیت باشد.
دوشنبه که صبح کمی ورزش کردم و آب زیاد نوشیدم و ساعت ۹.۲۰ رفتم سر کار. فکر میکردم ۲ بر میگردم و به دوستی پیام دادم که بهش سر میزنم ولی تا ۴ ماندم. سر راه کمی خرید کردم و خانه که رسیدم ۶.۲۵دقیقه بود. چای دم کردم و برنج هم همینطور و رفتم برای پیاده روی. از جلو خانه دوستم رد شدیم و کمی پیشش ماندم و حرف زدیم و قرار شد فردا اگر شد بیاد خانه ما پس از کار.
برگشتم خانه و ماهی سرخ کردم و با سبزی و ماست شام خوردیم.
دوشنبه سر کار با دوتا از همکارام رفتیم ناهار خریدیم و برگشتیم آفیس وخوردیم. این همکارم با یکی از دوستانم که هفته گذشته رفتیم بیرون دوسته؛ دنیای کوچکیست. نهار سالاد خوردم و چای سبز زیادی نوشیدم.
سه شنبه از ساعت ۷.۳۰ خانه را تمیز کردم و یک ۸.۴۵ کارم تمام شد البته پایین و دوش گرفتم و ۹.۲۵ رفتم سر کار و ۱۰ سر کار بودم. خوشبختانه تا ۲ کارم بیشتر نبود و برای ناهار سوشی گرفتم و کمی خرید هم داشتم؛ جوراب و بادکنک و پمپ هوا خریدم و بر گشتم آفیس. به یکی از همکاران جدیدم کمک کردم تا کار یاد بگیرد و ساعت دو کار را ترک کردم. گفتم سرراه کمی خرید کنم. بورک گوشت و پنیر گرفتم که نصف نصف بود و دانه ها را به نانوایی دادم که وقتی سفارش نان میدهم راحت باشم. سرراه مارکت رفتم و دو تا دانه بادمجان گرفتم با پنکیک هلندی برای خودم!
از شاپسنگ سنتر دم خانه کمی میوه خریدم و سوپر هم خرید کردم و یک دسته گل رز صورتی هم برای خودم خریدم. ده دقیقه به ۵ بود که خانه بودم. کمی لپه شستم و گذاشتم روی گاز و میوهها را شستم و هندوانه و ملون بریدم و چای دم کردم به دوستم زنگ زدم که بیاد اگر میتونه که کفت باید بره خانه برادر شوهرش و یک روز دیگه.
پیاز سرخ کردم و گوشت قلقلی را در آن سرخ کردم و کمی رب زدم و گذاشتم جا بیافته؛ و ایشان چای ریخت و خوردیم. هوا خیلی خوب بود. ایشان گفت همان بورک را میخوریم و این بماند برای فردا؛ چه بهتر! رفتیم پیاده روی با ایشان و از خانه دوستم فرشته اش را برداشتیم و آوردیم خانه. درها را باز کردم تا حسابی بدوند و بازی کنند. نشستیم بیرون و با ایشان چای خوردیم. ایشان همیشه ساکت است و سرش به کتاب و مقاله و ژورنال گرم است، من هم که با خدا عاشقی میکنم. بالا را گردگیری کردم تا فردا جارو کنم. اینها هم که تمام خانه را میدویدند و هر چی خار و خاشاک بود آودند داخل. تمیز کردنم بیهوده بود امروز ولی دلم خوش بود؛ یک شادی زیرپوستی در کاشانه ام جاریست.
غذای پرنده ها میدهم؛ خانه ام پر گل است؛ آرامم و تنم خوب است. خدایا سپاسگذارم.
در این سالها هر چه بیشتر شاکرم بیشتر دریافت میکنم. هر چه کمتر گله میکنم بهترینها بر سر راهم بیشتر سبزمیشوند.
کمی سالاد درست میکنم و شام میخوریم و ایشان کمکم میکند و رندوم بفرمایید شام تماشا میکنم.
امروز صبح به دوستی که مدتها بود خبر نداشتم زنگ زدم و قرار شد هفته آینده برای یک کافی هم را ببینیم.
شب به دوستم که هفته پیش رفتیم خانه اش زنگ زدم و تشکر کردم.
شب ۱۱.۱۵ میخوابم و خیلی خسته ام!
چهار شنبه که امروز باشه از خواب ساعت ۸ بیدار شدم و حسابی خوابیده بودم. ایشان گفت صبحانه نمیخوره! آبجوش گذاشتم برای خودم. انگورا را دان کردم با ۳ تا سیب و دو تا هویج و کرفس آب گرفتم برای صبحانه. برای ایشان سالاد هم درست میکنم با بورک برای ناهارش. ایشان که رفت روبالشی ها را در آوردم و ماشین را یکبار روشن کردم. هوا بسیار دلپذیربود و پنجرهها را باز میکنم تا انرژی روز به خانه ام بخزد. بالا را جارو میکشم و دستشوییها را تمیز میکنم. دوباره پایین را جارو میکشم و هوا کم کم ابری میشود. دوستی زنگ میزند که برای ناهار هم را ببینیم که رد میکنم. امروز دلم خانه میخواهد.
آبمیوه میخورم؛ کمی تی وی تماشا میکنم.به آرایشگرم پیام میدهم که اگر هست بروم موهام را کوتاه کنم و جواب نمیدهد. ساعت ۱۱ کارم انجام شده و فقط طی مانده. به آرایشگرم زنگ میزنم و امروز جای خالی ندارد اما فردا صبح چرا.
کمی فیلم نگاه میکنم. مدیتیشن میکنم که دوستی زنک میزند و کمی حرف میزنیم. ناهار میخورم. امروز فقط ویتامین C خوردم.
پیلینک میکنم و دوش میگیرم و هوا کم کم رو به سردی میرود. موهام را شانه میکنم و رهاش میکنم.
مدیتیشن میکنم و خوابم میبرد دوباره. بچه ها توی کوچه میدوند و هیاهو شان داخل خانه می پیچد.
از خواب بلند میشوم کمی پادکست گوش میدهم. من از تنهاییم لذت میبرم چون از خودم واهمه ندارم،
عصر میروم پیاده روی و زیاد را ه میروم؛ بوته تمشک حیاط را به دیوار بست میزنم که روی زمین ولو نباشد. جوحه ای در حیاط پرواز یاد می گیرد و ترسیده و افتاده روی زمین، برش میدارم روی فنس جایی که پدر و مادر هراسانش بیتابند میگذارم. خدایا سپاس.
فردا دوستم برای ناهار دعوتم کرده. پیاده خواهم رفت! دوستم بیزینسی دارد که من همیشه آرزوی داشتنش را داشتمو آرزوی موفقیت دوستم را.
سیبزمینی ها را خلال میکنم برای روی خورشت و برنج و چای دم میکنم. ایشان زود میرسد و خسته است. سیب زمینیها را با کمی روغن سرخ میکنم. با ایشان چای میخوریم و کمی حرف میزنیم. یعنی ایشان از مشکلات کارش میگوید و من گوش میکنم.
برای پاپ تست باید بروم ولی دوست ندارم ولی باید بروم!!
شام میخوریم با ماست و خیار و سبزی خوردن و آشپزخانه را سامان میدهم و مینشینم به خواندن به شنیدن و به تماشا.
بوی چوب سوخته می آید؛ برای ایشان چای دارچین و پرتقال درست میکنم و برای خودم چای سبز. شمعها را روشن میکنم و خدا را هزاربار سپاس که همیشه هست. خدایا کمکم کن تا به بهتر شدن و بودن دست بیابم.
با دوستمان که پیش ما مانده بود و رفت ایران حرف زدم امروز؛ دلتنگش بودیم با ایشان .خدا به همراهت همیشه،
مردم کوبا با چشمانی نگران اخبار دنبال میکنند؛ مردم دنیا نگرانند؛ سهام برخی بالا و برخی پایین آمده! شبکه ها آپدیت پشت آپدیت دارند، مردم آمریکا سوت و کف میزنند، مردم آمریکا گریه هم میکنند و تیغ دست زنگی مست افتاده است.
پ.ن یک نادان کشوری را به تباهی میبرد؛ ما خوب میدانیم.
پ.ن دوستان آمریکاییم خشمگینند از پیروزی ترامپ!
پ.ن. امروز زدم زیر گریه!