ساعت را نگاه میکنم و ۹ شده! امروز روز خوبیست ؛ بوی خوبی در صبحگاه پیچیده. چای دم میکنم و به تخت بر میگردم. ایشان زیاد میخوابد و من هم در تخت کمی از اینسو و آنسو میخوانم.
کمی بلند میشوم و صبحانه را میچینم؛ ماشین را خالی میکنم. شیر و انبه درست میکنم. ایشان ساعت ۱۰ کش و قوس میدهد. لباس در ماشین میاندازم و کمی مرتب میکنم خانه را. صبحانه کاملی میخوریم و تخم مرغ عسلی هم درست میکنم. ایشان میگوید برویم پارک جنگلی را ه برویم و ناهار از بیرون میگیریم. دوش میگیرم و موهام را میبندم. کلاه بزرگی سرم میکنم و با ایشان میرویم بیرون. خوب راه میرویم و باد شدیدی میوزد. در راه بازگشت ایشان همبرگر میخرد و من فیش اند چیپس با دو مدل سالاد و بر میگردیم خانه. ناهار میخوریم و من دوباره به اتاق آفتابگیرم میخزم و مدیتیشن انجام میدهم و چرتی میزنم.
اتاقهای بالا را با بخار شو تمیز میکنم. برای شام سالاد کاهو درست میکنم و برای فردای ایشان سالاد کرفس با تن ماهی.
شب دیر میخوابم؛ آرزو پروبال میدهم.
از پدرومادرم خبر ندارم!
پ.ن. هر چه بیشتر به تو دل میدهم شارژترم ای مخزن نوربی پایان!
هوا خیلی سرد شده و اول صبح برای پرنده ها گندم میریزم چون چشم انتظارند. شیر و انبه درست میکنم. با خاله ام چندی بود صحبت نکرده بودم و ساعت ۹ بود که میس کالش را دیدم و زنگ زدم. ایران نبود و با هم حرف میزنیمپیرامون خیلی چیزها.
امروز و من کمی خانه را مرتب میکنم، طبقه پایین را بخارشو میکشم و برای ناهار آبگوشت درست میکنم.بالکن را میشورم و یک فیلم ایرانی میگذارم و سبزیها را پاک می کنم و میشورم. پیازو سیر ترشی توی ظرف میگذارم و روشون را میکشم. دوش میگیرم و موهام را روغن میزنم و در باد و باران سر راه موز، شیر، شیرکاکائو، کراسان، تخم مرغ، پستو و نان سیر میخرم و به سمت کلینیک میروم. کار م نیم ساعت طول میکشد و دانیل مانندهمیشه مرتب و تمیز کارمیکند. به پوستم باید بیشتر برسم چون خشک شده و رطوبت کافی ندارد. نوشیدن آب و ویتامین B و C راباید بیشتر استفاده کنم.
به خانه بر میگردم و ورودی خانه را طی میکشم. کار چندانی ندارم تنها میز را میچینم و گوشت کوبیده را آماده میکنم. به کنج کتاب خوانیم میخزم و روی کاناپه لم میدهم.
کمی بعد ایشان میرسد و ناهار میخوریم و آشپزخانه را سامان میدهم. ایشان بفرمایید شام نگاه میکند!
پتو یی دورم میپیچم و برای مدیتیشن روی مبل دراز میکشم و خوابم میبرد، کمی از ۷ گذشته که با صدای ایشان و فرشته کوچک بیدار میشوم.
ایشان چای دم میکند و من شمعها را روشن میکنم. مادرم زنگ میزند و قطع میکنم و خودم بهش زنگ میزنم و زیاد حرف میزنیم. برای اردیبهشت و خرداد برنامه آمدن دارند.
امروز خاله کفت تو که نمیای و مادرم هم همین را گفت.
لیوان لیوان آب جوش مینوشم، ایشان هوس چیپس و پنیر کرده که برایش درست میکنم.
باد همچنان شلاق میزند و من همچنان خوشبختم.
جمعه روزیه که خانه میمونم. دوست دارم برای ناهار آلو اسفناج درست کنم که ایشان گفت هر چی هست میخوریم. یک روز گرمه اما بادی. زود کارم را شروع می کنم تا زود تمام بشود.پدوتا پرتقال می اندازم تو آب و روی دمای کم میگذارم که بپزه. یک بسته سبزی خالی میکنم توی کاسه تا یخش باز بشود. خانه بوی پوست پرتقال میدهد. کلی لباس و جلو دری و ر ویه مبلها و پتو های فرشته و....میاندازم ماشین نوبت به نوبت و بیرون در باد آویزان میکنم.
یخچال را مرتب میکنم و خرده ها رابیرون میریزم، یاداشت می کنم کمبودها را کجا!؟ توی ذهنم و از مغزم کار میکشم. نزدیک ۱۱ کارم تمام شد و دوش گرفتم و دوستم فرشته اش را آورد تا با هم بازی کنند. استخرشان را آب کردم تا گرما آزارشان ندهد.
بندو بساط شیرینی پزی را بیرون می کشم و خمیر شیرینی زبان را پهن می کنم و آب با برس میزنم و پودر قند می پاشن. در حالیکه که با دوستی حرف میزنم مایه کوکو را درماهیتابه خالی میکنم. من با دمای بالا کار نمیکنم. . فکر کنم بیش ازیک ساعت شد که حرف میزدیم.
زباناها بدنشدند کمی خشک شدند شاید دما بالا بود! ایشان میرسد. همه چیز آماده داریم و میچینم. پس از آن مایه کیکم را آماده میکنم و خانه دوباره بوی پرتقال میگیرد. خوابم میگیرد و به اتاق آفتابیم میروم. فرشته دوستم خواب را از من دورمیکند.
کیک آماده شده با چای تازه دم میچسبد. بدنم نیاز به دیتاکس دارد و از آغاز روزچای سبز با زنجبیل می نوشم.
دختر دوستم دنبال فرشته میاید و خانه ا ز هیاهو خالی میشود.
شام چیزی درست نمیکنم و نان و پنیر می خوریم.
شب تا ساعت دو بیدارم و فکر کارخودم بزرگتر و بزرگتر میشود.
پ.ن. خدایا راه از تو و گام از من؛ همراهم باش
پ.ن. هنوز آنچه دیروز شنیدم باور نمیکنم
۵ شنبه برای ناهار قرار است با همکاران قدیم که با هم الان دوست هستیم ناهار برویم بیرون.
من دوش میگیرم و آب هندوانه میخورم و ۱۱ میروم بیرون؛ هوا دلپذیر است و من زود میرسم. برای خودم سبزیجات و کرفس و هویج و نخود فرتگی میخرم تا غذاهای رنگی رنگی درست کنم برای خودم.
دوستانم دیر میرسند و من زمان دارم که کمی خرید دیگر بکنم. ماشینم را توی پارکینگ میگذارم و پیاده به رستوران کوچک که بیشتر شبیه رستورانهای میان راهیست میروم. میدانم که در آشپزخانه چند زن محلی کار میکنند. همهمه ظرفها و حرفهایشان به بیرون نشت میکند.
ما تنها مشتری آنجا هستیم؛ همسر دوستم را برای اولین بار میبینم؛ پسرکی خوشرو که برای رسیدن به عشقش مسلمان شده وخانواده اش. هیچ مشکلی نداشتند. نمی دانم درجه عشق دوستم چه قدر بوده که حاضر به قبول او با دینش نشده!
هر چیز که جلوی چشمشان هست سفارش میدهندو پر خوری میکنیم. قرار بعدی را میخواهیم برویم گیلاس و توت چینی و من فکر میکنم خانه ما باشد بهتر است هر چند که حال مهمان داری ندارم،
دوست داشتم همه روز را با آنها بشینم و حرف بزنم و بخندم؛ امادوستم میخواهد برای یک دوستش کادوی تولد بگیرد و وان برای حمامش!
خوب من سرکار نرفتم که با آنها باشم و رفتیم درست محل کار من برای خرید کادو و دوباره برگشتیم برای خرید وان که این قسمت زیاد دلچسب نبود. تازه ماشین هم باید میگرفت تا وان را ببرد.
ساعت ۴ شده و ازشون جدا میشوم سر راه کمی ماهیچه و کالباس و غذای حیوانات میگیرم و میرسم خانه؛ ابتدا جعفری ها را پاک میکنم و به دوستی که با هم قرار داشتیم زنگ میزنم. چای دم میکنم و کمی میوه میشورم و راهی خانه دوستم برای صرف چای میشوم. باسلیقه برایم چای هندی میآورد با سمبوسه و کیک و پسته و بادام هندی.
از کنار هم بودن لذت میبریم و پیا ده بر میگردم خانه و شام هم که کاری ندارد و میخوریم با ایشان. گوشتها رابسته بندی میکنم و آشپزخانه را تمیز.
شب خانمی از ایران با من چت میکند برای کمکی که به کسی کرده بودم و داستانی را میگوید که دوستی چندین ساله ام زیر سوال رفته. باید دوستم مریم برایم روشن کند چند چیز را اما خودم نمیپرسم.
پ.ن. به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را
یکشنبه زود بیدار شدم و صبحانه را آماده میکنم و سیب زمینی و تخم مرغ و مرغ میپزم برای سالاد الویه ناهارمان.
تند خانه را گردگیری میکنم و دستشویی ها را تمیز میکنم و دوشی میگیرم و ساعت ۱۰ با دو ماشین جدا میرویم بیرون چون میدونم اداهای ایشان را.
پشت چراغ قرمز در کنار هم ایستادیم. ایشان شیشه را پایین میدهد و میپرسم آن کیسه را دم در بود برداشتی کجا گذاشتی؟ میپرسد کدام کیسه؟! خوب تازه یک چیزهایی که برای تست لازم دارد هم نیاورده؛ برمیگردم خانه نه چندان خوشحال و اسباب جا گذاشته ایشان خودخواه را میبرم، خودم را میرسانم برای تست خودم باید فرم پر کنم و کارهان را انجام میدهم. ایشان ببخشید هم بلد نیست!
عینک جدید سفارش میدهیم هر دو و ایشان به من میگوید تو برو خریدهاتو بکن و من میروم خانه. کمی جرو بحث میکنم و گوش میدهد.
میروم و خریدها را انجام میدهم و به سوپری دیگر میروم و میبینم ایشان هنوز دارد برای فریم عینکشبالا و پایین میکند. به سوپر دوم میروم و بهش زنگ میزنم که بیا خریدها را ببر خانه و ناهار را هم درست کن.
از پشت کسی سیخونکی میزند و جا می خورم. ایشان بی نمک شوخیش گرفته. سرد نگاهش میکنم و همراهم برای خرید می آید. سوشی میخریم و می خوریم. چیزی برای دوستمان پیدا نمیکنیم و ایشان خانه میرود و من هم کمی خرید دارم. نان سفارش دادم صبح و میروم و نانها را میگیرم.
یک خرده خریدی هم هست که انجام میدهم و بنزین هم میزنم و بر میگردم خانه. ایشان به رنده مشغول است و یک آشپزخانه ریخت و پاش دارم حالا!
خریدها را همانطور روی بنچ تاپ رها کرده. تند جا به جا میکنم و ایشان هم سرش گرم سالاد الویه است. ظرفها را میشورد و من هم جارو سر دستی میکشم و ایشان نانها را میبرد و بسته بندی میکند. نزدیک ۳.۵ ناهار میخوریم و پس از اآن استراحت میکنیم. غروب فیلمی میگذارم وکلی لباس اتو میکنم.
فرشته کوچولو میاد بالا و دنبالم میگردد و با هام بازی میکند و خستگیم در میرود.
شام هم سالاد الویه میخورد و من هم کمی.
پ.ن. هوا سرد و بارانیست.