پیچ امین الدوله

چند شاخه پیچ امین الدوله توی گلدان شیشه ای باریک و بلند روی کابینت گذاشته ام! 

ما امروز قرار یود برویم پیاده روی   و تپه نوردی با۳ تا از بهترین دوستانم. ساعت ۷.۴۵ دقیقه بیدار شدم و برای ایشان شیرموز درست  کردم به همراه لقمه نان و پنیر و سالاد و شامی از دیشب. یکسری لباس توی ماشین ریختم و برگشتم  توی تخت تا مدیتیشن کنم که نشد و ۹.۲۰ دقیقه دوش گرفتم و یکسری لباس دیگر توی ماشین انداختم و آماده شدم. یک بطری  آب  با لیموی تازه برداشتم و یکظرف انگور و خیار برای توی راهم چون صبحانه نخورده بودم. لباسها را بیرون پهن کردم و ساعت ۱۰.۳۰ از خانه زدم بیرون. ساعت ۱۱ و پنج دقیقه رسیدم و با نازنین دوست و دوست خوب دیگرم راه رفتیم. بوته های تمشک وحشی پر از تمشک سبز بودند و هنوز نرسیده بودند. قرار شد چند هفته دیگر دوباره بیاییم برای چیدن تمشک. میانه راه دوست قدیمیم(اولین دوست من در این کشور) هم آمد و تا ۱.۵ راه رفتیم و میخواستیم ناهار برویم بیرون که دوست دیگرم خانه اش در آن نزدیکی است گفت ناهار پیک نیکی درست کرده و از ما خواست برویم خانه اش. رفتیم خانه اش و رشته پلو و آش رشته درست کرده بود و خیلی زحمت کشیده بود. شرمنده مهربانی  این دوست  شدیم. ناهار خوردیم و سه مدل چای درست کرد با میوه و بستنی و فالوده و نشستیم  حرف زدیم تا ۴.۵ که خداحافظی کردیم و برگشتیم خانه هایمان. سرراه رفتم شاپینگ سنتر بزرگه و دوتا بانک رفتم و یک قوری و فنجان گلدار برای نازنین دوست  خریدم؛ یک کاسه برای فرشته کوچولو که اینقدر خوشگل بود گفتم بیشتر بگیرم برای خودم! ( شایدعکسش را بگذارم)

دوستم که پیش ایشان کار می کند را هم دیدم. یک شیشه آب پرتقال تازه و برگشتم خانه ساعت ۶ و پنج دقیقه بود. آب پاش چمنهای جلوی خانه راروشن کردم که دوستم  زنگ زد و گفت برویم با فرشته ها پیاده  روی؟  گفتم بیارش خانه من و دو دقیقه بعد دم در بودند و با فرشته کوچولو  بازی کردند  و گفتم برش می‌گردانم خانه. برنج خیس کردم برا ی سبزی  پلو  و آ ب پاشهای توی باغ راروشن کردم. لباسها را آوردم توی خانه و به سبزیجات و گلهایم آب دادم. 

برنج دم کردم و چای دم کردم و میوه شستم و سطلها را خالی کردم و ساعت ده دقیقه به هفت بود. ایشان آمد و من با فرشته ها رفتم پیادهروی و فرشته دوستم را برگرداندم خانه اش و برگشتیم خانه. 

امروز توی این گردشمان پیچ امین الدوله به درختان پیچیده بودند،  من دوشاخه آوردم بکارم،  نشستم  خواندم ببینم چطور باید بکارمشان. پیچ امین الدوله مرا به ۹ سالگیم میبرد. 

ساعت ۸ شام خوردیم؛  دوستم  آش داده بود و آش را گرم کردم با سبزی پلو و تن ماهی و شام خوردیم. لباسهای خشک شده را تا کردم و آشپزخانه را تمیز کردم همینطور دوتا یخچال ها را. کمی خواندم؛ اینترویو هم قبول شدم و ایمیلش آمد. این برای همان کرسم هست! امیدوارم  در این گام زندگیم کامیاب باشم. 

کمی ویدیو تماشا کردم و ساعت ۱۱ صورتم را شستم؛  تا شده ها را توی کشو گذاشتم و تندی سرویسها ی پایین را شستم. لیست خرید را نوشتم و کاتالوگها  را نگاهی  انداختم که ببینم چی از کجا بگیرم. 

امروز روز خوبی بود و من خیلی انرژی داشتم. فردابایدخانه را پاک و تمیز کنم و مارکت و خرید بروم. نازنین دوست هم میاید، کادویش را بدهم. امروز پرخوری کردم،  فردا یادم باشد تنها میوه و آبمیوه بخورم.

امروز سپاسگزاریم را ننوشتم،  دارویم را نخوردم،  مدیتیشن و هیپنوتیزم را انجام ندادم. بیست هزار گام راه رفتم! 

خدایا سپاسگزارم برای پاهایی که مرا به آسانی جابه‌جا  می‌کنند؛ برای توانایی که کارهایم را به آسانی انجام میدهم،  خدایا سپاسگزارم  برای تندرستیم، برای خوب بودن و خوب شدنم. هزاران بار سپاسگزارم. 

تویی که اینجارا میخوانی از خدا برایت تندرستی و توانایی و بی‌نیازی خواهانم. 

ایرانم

دیروز یک ایمیل از کارم آمد که برکردم سر کار! 

گفتم میخواهم شبها زود بخوابم تا امروز نه روز از ماه گذشته هنوز نتوانستم!صبح زود بلند شدم و نوای پرندهها توی اتاق میپیچید. توی تخت ماندم تا ۸ و بلند شدم و به ایشان سالاد دادم با شیر انبه و یک کره عسل و رفت سر کارش. من برگشتم  توی تخت و پیامهام را چک کردم و به دوستی پاسخ دادم که ۸.۵ زنگ  زد و حرف زدیم کمی . هیپنوتیزم و مدیتیشن انجام دادم تا ۹.۵. بلند شدم و پیلاتز را انجام دادم،  ملافه تخت را انداختم برای شستن و یک تمیز کشیدم  روی تخت. ماسک صورتم را گذاشتم و دوش گرفتم. 

صبحانه هندوانه و طالبی  و پاپایا خوردم و نشستم کمی تی وی دیدم،  سپاسگزاری هاین را انجام  دادم و به فرشته رسیدم. یک ظرف توت و تمشک و اینها خوردم. 

از دیروز نشستم پای کتابهای کرسم  و امروز به پایان رسید ساعت ۴.۵. کار چندانی نکردم و تنها نشستم پای کار خودم. از ۴.۵ تا ۵ مایه شامی درست کردم  و سیب زمینی را ورقه‌ای  برای چیپس درست کردم و توی آب گذاشتم و کاهو شستم برای سالاد. 

ساعت ۵ تا ۵.۲۰ دقیقه تلفن از لندن داشتم که یک اینترویو بود. کمی از کارشون  گفتند و من هم از کارهایی که کرده‌ام. در پایان آقا با لهجه بریتیش گفت شما چه خوب خودتون راپرزنت میکنید و برای سخنرانی  بسیار خوب هستید. قرار شد هردو فکرهامون را بکنیم و پاسخ برای آغاز کاررا بدهیم؛  خدایا تنها اگر خوب و نیک است.

برای پرندهها دانه ریختم. 

سیب زمینی ها را سرخ کردم و شامی هارا درست کردم و سالاد هم درست کردم؛  کمی میوه شستم وچای دم کردم. خواهر ایشان زنگ  زد و حرف زدیم. ساعت ۷ رفتم سراغ باغچه سبزیجاتم. کمی آب دادم و با فرشته داشتیم میرفتیم  بیرون که ایشان رسید. توی راه دوستم و فرشته اش را دیدم و با هم رفتیم پارک و فرشته ها حسابی بازی کردند. برگشتم خانه شام را کشیدم و خوردیم و تا شستم و گذاشتم توی ماشین ساعت ۱۰  دقیقه به هشت بود. 

با ایشان حرف زدیم و تی وی روشن بود و ایشان گوش  نمیداد. آخرش گفتم خاموشش کن ببینیم چه خبر است. یک ژورنال داشتم که تا حالا استفاده نکرده بودم و نشستم و توش نوشتم. 

فردا میخواهم با دوستانم برویم پیاده روی و کمی کوه نوردی یا بهتر بگویم تپه نوردی؛  بانک باید بروم  و همینطور سفارشی که دادم را بازبینی کنم. برای نازنین دوست  یک هدیه بخرم و همینطور خریدهای روز جمعه را لیست کنم. من این دوروز خانه ماندم و جایی نرفتم؛  کار چندانی  هم توی خانه انجام ندادم. جمعه هم خریددارم و هم پاک کاری خانه. 

دیروز هم خانه ماندم و سرم را به کارم گرم کردم و کار خانه  چندانی نکردم،  پیلاتز و ورزش و پیاده روی توی برنامه ام بود. خوب هم خوابیدم! شام هم زرشک پلو با مرغ درست کردم همراه با سالاد. مادرم زنگ زد و حرف زدیم. از دیروز همین یادمه!! 


خدایا برای آن مرد با آبرویی که کنار خیابان نشسته و زیر لب با خجالت و آرام میگوید واکسی دررحمتت را باز کن.

 خدایا به مردم سرزمینم کمک کن،  خدایا شر سیاه دلان را از سرشان باز کن. الهی که غم توی دل ایرانی ها نباشد. میدانم یکروز  ظالم به ظلم خودش گرفتار شود و نابود  می شود و دوباره آسمان ایران گنبد فیروزه ای میگردد. 

یکی از پررنگترین آرزوهایم دیدن شادی و آرامش ایران و ایرانیست،  ایرانی پاک از خرافه،  جهل،  عزا،  مجری عزا،  اندوه، خشم و فقر میخواهم. 


من ایرانی پرنور و درخشان میخواهم در خور ایرانیها و به این امید زنده ام. 





ایوای مدل ۲۰۱۹

ناخنهایم را پاک کردم و ازته گرفته ام. دستهایم مانند دخترمان دبستانی شده است. 

موهایم را کوتاه کرده ام و قرص آهن میخورم. 

چندتا از اکانت هایی که داشتم را بستم و پروفایل فیسبوک  را دی اکتیو کردم. تنها اینستادارم. سر خودم را خلوت کرده ام چون کارهای زیادی دارم،  چهارشنبه یک اینترویو دارم!  

پیش از بستن فیسبوکم چشمم به عکس جولز افتاد با آن دندانهای درشتش. من و جولز هم سن هستیم. جولز ادمین دانشگاه بود و همه کارهای ما روی دوشش بود،  مهربان و خنده رو و کمک رسان بود. درست هم سن من است،  دوتا دختر دارد و با یکی از دانشجوهای دانشکده خودمان ازدواج کرد. همیشه بدون کفش بود و همیشه کاری و مهربان.

عکس چند دختر در کنار استخر خندان و شاد ایستاده اند،  ۱۰-۱۱ ساله بودند. فکر میکنم من در آن سن کجا بودم! توی آن سالها خندان و شاد نبودیم، شاید درست در همان زمان در کنار پدر به رادیو آمریکا  با صدای کم گوش می‌دادیم یا شاید توی پله های خانه به سمت پناهگاه و زیرزمین میدویدیم. هر چه بودیم شاد نبودیم،  خاکستری و اشک آلود بودیم. ما با ترس بزرگ شدیم،  ترس روسری افتادن،  ترس جوراب رنگ  پا،  ترس نوار کاست،  ترس ویدیو،  مهمانی،  رادیو خارجی،  ترس اعدام  و تیرباران،  ترس اسارت،  شهادت،  بمباران، کمیته و گشت،  ترس کمبود و نبود،  ترس و ترس و ترس. من آن سالها نمیخندیدم. 

الهی هیچ کودکی نبیند آنچه نسل ما دید.

چندی پیش توی صفحه نواده یکی از انقلابیون دیدم که دخترش داشت پیانو میزد و خودش در دانشگاه استنفورد درس میخواند و کتاب مینویسد و عکس پدربزرگش را به عنوان قهرمان ملی قاب می‌کند و به ما نشان میدهد.  دوست داشتم برایش بنویسم برگرد و با آرمانهای پدربزرگت زندگی کن. تو باید برگردی و زیر یوغ دستبوسی پدربزرگت بمانی نه جوانهای بی‌گناه. 

این داغ پایانی ندارد،  این عقب گرد مردم ما،  این ارتجاع! 

امروز صبح ایشان گفت صبحانه برویم بیرون که رفتیم دوتایی و صبحانه خوبی خوردیم و بانکی رفتیم و ایشان موهایش را کوتاه کرد و دارو از داروخانه گرفتیم و ساعت ۱ برگشتیم خانه و فرشته را برداشتیم و رفتیم پیاده روی. هوا ابری و خنک بود. ساعت ۱.۴۵ برگشتیم و من رفتم سر وقت کارم. یک چرت با هیپنوتیزم زدم و  با دوستی حرف زدم. ساعت ۴.۵ کمی میوه خوردم ولی سیر بودیم هردو،  برای شام ماکارانی با سالاد درست کردم. خانه آرام بود،  چندتا پیام برای میزبانهای این چندروزم فرستادم. یک جیم پیدا کردم با ایشان برویم اگر تا فردا نه نگوید.  یوگا  و استخر تا آخر این ماه خبری نیست و خودم هم توی این دوهفته زمان نداشتم که کاری انجام بدهم. 

ایشان سریالی میبیند که درباره پولشویی و اینچیزهاست. من که دوست ندارم،  مینشینم کنارش و کارهای خودم را انجام میدهم. دوباره سپاسگزاری رااز سر میگیرم این هفته؛  دکتر باید بروم و متخصص تغذیه هم همینطور. 

کمد لباسی اوضاع درستی ندارد و باید کمی خرید کنم. تازگیها خیلی کم خریده ام و بیشتر  بخشیده ام. 

من یک باکسی دارم که اگر  چیزی را بخواهم ولی نیاز نداشته باشم نمیخرم و پولش را توی صندوقم میگذارم. حالا یکروز بشینم ببینم چقدر پول دارم، راستی خانم زنگ زد بیاید و گفتم خبرش میکنم. چندین بار گفتم بیاید که نیامد و دستم توی پوست گردو ماند. چای عصر را که دم کردم و میوه هم گذاشتم و سالاد آماده و شام روی گاز که ایشان گفت برویم دوباره پیادهروی که رفتیم. موبایل نبردیم و حرف زدیم؛  از زمانی که روی اخلاقهای خوب ایشان انرژی میگذارم خیلی خیلی بهتر شده و خودم هم بهترم. 

پیش‌از رفتن برای پرندهها دانه ریختم،  تازگیها دانه را روی زمین مانند قلب یا دایره میریزم و یک دایره یا یک قلب پرنده روی زمین مینشینند. دوست افسرده ام چندین بار به من گفت  نریز بگذار زحمت بکشند برای دانه پیدا کردن،  تنبل میشوند!! 

دوسه بار هم پاشو برد عقب و گفت دلم میخواهد به فرشته کوچولو تیپا بزنم که با نگاه تند من رو به رو شد. 

به خدا برخیها را نمیفهمم. اینها برکت خانه من هستند. روزی را چندبرابر میکنند. 

یکی دیگر از کارهایی که میخواهم انجام بدهم کم کردن رفت و آمد با برخی از دوستانه و دیگریش بستن دهان خودم و حرف نزدن درباره کارهایم و یکی از مهمترینهایش نه گفتن به آدمها سودجوست. 


ایشان امشب پرسید که خودت را دوست داری و گفتم بله خیلی. از زمانی که خودم را دوست دارم زیر بار خیلی چیزها نمیروم و نزدیکان هم جور دیگری رفتار میکنند. خودم را دوست دارم و به خودم احترام میگذارم.


دلتان شاد و پذیرای روزهای بهتر باشید؛  روزهایی که شاید تا به امروز مانند آن را ندیده اید.

من پذیرای بهترینهای خداوندم  و برای آن ها سپاسگزارم. 

۲۰۱۹ روی دور تند

سال ۲۰۱۹ با شتاب تر از سال پیش می‌گذرد  انگار ! یکی از کارهایی که میخواهم انجام بدهم خوابیدن در ساعت ۱۰ شب است که هنوز نشده. دیشب ۱۲  و امشب ساعت الان  ۱۲.۱۸ است و تازه کرمهایم را زدم و توی تخت نشستم. باد خنک کولر ملافه تمیز را خنک کرده؛  تا بیست دقیقه پیش بین دو آشپزخانه در آمدو شد بودم چون یکی از یخچالها کار نمیکرد و هر چی توی فریزر بود رفت توی آن یکی فریزر به سختی! ایشان هم نشسته بود و یخچال میدید که فردا بروم بخرم! 

یکسری چیز هم دوریختم مانند ترشیهای مانده و چیزهایی که مانده بود،  ساعت ۱۲ با فرشته آشغال بردیم بیرون! حالا باید اسمارتر خرید کنم و همه چیز را تازه بخرم. یکباره یخچال کار کردن را از سر گرفت. خدارا شکر. فردا باید دوباره جا به جاکنم! ایشان غر میزند چقدر نان! خوب من که نان نمیخورم و اگر بخورم نان جو خشک میخورم. ایشان است که نان میخورد و یکروز بربری میخواهد،  روز بعد لواش و یکروز سنگک و یکروز هم نان ترکی! 

تعطیلات به پایان رسید و زندگی دوباره آرام شد،  توی این تعطیلات مهمانی بود و گشت و گذار و بخور بخور. امروز صبح مدیتیشن کردم و پاکسازی  صورت را انجام دادم،  دوش گرفتم  و یک ماسک درست کردم و به صورتم رسیدم. حس میکنم خسته ام و پف کرده!  

یک سال و نیم پیش کرم تازه ای گرفتم که حس میکنم چندان خوب نیست . تنها کرم است! این شد که برگشتم به کرمی که پیشتر ها استفاده‌  میکردم. 

چند تا بادمجان سرخ کردم و رفتم سرآبمیوه گیری و آب هویج،  پرتقال،  آناناس و سیب و کرفس گرفتم و خودم آبمیوه خوردم،  روی تخت دراز کشیدم ووتمرینات سپاسگزاری را از سر گرفتم دوباره. دیدم فردا خیلی گرمه برای همین ساعت دو رفتم خرید خانه. چند تا چیز پس دادنی داشتم که انجام شد. نمونه برای دکور خانه گرفتم میوه و خرید سوپری را انجام دادم و بانک هم رفتم. توی ماشین نشستم که پیامی از آفیس ایشان آمد و خریدی داشتند! برگشتم شاپینگ سنتر نداشتند و رفتم سوپر دیگر که چند تا بود و خریدم و باید بروم جاهای دیگر و برایشان بخرم. 

ساعت ۶ خانه بودم، آب پاشها را روشن کردم و صدای یکنواختش من را برد به چمنهای خیس کودکی و نوجوانی،  چراغهایی با حبابهای گرد و صدای همسایه ها در شبهای تابستان. 

مایه کوکو سیبزمینی درست کردم و سبزی خوردن پاک کردم،  خریدها را جا به جا کردم و چای دم کردم. یک پیاز هم سرخ کردم و بادمجانها را روی آن چیدم و کوکوها را سرخ کردم. فلفل و خیارشورو  ماست و سبزی را آماده گذاشتم. هندوانه و آلبالو روی میز گذاشتم و ساعت ۷.۵ با فرشته رفتم  پیاده روی و ایشان هم رسیده بود خانه و نیامد،  

کمکی راه رفتقم و برگشتیم و شاممان را خوردیم. بانوی عمارت تماشا میکنم،  خوب شد قاجار بر افتاد وگرنه برای شاه شهید هم باید عزاداری میکردیم! انگار داستان امروز ایران است! خوشتان بیاید یا نه،  به اعتقاداتتان بربخورد یانه حقیقت تلخ این است. امروز ما پر شده از خرافات،  ظلم و مردم بدبخت خودفروش و فقیر که زیر سلطه مدعیان دینی فاسد بردگی میکنند.  ایرانیها سزاوار این زندگی نیستند! 

رنسانس را به چشم دیدیم؛  ۱۰۰ سال دیگر به حماقتمان می‌خندند همانطور که ما به اراجیف کشیشها میخندیم امروز! 
من آدم مذهبی نیستم و تنها و تنها به خدا اعتقاد دارم،  هیچ کسی یا چیزی برایم جز خداوند مقدس نیست. مذهبی که کثرت بیاورد نه وحدت کار خدا نیست. ساخته دست بشر است،  زمینی است. از رحمانیت خدا به دور است. 
دوستانی که در پاسخ حرفها چیزی برای گفتن ندارند و از یکسو تاب شنیدن حقیقت را ندارند تنها میگویند این که اینها میکنند اصل و واقعی نیست. تاریخ بخوا ن جانم،  کتاب بخوان. 
دستهایت را از روی گوشهایت بردار و چشمهایت را بازتر کن،  سفر کن و بیشتر ببین. 
به امید آگاهی همه مردم،  به امید از بین رفتن نادانی و خرافات و آنهایی که به آن دامن میزنند. به امید پایان اندوه و سختی برای ایرانیان. 

۲۰۱۹ طلایی

سفر بودم و در پی یادگیری و آموزش،  مهمانی پشت مهمانی انگار که سال به پایان برسد هم را نخواهیم دید! 

ساعت ۲.۵ بامداد است و صدای ظرفشویی به گوش نمیرسد. گمانم کارش به پایان رسیده. کوهی از ظرف شسته شده روی کابینت است تا فردا که جا به جا کنم. فردا تنها طی و جارو دارم چون نیمه شبی خانه را گرگیری کردم و سرویس مهمان را تمیز کردم. غذا به اندازه چند روز دارم،  دسر و شیرینی و یک یخچال پر از میوه. 

امشب میزبان دوستان خوبم بودم  و این آخرین مهمانی من بود. 

فردا باید بنشینم مانند یک دانش آموز خوب کارهایم را انجام  بدهم. 

زندگی از همیشه بهتر است و سرشارم از نور. دستهایم را باز میکنم و قلبم از شادی میلرزد انگار میخواهم عزیزی را در آغوش بکشم. شادم و پر از انرژی پاک و نورانی. 

خدایا سپاسگزارم. 

چند هفته است نه یوگار رفته ام و نه استخر! با پدرم حرف نزدم و دیروز پس از یک هفته با مادرم حرف زدم. هنوز آلبالو نخریدم! 

دلتنگتان بودم و پیامهای پر مهرتان را دیدم. 

الهی این سال بهترین سال زندگی اش تان  باشد،  الهی پر از تندرستی و فراوانی برایتان باشد. 

الهی تن خسته ایرانم امسال بهبود یابد،  الهی دل مردمم شاد باشد و زمین ایران سبزو آسمانش آبی فیروزه ای و خورشیدش تابناک.الهی آبادی باشد و آبادانی در این بیشه شیران. 

الهی روزهای خوش به زندگی همه ایرانیان باز گردد. 


سالی پر از رویدادهای خوب در پیش داریم ،  سپاسگزاریم ای خدای بزرگ. 

۲۰۱۹ طلایی درراه است.