نور و تنها نور

جمعه صبح که ایشان رفت گفتم خانه را تمیز کنم؛ ساعت ١٢ باید میرفتم کتابستان و یک سفارش هم به رویا داده بودم و مغازه ایرانی هم باید میرفتم. تا ساعت ١١ گردگیری کردم و سرویسها و دوبار ماشین را روشن کردم و پتوهای مهمان را بیرون پهن کردم چون هوا آفتابی بود.

دوش گرفتم و رفتیم با فرشته. ۶ جلد کتاب خریدم و سفارش را از رویا گرفتم و رفتیم مغازه ایرانی که فرشته نیم ساعتی راه رفت! نان سنگک نداشت،  هلیم نداشت،  زیتون پرورده نداشت! کوفته خریدم با سوسیس ایرانی دوتا خوراک لوبیا و پست هم پول برق آن خانه را پرداخت کردم و با فرشته برگشتیم که یادم آمد کاتج چیز و پنیر بز باید بخرم تازه ارده هم نخریده بودم. شاپینگ سنتر سر راه همه را خریدم. برگشتیم  ٣.۵ بود،  کمی ارده و شیره و پنیر خوردم. سرراه  کافی هم گرفتم.توی خریدهام یک شیشه کشک هم بود!آشپز خانه را سامان دادم و جارو کشیدم و چای دم کردم و شیرینی و میوه را روی میز گذاشتم با فرشته کوچولو زدیم بیرون که ایشان رسید. دو تا نامه داشتیم یکیش برای بانک مامان و بابا بودو یکی هم از ام پی یا همون نماینده پارلمانی این ایالت. 

نیم ساعت راه رفتم و برگشتم تا ۶ کمی نشستم و چای خوردم و ۶ رفتم پیلاتز و ٧.۵  برگشتم خانه. پیش ا زکلاس مدیتیشن کردم.

ایشان کلاس داشت تا ٨.۵ منم یکسری حسابها اشتباه شده بود و درستشون کردم. شاممان را خوردیم  با دوستی چت کردم و کمی ویدیو دیدیم و همین. ساعت ١١ آمدیم بخوابیم و ایشان خرو پف میکرد و منی که خوش شانسم و در هر حالی میخوابم چراغ روشن،  تی وی روشن،  صدا و هیاهو و خرو پف من میخوابم.

شنبه صبح ایشان برای یک کار ده دقیقه ای باید میرفت آفیسش،  یک صبحانه درست و درمانی خوردیم و قیمه را درست کردم که ایشان رفت و من هم ماشین را روشن کردم و شسته ها را انداختم توی خشک کن. ساعت ١١ بود کاری نداشتم و دوش گرفته بودم. موهام را سشوار کشیدم و آرایش کردم  ایشان هم آمد خانه با یک خبری از بیماری پسر یکی از بستگان خیلی دور و پریشانی پدرو مادرش.

 الهی که هیچ دردی در بدنی نباشد،  الهی تتدرستی باشد و بس برای همگان.

ایشان رفت و رزها را جا به جا کرد و یکسر تو ی باغ میچرخم.نرگسها در آمدند.  سنبلها از خاک بیرون آمدند. ارغوان آماده گل دادن است. آبشار طلایی ها جوانه زدند و توت ها برگ ریز دادند.

من هم به کارهای خودم رسیدم. ساعت ١ بود که سیب زمینی را گذاشتم توی ایر فرایر و سالاد شیرازی و ماست و خیار درست کردم و یادم اومد ماشین ر ا خالی نکردم. ایشان آمد و لباسش را عوض کرد و میز را چید و ناهار خوردیم و جمع کردیم ساعت ٣ بود. دیگه هر کی پتوش را برداشت و دراز کشید من کمی چرت زدم ولی ایشان تا ۵.۴۵ دقیقه خوابید. بیدارش کردم گفتم چای بگذاره وهیتر را روشن کنه چون سرد شده بود. چای دم کرد و ریخت و منم زیر پتو تخمه کدو میخوردم!!گفت بیا بریم جیم که گفتم نه چون از دیشب پاهام هنوز درد میکرد. 

ایشان رفت  از زیر پتو در اومدم و هر چی توی  خشکن بود درآوردم که هنوز نم داشتند. گذاشتم روی شوفاژ  بود و هر چه خشک‌ بود تا کردم و توی کشوها گذاشتم.شمع روشن کردم و روی میز کیک و هدیه گذاشتم و  ایشان که از در آمد تو چشمها یش شاد شدند. 

چای ریخت با کیک خوردیم و هدیه هایش هم باز کرد و خوشش آمد.کتابهایی را خریده بودم دوتا را به ایشان دادم یکی درباره امیر عباس هویداست که ایشان آه از نهادش برآمد عکسش را دید. کتاب میخوانم،  امروز دفترم را ننوشم و یادم آمد چند روز است دارویم را نخوردم!! 

الانم ساعت ١٠.٣۶ دقیقه شب است و ما سه تایی در این شب سرد روی زمین کنار آتش نشستیم،  صدای آتش و گرمای دلنشینش،  صدای سگی از دور دستها،  کیکی برش زده روی میز و فرشته که آرام نفس میکشد و سر کوچکش روی پای من و پایش روی پای ایشان انداخته و من که خودم را خوشبخترین میبینم و سپاسگزارم. 

یکی بهم پیشنهاد یک کاری داده که تنهایی باید انجام بدهم از صفر تا صد؛  کار بزرگیست و تنها به درد دیگران میخورد و باید برنامه ریزی کنم. 

فردا یکشنبه باید برویم بیرون،  سلمانی،  گلس آیپد و خرید گل و کود در لیستم است. خیلی خوب است که سر کار نمیروم،  خوشم آمده! 


هرجا نور بتابد تاریکی با نور یکی میشود؛ دلتان  پرا ز نور باشد! 



مهمانی

با پستهای نیمه کاره چه کنم؟! چند خط مینویسم و میروم که  برگردم و دنباله را بنویسم نیست و نابود میشود.

ً‌ساعت ٩.٢٠ دقیق شبی بسیار سرد است. من زیر پتو و زیر هیتر نشسته ام و کارهای فردایم را باید بنویسم. 

چندتا کتاب از کتابستان سفارش داده‌ام و شاید پنجشنبه یا جمعه برم آنوری که چندتا کتاب برای ایشان بگیرم کتابهای تاریخی دوست دارد. لباس آنلاین انتخاب کرده ام گذاشته ام تا پولش را بدهم. میزنم میشود نهصد دلار!!! چه خبره نگاه میکنم میبینم ۵٠ تا آیتم است!!کارتم را چک میکنم و ٨٠ دلار توی آن کارت هست فردا بروم پست شارژش کنم برای خریدهای آنلاینم. پرداختی های ماه پیشم را چک میکنم یا آمازون است و یا اپل و کلاسم هم با همین کارت میدهم و از کردیت کارت استفاده نمیکنم.


رو ی میز یک استکان نیم پر چای سبز،  قوری روی وارمر،   تیرامیسوی مانده از دیروز و لواشک و تخمه کدو و چند تا پیش دستی که روی هم گذاشتم تا بلند شوم و بروم توی سینک بگذارم. توی هفته ای که گذشت در پی تدارک یک مهمانی ناهار بودیم!!! 

در این بین خود مان  را هم فراموش نکرده بودیم! روز شنبه ٨ بلند شدم و یکسره رفتم توی آشپزخانه و ماشین را روشن کردم و مرغها را توی تابه گذاشتم توی روغن سرخ بشوند. میوه‌ها را شستم و  توی ظرفهاش گذاشتم و همینجور شیرینی ها را. ظرف پسته را پر کردم،  لواشک و گز و روی میز  چیدم. بشقابها و قاشق و چنگال و ظروف غذا را روی میز چیدم بدونم چی کجا باید باشد. چدنهای گاز هم توی ماشین بودند ایشان آمد گفت تخم مرغ آبپز میخواهد که گفتم هر چی میخواهی خودت درست کن من کار دارم که دید نمیتواند گاز را استفاده کند رفت! ماشین به پایان رسید و صداش کردم بیا تند آمد گفت کو تخم مرغم؟؟؟  گفتم درست کن خودت. 

رفت جیم  نیم ساعته برگشت. من هم ١٠.۵ دوش گرفتم و موهایم را سشوار کشیدم و آرایش و لباس پوشیدم و ساعت ١٢ بود که برنج را دم کردم و سالاد درست کردم. ایشان هم آمد وردستم و ظرف ترشی ها را پر کرد و آبلیمو و روغن زیتون را ریخت توی شیشه(چی میگن به این ظرفهاش)؟ برانی بادمجان درست کرده بودم و گفتم بریز توی ظرف  با شیشه آبلیمو بالای سرش میگفت توی این!!گفتم بادمجان و نعنا را بیشتر کن ١۵ دقیقه داشت هم میزد،. صدای قاشق توی سرم میپیچید. 

نوشابه ها را گذاشت. چندتا شمع روشن کردم و فرشته دوان دوان رفت سوی در که مهمانها زنگ زدند. برایم یک بسته شمع بلند،  دو بسته تخمه کدو و یک بسته بیسکویت و یک ظرف تیرامیسو و بستنی زعفرانی آورده بودند. نیم ساعت بعد مهمان های دیگر با یک قوری خوشگل و دوبسته چای از تیتو رسیدند و ساعت ٢.۵ اآخرین مهمان. ساعت ٣ بود ناهار خوردیم و هر کس گوشه ای پیدا کرد.  برای خودش نشست. چند نفر رفتند بالا خوابیدند. من و آتی هم رفتیم گوشه ای و زوج جوان را راحت گذاشتیم به بوسه بازی بپردازند! 

ساعت ۶ بیدار شدند خواب‌آلوده ها؛  چای و شیرینی و آب هویج بستتی و آجیل و چند مدل چای روی میز گذاشتم و دور هم نشستیم تا ٨.۵ شب که دیگر بیشتر نماندند.

مهمانهای ما دوست دارند زیاد بمانند ایرانی و آزی ندارند همه تا پاسی از شب میمانند! 

بقیه پست پرید!!!! 


چهارشنبه

دیشب خوب خوابیدم با اینکه عصری خوابیده بودم؛  توی تخت نشستم تا روزم و برنامه های فردا را بنویسم. بدن درد دارم از ورزش دیروز و امروز!  

امروز ٨ بیدار میشم و مدیتیشن میکنم و مسواک و صورت شستن و کرم صورت و بیصدا میزنم بیرون. ساعت از نه گذشته و ایشان هنوز خوابیده است. به کلاسم میرسم و ساعت ١٠.۵ شده که برمیگردم خانه. ایشان  چایی دم کرده و میگوید صبحانه نمیخورد. برای من و خودش چای میریزد؛  ناهار خورشت کرفس میخواهد. برایش درست میکنم. نعنا جعفری تازه هم دارم ریز میکنم و سبزی پاک میکنم و کرفس و فنل توی یخچال داشتیم میشورم آماده باشد برای سالادهای توی هفته. از توی آشپزخانه بیرون نرفته ام از زمانی که رسیده ام.

ایشان میخواهد درخواست  پاسپورت  تازه بدهد و چندین بار صدایم میکند. یک عکس از ته کشو میکشم بیرون و میدهم ایشان. عکسی با روسری مشکی  که ٧-٨ ده  سال پیش (شاید هم بیشتر)ایران گرفتم. ایشان میخواهد  آپلود کند پاسپورتم را باز میکنم میبینم همان عکس ر ا  داده بود پس باید بروم عکس جدید بگیرم. کمی ا زگردنم هم پیدا بوده که سرکنسولگری برایم سیاه کرده بود. دستتان برای اینهمه توجه به جزییات درد نکند بلاها! 

 ساعت ١.۵ شده که دوش میگیرم و ایشان هم میرود جیم. ساعت ٣ ناهار میخوریم؛ ایشان دوباره میتینگ دارد ساعت ۴ چرتی میزند.

من‌هم زیر هیتر خوابیده ام و حوله دور سرم پیچیده ام.

ایشان میرود سراغ میتینگش و من هم برای خودم نارنگی پوست میکنم و کمی تی وی تماشا میکنم،  کراکر و پنیر میخورم. اتود میزنم. چای دم میکنم. پیام میاید که پلان موبایلت تمام شده و یک پلان دیگر میگیرم و شماه ره ام را نگه میدارم. نیم ساعتی کار دارد که انجام میدهم. 

ایشان برایم چایی میریزد و شام هم نان و پنیر و سبزی و گوجه خیار است. 

کارت مدیکیر تازه هم رسید  که باید توی کیفم بگذارم؛ فردا باید پست بروم یکسر به اپل بزنم این باتری ایر تگ را باید عوض کنم درش باز نمیشود. یک گیاه برای گلدان خالی بخرم،  خامه بگیرم،  مداد HB نیاز دارم،  فرشته را ببرم بیرون. 

میخواهم برنامه غذاییم را تغییر بدهم،  صبحانه بخورم و ناهار و شام کم بخورم یا نخورم. الان مدتهاست صبحانه نمیخورم مگر روز کاری نباشد. 

در یک ماه آینده کارم کم میشود و باید روزهای ورزشم را بیشتر کنم. 

امروز ایشان میگوید هر کاری برایت میکنم  خوشحال نمیشوی؛  همه تلاشش را میکند راست می‌گوید. به یک چیزی رسیدم،  اگر مرد خانه خوب باشد در آن خانه خوشبختی جاریست ولی اگر بد قلقی کند زن هر چه انجام بدهد و تلاش کند فایده ندارد. 


سال  گذشته این زمان خانه ام پر از کارگر بود و امروز آرام و ساکت است. زندگی هم همینجور است. رنجها و شادیها میروند و کمرنگ میشوند ولی ما به آنها میچسبیم.


الهی شمار شادیها و خوشبختیهای زندگیتان از دستتان در برود. 



دختر خوش شانس

روزگار ما این چنین است که نشسته ایم هال بالا با ایشان رو به روی هم و پتوی نرمولی سفیدم را دادم به ایشان چون  پاهایش یخ میکند و فرشته کوچولو در این شب سرد بارانی به نگهبانیست و صدایش در خلوت دره میپیچد. موهایم هنوز خیس است. شمعها را روشن میکنم دو تا توی لاله ها میگذارم و یکی توی سنگ نمک روی میز. 

امروز صبح  ساعت٨.۵ بیدار شدیم؛  ما امروز سر کار نرفتیم و خانه ماندیم. چای دم کردم و صبحانه را آماده کردم  و لباس می پوشیدم  که بروم پیلاتز. ایشان دوش گرفت و تا بیاید من صبحانه را خورده بودم  و میزنم بیرون. توی راه چند تا درخت افتاده بود و داشتند میبردند برای همین  کمی بیشتر زمان برد برسم به کلاسم. تا ١٠.٢٠ دقیقه آنجا بودم و برمیگردم خانه. یکدور توی حیاط میزنم ، نرگسها و سنبلها جوانه زده اند و  از خاک بیرون زده اند،  درختها همه جوانه زده اند و انکار زمین میرود تا دوباره زنده شود با اینکه تا بهار هنوز راه مانده! از گلهاعکس میگیرم و برای پدرم میفرستم چون خودش کاشته بود برایم. فرشته کوچولو خیس و شسته شده است که ایشان برده بیرون پیاده روی و آشپزخانه را تمیز کرده برایم. دوتا ماهیچه میگذارم بپزند و خانه را تمیز میکنم. لباسشویی را دوسری روشن میکنم. با دوستم که همکار هم هستیم چت میکنم و تا ساعت ٢ برنج دمکرده و کارهایم به پایان رسیده میروم دوش میگیرم. میز را میچینیم و ناهار میخوریم و ایشان همه ظرفهارا توی ماشین میچیند و چند تا با دست میشورد. روی کاناپه دراز میکشیم وایشان میگوید ۴ بیدارش کنم و میخوابد یادم میرود و ساعت ٣.۵٢ دقیقه ایشان بیدار میشود و می‌گوید جانم صدا کردی؟  من نگاهش میکنم و یادم میاید باید بیدارش  میکردم.

چای دم میکنم ، ایشان   یک زوم میتینگ دارد و من درازمیکشم و میخوابم تا ۵.٣٠!! هوا تاریک و پنجره ها خیسند،  خواب غروب را دوست ندارم! آباژورها را روشن میکنم و چایی برای خودم و ایشان میریزم وبا هم حرف میزنیم و تی وی تماشا میکنیم. ایشان میرود یک میتینگ دیگر دارد و من هم بالا  را طی میکشم. تخمه کدو و خرما و بار پروتئینی میخورم با یک چای دیگر. پدرم پیام داده گل زیبایی شده به زیبایی دخترم. منی که درست ۵ دهه از زندگیم از این مرد عشق دریافت کرده ام،  من خوش شانس که خانواده خوبی داشته ام.یکبار دکترم بهم گفت تو سندرم دختر خوش شانس را داری ایوا! 

کارایشان تا ٨به درازا  میکشید،  کمی سرشیر با عسل میخورم و چایی و ایشان هم همینجور، میرویم آفیس ایشان چیزی را بگذاریم چون  فردا هم ایشان کار نمیکند. 

برمیگردیم و همه ظرفها میروندتوی ماشین، قرص را پرت میکنم  تو ی ماشین و درش را میبندم. لباسهای خشک شده را تا میکنم و میاییم  این بالا مینشینیم.

برنامه فردا و دفترم را مینویسم. 

روزهای پیش را هم تلاش میکنم بنویسم. 


فردایت  روز بهتری خواهد بود! 

پونی تنها

ایشان هیتر را روی زیاد گذاشته و ما در حال پختنیم. فرشته کوچولو که رفت خوابید روی زمین خنک! 

۶ دقیقه به ١٠ شب مانده؛  تا ده و نیم باید کارهایم را انجام بدهم  و بروم بخوابم. صبح یکبار چهار و چهار دقیقه بیدار شدم،  یکبار پنج و پنج دقیقه و یکبار شش و شش دقیقه! چشمهایم را بستم و خوابیدم تا ۶.۵. به آرامی دستشوی میروم و مسواک میزنم،  لباس و جورابم را میپوشم و هوا سر است. سویچ و موبایل و آب برمیدارم،  دمای ماشین ٨ درجه است. از پارکینگ میزنم  بیرون و دما میشود

 ٧

۶.۵

۶

۵.۵

۵

۴.۵

۴

۵.٣

٣ و به ٢.۵ میرسد. هوا تاریک  است به کلاسم میرسم و تا ٨ ورزش میکنم و برمیگردم خانه. 

پونی تنها زیر درخت خشکیده برروی  زمین یخزده ایستاده و همه دره را مه گرفته است. راه پر از خرگوش و روباه و کانگروست؛  این نشان میدهد که محله ما هنوز خواب است. دودکشها با آجرهای سرخ  تنها نشان بیداری خانه ها در این زمان هستند. 

ایشان امروز دیرتر میرود؛ دررا باز میکنم  و فرشته با پاهای کوچکش دوان دوان می آید.  خانه سرد است؛ دکمه کتری را میزنم و آب‌گرم  برای ایشان با لیمو و عسل میدهم ببرد با کمی خوراکی برای ناهارش. ماشین را خالی میکنم و لباسهای خشک شده را میریزم روی کاناپه،  یکرسی لباس تیره توی ماشین میریزم و به ساعت نگاه میکنم. ساعت ٩.١٠ دقیقه شده و من باید دوش بگیرم وساعت  ١٠ جایی باشم. تخت را ول میکنم و لباسهام اینور و آنور ریخته. دوش میگیرم و یک تل به موهای خیسم میزنم و کمی نرم کننده. ضدآفتاب و یک رژ نود،  برس کانتورم را میزنم  به گونه هام که رنگی به صورتم بدهد. شلوار جینی که تازه خریدم با یقه اسکی مشکی و کاپشن مشکی و اسنیکرهای سفید میپوشم و وسائل  را برمیدارم و فرشته را میاندازم توی ماشین و  میروم. ساعت ١٠ باید جایی باشم. یک دوره برداشتم خصوصی که یک آقای ایرانی  درس میدهند. امروز دومین جلسه بود. در زدم و رفتم تو،  پرسیدند فرشته کو،  گفتم توی ماشین که اصرار بیارش تو. رفتم فرشته را بیارم و دیدم خودش و خانمش ایستادند جلوی در و خوشحال شدم خانمش را دیدم. گفت خانمم میخواست شما را ببیند و منی که میفهمم دغدغه های یک زن را بسیار خوشحال شدم از دیدن همسرش. زنی زیبا  با اندامی پر و چشمهای زیبا فرشته را از من گرفت و برد. 

هفته پیش که آمدم تنها به دوستی پیام دادم من اینجا هستم و این هم آدرسش چون به ایشان نگفتم!! اگر چیزی شد و گم و گور شدم بدانید کجا بودم. 

به هرروی من یکساعتی آنجا بودم و تا هفته  آینده یکسر کار به من گفتند انجام بدهم روزی نیم ساعت کم کم. 

از خانمش تشکر کردم و رفتیم با فرشته به سوی آرایشگاه،  ١١.۴۵ دقیقه رسیدیم. من همیشه دوتا کافی میگیرم و میروم که نشد بگیرم و گفتم دیر میشود. رسیدی دیدم خانم ماما هم اونجاست. خوب شد کافی نگرفتم وگرنه شرمنده خانم ماما میشدم،  دیگه رنگ ریشه،  تونر،  ویتامینه،  سشوار و ابرو انجام شد و با اینکه خرید داشتم جان نداشتم و برگشتم خانه. یک شیر کاکائو گرم درست میکنم با تست و حلواارده و کمی گردو میخورم.  ساعت  ٣.۵ شده و باید به فکر شام بود. . فرشته هم گرسنه است  و اونهم غذا یش را خورد.

ملافه تخت و یکسری حوله توی ماشین میاندازم. لباسهایم را آویزان میکنم. 

برای شام فسنجان درست میکنم با برنج جاسمین. چای هم دم میکنم.  فرشته را میبرم پیاده روی و از سرما کمی کاشته شده است. 

سبزی خوردن هم میشورم و ایشان هم میرسد خانه. یک کلاس دارد و من هم به کار خودم هستم. لباس‌های شسته را تا میکنم و ا تویی ها را پرت  میکنم روی میز اتو. ساعت ٨.۵ شام میخوریم و جمع و جور میکنم. میروم توی اتاق خواب. رو تشکی و ملافه تمیز می‌کشم،  صورتم را میشورم.مسواک میزنم  کیفم را آماده میکنم و ١٠.۵ توی تخت کارهایم را مینویسم و دفترم را هم و میخوابم. ایشان میاید صدبار کشو را میکشد و به دنبال کلاهش است. چراغ را خاموش و روشن میکند،  مسواک میزند و من  بیدار میشوم و میخوابم تا ٧.۵ صبح روز جمعه که امروز باشد. 

در نهایت خونسردی بیدار میشوم  و آرام آرام کارهایم را انجام میدهم، کمی خوراکی برای ناهارمان و آب. ایشان دوش میگیرد و من هم تنم را میشورم و آرایش میکنم و عطر میزنم و آماده رفتن میشوم. 

همه چیز را ایشان می برد و من آبم را برمیدارم با کمی غذا برای پرندگان که جایی داریم در پارکینگ کارکنانمان. ساعت ٩.٢٠ دقیقه میرسم. ساختمان سرداست. دوستم کاپشن به تن گوشی تلفن در دست نشسته. 

کارهایمان را میکنیم، خداییش من همیشه توی کار خوش اخلاقم و خوشرو با همه. ساعت ١.۵ میزنم بیرون. میخواهم بروم نان سنگک بگیرم به دلم میافتد زنگ بزنم این همه راه نروم که  میگویند تا چند ماه بسته هستند!! شلوار جین باید پس میدادم،  نان میخریدم و داروهایم را هم باید میگرفتم. میروم شاپینگ سنتر و دارو میگیرم و دو تا رژو دستمال آرایشو  کارت تبریک. سوشی میخرم با اینکه برام خوب نیست و میدانم!

سرراه یادم میافتد شلوارار پس ندادم و حوصله هم ندارم. یادم میافتد پست نرفتم پول  گاز را بدهم. یادم میافتد شام چی. میروم  سوپر دو مدل نان میگیرم یک تست و نان ساندویچی. سوسیس میگیرم و پپرونی (اشتباه)  توت فرنگی و مرغ هم میگیرم. پست هم  میروم. زنی با دو بچه ایستاده و بلند بلند حرف میزدند .

همه ١٠ نفری که  توی صف ایستاده اند فهمیدن  که دندان زیری دارد بیرون میاید و دندان شیری هم نمیافتد و بچه به ارتودنسی نیاز دارد. پاسپورت میخواهند بگیرند و بروند مسافرت و برای مسافرت بالش گردنی میخواهند. صف دراز  و درازتر میشود؛  تنها یکنفر است که  سرویس میدهد! میخواهم بزنم بیرون ولی حالا که تا اینجا آمده ام! 

میرسم خانه ایشان رسیده و میخواهد برود جیم. ماشین  را بیرون میگذارم که  با ماشین من برود. چای دم کرده و من هم فرشته را میبرم بیرون. لخ لخ کنان راه میرود،  پاهایش گلی میشوند،  می‌ایستاد،  از توی خیابان میخواهد راه برود. میخواهد برود توی خانه  های مردم. خسته هستم. به فرشته میگویم مردم پس از کار با سگهای  راه میروند حالشان خوب شود تو چرا اینجوری میکنی؟  

برمیگردیم و پاهایش را میشورم گل است که زیر پایش با آب قاطی میشود! شاکی ا ست! 

ایشان چای میریزد  و میروم لباس کارم را در بیاورم. کمدم و کشوی میزتوالتم باید زیر ور رو شوند. 

چای سر د میخورم و سوسیس ها را سرخ میکنم. میخوریم ولی یکجوری هستیم. پشیمان شدیم از خوردنش.فرشته کوچولو مرغش را نمیخورد،  ناز می‌کند و سرسنگین است. زخم کاری تماشا میکنیم با هم. 

خوردیم و رفت ولی بار دیگر نیمرو کنیم بخوریم بهتر است. حالا هی آب مینوشیم و مینوشیم. 

آشپزخانه را رها کردم به حال خودش. از ١٠.٣٠ تا ١١.٣٠ بلند میشوم و هدفونم را میگذارم و به کارهایم میرسم. 

آشپزخانه را تمیز میکنم و دوتا گریپ فروت و پرتقال آب گرفتم بشورد برود مزه این سوسیس!!ساعت ١١.٣٠ شب است.

دیگر زمان رفتن است.

شب همگی خوش