غروب استو توی آلاچیق نشستم، به صدای زنجرهها که یک نفس می خوانند گوش میدهم. کتابم را باز میکنم و یک لیوان آب خنک کنارم گذاشتم. هوا دم دار و ابری و گرم بود امروز و حالا نم نم باران میبارد. خانه تهی از هیاهو مهمانها شد و آخرین مهمان امروز صبح رفت. میوه و هندوانه با پنیر و کراکر روی میز چیدم و چای هم دم کردم. ایشان خوابیده و مادرش هم در اتاقش استراحت میکند. پاهای خسته ام را بالا میگذارم. دلم آرامش میخواهد، تنهایی و صدای پرندگان باغ.
از شنبه شب مهمان داشتم تا امروز؛ یکشنبه برای ناهار مهمان ها بیشتر شدند. هوا هم گرم شده بود.
بچهها میدودند و از کودکی شان لذت میبردند.
ایشان آهنگهای بند تنبانی پیدا کرده بود و گذاشته بود. بچه ها بی برنامه میان بازیشان ترکی می رقصیدند که بیشتر دست و پا بالا میانداختند و چشم از منصور و رقاصه هایش بر نمیداشتند.
مادر ایشان نگران کبابها بود. پسرها بلند بلند حرف میزدند و فرشته کوچولو ازگرما بیحال زیرکولر خوابیده بود و من هم در این بین دلم میخواست توی فریزر بنشینم که هم خنک بودو هم آرام.
ناهار خوردیم و با بچه ها کلی عکس گرفتم وکادوهای کریسمسشان را دادم و یک بسته بادکنک دادم دستشون با یک حباب ساز که یک اتاق پر از بادکنک برای من باقی گذاشتند و حبابها در بعد از ظهر تابستانی در آسمان به هوا میرفتند. سرشان اساسی گرم شده بود.
وقت رفتنشان بود و دلم میخواست شام هم میماندند که رفتند. ما هم مایو برداشتیم و رفتیم ساحل و تنی به آب اقیانوس سپردیم و خنک به خانه برگشتیم،
تا مادر ایشان نماز بخواند من خانه را تمیز کردم و ایشان و مهمان دیگر فیلم دیدند و آجیل خوردند و کسی شام نخورد.
شب هیچکسی خوب نخوابید از گرما؛ ایشان کولر را خاموش کرد چون مادرش گفت و صبح عصبانی و بد قلق بود از بی خوابی.
فردای کریسمس روز خریداست؛ سال پیش در یک همچین روزی حیوان خانگی بیگناه و بی دفاعم کشته شد و من و ایشان مقصر بودیم با تنها گذاشتنش. جلوی خانه دفنش کردیم و یک درختچه هم کاشتیم. دوستت دارم حتی زمانی که نیستی و صدای شادیت هنوز توی گوشمه. دلم نمیخواهد بیرون برویم ولی میرویم.
ایشان برای کاری میرود آفیس با مهمان و یکی دوساعت بعد باز میگردد.
همه به مادر ایشان میگوییم که حراجها الکیست و کالاهای بنجل را می آورند و خوبها همان قیمت است.
یک خستگی راه رفتن چند ساعته به تنمان میماند و چند ساک خرید که با همان قیمت هفته پیش خریداری شده! ساعت ۴ بعد از ظهر است و ما به سوی خانه روانیم ناهار نخورده! مادر ایشان میگوید میرویم خانه و چند تکه جوجه از دیروز مانده پسرها میخورند و ما هم که سیریم!
خوب منی که از صبح چند برش هندوانه و مویز و آب خوردم گرسنه هستم! دوباره پسرها حرف کجا بخوریم را میزدند و دوباره مادر ایشان میگفت ایوا بریم خانه و یک چیزی درست میکنیم و میخوریم که گفتم من خسته هستم و توان سر پا ایستادن ندارم. فوری گفت من خستت نیستم! میدانم اگربگویم باشه تا برسیم خانه خواهد گفت تا شما یک چیزی درست می کنی من نمازم را میخوانم تا قضا نشود! این منم که باید درست کنم.
حرفی نزدم و پسرها تصمیم گرفتند همبرگر بگیرند و مهمان برای من پیتزا سبزیجات سفارش داد و مادرایشان هم گفت سیراست و از پیتزای من میخورد.
باران میبارد!
خانه رسیدیم و زود رفت نمازش را بخواند و ما هم ناهارمان را داشتیم میخوردیم که آمد و با هم تمام کردیم ناهار را و استراحت کردیم؛ لباسهای شسته شده و تر شده از باران را در خانه پهن میکنم.
مهمان رفت ییرون برای کاری و وقتی بازگشت یک هدیه در دستش بود با یک کیک که گفت چون برای تولدت نیستم؛ خوب انتظار نداشتم. یک عطر با یک لوسین بدن و یک شاور ژل در یک بسته؛ عطری که من دوست دارم. غروب رفتیم پیاده روی و برای شام مادر ایشان جوجه های دیروز را گرم کردو پسرها خوردند. من ماست خوردم و مادر ایشان چیزی نخورد.
و امروز سه شنبه است؛ ایشان برای قرارداد فروش خانه ای بیرون میرود، برای مهمان عدس پلو درست میکنم با چند برش کیک سیب و به خدا میسپاریمش.
مادر ایشان میخواهد اتاقش را تمیز کند و کمک من میکند و اتاق مهمان را تمیز میکند و هال بالا را هم جارو میزند. من پایین را تمیز میکنم و خانه ام دسته گل است. برای ناهار خودمان هم عدس پلو درست میکنم، خرما و کشمش سرخ میکنم و دوش میگیرم.
عدس پلو با ماست و خیار و سبزی خوردن داریم. کمی استراحت میکنم ولی نمیخوابم. کتابم را میخوانم. یکی از مهمانهای یکشنبه گفته بود آخر هفته میاید و شب میماند و بدینسان تعطیلات من پر میشود!
برای شام سالاد پاستا با سس پستو و نان سیر درست کردم که خوردند و خوششان آمدهمگی. ایشان با مادرش پیاده روی میرود و من خانه تنها میمانم.
پ.ن. خدایا هنگامه نمازبا انگشت روی میزت ضرب می گیری و دیر شد و زود شد در دفترت مینویسی؟ چرا انسانها تو را بی مقدار میپندارند؟
پ.ن. تو ی گوشم کسی میگوید هرکسی از ظن خود شد یار من.
امروز یک لیوان آب پرتقال تازه خوردم و رفتم به سوی سوپر نزدیک خانه. ساعت نه صبح همه جا پر از ماشین. خریدهامو انجام دادم و قرص آهنم گرفتم و ساعت ۱۰.۳۰ برگشتم خانه و همه را جا به جاکردم. دوش گرفتم. آبمیوه تازه گرفتم.
میز صبحانه هنوز پهن بود و ایشان در حال رسیدگی به باغ و حیاط بود و مادرش هم غر میزد که بچه ام خسته شد برم کمکش و لای در را باز میکرد و میگفت مادر کمک نمیخواهی! خوب شاید دوست داشت من بپرم و نیمکت باغ را روغن بزنم و یا چمنها را بزنم و گاراژ و ماشین را بشورم.
ناها ر که ساسج باربکیو میکرد ایشان برامون و من فقط سالاد درست کردم و دسر فردا را آماده کردم. ریحان پاک کردم و زعفران پودر کردم. لباس ریختم توی ماشین و در آفتاب پهن کردم. ناهار خوردیم و جمع کردیم و من در حال خواندن خوابم برد تا ساعت ۶.۱۰ و تازه خواب بد دیدم. هم دیشب و هم امروز بعد از ظهر خواب دیدم که ۳ نفر با اسلحه میخواهند کسی را بکشندو من شاهدم و به سراغ من میان. حس ترس هردو خیلی وحشتناک بودو از خواب پریدم. همیشه ترسی هست از حمله به خانه؛ ترسی از کودکی یادگار انق-لاب۵۷!
اینقدر هوا گرم بود که چای دم نکردم و یک شلیل خوردم. کمی بعد همه بیدار شدند و یک چای دم کردم و با نان لواش تازه و پنیر و خیار لقمه رول کردم بریدم برای عصرانه. شام هم که ایشان کفت پیتزا بگیریم که بعد قرار شد ساده بخوریم،
امروز مادر ایشان از گذشته ها حرف میزد و از سالهای دور و از آدمی که بهشون بد کرده بود! ۱۷ سال بود حرف را نگه داشته بودم و به روشون نیاورده بودم. حرف اون آدم شد گفتم یادم نمیره تهمتی که بهم زد و من تا سه سال رفتارهای توهین آمیز و تحقیرهای شما را برای کاری که نکرده بودم تحمل کردم. تهمت خیلی بده به خصوص آدم نتونه بی گناهی خودش را ثابت کنه. تهمت خیلی بده میتونه زندگی یکی را زیر و روکنه.
جالب اینکه منکر شد وگفت من هیچی یادم نیست! براش کاراشونو یادآوری کردم دیگه ساکت شد.
گفتم هر کسی را ببخشم ایشان را برای اون کار نمیتونم ببخشم؛ انگشتش را به سمتم گرفت و گفت باید باید باید ببخشی! گفتم هیچوقت ایشان حتی زمانی که پی برد تمهت بوده آن حرفها از من معذرت خواهی نکرد؛ هیچ کدامتان نکردید. نگاه سردی کرد و حرفی نزد ولی راحت شدم که گفتم.
یادم نمیره تنهایی رفتم یک درمانگاه توی اقدسیه و فشارم به قدری پایین بود که برام سرم زدند و زدم زیر گریه. گمان میکردم تاری دیدم از گریه زیاد بوده در حالی که ام اس مهمان زندگیم شده بود و نمیدانستم. از همانجا از ایشان بریدم و امروز به مادرش هم گفتم.
غروب رفتیم پیاده روی و فرشته کوچولو خودش گلی کرد، ایشان با ما نیامد.
مادرایشان تمام شب توی خودش بود؛ ولی من احساس سبکی دارم. امشب یک مهمان دیگر رسید که برایش املت درست کردم و بقیه حاضری خوردند.
با مادرم چت کوتاهی کردم و خوابم نمیبرد.
پ.ن. برای خودم ساسج گیاهی گرفتم مزه هیچی میداد!
پ.ن.تهمت بده یا آدمهایی که باورش میکنند!
یکی ازمزایای اینهمه مهمانداری داشتن گلدانهای پر گل است. روی هر میز یک گلدان پر از گلهای زیبا لانه کرده و خانه ام گل باران شده.
چشمانم لبریز از زیباییهای خداست.
خدایا سپاسگزارم.
امروز برای صبحانه آب پرتقال و گریپ فروت گرفتم و خوردم. مادر ایشان هم شیر موز خورد و کمی آشپزخانه رامرتب کردم و یخچال را تمیزکردم،
دودور ماشین راروشن کردم، آب هندوانه و طالبی گرفتم و کمی کشمش و توت و خرما خوردم و آب زیاد نوشیدم. یک قوری بهار نارنج دم کردم.
موهام را رنگ کردم و دوش گرفتم و دوباره آب زیاد نوشیدم و رفتم برای سونو! آنجا هم دوبطری آب نوشیدم و آماده شدم. فرم پر کردم و نشستم تا صدام کرد ند و کارم انجام شد. قسمت دوم سونو را دوست نداشتم اما به درخواست پزشک باید انجام میشد. نرس صبوری بود و با آرامش کارش را انجام داد و من ابتدا کمی درد داشتم! و خدا را شکر کار تمام شد.
سرراه خریدی رفتم و برگشتم خانه. مادر ایشان کمی آبگوشت داشتیم گرم کرده بود و من هم کمی خوردم، عصر خوابیدم کمی و برای شام دال عدس درست کردم و برای ایشان هم قرمه سبزی داشتیم. برای فرشته ها غذا درست کردم.برنج دم کردم و رفتیم پیاده روی! به دوستم هم زنک زدم و رفتم فرشته اش را برداشتم و کمی پیاده روی کردیم. سر کوچه مادر ایشان گفت من توی همین پارک قدم میزنم و بر میگردم.
ما هم برگشتیم خانه و درها را باز کردم تا حسابی آتیش بسوزونند، دیدم مادر ایشان دیر کرد و رفتم دنبالش. توی پارک نبود و دیدمش که از راهی به سوی یک خیابان دیکر تند تند میرود به جهت خلاف خانه! قدمهامو تند کردم و صداش کردم و من را دید. پرسید مگر خانه اون ور نیست؟ اگر ۵دقیقه دیرتر رفته بودم نمیدونستم کجا باید پیداش میکردم. برگشتیم به سوی خانه و ماشین ایشان را دیدم که پیچید توی کوچه. سطلها را داشت توی کوچه میگذاشت که ما رسیدیم. کمی به نالههای ایشان و شکوه هایش گوش دادیم. شام کشیدم و خوردیم! مادر ایشان دال عدس خورد و خوشش آمد!!!
شب خوب خوابیدم.
یک موزیک آرام گذاشتم و شمعهام را روشن کردم و توی تختم دراز کشیدم.
خدا را هزار مرتبه سپاس که به رنگین کمان پس از طوفانش ایمان دارم، که به خود بی همتایش!
امروز صبح بلند شدم ولی برای ایشان صبحانه درست نکردم، فقط دوتا ساندویچ برای ناهارش پیچیدم با کراسان و موز. رفتم به پرندهها غذا بدهم دیدم کراسانها را گذاشته سر راهم به اتاق خواب کراسان را بردم که فراموش کرده بود که با کیفش منو هل داد و هنی گفت و تو آستانه در ناپدید شد.
رفتم از بالا دفترچه کوچکی آوردم و از ویدیوها نت برداری کردم و کمی گوش دادم. صدای تق و توق مادر ایشان آمد و بلند شدم دوش بگیرم که بیچاره اومد توی اتاق و گفت ایوا جان صبحت به خیر. خجالت که نه آب شدم! گفت دیشب نتونستم بخوابم. آمد دید آشپزخانه سوت و کوره و یک شیر برای خودش گرم کرد. آمدم برای خودم آبمیوه بریزم دیدم نه پنیری و گردو و نه کره ای؛ براش پنیر و کره و گدو و عسل گذاشتم تا بخوره؛ دلم سوخت. از دست پسرش ناراحتم این که گناهی نداره! بهش گفتم برای اینکه روحیه مو ن بهتر بشه بریم بیرون. دوش گرفتم و اونم زود آماده شد؛ فرشته کوچولو هم پرید بیرون که منم ببرید. دیدم بهتره با اون برویم پیادهروی و پس از اون برویم خرید تراپی.
پیادهروی کردیم و برگشتیم من کیفم را برداشتم و رفتیم به سوی شاپینگ سنتر، مادر ایشان توی راه برای حرف زدن دل دل میکرد،
برای اینکه راحت بشه گفتم ببخشید شما دیشب ناراحت شدی که سر حرف باز شد که بابای ایشان چطور بوده و رفتارش چطور بوده و گفت من مثل یک دوست بهت میگم و چون دوستت دارم این کارها را بکن. وقتی ایشان عصبانی است و داد و بیداد میکنه شما هیچچچچی نکو و بگذار خودش را تخلیه کنه و صبور باش!!!! تا خودت آسیب نبینی!
اینم راهکار مادر ایشان! فقط گفتم من از عاقبت ایشان میترسم؛ از اینکه همه را از بالا نگاه میکند و تحقیر میکند که مادرش گفت من فکر نمی کردم ایشان چنین رفتاری داشته باشه!! و دوباره که پشتش را خالی کنید نکن و همراهش باش و همان راهکارهای به سود ایشان. دیکه هیچی نکفتم و رفتیم خریدهای مهمانی آخر هفته را انجام دادم و برای خودم یک پیراهن و تاپ کوتاه خریدم و مادر ایشان یک تیشرت هم برام خرید. منم براش یک انگشتر خوشگل خریدم چون گران بود و داشت حساب و کتاب میکرد که گفتم من اینرا میخرم براتون،
ناهار هم رفتیم برگر خریدیم و خودم قارچ برگر خریدم و برگشتیم خانه. با مادرم حرف زدم و قورمه سبزی گذاشتم و خریدها را جا به جا کردمو برنج دم کردم و رفتیم پیاده روی که دوستم را دیدم و با هم رفتیم، ایشان رسید و مادرش اصرار چای بیاره و میوه بگذاره! انگار ایشان مهمانه!
خودم شام نخوردم و شب راحت خوابیدم.
تو این مدت که مادر ایشان اینجاست روزهای زیادی مهمان داشتم. همه بدون هماهنکی با من؛ اونها گفتند میاییم و آمدند و فامیلهای جدیدشون آدرس گرفتند و آمدند.
خسته شدم چون بعضی ها شب هم میمونند و شیرازه زندگیم از هم پاشیده؛ نه حساب روز دارم و نه ساعت. کمک هم که ندارم یعنی ایشان که خانه است از هر مهمانی مهمانتر است. خرید و پختن و پذیرایی و خدمات و از سر دوباره........
یک گروه دیگر هم این آخر هفته خودشان را دعوت کردند که خود ایشان شاکی شد.
مادر ایشان البته رفتارش خوب شده نسبت به چند سال پیش و اذیت نمیکند. دروغ چرا منم آن آدم قبل نیستم و با ادب خیلی چیزها را رد میکنم و زیر بار نمیروم. ایشان سر هر وعده غذایی به مادرش میگوید حیف شده و از ازدواج با من متضرر شده و همین الان هم همه برای پولش و اقامت کشور خارجه برایش سرو دست میشکنند. خودش هم میداند برای خودش که نه؛ فقط برای دارایی هایش!
امشب که جوابش را دادم؛ چشمش و پشتش به مادرش گرم بود هوار هوار میکرد و مادرش از پشت به کمر من دست کشید که ساکت باش یعنی. گفتم چرا به این نمیگین که شروع نکنه و بس کنه!
جلوی مادرش چند بار گفتم تو بیتربیتی و تربیت نشدی.
شب یلدای ما بدینسان گذشت؛ جای هیچکس خالی نبود! خودمم زیادی بودم.
بعدشم اومدم تو اتاقم و رو تخت کمی در دنیای آنلاین جولان دادم؛ به اهدافم فکرمیکنم و همه چیز را فراموش میکنم. تو نمیتونی آرامش من را به هم بزنی.