بی باکی

   ساعت ۶ از خواب بیدار میشوم،  با اینکه دومین ماه بهار به پایان رسید هوا همچنان خنک و گاهی سرد است. با صدای پرندها و نم نم  باران بیدار میشوم. از پنجره های اتاق خواب ردیف گلهای رز را میبینم که ایشان داد درست در دیدمان کاشتند.  آباژور را خامو ش میکنم و برمیگردم توی تخت و تا الان که ٧.١٧ دقیقه باشد مدیتیشن میکنم. 

هفته گذشته یک همچین ساعتی بیدار شدم تا به کارهایم برسم و دسرهایم را درست کنم که یکی و دوساعت بعدش مهمانی را کنسل کردم و آماده شدم ایشان را ببرم بیمارستان.

همان آدم دیروز یک جراحی ۵ ساعته را انجام داد! 

زندگی انگار موج دریاست برایم،  گاهی تا مچ پاهایم میرسد زورش گاهی تا زانوهایم و گاهی کف پاهایم را قلقلک میدهد و من تماشاگر این زیبایی هستم. 


کنار دستم ٣ تا کتابه و دو تا دفتر که توی یکیش حرفهای دلم را مینویسم و یکی دیگر هم خلاصه و نکات کتابها را مینویسم و یک دفترچه کوچولو که دفترچه جادوییست! 

دیروز پس از چند هفته با خواهر جانان حرف زدم، بزرگتر که باشی که جوری هم رئیسی هم همراهی هم راهنمایی هم همدم. این همون فسقلی است  که مامان توی یک روز بهاری آوردش خانه از بیمارستان و ما دورش گرد اومدیم،  توی جنگ و بمباران! چه خوب شد این خانواده ر ا  انتخاب کردی و  پیش ما آمدی! 

دیروز پیش از اینکه سر کار بروم با اولین دوستم توی این سرزمین تلفنی حرف میزدیم. این دوستیه که تو میتونی همه چیز را بهش بگی و همه جوره روش حساب کنی. 

زیرو بم زندگی هم را با هم زندگی کردیم و همه جوره یکدل بودیم. خانواده اش خانواده من هم هستند. یکجوری انگار من خواهر و دخترشون هستم. یکی از نعمتهای ندگیم بوده و خواهد بود. جدای از  همه اینها من از دوست و   همسایه خیلی شانس دارم همیشه،  هرجا رفتم خوبهاش نصیب من  شدند. 

گاهی شمردن نعمتهای خدا از دستم در میرود،  من توی اوج بیماری هم خدا  را شکر میکردم که این بلا سر من اومد نه کسی دیگر از خانواده و نزدیکان و آدمهایی که میشناسم. شاید در جوانی از چیزهایی گله میکردم ولی توی ٢۵ سال گذشته بیشتر سپاسگزار بودم تا گله مند. 

به هر روی خدایا سپاس از اینهمه مهربانی و نعمت و زیبایی،  به هر چی بیشتر نگاه کنی از آن بیشتر خواهی دید. 

 دیروز صبح ساعت ٨.٢٠ دقیقه دم شاپینگ سنتر بودیم با فرشته پیاده روی کردیم و خرید کردم خیار و هلو،  شلیل،  زردآلو و موز و سه تا کاهو و مارچوبه و فرشته راگذاشتم پیش دوستم و رفت  سرکار تا ساعت ٣.۵ و البته ایشان خسته بود و زودتر رفت ٣ رفت خانه. رفتم شاپینگ سنتر بزرگه برای پس دادن یک شلوار و یک پیراهن. 

و حواسم نبود black Fridayبود و همه اومده بودند خرید.  پیراهن خوشگلی بود و چون دوست ندارم چیزی را با آرایش بپوشم میارم  خانه دوش که گرفتم میپوشم و اگر خوب بود برمیدارم اگرنه پس میدهم. توی خونه پوشیدم بوی عرق و عطر میداد!! دیگه پس دادم بهشون و سرراه چندتا نان خریدم و فرشته را برداشتم و برگشتم خانه. ایشان خواب بود و منم با خواهرم حرف میزدم.  ایشان چای دم کرد و با سوهان خوردیم. رفت  سراغ گلها و منم کمی بعدش رفتم و با هم به گلها رسیدیم و یاسها را هرس کرد و چند تا شاخه توی گلدان توی خانه چندجا گذاشتم. باران گرفت و اومدیم تو. شب هم شاممون نان و پنیر و نیمرو بود چون ظهر پیتزا خورده بودیم. 

از چیزهای جالب از زمانی که روی ترازو نمیروم و هی وسواس خوردن و نخوردن ندارم وزنم پایین اومده و بدنم فیتتر شده  خدایا شکرت. 

یک سریال با ایشان تماشا میکنیم و من تا کوسن را زیر سرم میگذارم ایشان پتو نرمه را روم میکشه و میگه الان میخوابی و ایشان دوست داره باهم ببینیم! چرا آخه:))

برای اینکه کم نیارم چرت میزنم و بیدار میشم یک چیز پرتی از سریال میپرسم که برای ١٠ دقیقه پیشش بوده!! 

باید بروم دوش بگیرم و ساعت ١١ فرشته وقت دکتر دارد و ناهار میرویم بیرون و شاید بروم مغازه ایرانی سوهان بگیرم چون دوست دارم! 


خدایا سپاسگزارم  برای همراه و راهبر بودنت سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم!

هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر  

آرام تر از آهو بی باک تر از شیرم

هر لحظه که می کوشم در کار کنم تدبیر 

 رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر

چشمها

چهارشنبه قرار بود با مامان دوستم بریم بیرون نهار،  که صبح ساعت ٧.۵ بیدار شدم و دوش گرفتم و آماده شدم. ایشان ٨.۵ رفت.  من ٩.۵ از خانه زدم بیرون که فرشته کوچولو  را ببرم پیاده  روی  که بنزین باید میزدم چون بنزین نداشتم. ساعت ١١ رسیدم پیش دم خانه دوستم. با هم رفتیم کمی گشتیم و چند قلم خرید کردیم و رفتیم ناهار خوردیم. برای شام مرغ خریدم چون خسته بودم! ساعت ٣ رساندمش خانشون و نزدیک ۴ رسیدم خانه. شام زرشک پلو با مرغ شد.

پنجشنبه ساعت ۵.۵٩ صبح بیدار شدم و مدیتیشن کردم و ساعت ٧.۵ از جا بلند شدم،  خانه راگردگیری کردم. ایشان رفت سرکار و من آماده رفتن شدم ساعت٨.١۵ تا ٨.۵ زمان  داشتم فکر کنم بروم پیلاتز و از اونجا بروم ایکیا یا نه بیام خانه و کارهام را انجام بدهم بروم ایکیا که بهتر دیدم از کلاس برم کارهایم را انجام  بدهم و برگردم خانه. رفتم پیلاتز و از اونجا  یکسر به یک گلفروشی رفتم که بسته بود به سوی ایکیا تاختیم و سرراه از مکدانلد صبحانه گرفتیم با کافی. با فرشته کوچولو خوردیم من یک تخم مرغ اضافه هم گرفتم. رفتم ایکیا و چنان بادی میوزید و سرمایی بود! خریدهایم را انجام دادم چند تا باکس چوبی میخواستم برای پنتری گرفتم،  جای کفش برای توی جاکفشی!! شیشه های دردار بزرگ میخواستم  برای سیر ترشیها،  یک چراغ مطالعه میخواستم که داشتند توی سیستم ولی نداشتند!!! رویه لحاف میخواستم که خوشم نیومد از هیچ کدومش. بک صافی و قیف استیل خردیم. 

او ز اونجا با فرشته رفتیم بانینگز از اون گل آبی ها ۴ تا خریدم و گلهای شیپوری و یک گل ریز سفید.  بنفش ریز! 

تا برگشتیم خانه ٢/۵ شده بود،  جارو کشیدم و سرویها را تمیز کردم و طی هم کشیدم و دوش گرفتم و دیدم ایشان رسید خانه ساعت هنوز ۴ نشد  بود. شومینه را روشن کرد و چایی د م  کرد. کمی شیرینی توی  فر گذاشتم و  برای شام میخواستم کباب تابه ای درست کنم که ایشان گفت کله گنجشکی که بهتر هم شد. 

ساعت ۶.۵ بلند شدم شام  را درست کردم تا ٧.١۵ شام را خوردیم. یکی از دوستان ایشان آمد  بود پیشش و از ایشان خواست که همراهش بروند خانه کنار دریاشون با هم. ایشان دلش نمیخواست و دلش هم میخواست. شام که خوردیم و شب آراممان آغاز شد. موهایم را سشوار کشیدم و ایشان با دوستش قرار گذاشت که بروند شب هم زود خوابید. 

جمع  صبح من ۵ بیدار شدم،  مدیتیشن کردم  و دوباره دراز کشیدم و چشمهام رابستم و آرام آرام نفس کشیدم. من نفس نمیکشم،  نیروویست که نفس میکشد برایم،  قلبم  با همان نیرو میتپد من هیچکاره  هستم! آن نیرو بدنم را نگه میدارد. 

ایشان ۶.۵ بیدار شد دوش گرفت و ٧ رفت. ٧.۵ بلند شدم و کمی کارهایم راانجام دادم و ساعت ٨ به سوری زنگ زدم و حرف زدیم.

نزدیک ٩ بود زدیم بیرون. چیزی را از میخواستم بخرم که گفته بودم ساعت ٩ میایم و رفتم و گرفتم،  رفتیم آفیس ایشان که چیزی را بدهم و پست هم بسته آورده بود برای ایشان تاکارتش را بگیرم که نبود. شاگرد ایشان رسید و تا من و دوستم را دید روش را کرد انور و رد شد. دوستم گفت من با این بیشعور چیکار کنم،  گفتم گاهی باید رهاش کنی بره،  این به پدرش هم سلام نمیکنه!

رفتم پست  و گفتم اینچنینه،  گفتند از کجا فهمیدی بسته اومده! به ایشان  پیام دادم از اس ا م اس برات آمده بود را بفرست. دیدم جواب نمیده و زنگ زدم گفت ایمیل بوده که فرستاد.  دیدم فدکس بود نه پست!!

رفتم تی کی مکس چرخ زدم و یکی دوتا بسته برای خیریه داشتم که دادم،  رفتم شاپینگ سنتر. یک دامن خاکستری خریدم. یک رپ مرغ و دوتا سالاد و یک کافی از استار باکس و پاپ کاپ برای فرشته کوچولو که توی ماشین خوردیم و رفتم دفتر فدکس که گفتند دست راننده  است و امروز میرسد. 

تاختیم به سوی کتابفروشی که تا رسیدیم فرشته راه بردم و  باران گرفت و  از جایی بغلش کردم و انگار با وزنه تند تند راه میرفتم. از مغازه کتابفروشی خیلی خوشم اومد چه کار زیبایی کرده این دختر. ۵ تا کتاب خریدم و قلم دوات  و چند تا چیز که گفت هفته آینده میرسد. از آنجا رفتم شیرینی فروشی یونانی‌ که سالها بود نرفت  بودم و ٢ تا تارت میوه و یک شیرینی یویو و یک برش بلک فارست خریدم و از بیکیری هم  نان همبرگری. رفتیم مغازه ایرانی و نان سنگک و ماهی دودی خریدم و زیتون  پرورده و بازگشتیم به سوی خانه که رفتم سوپر و خامه و سیبزمینی خریدم  و با دوستی تلفنی حرف میزدم. خریدها را جا به جا کردم و نزدیک ساعت ۴ بود رفتم سروقت کاشتن گلهام که میانه کار بودم ایشان رسید و با دوستش حرف زدم و رفت و قرار شد ببینیم خانوادگی هم را.  همه گلها را کاشتم و ایشان چای دم کرد  بود برامون و روی مبل دراز کشیده بود! هوا بارانی و سرد بود و شام برگر درست کردم و خوردیم.

شنبه صبح بیدار شدیم مانند ندید بدیها تند تند لحافها ریختیم توی ماشی هر چی جلودری و راگ توی آشپزخونه بود انداختم توی ماشین تا آفتا ب بود خشک بشن! 

صبحانه خوردیم،  دیروز مربای شاهتوت درست کردم و برای صبحانه آوردم. من هر میوه ای که در خانواده توت،  و بری باشه را خیلی ذوست دارم. 

چندتا بادمجان خریده بودم سرخ کردم و ایشان با فرشته کوچولو رفتند بیرون و یک پیرکس  سالاد کلم قرمز و سقید با بلو درست کردم و روش گردو و کنجد ریختم و گذاشتم سس سالاد هم درست کردم کنارش. ایشان برگشت یک کافی خوردیم و دوش گرفتم و  کمی دراز کشیدم. هر گی خشک شده  بود وونشده بود آوردیم تو.  ساعت ٣.۵ موهایم را سشوار کشیدم و آرایش کردم و لباس پوشیدم و ایشان هم آماده شد و رفتیم برای مهمانی. هوا خوب بود بیرون میز گذاشته بودند و همه برون بودند،  دوتا میز پر از خوراکی ها ی خوشمزه بود و نوشیدنی از هر جوری که میخواستی. کنار آتش نشسته بودند و یکسری ایستاده بودند. برای سوری کفیر بردم و چندتا ظرف داشتم که نمیخواستم گفتم ببین اگر دوست داری بردار که برداشت. چون مهمانی خیلی زیاد میگیره و ظرفها را برای سرو غذا بود بهش دادم. کمدم هم خلوت شد و جا به جایی هم داشتم.

شب خوبی در کنار دوستان داشتیم،  برای دوستم گردنبند خریده بودم و پول هم دادم و یک کارت،  ایشان هم یک بطری بابلی براشون برد؛)

تا ١٠.۵ بودیم،  پیرکس را پر کرد از غذا و تا رسیدیم خانه شد ١١.۵. خسته بود خیلی و  کتاب به دست خوابیدم. نیمه شب فرشته کوچولو بیدارم کرد و چون شب پیش استرس زیادی داشت بغل میخواست و منو  لیس میزد و انقدر بالا و پایین شد و منو بلند کرد و ١ ساعتی بیدار  نگه داشت تازه صبح دیدم خرابکاری هم کرده! 

یکشنبه چون که شب پیش خیلی غذا خوردیم  گفتیم صبحانه نخوریم و چایی خوردیم و هر دو گردن درد داشتیم. ایشان دوش گرفت و فرشته  را شست. لباسها را تا کرد  جا داد. امروز  از دیروز گرمتر بود و باد تندی میوزید. 

تا ١٢ خانه  را تمیز کردم و ایشان کمکم کرد و ۴ بار ماشین را روشن کردم ولی بیرون ننداختیم.   چون از خونه همسایه سر در میآورد همه چیز،  

ساعت ١ دوش گرفته و با لباسی سبک رفتیم بانینگز،  پیاده روی کردیم اول،  فرشته کوچولو مارابرد توی پت شاپ خرید کنیم براش و خرید ایشان را انجام دادیم و سوسیس خریدیم و خوردیم و برگشتیم خانه که تصادف شد  بود و راه ١٠ دقیقه ای شد نیم ساعت. غذاها را گرم کردیم و خوریدم. همه جای خانه تمیز بود و آشپزخانه بهم ریخته. 

ایشان خوابید تا ٧،۵ جدید روی کاناپه! و من کتاب خواندم دیگه دیدم بیدار نمیشه چایی دم کرد م و ماشین را خالی کردم و  ظرفهای توی سینک را گذاشتم تو ماشین و دستی به آشپزخانه کشیدم. میوه شستم و شیرین گذاشتم و یادم آمد چغاله  بادام خریده بودم و توی آب گذاشته بودم. اونم آوردم و ایشان میخورد و  گفت اگر گذاشته بودند زردآلوهای خوبی میشد!!! گفتم اسمش روشه چغاله بادام،  زردآلو چی میگه! خودش میخندید از حرفی که زده.

چای برایمان آورد و خوردیم با تارت میوه و شام هم نخوردیم هیییییییچ.

منم انگار شاگرد تنبل کلاس رفتم سر تمریناتم و مادرم دیروز بهم زنگ زده بود زنگ زدم که داشتند ناهار میخوردند و گفتم دوباره زنگ میزنم که مامان خودش زنگ زد.

ساعت ١١ آمدیم بخوابیم که اینجا را آباد کردم. 

پ.ن. چشمها دریچه نهاد آدمها هستند،  چشمها دورغ نمیگویند. من هم به خودم دروغ نمیگویم هرگز نشد در لحظه اول کسی را دیدم و چشمهایش را خواندم و ته دم چیزی گفت نه و من به بن آن نه نرسیده  باشم.

چشمها دورغ نمیگویند. 

دورهمی پشت سرهم

دوشنبه ساعت ۶ بیدار میشوم، مدیتیشنم را انجام میدهم و ۶.۵ میروم پایین و ناهار برای ایشان تست مرغ درست میکنم و برای خودم سالاد مرغ، توی کشوی سبزیجات کمی گل کلم مانده که خراب شده و کشو را تمیز میکنم. یکسری لباس میشورم چون هوا ٢٠ درجه و آفتابیست!و بیرون میشود پهن کرد. اوت از دیشب درست کردم برای خودم میگذارم با بطری آبم و ویتامین هایی که باید بخورم همه را جلوی در میگذارم تازه ساعت ٧ شده! چند تا تکه لباس اتو میکنم و میشود ٧.١۵ دقیقه دیگه آرایش میکنم و لباس میپوشم و ٨.٢٠ دقیقه میزنم بیرون و فرشته را ٢٠ دقیقه راه میبرم و میروم پیلاتز، ١۵ دقیقه زمان دارم و دفترم را مینویسم. تا ١٠.١۵ دقیقه کار  به درازا میکشد وبرمیگردم خانه تا کیف پولی راکه فراموش کردم بردارم.  

میروم سر کار! سر ظهر یکسر میروم پست و داروخانه چون مسکن نداریم و دوستم که آنجا کار میکند مانند نقل و نبات مسکن میخورد!

خریدهای آفیس را انجام میدهم که فردا بیاورند، تا ٢.٣٠ چیزی نخوردم نزدیک به ١٩.۵ ساعت فست بودم،  اوت خوردم و به خودم گفتم زود میروم برای خانه خرید میکنم چون نان نداشتیم! نشان به آن نشان ایشان برایم باید کاری انجام میداد که تا ۴.۵ زمان برد و خودش رفت ماهم کرکره را کشیدیم پایین و نزدیک ۶ بود رسیدم خانه. ایشان چای دم کرده بود و بسته های من را بهم داد که رسیده بود. 

سالادم را ۶/۵ خوردم چون نمیخواستم به خاطر گرسنگی شکمم را با چیزهای دیگر پر کنم. ایشان برایم چای آورد و شام سبزی پلو با ماهی داشتیم با ترشی و زیتون. یک نان sourdough   هم درست کردم و گذاشتم توی فر برای فردا. ساعت ٧.۵ شام خوردیم و تندی جمع کردیم چون خیلی خسته بودم. توی راه با مادرم حرف زدم که دلتنگ خواهرم بود زیاد. خریدهایم را نرسیدم انجام بدهم و از کارم ماندم چون تولد یکی از دوستانمه و برایش باید کادو بخرم.

پیلاتز ساعت ٩.۵ سه شنبه را کنسل کردم و گفتم اگرسه‌شنبه زود بیدار شدم یک جای خالی بود برای ٨ همان را میروم.

فکر کنم ساعت ١٢.۵ بود که خوابیدیم.

سه شنبه که امروز باشد ساعت ۶.۵ بیدار شدم و  کلاس ساعت ٨ را گرفتم و مدیتیشن کردم و آماده شدم و ٧.٢٠ دقیقه زدم بیرون.

اردکها کنار خیابان درختان بلوط سر در بال گذاشته بودند و خوابیده بودند. چقدر دوست دارم جایی را که در آن زندگی میکنم،  خدایا سپاسگزارم برای همه چیز.

ترافیک نبود و زود رسیدم،  دفترم را باز کردم و نوشتم و نوشتم تا دیدم وااای همش ٣ دقیقه به کلاس مانده که رفتم و حسابی سرحال شدم. ٩ خانه بودم،  ایشان که میخواهد خودش را بازنشست کند کم کم و گاهی هفته ای دوروز خانه است. چای دم کرده بود،  نانها را برش زدم و باران تندی میبارید. صبحانه خوردیم و من کمی نشستم توی ذهنم چه بکنم چه نکنم! یکدور ماشین رار وشن کردم و رفتم توی ماشینم را جارو کردم. بذر گل و پیازهای گل مریم را کاشتم. باید یک وقت بگیرم  بیایند برای سمپاشی خانه، هر چند بار در سال بخواهیم میایند. ایشان منتظر بود زنگ بزند برود چیزی سفارش داده بود بگیرد.  همینطور یک میتینگ آنلاین داشت ساعت ١٢.۵.

منم خاک بازی حسابی کردم و ١٢.۵ دوش گرفتم. ایشان فرشته رابرد بیرون که چنان تگرگی گرفته،  برگشت و برای من بنزین نزده بود و کافی نگرفته بود چون کیفش را یادش رفته بود و خیس برگشتند. کافی درست کردم و برای ناهار عدس پلو درست کردم با خرما وکشمش و پیاز داغ و سالاد شیرازی.٣ بود ناهار خوردیم و ایشان  همه ظرفها را توی ماشین گذاشت و قابلمها را با دست شست و کمی از سریال  از یاد رفته را دیدیم و من چرت زدم و ایشان خوابید. به خودم آمدم دیدم وای ۶.۵ شد! موهایم را سشوار کشیدم و چای دم کردم و ایشان برایم ریخت و رفتم سر کلاسم تا ٨.۵.

به مادرم زنگ زدم  و کمی حرف زدیم و با خواهر جانان  چت کردیم. شام هم نخوردیم تنها فرشته کوچولو با اون چشمهای سیاهش سهمش را گرفت و رفت.

امروزیک تلفن از کلینیک پوست داشتم که باید فردا ازشون وقت بگیرم،  فردا با مامان دوستم میرویم بیرون برای ناهار.

توی این ماه سه تا مهمانی دعوتم که اووردوزه برای  من درونگرا! 

راستش را بخواهید زیاد دورهمی ها برایم خوشایند نیست! 

دیشب نمیدونم چرا یاد وبلاگ پری و دارا افتادم،  این اندازه یادم بود که اسم بچش حسین بود و معتقد بود کار درستی کرده زن دوم شده چون یک آیه را برای خودش پیداکرده بود به فال نیک گرفته بود! یادمه شهرستانی بودن زن اول را مسخره میکرد و همینجور لهجه اش! دیگه چی یادمه؟  آها آخر پستهاش مینوشت استغفار کنید و این ذکر را بخوانید واینکه میگفت سنی ها اینجا نیان! البته خیلی چیزهای دیگه! چرا باید اینها توی ذهنم بیاد!!! 

ایشان با کفشهایش تلق تلق درست مانند رابرت راه میرود انگار روی مغز من راه میرود!! ساعت ١٢.۵ شب شده و فرشته درست پایین  پاهای من خوابیده جوری که سرش را روی قوزک پای من گذاشته است.هایلایت روز من زمانی که با فرشته کوچولو سر میکنم.


زندگی برایتان بهترینها را دارد اگر در بدترینها گیر افتاده اید.



خبرخوب

دوش گرفتم و ساعت ٨.۵ شب است،  موهایم را توی حوله سرم پیچیده ام به مانند سیکها! ایشان سریالی تماشا میکند پر از "اف وورد"! 

شام نمیخوریم چون ناهار دیر خورده ایم و زیاد هم خوردیم  آن هم قورمه سبزی جای شما سبز. 

صبح ۴.۵ بیدار شدم و فرشته را بردم توی حیاط،  هوا تاریک بود و خورشید هنوز بیدار نشده بود با این همه پرنده ها آواز خوانی را آغاز کرده بودند. بهترین زمان روز پیش از بالا آمدن خورشید است. برگشتیم توی تخت و فرشته حالش خوب نبود اومد روی شکمم خوابید به پهلو و آرام با هم نفس میکشیدیم. تا ۶.۵ درازکشید و بلند شد و رفت. مسواک زدم و مدیتیشنم را انجام دادم  و خوابم برد تا ٨.۵ که بیدار شدم ایشان توی تخت بود و گفت بخواب!  بلند شدم چون کار زیا د داشتم،  هوا از دیروز پنج درجه سردتر بود. ناهار را درست کردم و سبزی قرمه را سرخ کردم.پادکست گوش دادم و  همه خانه بوی قرمه سبزی گرفته بود.

ایران که بودم همیشه مادرم  و یک خانمی که برایم کار میکرد سبزی قورمه درست میکردند برایم نمیدانم چند سال پیش بود،  چند دهه پیش بود!

دو سه شب پیش با ایشان هر کاری کردیم که پدر و مادرم راضی بشوند و بیایند نشد! 

صبحانه نخوردیم خانه را تمیز کردم تا ١٢.۵ و ایشان هم به حیاط رسید و دوش گرفتم رفتیم بیرون چون فرشته پیاده روی نکرده بود و از اونجا هم کارواش و من هم سوپر خرید داشتم که انجام دادم کمی میوه  و کنسرو و چای لاته برای سر کارم.

رفتم بانینگز برا ی خرید گل که اون  که میخواستم پیدا نکردم. د رخت گیلاس سفید داشت و  ازگیل که خیلی دوست داشتم بخرم و نخریدم! ساعت ٣ برگشتیم برنج را دم کردم و۴ ناهار خوردیم. دوسری ماشین راروشن کرده بودم  و لباسها را پهن کردم. 

مدیتیشن کردم و  چرت زدم و خوااااابیدم!  خانه سرد و تاریک شده بود،  دو تا تست کره و عسل خوردم و چای دم کردم. به پدر و مادرم زنگ زدم که جواب ندادند. دوباره دوش گرفتم چون بوی قرمه سبزی میدادم!!

یکسری گل دیروز جا به جا کردم و پیازهای فرزیا را کاشتم، دیروز بیشتر وقتمان  به باغبانی گذشت  با ایشان،  کلی شاخه و برگ ریختیم توی خرد کن  تا کمپوست درست کنیم. یادمه یک خانه داشتیم پر از درختهای میوه و همیشه میرفتیم دم مزرعه ها و کود اسب کیسه ای بر میداشتیم و سکه توی شیشه می انداختیم. همه اون مزرعه ها را خانه های کوچک کوچک ساختند!  این خانه بیشتر درخت تزیینی داریم و چند تا لیمو و توت و نارنج و آلبالو،  راستی درختهای توت پر از توت شده اند و میناها آماده شبیخون، آبشار طلاها هم گلهای ریز ریز داده اند.

 بهار را دوست دارم،  چشمانم را میبندم و به صدای زنبورها که لا به لای شکوفه ها پرواز میکنند گوش میکنم،  صدای باد و شکو فه هایی که انگار برف در باد میرقصند. هیچ چیز به من به اندازه بودن وبودن در لحظه در طبیعت جان نمیدهد. خدایا سپاسگزارم.

از آن جمعه که با ایشان رفتیم بیمارستان و سر در بیمارستان نوشته بود بخش سرطان چند هفته میگذرد،  نشسته بودم در کنار زنهایی که با گان سفید در اتاق انتظار نشسته بودند  و انگشتانشان را به هم پیچیده بودند، در کنار همراهانشان! زنی بین من و ایشان بود که جایش ر ا به ایشان دارد تا کنار هم باشیم،  تنها به جلو خیره شده بود دلم میخواست دستش را بگیرم نمیدانم چرا نگرفتم،  کسی در گوشم فریاد میزد دستش را بگیر ولی نگرفتم! تست انجام شد نشستم و نرس صدایم کرد بروم دکتر را ببینم، زد روی شانه ام و گفت اینجا جای خوبیست! دکتر سریلانکایی استرالیایی با کارآموز چینی آمد و تا قیافه من را دید گفت خبر خوب! از ته دلم همانجا برای همه زنانی که در آن گان سفید د ر  اتاق انتظار بودند از ته دل از خدا تندرستی خواستم ا ز  ته دلم. 

الهی هیچ دردی نباشد،  الهی تندستی باشد برای همه. 

یک کلاسی نام نویسی کردم که تمرین دارد و بایدانجام بدهم و موهایم را سشوار بکشم و چیزهایی را برای فردا باید ببرم را آماده کنم و دفتر م را هم بنویسم. 

ساعت ٩ شب روز یکشنبه است،  سپتامبر به پایان رسید، بهار شده است،  

الهی دلهایتان بهاری باشد. 

الهی روزهایتان پر از خبرهای خوب باشد.

الهی ببینید آنچه که چشم براهش هستید.


الهی آمین. 

شنبه آفتابی

شماها خیلی بامعرفتید. 

ساعت ١١.١٢ شب است! من امروز زیادکاری نداشتم! قرار بود نداشته باشم! چون خانه راکه دیروز تمیز کردم و کار چندانی نباید میداشتم.

هوا بهاری و آفتابی بود و هیچ بادی نمیوزید! 

ناهار هم نمیخواستم درست کنم،  صبحانه خوردیم و تا آشپزخانه را سامان  دادم شد ١١.۵ دوش گرفتم و ایشان گفت دوستش میاید برای کمک به او. برنج خیس کردم  و رفتم با فرشته آفیس ایشان چیزی را جا گذاشته بود برداشتم و رفتم خرید. اول مرغ خریدم چون این مرغهای گریل شده زود تمام میشود وخیلی خوشمزه هستند اگر تمام  میشد باید میرفتم از سوپر میگرفتم که بدمزه هستند! دیدم تنها یک مرغ دارد و دوتا نصفه مرغ که خریدم. درست مانند مرغهای سرخ شده خونگی خوشمزه است.

ساعت ١٢.۵ مرغهایش تمام شد. 

از سوپر خرید داشتم کمی بری و میوه و بلوبری،  توت فرنگی و گیلاس،  دو تا بلیچ، خوراکی برای فرشته کوچولو،  دو تا مایه( مایع) دستشویی،  تخم مرغ،  کمی شیرینی فریزری،  یک اسپری لکه بر لباس،  ۴ تا دستمال کاغذی و یک دسته گل نرگس و شد  ٢٠٠ دلار! 

از میوه فروش هم کمی خیار و یک برش هندوانه گرفتم و از بیکری دوتا پیراشکی کرم دار،  یک بسته نان لقمه ای،  یک شیرینی بزرگ نارگیلی و برگشتیم خانه.

برنج دم کردم و زرشک هم سرخ کردم و مرغها را توی تابه گذاشتم کمی کره ریختم و خریدها را جا به جاکردم و میز را چیدم. دوست ایشان خداحافظی کرد و  ناهار نماند. 

ما نهارمان را خوردیم و ظرفها رفت توی ماشین و دو تا تابه  هم با دست شستم. من قابلمه و تابه و شیرجوش را توی ماشین نمی‌گذارم.

ایشان گفت باید ماشین نو بگیریم که گفتم حتما باید بگیریم چون این خوب کار نمیکند. چند روز پیش به سرم زد چند تا شیشه برای شیر خریدم و یک ظرف برای ماست که دیگه توی پلاستیک نباشند. حالا از کارخانه تا سوپر مارکت توی پلاستیک هستند!! همه ظروف غذا و بطری ها شیشه ای شده اند. حتی توی فریز هم تلاش میکنم شیشه جایگزین پلاستیک بشود. 

ساعت ۴.۵ کسی آمد که فرشته را حمام بدهد و موهایش را بزند. فرشته دور خانه میدوید و فرار میکرد که آخر گرفتمش و دادم ببرتش. چای سیاه و سبز  دم کردم و میوه شستم و با ایشان حرف زدیم. خیلی سرد بود هوا،  من گرمایی سردم   شد لباس گرمتری پوشیدم. فرشته کوچولو هم کارش انجام شد،  از این قسمت روز خوشم میاید مینشینیم تی وی روشن است،  حرف میزنیم. چایی میخوریم. به تهران زنگ میزنم و با مادرم  و پدرم حرف میزنم، مادرم برای دوستم گریه میکند و حرفمان نیم ساعتی زمان میبرد. دیگر مادر دست به کار درست کردن من ناهار است وخداحافظی میکنم که گردنش درد نگیرد. 

دیشب خواب دیدیم با مادرم خانه یکی از آشناها هستیم و توی یخچالش کیک و شیرینی است که در میارم و به مادرم  میدهم؛ به مادرم میگویم که میگوید دیشب تولدش بوده!!

یک چیزی راستی؛  از صبح سینه چپم دردناک بود و چک کردم انگار یک کبودی  و خونمردگی کنارش بود بدون دلیل ،  نگران شدم این شد که شب برای مامو دوهفته دیگه وقت گرفتم. برگه مامو دوساله هم چند روز پیش رسیده بود که خوب میخواستم بندازم دور و نروم  و انگار باید بروم.

توی این چند روز گذشته من دوبار عکس دوستم را استوری کردم،  دوستی برایم نوشت از این فاز بیرون بیا!! این دوست کسی است که شوهر عمه همسرش  و چند تا از بستگان دورش از دنیا رفته بودند تا ۴٠ روز سیاه می‌پوشید و حتی گردنبندها و گوشواره های سیاه میانداخت  و در مهمانی ها شرکت نمیکرد و ....

یکبار هم دوستی مهمانی شب عید گر فته بود و این خانم غر میزد چرا شب عزاست! لباس سیاه باید بپوشم و دلم به مهمانی نیست. لباس سیاه که نپوشید هیچ،  لباس سبز وکرم پوشید،  دم میز بار با شوهرش داشتند ویسکی میخوردند و به شوهر میگفت تتد تند نوشابه بریز کسی نبینه! آخر شب هم رقصید و چون یکی فیلم گرفته بود ناراحت  شده بود  که چرا از خنده و رقص من فیلم گرفته. اون بیچاره گفت من از بچه خودم فیلم گرفتم تو هم توش بودی و داستانی بر پا کرد! همه اینها را نوشتم که بگویم عاشق عزاداریست؛  یک ذره از حرفش ناراحت شدم،  جوابش را ندادم. دوباره صبح پیام داده بود که آرایشگر رفته گفته روغن به موهاتون نزنید رنگ خراب میشه روغن نزن. باز هم جوابش را ندادم. ستینگ واتساپ را جوری کردم که  نبینه چی پست میکنم! خودم را راحت کردم و کم کم رابطه را هم میخواهم کم کنم باهاش چون دیگه حس اینکه زیر ذره بینم را دوست ندارم چون زیاد کلید میکنه روی آدم.

اوفی راحت شدم اینجا نوشتم. 

هفته پیش هم به من گفت بیا من ١٠ هزار دلار میگذارم و با هم بیزنس بزنیم،  گفتم با ده هزار دلار چه بیزنسی بزنیم؟  گفت نمیدانم تو بگو. گفتم با ٣٠٠ هزار دلار شاید بتونیم یک بیکری بزنیم گفته نه صبح زود باید بیدار بشیم. گفتم بیکر استخدام باید بکنیم از این زنجیره ای ها که خودشان آموزش میدهند،  نیرو آموزش میدهند،  تبلیغ باخودشونه و مواد اولیه هم همینجور! گفت من نمیتونم گفتم ۵٠ تا که میتونی گفت نمیخواهم شوهرم بفهمه!

گفتم نمیشه عزیزم اینجوری! راستش من با ایشان هم شریک نمیشم  که از  همه بهم نزدیکتره ولی ایشان منرا شریک بیزنسش کرده طفلی! 

فیلم تماشا کردیم با ایشان،  من دفترم را نوشتم، یک شال گردن دارم میبافم سر هر سریال یا فیلمی که ایشان دوست داره و من ندارم سرم را گرم میکنم. شیر گرم کردیم و خوردیم با دوتا لقمه کره و عسل و پنیر. این هم شد شاممان؛  ایشان میخواست  فردا برنامه پیک نیک بگذاره گفتم نه جانم. همه‌کاربا منه و شما حرف میزنی و مردم را سرگرم میکنی.  نمیدانم چرامیرم پیک نیک خسته تر میشم و بهم خوش نمیگذره. 

خونه را دوست دارم  بیشتر  از همه جا.

برنامه فردا،  مدیتیشن،  صبحانه،  آماده سازی ناهار لوبیا پلو با سالاد شیرازی،  بانینگز،  پیاده روی،  خوردن ناهار، کتاب خواندن،  اتو لباسها،  نقاشی و  آماده شدن برای دوشنبه! 

 به دستان مهربان خدا میسپارم شمارا! 


ولی شماها خیلی خیلی با معرفتین!