چند روزیست که ایشان پی سمینار و پرزنتیشن و اینهاست و من هم کارهای خودم را میکنم. ایشان صبح زود میرود و من هم میخوابم یا مدیتیشن میکنم. چندهفته ای بود پادرد داشتم و این چندروز با خوابیدن و توی تخت ماندن حالم بهتر میشود.امروز که مدیتیشنم را گذاشتم و تا ۱۰خوابیدم، بلند شدم و دوش گرفتم. دوستم زنگ زد و توی حمام بودم آمدهبود و خریدی که از دیروز جا مانده بود را پشت در گذاشته بود و رفته بود.
موهایم را بستم پشت سرم، میخواستم بروم برای ابروهایم که دیدم حسش نیست. فرشته کوچولو هم از چیزی ترسیده بود و از روی پای من پایین نمیرفت.
شسته ها را تا میکردم روی پایم بود، کتاب خواندم روی پایم بود، نان ریز کردم روی پایم بودو.....
فرشته کوچولو را شستم ووخشکش کردم.
امروز کار چندانی نکردم و تنها کتاب خواندم، برای خودم اسموتی موز و خرما و کردو و کنجد با شیر بادام درست کردم و خوردم. ساعت ۳ با فرشته کوچولو رفتیم آفیس ایشان ببینم از پست چیزی نرسیده که چند تا نامه و بسته بود برداشتم و برگشتم خانه.
به دوست افسرده ام زنگ زدم و چون زنگ زده بود به من. ساعت ۴ فرشته کوچولو را بردم بیرون؛ پرنده های گرسنه را دانه دادم. برای شام هم خورش بامیه به گوشت قلقلی درست کردم. موهایم را بیگودی پیچیدم. برنج و چای دم کردم. سالاد درست کردم.
ایشان هم ۶.۵ رسید. ۷ شام خوردیم ، کمی از فیلم هشتگ را دیدیم که زیاد خوشمان نیامد.
۷.۵ شام خورده و آشپزخانه پاک شده نشستم سر کارهای خودم تا ۹.۵.
سفری پیش رو داریم که فرشته کوچولو باید جایی بماند، به آن خانم ایمیل زدم که گفت میرود سفر خودش. باید کس دیگری را پیدا کنم.
به جیم نزدیک خانه هم ایمیل زدم بلکه بروم با دوستم دوتایی ورزش کنیم. ایشان پیش از خواب بداخلاقی کوچکی کرد با من و پشتش را کرد و خوابید.
برای امروز باز هم به خودمان یادآوری کنیم چه اندازه دوست داشتنی هستیم، رو به روی آینه، چشم در چشم یا خودمان. لبخند، مهربان و با عشق به خودمان میگوییم دوستداشتنی هستیم. هر چه بیشتر بهتر.
در کنار این یک کار امروز یک کار دیگر را باید انجام بدهیم.
زیر لب یا بلند بارها و بارها بگوییم " همه چیز رو به راه است و من از هر گزندی دور هستم "با یکبار و ده بار گفتن کاردرست نمیشود، باید بارها و بارها بگوییم.
پیش از خواب خودتان را در آغوش بگیرید و با مهربانی به یاد خودتان بیاورید که تا چه اندازه دوست داشتنی هستید. روی داشته هاتون انرژی بگذارید نه نداشته هاتون.
تویی که از اینجا میگذری؛ فراموش نکن هیچگاه تنها نیستی.
دست خدا به همراهت!
خدایا سپاسگزارم که از دردها دورم میکنی به آسانی. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم
صبح ساعت ۶.۵ ایشان بیدار میشود و دوش میگیرد و ۷ میرود. من هم توی تخت مدیتیشنم را انجام میدهم. میخوانم، مینویسم و.....
دوستم که پیش ایشان کار میکند پیام داد برویم بیرون و زنگ زدم و ساعت ۱۱.۱۵ گفت میاید دنبالم. ساعت ۱۰ و پنج دقیقه بود که بلند شدم و دوش گرفتم و ساعت ۱۱ فرشته را بردم پارک سرکوچه بازی کند و برگشتیم خانه. به پرنده ها غذا دادم و دوستم آمد و رفتیم بیرون با هم. کمی خرید کردم،گوجه و سیب و گلابی و گندم برای پرنده ها و نان و بامیه و نعنا گرفتم. با هم ناهار پیتزای سبزیجات خوردیم و یک دسته گل نرگس زرد هم برای خودم خریدم و من را ۳ رساند خانه و خودش رفت. من هم فرشته را بردم بیرون. باز هم برای پرنده ها غذا ریختم، باید برگهای سرخ و زرد را جارو کنم چون چمنها را پوشانده اند. برای فرشته کوچولو بیرون دنیای دیگریست.
برای شام چند تا دانه سیب زمینی پختم با دوتا فیله مرغ وکمی نخود فرنگی ووتخم مرغ پختم و نیم ساعته سالاد الویه درست کردم. چای هم دم کردم، به مادر ایشان زنگ زدم.
از دید مادر ایشان همه عروسها و دامادها گناه کارند که بچه هاشو آزار میدهند، خوب رعایت کنید!!
ایشان نزدیک ۸ بود رسید و شاممان را خوردیم، فیلم و سریال دیدیم. من هم معده درد بدی داشتم که تا زمان خواب همراهم بود!
یوگا را انجام دادم و کمی کتاب خواندم. ساعت ۱۱ و ۱۰ دقیقه بود که آباژور را خاموش کردم و خوابیدم.
شده به دیگران خوبی میکنیم و بدی میبینیم. این ما را دلسرد و بددل میکند یا همچنان به خوب ماندن و خوبی کردن پایبند میمانیم؟
شما چطور برخورد میکنید؟
خوب جای گفتگو ندارد آنی که به دیگران خوبی میکند حالش همیشه بهتر از دریافت کننده است. یک جریان شادی زیر پوست آدم میدود که گرمت میکند و هم سبکت میکند. مانند نعناست:)
حالا پاسخی که در برابر خوبی میبینیم را چطور برداشت میکنیم. کسی که کار ما را بی ارزش میکند باید از دست او خشمگین باشیم یا از دست خودمان که چرا این کا را کردیم ؟
از دید من هیچ کدام چون من اینجور میبینیم که
۱ -خدا را هزار بار سپاس که من کمک کننده بودم و نه کمک گیرنده!
۲-خدا را سپاسگزارم که من را نماینده کار زمینیش کرد چون من تنها و تنها دست خدا بودم و این کار را به من سپرد.
۳ - باور دارم که هم وزن نیکی و بدی به من برمیگردد. من به کارما باور دارم.
دنبال ثواب و آخرت هم نیستم. بهشت و جهنم من همینجاست رو به روی چشمانم و تنها شادم که توانستم به کسی کمک کنم و میروم. چشمداشتی هم ندارم که دیگران درباره من بگویند خوب بود یا بد کرد. یا اینکه ناسپاس باشند. هرچند ازآدمهای سمی دوری میکنم.
هر کسی هر بدی بکند به خودش کرده، کسی که ناسپاس باشد به خودش بد کرده و شمایی که خوبی کردید به خودتان کمک کردید. یکی از بهترین چیزهایی که در برابر خوبی کردن بی چشمداشت به دیگران خواهیم دید بینیازی ست. در زندگی جایی نخواهد بود که به دیگران(انسانی) نیازمند باشیم.
قوانین خداوند هیچ جای دررو ندارند، چراغ قرمزهایش جریمه دارند، چراغ سبزهایش راه بازند.
اینکه گفته اند برخی ها اگر دستت را تا آرنج عسل کنی باز گاز میگیرند هم درست است. این دسته از آدمها در برابر کسی که به آنها کمک رسانده حس حقارت دارند و برای بهتر کردن حالشان پاسخ خوبیتان را با بدی میدهند. چنین آدمهایی بیشتر به دلسوزی نیاز دارند تا اینکه از ناسپاسیشان خشمگین باشیم.
اگر به آدمهای دوروبرتان خوبی کردید و بدی دیدید و نتوانستید بگذرید و آزرده خاطر شدید بروید سراغ کسانی که نمیشناسید. ناشناس دست دیگرانرا بگیرید و کمک برسانید.
یادتان نرود از سمی ها و آلود ه ها دور باشید تا جایی که میتوانید.
دست از خوب بودن برندارید، خودتان را زیان کرده نبینید. سود شما جایی دیگر پس انداز میشود و به سویتان برمیگردد.
پیش از خواب خودت را درآغوش بگیر و به یادبیاورچه اندازه دوست داشتنی هستی.
همیشه به خودم میگویم اگر همه دنیا بد کردند من دست از خو ب بودن برنمیدارم.
باران که شدی مپرس این خانه کیست
سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست
باران که شدی پیاله هارا نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
دست از دوست داشتن خودتان نکشید، به خودتان روزی چند بار بگویید که دوستت دارم را. خودتان را شب به شب در آغوش بگیرید. دوستت دارمهای زیادی به خودمان بدهکاریم.
امروز بلند یا زیر لب، تو یا بیرون خانه، سر کار یا زمان ورزش، آشپزی یا هر کار دیگری بگویید "من خودم را دوست دارم و سزاروار بهترینها هستم"
من همه شمارا ندید دوست دارم و برایتان از خداوند بهترینها را میخواهم.
الهی که هر چه خوبی در دنیاست پیش رویتان باشد همیشه.
الهی آمین
ساعت ۹.۵ شبه، من و ایشان کنار هم نشستیم روی کاناپه و فرشته بینمون خوابیده با آن جامپر کلاهدارش که میمیرم براش. تلویزیون روشن است و روی صفحه آن گلهای آفتابگردان است. تنها صدای تیک تیک ساعت است. یک چای خیلی کمرنگ ریختم برای خودم. پست پیشین را خواندم و بازنویسی کردم.
دیشب خوب نخوابیدم، صبح ایشان که رفت من هم توی تخت ماندم و کتاب خواندم و کارهایم را انجام دادم. دوستم که پیش ایشان کار میکند پیام داد برویم بیرون که گفتم نه. دوش گرفتم و تنم را با نمک شستم.
هوا آفتابی بود. پرده ها ر ا کنار زدم تا نور توی خانه بتابد. خانه را پاک و پاکیزه کردم و ۵ بار ماشین را روشن کردم و توی آفتاب پهن کردم. یخچال راهم پاک کردم. ساعت ۳.۱۵ فرشته کوچولو را بردم بیرون. تا ۴.۱۰ دقیقه. برگشتم خانه، برای پرنده ها دانه ریختم. شام ساندویچی بود و کا رچندانی نداشتم. کمی جعفری شستم و چای دم کردم. به مادر ایشان زنگ زدم که نبود. مادرم زنگ زد و دوربینش را روشن کرد. دور تا دور حیاطشان پر از رز رونده و نسترن بود و داشت برای پرنده ها و سگها و گربه ها آب خنک میگذاشت.
خوشحالم که غروبها توی آن حیاط پر از گل مینشینند و روحشان تازه میشود. خدایا هزار بار سپاس.
ایشان ۸ رسید و تا من را دید به زمین و زمان بدو بیراه گفت و همه را روی من ریخت. من چه کردم و در دل دعا کردم آرام باشد چراکه آرامش کارها را درست میکند نه جوش و خروش و بدو بیراه و تنها گفتم درست میشود.
سالها پیش ایشان همه بار گرفتاریهایش را روی من میریخت و من روزها غصه میخوردم و کم کم دیدم نه همیشه بد نیست همه چیز و من تنها از بدها خبردار میشوم.
روزها گمانم این بود که ما چه بدشانسیم که ایشان اینجور و آنجور شد و خوب بدشانسی پشت بد شانسی بود که می آمد. از زمانی که یاد گرفتم چیزی به نام بد شانسی نیست و همه زاییده گمانها و گفته های خودمان هستند؛ گفته هایم بهتر شدند و زندگیم بهتر شد.
شام را خوردیم و زود آشپزخانه را سامان دادم. کمی تی یو تماشا کردیم و تی وی بیصدا شد و روشن ماند.
یوگا را انجام دادم، امروز مدیتیشن نکردم. ویدیو هایم را تماشا کردم.
یک لیست از کارهای مانده دارم که باید انجام بشوند. کارهایی که با کمک خدا به آسانی انجام میشوند.
توی این دوروز بادخودتان در آینه چگونه بوده اید، خنده دار بوده یا از چشمهای خود پنهان میشدید.
شرمنده بودید یا سینه سپر؟
برای امروز دوباره خودتان را در آینه ستایش کنید، بگویید "دوستت دارم؛ همینگونه که هستی. من تک تک یاخته هایت را دوست دارم"
پس امروز این را بارها بگویید، هربار خودتان را سرزنش کردید زود با دوست داشتن خود را آرام کنید. همه ما یک من ایرادگیر داریم که درونمان میگوید کاش اینکاررا کرده بودی، کاش این حرف را نزده بودی و.....این زمانها زود به خودتان بگویید "دوستت دارم، همین گونه که هستی، من تک تک یاخته هایت را دوست دارم"
پس امروز به خودمان بارها و بارها میگوییم "دوستت دارم، همین گونه که هستی"
امروز توی دفتری ۵ تا چیز خوب درباره خودت بنویس و سپاسگزار باش برای آنها.
پیش از خواب خودت را درآغوش بگیر و به یادبیاورچه اندازه دوست داشتنی هستی.
چرا روی دوست داشتن خود باید کار کنیم؟ چون ما آدمها زمانی که خودمان را دوست نداریم؛ هیچ چیز و کس ودیگری را هم دوست نداریم. دوست داشتنهای ما تنها برای وابستگی و نیاز است و مهر و کینی است و گمانمان این است که دوست داریم دیگران را.
زمانی که خودمان را دوست نداریم نخست با خودمان نامهربان میشویم. پرخوری میکنیم، پی دود و الکل و دراگ میرویم، با آدمهای نه چندان خوب نشست و برخاست داریم. به خودمان و درباره خودمان بد میگوییم. تن و بدنمان را دوست نداریم، بارها و بارها زیر تیغ میرویم، از سر تا پا را تاتو میکنیم و کار های دیگر. ما خودمان را دوست نداریم و بیارزش میبینیم بنابراین به خودمان آسیب میزنیم.
حالا ما که خودمان را دوست نداریم و نامهربانیم باخودمان؛ چه چیز را به سوی خودمان میکشیم؟
نامهربانی و دوست نداشتن!
همانطور که گفتم هر آنچه و هر کسی که سرراه ماست زاییده انرژیست که پیش پیش به کائنات داده ایم. پس دیگران هم با ما نامهربانند و گاهی بیزار از ما.
پس بیاید مهر بکاریم و برداشت کنیم.
در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک
به جز مهر به جز عشق دگر بذر نکاریم
بذر مهر درمشت تو؛ بکار و دنیا را پر از مهر کن.
الهی هر سو که رو میگردانی تنها عشق باشد و مهربانی و راه درویی برایت نباشد.
الهی آمین
جانم براتون بگه من یوگای امروزم را کنسل کردم. چرا؟ چون هوا بارانی و سرد بود و ما هم زیر آسمان خدا یوگا را انجام میدهیم! ساعت ۸ بود که کنسلش کردم، آب و لیمو را خوردم. برای پرنده ها نان ریز کردم، برای ایشان هم ساندویچ و شیر موز و کراسان دادن برد. مدیتیشن کردم. دیروز نیمی از بالا را جارو کشیدن و امروز نیمه دیگرش را.
دوش گرفتم و پرنده ها را غذا دادم، همینطور فرشته کوچولو را. رفتم چیزهایی را باید پس میدادم، نازنین دوست هم گفت شاید بیاید. ساعت ۱۱.۴۵ دقیقه زنگ زدم بهش و گفت میاید. چند تا چیز راپس دادم و او هم رسید و رفتیم گشتی زدیم و گپی زدیم و ناهار خوردیم و برگشتیم خانه. سرراه شیر و موز خریدم و سه تا جای صابون مایع که ببینیم کدام بهتر میشه و به دکور دستشویی میاد! خانه رسیدم یک پتو دور خودم کشیدم و مدیتیشن کردم و خوابیدم. هنوز آسمان ابری و خاکستری بود و باران شیشه ها را میشست. ۴.۲۰ دقیقه بلند شدم. برای شام قرمه سبزی درست کرده بودم. کتری را پر
کردم و فرشته را بردم بیرون. با خواهر جانان و مادرم حرف زدم.
برنج و چای دم کردم و سبزی شستم و ماست و خیار درست کردم و کتاب گوش دادم. میوه شستم و روی میز گذاشتم.
ایشان ۷ آمد و دل دل میکرد شام را دیر بخورد که کشیدم وخوردیم. من تنها ۸ساعت در روز به خودم زمان خوردن میدهم و ۱۶ ساعت چیزی نمیخورم. یکجور روزه که تنها آب میخورم در این میان. شبها هر چه دیرتر شام بخورم از آنسو دیرتر چیزی خواهم خورد.
راستی برای پیلاتز رفتم استدیو وندی که دیدم رفتند از آنجا!
من روزنگارم را کوتاه میکنم!
امروز هم مانند دیروز توی آینه به خودمان خواهیم گفت که چه اندازه خودمان را دوست داریم و دوست داشتنی هستیم. امروز کم کم ۱۰۰بار به خودمان خواهیم گفت که دوست داشتنی هستیم آنهم توی آینه، شیشه ماشین، اسکرین موبایل هرجایی که بتوانیم توی چشم خودمان نگاه کنیم.
امروز هربار که خواستیم گله کنیم از همسایه، از همکار، از خانه، از هوا، از بی پولی، از همسر، از خانواده، از دوستانو از هر چیزی زود چیزی را پیدا میکنیم که سپاسگزارش باشیم.
امروز گله را توی بقچه بپیچیم و سپاسگزار باشیم.
شب پیش ازخواب یادمان نرود که خودمان را در آغوش بگیریم و با خودمان مهربان باشیم.
خدایا سپاسگزارم که راه را از بیراهه نشانم میدهی.
سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.
الهی توی زندگیتان فراوانی شادی و عشق باشد که با اینها میشود دنیا را گرفت.
الهی آمین
امروز از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب سرپا بودم، تنها کمی در کافه با نازنین دوست نشستم و هنگام رانندگی! صبح فرشته را بردم پیاده روی و رفتم استخر. رفتم خرید، نازنین دوست را دیدم و کمی نشستیم. برگشتم خانه و هر از گاهی جایی میایستادم و چیزی نیاز داشتم و میخریدم. ساعت ۴ رسیدم خانه و بیف استراگانف را گذاشتم تا گوشتش بپزد و خریدها را جا به جا کردم. ساعت ۴.۲۰ رفتم پیش دوستم توی پارک تا فرشته ها بازی کنند. نیم ساعتی باز یکردند و دوستم گفنت چند ماه دیگر از اینجا میروند. نشستم روی تاب و کمی تاب خوردم. بودنش خیلی خوب بود، آدمی از فرهنگی دیگر و خوب مهربان توی این چند سال کنارم بود. آشنایی ما با دوستی فرشته ها آغاز شد.
الهی هرجا هست خوب باشد.
برگشتم خانه و سیب زمینی ریز کردم و سرخ کردم. کارهای شام را انجام دادم. سالاد درست کردم. برنج هم دم کردم. یک لقمه نان و کره و مربای توت فرنگی برای خودم درست کردم. چای دم کردم و میوه شستم. خواب آلود بودم، همه چیز آماده بود برای شام. نشستم که مدیتیشن کنم که ایشان رسید. شام ساعت ۷ خوردیم، ایشان همه چیز را با پلو دوست دارد!
تا ۸ آشپزخانه را سامان دادم و نشستم!
توی هفته گذشته رفتم دکترم و همه آزمایشها و مامو و تست پاپ اسمیر خوب بودند.
مادرم هم زنگ زد.
یک پرسش دارم!
توی روز از چه چیزی بیشتر گله میکنید؟ درونی یا بیرونی؟ گفتاری یا رفتاری؟
از هرچیزی که بیشتر گله میکنید آن چیز پررنگتر میشود توی زندگیتون.
اگر درون خودتان با دیگران در جنگید، هرروز در جایی خواهید بود که با کسی بجنگید و به خودتان میگویید چرا اینجور آدمها همیشه سرراه من هستند!
چرا؟ چون شما آن آدم را پیش پیش در ذهنتان ساختید و به سوی خودتان کشیدید.
اگر از نامهربانی دیگران گله مند هستید، بیشتر با آدمهای نامهربان رو به رو خواهید شد.
اگر از دروغگویی بیزارید و گله میکنید بیشتر با دروغگوها روبهرو خواهید شد.
ما بیشتر میگوییم "من از....بدم میاید". بهتر است بگوییم از چه چیزی خوشمان میاید.
ساده ترین کار که سخت ترین هم هست را امروز انجام بدهیم. امروز رو به روی آینه توی چشم خودمان نگاه کنیم و به خودمان چند بار بگوییم "دوستت دارم"، خیلی دوستت دارم.
هربار که از جلوی آینه رد شدیم، انگار کسی ر ا که دوست داریم دیده ایم با خودمان مهربانانه سخن بگوییم. خودمان را دوست داشتنی بخوانیم.
پس کار امروز دوست داشتن خودمان است. یک آینه و نگاه به چشمانمان و گفتن اینکه دوست داشتنی هستی و دوستت دارم. چه ناز شدی امروز.من تو را همانجور که هستی دوست دارم و ....هرچه بیشتر بهتر.
این کارخود شیفتگی نیست، اینکار به یادآوردن دوست داشتنی بودن است.
خود من توی آینه با خودم خیلی نامهربان بودم و به خودم میگفتم از تو بیزارم. چراییش برمیگردد گذشته خیلی دور.
تویی که اینجا را میخوانی، بدان که بیهمتا و دوست داشتنی هستی و ارزشمند و دنیا به تو نیازمند است.
خدایا سپاسگزارم که به من یاد دادی خودم را دوست بدارم. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم.