پستی بسی طولانی

باران شدیدی میبارد و شب سردیست. هوا کم کم رو به پاییز میرود. شبها طولانی میشوند و دمنوش گیاهی مهمان میزمان میشود. 

برای خودم دمنوش دارچین و پوست پرتقال درست کردم. فرشته کوچولو در حال خرابکاریست. خدایا شکرازاین همه آرامشی که دارم و از اینکه از هر چیز بهترینش را دارم. خدایا شکرت. 

غروب زیر نم نم باران رفتم بیرون با فرشته کوچولو و دوستش. که حسابی بازی کنند. باران شدیدی میامد و زیر یک آلاچیق نشستیم و با دوستم گپ زدیم. تمام روز بیحال بودم و حال سرما خوردگی داشتم. برای شام سوپ داشتیم و کمی هم بورک.ایشان و مادرش رفتند بیرون و من هم در نبودشان خانه را تمیزکردم چون تمام هفته سر کارم. 

مادر ایشان دوشنبه آمد ولی من سر کار بودم. قبل از رفتن از ۷.۳۰ تا ۹ خانه را تمیز کردم و دوش گرفتم و رفتم سر کار؛  کار و کار و کار. دوستی زنگ زد و برای شام آخر هفته دعوت کرد. برگشتن از شیرینی فروشی کمی شیرینی و کراسان خریدم و رفتم به سمت خانه. تنم را شستم و ماشین را خالی کردم و چای دم کردم. برنج را هم دم کردم که ساعت ۷.۳۰ شام بخوریم. رفتیم پیاده روی و برگشتیم شام قیمه  با سالاد زیاد خوردیم و  با مادرم صحبت کردم و کمی فیلم  تماشا کردیم و خوابیدیم. 

سه شنبه دوباره برای خودم و ایشان میلک شیک درست کردم و خانه را طی کشیدم.دوش و پیش به سوی کار. برای ناهار سالاد هم برده بودم؛  قرار بود شام بیرون برویم. خیلی خسته بودم و سر راه ماست و کلوچه و گردو خریدم و ایشان را هم برداشتم  و رفتیم استیشن تا ماشینش را بردارد و برگشتیم خانه. و مانند همیشه مادر ایشان دبه کردو گفت یک املت درست کن یا ماکارونی. گفتم من خسته ام درست دو ساعت توی راه بودم و حتا یک پیشدستی هم نمیتوانم بگذارم. گفت خوب برای خودت سالاد درست کن!!! گفتم ظهر سالاد خوردم. آنها رفتند پیادهروی و منم کمی پاکسازی کردم خودم را و آبی روی تنم ریختم؛  آخرش هم رفتیم از بیرون پیتزا گرفتیم که طبق معمول من سبزیجات گرفتم که میگفت برای من نخر از مال تو میخورم! ۵ تا پیتزا گرفتم برابر با یک رستوران رفتن! 

حالا میفهمم ایشان چرا از زندگی لذت بردن را بلد نیست!

چهارشنبه صبح خانه ماندم و برای خودم اسموتی درست کردم؛  به ایشان هم دادم با یک کراسان کره و عسل و کمی میوه و برای ناهارش هم پیتزا دادم. کلی لباس و پتوی مهمان شستم و  برای عزیزی که همرا ه مادر ایشان بود برنج سفید دم کردم با لوبیا پلو همرا ه با ۳ مدل خورشت که هفته قبل برایش درست کرده بودم و توی فریزر بودتا با خودش ببرد چون دانشجو و مجرد است. یک پیاده روی رفتیم نزدیک ظهر؛  ناهار پیتزاها را خوردیم و عزیز را دور هم رفت. برای شام مواد کلم پلو درست کردم  و وسایل سالادشیرازی آماده کردم و از مادر ایشان خواستم فقط رادم کند. کمی میوه و طالبی روی  میز گذاشتم.  دلم میخواست مارکت بروم که خوب دیر میشد برای کار؛  ۲ دوش گرفتم و رفتم سر کارو برای  خودم میوه بردم و تا شب ماندم و کارهام خوب به پایان رسید. یک سری هم خرید  کردم از سوپر مارکت؛  کرفس و طالبی و کمی غذابرای فرشته کوچولو،  شیرو خرد ریز با یک سالاد میخرم و با با ترولی آمدم توی آفیس. و وسایلم را گوشه ای گذاشتم. من همیشه  سر کارساکتم و هدفونم  را میزنم و کارهام را انجام میدهم؛  سالادم را میخورم و کار میکنم و کار میکنم. و قت رفتن به خانه  شد و دم غروب باد پاییزی میوزد. ۹ خانه هستم؛  مادر ایشان هم یک برنج خوبی دم کرده بود و سالاد خوشمزه ای و من بیشتر سالاد خوردم و کمی کلم و برنج چون ظهر پیتزا خورده بودم. خیلی خسته بودم و جمع وجور کردیم و خوابیدیم. 

چون دوباره فردا صبح باید سرکار میرفتیم. 

۵ شنبه کارم زیاد بود و زیاد رو به راه نبودم. اما رفتم چون کارهام عقب می افتاد؛  توی راه موسیقی آرام گوش میدهم و اسموتی را میخورم. داروم آماده است و باید بگیرم ولی وقت ندارم. برای ناهارم میوه دارم؛  با همکاری که نابلد است کار میکنم. توی آفیس هیچکسی نیست،  همکارم با یک جعبه دونات بر میگردد و به اصرار یکی برایم میگذارد. میگویم من نصف میخورم ولی اشتباه  کردم  همه را همرا ه چای سبز میخورم،  از سوپر تن ماهی میخرم ولی خامه نمیخرم؛  ۵ خانه هستم و برای شام پاستا با تن ماهی بدون خامه به سبک ایتالیائی با سالاد فراوان؛  

باغ را آب میدهم  با مادر ایشان و میرویم پیاده روی که ایشان میرسد و ما میرویم. کل آشپزی نیم ساعت هم نمیشود و همه حسابی میخورند. 

اینروزها فرشته کوچولو بدقلقی میکند  و درست غذا نمیخورد. کمی تی وی میبینیم و با خواهر ایشان حرف میزنم؛  مادر ایشان اصرار دارد برویم خانه یکی از آشنایان سببی دورش! ایشان بی پرده میگوید خسته است و تنها یک روز تعطیل دارد و من هم در اتاق به تا کردن لباسها مشغولم. 

شام تند و فلفلی خوردیم همه و خوب میخوابم شب را! خوابی  با سفر به دنیای دیگر. 

جمعه قبل از بیدار شدن مادر ایشان تمیزکاری  را شروع میکنم  و در حال جارو هستم که بیدار شده و به زور جارو را میگیرد از من. با هم صبحانه میخوریم, البته من میوه میخورم و کآرم را ادامه میدهم و ساعت ۱۰.۳۰ تمام میشود, مادر ایشان طی میکشد. ومن میروم دوش میگیرم. ناهار هم کشک بادمجان داریم که آماده است. با مادر ایشان  ساعت ۱۱ بیرون میرویم و خرید میکنیم. کمی خرید خانه هم دارم که انجام میدهم. مادر ایشان ۴ تا تیشرت خرید و منم دوتا  برای ایشان و دو تا شلوار جین برای خودم و یک بافت گشاد و نازک برای پاییز و سر کآرم که باید حتمی زیرش چیزی پوشید. بقیه خریدها را انجام دادیم و بستنی خوردیم و زود برگشتیم خانه ساعت ۲.۳۰. خوب ایشان تا ۴ نیامد و ما  هم گفتیم کاش بیشتر بیرون میماندیم.

بورک را توی فر می گذارم کنارکشک بادمجان باشد برای ناهارمان.   ایشان آمد و ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم و من ۵ رفتم ابروهام را برداشتم و مو کوتاه کردم و ۶ برگشتم خانه. ایشان دوش گرفت و منم موهام  را درست کردم و آرایش کردم و رفتیم بیرون با دوستان ایشان قرار داشتیم و ایشان انقدر عجله و استرس داشت و ما زودتر رسیدیم و بقیه نزدیک نیم ساعت بعد از ما رسیدند و تازه خانمهاشون هم نبودند و وصله ناجور بودم. آنها فقط درباره کار حرف زدند و صدای موزیک خیلی بلند بود و آنجا بود  که فهمیدم من اهل هیچی نیستم. نه رقص و نه درینک, آب خوردم با نان  برشته و کمی سیب زمینی! تو دلم میگفتم کاش خانه مانده بودم و خستگی یک هفته از تنم بیرون  میرفت ولی آنجا بودم, در پشت بام یک بار  میان صدها غریبه تنها خوبیش ستاره های آسمان بودند  که از لا به لای ابرها به من چشمک میزدند.  ۱۰.۳۰ برگشتیم به سمت خانه و کمی توی کوچه بن بست مان با فرشته کوچولو بدو بدو کردیم و صورتم را شستم و لباس خواب پوشیدم و خزیدم توی تخت.

شنبه هم سر کار میروم.

ایشان ساعت ۸.۱۵ گفت ایشان دیرت میشه و میچرخم و بلند میشوم. لباس میپوشم, حس غریبی دارم دوش نگرفته سر کار میروم! اسموتی را درست میکنم با میوه؛ ایشان میگوید برو خودمان صبحانه و ناهار درست میکنیم!!! گفتم من تا ۵ سر کارم. زودتر بیرون میروم و از فروشگاهی شیرینی میخرم و به محل کارم میروم. خیلی کار دآرم طوری که وقت ناهارم هم میپرد. کمی دیرتر از سوپر سالاد میخرم و برای خانه هم خرید میکنم برای بچههای آفیس یک بسته کاپ کیک میخرم و روی میز هرکی یکی میگذارم. درست به اندازه است! خودم سالادم را میخورم و کارهام را انجام میدهم. همکاری میگوید تو فرشته ای! و من فکر میکنم چه قدر مهربانی نایاب شده که یک کاپ کیک تو را فرشته میکند. تا ۴ کار میکنم و به سمت خانه میروم؛ سر راه یک گلدان ارکیده هم میخرم و خانه میروم. ایشان و مادرش ناهار رفته اند رستوران مکزیکی!دوش میگیرم و موهام  را خشک میکنم و درست میکنم. گرسنه هستم وخسته. دلم میخواهد بخوابم و کمی  دراز میکشم. ایشان گیر پسوردی داده که یادم نیست و اصلا مهم هم نیست!مادر ایشان به بستگان سببیش زنگ میزند و برای فردا شب قرار میگذارد  و یک دروغ شاخدار میگوید! حالا عزا گرفته که آبرویش رفته!گفتم از ابتدا دروغ نبایدگفت و تا شب  هی دروغ دیگر جور میکرد برای ماله کشی! شیرینیها را در ظرف دوستم ریختم و به سمت خانه اشان رفتیم, مادر ایشان پرسید ارکیده چند شد گفتم ۲۵ دلار. گفت وااای چه زیاد؛ من فردا شب چی بخرم!!شب  بسیار خوبی بود و با میزبان مهربان و بسیار هم خوش گذشت. حالا مادرایشان از حال و روز دوستم میپرسد که چه قدر دارد و در میاورد و خانه شان چند متر است و........

۱۲ به خانه بر میگردیم و باران ریزی میبارد؛ مسواک و صورت شستن و خواب. فردا خانه خواهم  ماند.

یک ایوای خسته از خواب بر میخیزد برای صبحانه نیمرو درست میکند و کمی حال سرما خوردگی دارد و خودش هم نان و پنیر و نیمرو میخورد. کار چندانی نیست و هوا هم بارانیست. برای ناهار سوپ و زرشک پلو با مرغ میپزد و تبلتش را میآورد و آن پسورد گمشده را زنده میکند و غر غر ایشان ساکت میشود.

دوش آبگرم میگیرم و تنم کوفته است؛ ناهار میخوریم و باران تند و تندتر میشود و من بیتاب بی سقفها هستم.
در کودکی ما کتابی بود که داستان آن درباره یک  روز بارانی بود  در جنگلی و حیواناتی که تک تک زیر یک قارچ پناه میگرفتند و همه زیر قارچ جا شدند از بزرگ و کوچک چرا که قارچ بزرگ بزرگ شده بود. آن قارچ از  مهربانی و عشق بود که بزرگ و بزرگتر میشد. از همدلی حیواناتی که کنار هم بودند.


مهمانی بستگان مادر ایشان هم نمیروم. قیافه اش در هم میرود ولی من این راه را آزمودم و آسیب هم دیده ام. برای همین  که کناره میگیرم از آدمهایی که تهمت میزنند و از پا میاندازند و منکر میشوند.یک بسته شکلات میدهم دستش و به ایشان میگویم کل هم بخرد. 
خودم برای خودم تنها  میمانم, با فرشته کوچولو و دوستش و دوستم پیاده روی میرویم زیر باران. در الاچیقی پناه  میگیریم. حرف میزنیم و میخندیم و به خانه برمیگردیم. تن خیس و گل شده از باران را میشوییم. یک دمنوش پرتقال و دارچین درست میکنم. خانه را غرق نور شمع میکنم و دلم را با نور وجودت گرم میکنم خدای  مهربانم.

دهه ۷۰

یکشنبه تنبل رسید تا ۹.۳۰ توی تختم و کلی میدتیشن کردم. گفتم امروز صبحانه بخوریم و مربای آلبالو بخوریم؛  پنیروگردو بخوریم. چای دم کردم و نزدیک ۱۰.۳۰ تازه صبحانه خوردیم.۴-۵ تا بسته گوشت  بیرون گذاشتم و برای ناهار خورشت کرفس و قیمه هم برای دوشنبه درست کردم. آبمیوه تازه هم گرفتم و بورک پنیر و اسفناج درست کردم و بالا را هم تمیز کردم و جارو کشیدم. ایشان  ماشینش را شست با پارگینگ.  توی هوا بارونی رومبلی ها را شستم و دو که برنج دم کردم رفتم دوش گرفتم و ۲.۳۰ ناهار خوردیم با ماست و خیار. بعدش من مدیتیشن کردم و ایشان روی کاناپه خوابید و منم چرت زدم توی اتاق آفتابگیرم. با هم رفتیم پیاده روی و من برنامه ریزی خانه تکانی دارم. به دخترکی که سال  پیش آمدم پیام میدهم ببینم هنوز کار میکند یا نه.  توی باران رفتیم پیادهروی. 

با خاله نازنینم حرف زدم و چند تا کتاب خوب معرفی کرد بهم. خاله ام با ربدشام تازه از خواب بیدار شده بود و برف تماشا میکرد و من اینور دنیا توی تختم دراز کشیده بودم و شب را تحویل گرفته بودم. خاله هم مانند من حس ایران رفتن ندارد.  دوست  ایشان آمد برای کاری؛  ظرفی اینجا داشت که پر از باقلوای لبنانی کردم براش. 

کمی تی وی نگاه کردم؛  کتاب خواندم و ایشان با صدای بلند فوتبال تماشا میکند. خودش تنها شام خورد و ظرفهایش را شست. دوران سلطنتش دوباره آغاز میشود. مادرش فردا میاید. 

توی سرم میچرخد که برای عید چه کنم؛  سمنو بپزم و شیرینی درست کنم و هر روز یک جای خانه را بریزم بیرون. روتختی نو بخرم وشاد باشم. کسی چه میداند شاید سال دیگر زیاد نماندم. راستی موهایم را بیگودی پیچیدم! دهه ۷۰ میلادی شدم؛  اوج زیبایی و شکوفایی. 

هسته لیمو جمع کنم و بکارم به جای سبزه؛  حالا شاید! 

خدایا سرعت ۹۶ بالاتره  آیا!

 تمام هفته سر کارم. 

جمعه صبح بیدار میشم و کمی بهترم منتها نای سر  کار رفتن ندارم. یک ماهیچه  انداختم توی زودپز و ایشان را با آبمیوه و موز راهی کردم.پکمی لوبیا چشم بلبلی هم گذاشتم بپزه و برنج خیساندم. تند تند خانه را گردگیری کردم و جارو کشیدم. یکسری لباس انداختم توی ماشین و بیرون پهن کردم و سری دوم را ریختم که وقتی برگردم بیرون پهن کنم،  دوش گرفتم و اسموتی خودم را درست کردم و رفتم سر کار،  کارم کمه و حوصله ام سر میرود؛  خودم هم آن بخش تنهام یعنی آفیس مال خودمه. برای خودم یک چای سبز درست کردم  و خرید هم رفتم؛  نان،  شیر،  دورقم پنیر و دوتا شیر بادام برای خودم و پد و یک غذا برای فرشته کوچولوم. دو کارم به پایان رسید و به سمت خانه برگشتم. چراغ بنزین روشن بود ولی حال بنزین زدن نداشتم. 

تقریبا ۳ بود که رسیدم خانه و برنج را دم کردم؛  لباسها را بیرون پهن کردم و  تا خریدها را جمع کنم ایشان رسید و ناهار آماده بود که خوردیم و ایشان ظرفها را چید توی ماشین و من یک چرت زدم و ایشان خوابید تا ساعت ۶-۷ و بعدش رفتیم پیادهروی و شب آرامی داشتیم. 

دوست فرشته کوچولو آمد و زندگی را به هم ریختند.

مدیتیشتم سر جاش بود امروز و به آرایشگرم پیام دادم که هفته آینده موهام و ابروهام نیاز به مرتب کردن دارد. 

شنبه صبح زود بیدار شدم. نانها را سس میزنم و کالباس ها را روش میگذارم و به شکل مثلثها کوچک برش میزنم؛  مرغ و گوشت و پنیر ورقه ای و توی یک سبد حصیری  کاغذمیاندازم و ساندویچها را توی آن میچینم؛  آماده بردن که ایشان میگوید هر وقت آمدی خودت بیاور! 

کمی جمع و جور میکنم و ماشین را هم روشن میکنم. ساعت ۱۰.۳۰ میروم بیرون؛  بنزین میزنم قبل از همه چیز و بعد ساندویچها را میبرم برای آفیس ایشان و چک میکنم کم و کاستی ها را. خیلی خرید دارم از میوه و سبزیها تا سوپر مارکت؛  یکسری از خریدها را توی ماشین میگذارم؛ دوستی خندان و مهربان رو در روی من درمیاید و بقیه خریدهامان را با هم انجام میدهیم و دست آخر یک کافه دنج میرویم و بیش از یک ساعتی حرف میزنیم. به پسرش زنگ میزند که ناهار بخورید که من با ایوا هستم و از با هم بودن شاد میشویم. آشنایی ما بودن هم زمان در جایی برای کار بود و نه من رفتم و نه این مهربان؛  انکار پازل خدا برای آشنایی با این گلبانو چیده شده بود. 

سوار ماشین من شد و با هم رفتیم آفیس ایشان که شیر و بیسکوییت و قهوه را بهشون بدهم؛  چند تا ساندویچ مثلثی هم آوردم برای دوستم. 

بعد هم رساندمش جایی که ماشینش بود و برگشتم خانه. خریدها را جا به جا کردم و ایشان هم میرسد و تشکر کرد  برای ساندویچها و چند تاش هم مانده بود،  استراحتی میکنیم و غروب میرویم دم دریاچه و کلی راه میرویم و در راه برگشت ایشان  هم بنزین میزند  برای شام املتی با فلفل درست میکنم چرا  فلفل ها تند نیستند؟  

امروز زنی در باد خنک غروب لباسها را جمع میکرد با بغض؛  دلتنگ صدایی بود. هیچکس این دلتنگی را نفهمید جز خدا و خودش و دل تنگش.

پ.ن. ساز دلم ناکوک است.

پاکسازی

 درست همان کاری را انجام میدهم که توی کتاب گفته؛  سه بار در یک هفته پاکسازی را انجام بدهید و رها کنید و یک هفته صبر کنید تا نتیجه را ببینید. درست سر زمان؛  خدایا مرسی. حالا هر هفته باید یکی دوروز روی خودم کار کنم و پاکسازی کنم خودم را تا نجات پیدا کنم از دردهام. 

خدایا سپاس سپاس.

ده دقیقه به هشت بلند شدم و برای ایشان یک ساندویچ با شیر موز و توت فرنگی درست کردم همراه با انگور  و برای خودم هم اسموتی توتهای مختلف با پودر نارگیل و کنجد و دوتا شیشه کوچولو آب هندوانه که در یکیش بد قلقی میکرد از همان اول. کمی آجیل و انگور و آلو هم شد ناهارم. توی راه اسموتیم را  خوردم و هی آهنگ تکراری گوش دادم. ۹.۴۵ دقیقه رسیدم سر کار که خوب سیستم قابل دسترسی نبود تا ۱۱.۱۵. 

از بیکاری گفتم کیفم را مرتب کنم که دیدم آب هندوانه همه چیز را صفا داده و خودش را خالی کرده! حالا باید داخل کیفم را بشورم. 

توی آشپزخانه دور میز نشسته بودیم و از هر دری حرف میزدیم تا خبرمان کردند بیایید. 

تا ۱.۴۵ دقیقه یکسره کار کردم و برای ناهار رفتم کمی چرخ زدم و یک آب سبزیجات بزرگ هم خریدم و برگشتم تا ۴. هوا از دیروز هم گرمتر بود. 

۴ بستم همه چیز را و سر راه رفتم سوپر که نان و بیس پیتزا بخرم؛  دلدرد شدیدی داشتم دوباره برگشتم داخل ساختمان و رفتم دستشویی که خوب همین شد ترافیک کمتر شد. کمر درد و دلدرد داشتم. سرراه کمی پنیر و کالباس کمپوت آناناس و میگو  خریدم برای پیتزای شب. 

وسایل را جا به جا کردم و آشغالهارا جمع کردم و گفتم سطل ها را بیرون کذاشتم. توی سینک چندتا ظرف از صبح مونده بود تمیزکردمو چای دم کردم. 

کیک شکلاتی داشتیم و با ولع خوردم؛  باغ را آب دادم و اومدم داخل دیدم ایشان هم رسیده. مسکن خوردم چون توان حرکت نداشتم و خیلی درد داشتم،  ایشان برام چای ریخت که نشستم و کمی خوردم ولی حالم خوش نبود. ایشان با فرشته کوچولو رفت بیرون و من روی کاناپه دراز کشیده بودم. ایشان گفت غذا از بیرون میگیره. دوباره یک مسکن خوردم و احساس ضعف داشتم؛  پاهام جون نداشت. آنها زود برگشتند و بیس پیتزا را گذاشتم بیرون و رفتم جلوی در که ایشان داشت آبیاری میکرد. گفت چرا بلند شدی برو بخواب الان میرم شام میخرم. گفتم خودم درست میکنم که گفت با این حالت نمیخواهد. آمدم توی خانه و به خودم گفنم چه اصراریه خوب. بیس را گذاشتم  داخل فریزر و میگوها را هم. باز درد داشتم و تکان  نمی توانستم بخورم. حالت تهوع شدید داشتم. ایشان  رفت غذا بگیره تنها شدم روی  کاناپه  زدم  زیر گریه. یک غذا برای فرشته کوچولو درست کرده بودم و کمی هویح و لوبیا بهش افزودم. 

ایشان امد و غذا را گرفته بود و من به زود دوتا بشقاب گذاشتم؛  کمی خوردم و به فرشته  کوچولو غذا دادم.کمی از دردم کم شد.

ظرفها را توی ماشین گذاشتم و رقتم توی نشیمن دونفره دنجمون. هوا دم غروب خنک شده و پنجرها را باز کردم. از دور دستها صدای قور می آید و جیر جیرکها. 

کنارپنجره به ماه  سلام  میکنم؛  به قرص کامل ماه  و خودم را سزاوار همه چیزهای خوب میبینم.

پ.ن. پاکسازی 

ناهار دوستانه

روز گرمیه،  کار چندانی ندارم جز شستن لحافها و چیدن شیرینی و درست کردن آب هندوانه و دوش گرفتن. ساعت ۱۱.۳۰ کارهام تمومه و به دوستم زنگ میزنم که ببینم کجا هست که هنوز خانه بود و منتظر دیگری بود تا برسد. خوب منم موهام را خشک میکنم و و آرایش هم  میکنم و برنج  ها را هم را دم میکنم  و کشک بادمجان هم روی حرارت کم گذاشته و همه چیزآماده است.  تازه ابروهام را هم دستی  میکشم. دوستانم نزدیک ۱ میرسند و دور هم میگیم و میخندیم و ناهار را کمی بعد میکشم. خوب فسنجان و میگو پلو را خیلی دوست داشتند و کشک و بادمجان هم خوردند ولی نه زیاد. 

منم بعد از چند روز برنج خوردم و فسنجان و میگو پلو. وقتی برای غیر ایرانیها غذا درست میکنی نمیدونی میخورند آیا دوست دارند یا چی باید درست کرد تا خوششان بیاد که اینها خوششان آمد خوشبختانه. حالا مهمان ایرانی یک خورشت قرمه سبزی بار بگذار همه سرخوشند از بوی قرمه  سبزی. یک سینی شیرینیهای گوناگون اوردند و لباس و تخت و دوتا عروسک برای فرشته کوچولو. 

هوا خیلی گرم بود و رفتیم آنور خانه نشستیم که کمی خنکتر بود. خدا بخواهد پاییز میرسد. 

 نزدیک ۵ رفتند چون یکی مسیرش خیلی  دور بود. صحبتها  پیرامون ترامپ و ایران و......... خلاصه خودمان بود ما که سالهاست خط. اول خبرها هستیم. ما ایرانیها! دوستم میگفت خوبه ایران تو کشورهای اسلامی بمب اتم داشته  باشه و هر کی خواست تکان بخوره یک بمب بندازه سرش؛  خوب هسته البالو نیست که!!!! به هر حال گفتم بدونید یک خارجی هم حق مسلم شما دانست فقط مردمم زیر بار له میشوند؛  زیر بار سیاست بازان و سود جوها.

کار چندانی نداشتم  و کمی مرتب کردم و باغ را آب دادم و ایشان رسید و چای خوردیم با شیرینی خوشمزه تازه  که یکی برای ایشان برده بود آفیسش. یک پیاده روی کوتاه رفتیم حتی آفتاب غروب کرده از گرمای زمین کم نکرده بود. تنم را شستم و لباس خنکی پوشیدم. برای ایشان فسنجان گرم کردم و خودم ماست و خیار خوردم. 

قبل از خواب زیر نور مهتاب ایستادم توی حیاط و دو  تا دستم را رو به آسمان گرفتم و چند بار گفتم من آماده  و پذیرای بهترینها از جانب خدا هستم و سپاسگزارم . حس خوبی بود و چند بار تکرار کردم. 

پ.ن. خدایا سپاسگزارم