کیک سیب و دارچین


چای دم کردم و بوی سیب و دارچین توی خانه پیچیده است. هنوز باران میبارد و هوا سرداست. امروز پرنده ها کم مانده بودبیایند توی خانه. 

ایشان خوابیده! من این خواب دم غروب را نمیفهمم همین اندازه میدانم که اگر خواب باشم زمان غروب حال خوشی نخواهم داشت. 

از صبح وارمر ما روشن است و چند سری چایی میخوریم یکبار سبز،  یکبار سیاه،  یکبار دمنوش و....

دوروز هست پیاده روی نرفته  ایم و فرشته کوچولو افسرده شده ددری کوچولو! 

ساعت  ۱۱ رفتیم  یک خانه دیدیم که خیلی خیلی خوب بود،  دلم را برد!  پنجاه هزار تا بالای آنچیزیه که ما میخواستیم و اینکه کوچه پر رفت و آمدیه! 


ایشان که خوشش آمد و همین دوتا را گفت. ایشان بد اخلاق است این دوروز و زیاد حرف نمیزند. دیروز هم بداخلاقی کرد توی خانه! گذاشتمش به حال خودش! امروز ناهار درست نکردم و تا ساعت ۱ کارهای خانه را انجام دادم،  برای خودم آب پرتقال گرفتم.  یک کافی هم برای ایشان درست کردم و گذاشتم روی پله که بیاید ببرد. بیش از هرروز دیگه به پرنده ها غذا  دادم ساعت به ساعت چون هوا سرد و بارانی بود و همه خیس و گرسنه به خانه پناه  آورده بودند. 


از ساعت ۱ تا ۴ نشستم پای رنگ بازی وهمانجور که گفتم کودک دورنم درخواست دوز بالاتری از رنگ بازی دارد.حال  دلم خوب بود. ایشان آمد پایین و گفت زن هنرمند گرفتیم ناهار نداریم! پیتزا سفارش داد و خودش رفت گرفت. 

ناهار خوردیم و کیک سیب درست کردم کمی از سریال زیر خاکی را دیدیم و هوا تاریک شد و ایشان خوابید نزدیک غروب. چای دم کردم و زنگ فر نوید پخت کیک را داد. 

گذاشتم  خنک شود و ایشان هم بیدار شد. یکپچایی ریخت و مادرش زنگ زد و با دلخوری هردو خداحافظی کردند. توی خواهر  و برادرهای ایشان همه با هم  قهرند. دوره ای هم قهرند و همه با زن و شوهرهاشون خودشان هم قهرند.

مادر ایشان این میان دیگران را گناهکار میداند و اینها را دسیسه"دژمن" میداند،  سر همین ایشان عصبانی شد و دلخور شدند دوتاشون. عزیز راه دو ر بود که سالها اینجا بود و زیاد پیش ما میامد و میماند و هرروز به ایشان زنگ میزد نزدیک به یکسال است که آمده به شهر ما  و ۳۰ دقیقه رانندگیست تا خانه اش،  یادم نیست آخرین بار کی آمده و ما هم که نمیدانیم کجای این شهر هست. ایشان که گله کرد مادرش از او جانبداری کرد و ایشان بیشتر ناراحت شد. 

من سرم  را به کار خودم گرم کردم؛  با خودم فکر میکردم با خواهر جانان چه وقت دعوا کردم یادم نمیاید!

نمیدانم مادرم چطور رفتار کرد که میانه ما خوب است. 

 ایشان کم بداخلاق بود بدتر هم شد. 

برایم گله کرد که مادرش غر زیاد میزند. تنها گفتم زمانی که یک زن غر میزند تو  گوش  بده،  به دنبال را ه نشان دادن نباش. ما خودمان باهوشتر ازشماییم تنها دوتا گوش میخواهیم که سبک شویم و خودمان بهتر میدانیم چکار کنیم. 

این میان من و ایشان با همه آشتی هستیم،  نه اینکه با ما خوب باشند نه. ما هر  چی میبینیم زیر سبیلی رد میکنیم و به روی خودمان نمیآوریم. جوان که  بودم حرص میخوردم و بیخواب میشدم وهزار بلا سر خودم میاوردم. حالا انگار  فیلم تماشا میکنم و میگذرم. 

نه بدی میکنم و نه پاسخ بدی میدهم چون دستم به سیم لخت برق ۲۲۰ ولته،  هرکاری بکنم به  خودم برمیگردد. 

من نیامدم تو دنیا که دیگران را درست کنم،  من کلاه  خودم را بچسبم که خودم را از دست ندهم. 

تو همان  جوانی و خامی که خیلی آزارم میدادند با خودم میگفتم اینبار دیدمشون من هم این کار و آن کار را میکنم و به گمان خودم  تلافی کنم تا دلم خنک شود. چه نادان بودم!نه؟! خنده دار این بود که زمان تلافی من نمیشد چون آن آدم چند ماه پیدایش نمیشد و زمانی میامد که من یادم رفته بود و بار داستان از بین رفته بود! 

کم کم به خودم گفتم ببین خدا هم نمیخواهد تو پاسخ بدی و بد کنی!  رهاشون کن و همین کار را کردم. 

خدایا سپاسگزارم که راهنماییم میکنی همیشه.

سپاسگزارم که دستم راگرفتی و آوردیم اینجاو بهم آرامش دادی."  ان الله مع اصابرین"


شما کجاها پاسخ شکیباییتون را گرفتید،  بنویسیم  توی دفتری و خدا را سپاسگزار باشیم براشون. 


تویی که از اینجا میگذری از خدا میخواهم  هیچگاه کسی آزارت ندهد در زندگی. 

"دل قوی دار سحر نزدیک است"

پ.ن. یا این را آپدیت میکنم یا برای دو روز پیش را پست دیگری مینویسم. 

بیداری

 ایشان توی آفیسه و وبینار دارد و رفته است بالا. یکسره باران میبارد. قار قار یخچال کوچیکه با تیک تیک ساعت روی دیوار دست به یکی کردند تا سکوت شبم را به هم بریزند. 

از صبح یکسره باران میبارد و هوا سرد است جوریکه کلاه به سر نشسته ام زیر یک پتو نرم و گرم با ژاکت و پاهایم سرد هستند هنوز. 

با این همه من سرما را دوست دارم! 

امروز روزی بود که خانه ماندیم و پیاده روی هم نرفتیم. تنها یک نیم ساعتی رفتیم خانه ای  دیدیم که خوشمان آمد و درباره اش باید فکر  کنیم.

 فرشته را هم بردیم و نشست توی  ماشین تا ما بیاییم. همه چیز را میفهمد و تنها زبان ندارد،  آخر مهر و وفا و مهربانیست که در برابرش کم می‌آورم. هوای سرد و بارانی پرنده ها  را به خانه نزدیکتر میکند و دور تا دور خانه ام مینشینند  برای مشتی دانه. 

ایشان دیشب حالش خوب نبود و این شد که صبحانه نخورد اگر هم میخواست  بخورد نان نداشتیم. من شبها خمیررا درست میکنم و صبح نان پزی داریم آنهم یکدانه بربری که دیشب درست نکردم. یادم آمد نان تست درست کردم توی فریزره! 

یادم نیست  آخرین بار کی شله زرد درست کردم چند سال پیش بود! شله زرد هم نخوردم چند سالی میشه این شد که دومشت برنج ریختم توی قابلمه که بشود شله زرد. ناهار هم قرمه سبزی بار گذاشتم خوشمزه راحت و آسان . آب پرتقال و گریپ فروت گرفتم که شد صبحانه مون.ایشان رفت سراغ کارهاش و انجام داد برایش یک لیوان اسموتی درست کردم و چای سبز دم کردم برای خودم، رویمیز  میوه و سبزیجات  و حموص گذاشتم.  امروز پس از سالها دستشویی شلنگ دار شدیم! 

شسته ها را تا کردم و توی کشوها  جا دادم، اینروزها بیشتر توی خانه شسته ها را پهن میکنم و هوا به آنها نمیخورد،  دوست  دارم شسته ها بوی آفتاب بدهند که هوای بارانی شهر ما نمیگذارد. 

انگار  به گذشته  برگشتم،  به زمستان‌های آرام تهران به آن کوچه های پردرخت و آرام، به آن شبهای بیصدا و آرام که رهگذری بر آرامش کوچه خش میانداخت. اینروزها حال همان روزها را دارم،  شبهای بلند و زمستانی و کتاب و تی وی و یاد گرفتن. خوشبختانه با ایشان برخوردی نداشتیم که بد باشد و  بهانه جویی نمیکند و من هم سرمرا گرم میکنم. همه این سالها من بودم و خودم،  زمان و آزادیهای خودم را داشته ام ،  تنهایی هایم و دوستانم. من سال‌هاست از  ایران دورم،  با خانواده ام نبوده ام و یاد گرفته ام چطور سرم را گرم کنم. اگر هفته ها هم  از خانه بیرون نروم  برای خودم کاری دارم که انجام بدهم. 

چند هفته  پیش پد آبرنگ سفارش دادم که رسید و سرم را با کشیدن گرم میکنم. چیزهایی که از کرسم یادمیگیرم را هم میکشم. روزی دو تا طرح میزنم، این کاریست که بیشتر از هر چیز دیگری دوست دارم. 

ایشان از یکی دو هفته دیگر میرود سر کار و همه کم کم  برمیگردند اگر همه چیز به خوبی  پیش برود و شمار بیماران بیشتر نشود. من این اندازه که نگران ایران هستم نگران اینجا نیستم چون اینجا سفت و  سختتر هستند.

توی آن شاپینگ سنتر بزرگ تنها بانک و سوپر و پست باز هستند و همه بستند. 

بازدید خانه را انجام دادیم و برگشتیم خانه،  پیش از رفتن ماست و  خیار درست کردم و ساعت ۴ ناهار خوردیم. تا من آشپزخانه را سامان  بدهم ایشان لباسها را برد بالا پهن  کرد و توی  اتاق مهمان خوابید! 

 چای دم کردم و دو تا پیاله کوچک شله زرد خوردم و ایشان هم بیدار شد. دور هم نشستیم تا ۷.۵ که دوباره ایشان وبینار داشت و رفت  و منم نشستم سر کارم.چای گرم ریختم و خوردم و کارم را  انجام دادم. 

امروز نازنین دوست زنگ  زد و کمی حرف زدیم. کمی خسته بود از بودن همسرو فرزندش چون از آنهایی هستند که زمانی که باشند دوستم نمیتواند با تلفن هم حرف بزند. 

روزهای زندگی ماست که میگذرد،  الهی پر از خیر و شادی باشد. الهی روزهای همگی پر از شادی باشد و تندرستی. 

صبحها که بیدار میشوم  و روی نوک پا تا دستشویی میروم و مسواک میزنم و صورتم را میشورم به خودم میگویم در این چند گام تا دستشویی چه چیزهایی داشتی که باید برایش سپاسگزار باشی. خانه ای گرم و پرنور،  تخت، تشک،  بالش،  ملافه،  پتوی گرم،  بلوز و شلوار گرم و نرم،  دو تا پا که توانایی راه رفتن دارند،  چشمهایی که باز می‌شوند و میبینند،  دستهایی که به بلند شدنت کمک میکنند، گوشهایی که نوای پرندگان و نفسهای فرشته کوچولو میشنوند، کمری که راست میشود،  آب پاکیزه،  آینه،  مسواک،  خمیر دندان،  صابون،  دستشویی،  کرم دست و کرم صورت،  روحیه خوب و آرامش،  سیستم ایمنی که آرام است و..... از تخت تا روشویی و دستشویی  من ۱۰ گام دارم و صدها چیز که برایش سپاسگزارم. 

همیشه زمانی که چشمم را بار میکنم دعا میکنم خیر و برکت از خدا میخواهم نخست برای چند نفری که آزارم  دادند سالهای سال  و پس از آن برای هر کسی که به یادمیآورم. پس از آن مدیتیشن که با این چند تا  کار ساده حال و روزم را خوب میشود

.اگر صبح زود بیدار شوم که یوگا را هم انجام میدهم و دوش میگیرم و همه این کارها روزم را میسازد و شارژ به همه کارهایم میرسم. دروغ نمیگویم که گاهی از آشپزی خسته میشوم و باآهنگی قدیمی یا کتابی گویا سرم را گرم میکنم تاآشپزی کنم. کتابهای گویای آقای بهرام ابراهیمی را دوست دارم بسیارخوب میخوانند و بسیار هنرمندانه،  بخی از خواننده ها گاهی انگار  یکدور هم نخوانده اند و پر از اشتباه است و صدایشان خسته کننده. آقای ابراهیمی گویی تئاتر رادیویی اجرا می‌کنند؛   بسیارتوانا هستند و زیباست کارشان. 

یکسری ماسک و ژل آنتی باکتریال برای ایشان خریده بودم که همه را پس دادم چون  هنوز به دستم نرسیده! چند ماهی شده! 

ایشان شام خورد و ماشین را پر کرد و من هم شام را چشم پوشی کردم.

 ساعت ۱ صبح شده و فرشته کوچولو مدل تاکسیدرمی خوابیده دست و پاهایش هواست و تنش گرم است. 

فردا ایشان سر کار میرود و خدا پشت و پناه همه آنهایی که باید کار کنند باشد. 

خدا پشت و پناه خودتان و عزیزانتان و دلتان باشد. 

الهی آمین 

با بیداری زاده از کرونا چه میکنید؟ 

پ.ن. به خاطر گل رویتان رمز را برداشتم.

روزهای زندگی

یک لیوان چای داغ کنار دستم گذاشتم  در آرامش شب در خانه آرامم که تنها صدای  تیک تیک ساعت میاید،  ایشان کتاب میخواند و من اینستا را زیرورو میکنم. به ایشان میگویم من از صبح تا غروب پر انرژی هستم و غروب که میشود دیگر انرژی ندارم. ایشان سرش را تکان میدهد؛ میدانم پاسخم را چند دقیقه دیگر میدهد چون اینجا هست و نیست. میشنود و کمی زمان میبرد تا به مغزش برسد.

ایشان تی وی راروشن میکند تا سریال ببیند،  ظرف میوه را پر میکنم و یک کاسه کوچک چیپس روی میز میگذارم و دوباره سر جایم  مینشینم. 

با این سریال  گوشمان به انگلیسی  با لهجه اسکاتیش آشنا شد.

 گفتم اسکاتیش یاد جولیا بیشاپ (وزیر امورخارجه بود)افتادم که از سفرش به تهران میگفت و دیدار با روحانی و گفتگوهایشان همراه با مترجم با حسن روحانی! خاطره این دیدارش این بود که در جایی خودشان  دو نفر بوده اند و جولیا شگفت زده شده بود از اینکه حسن روحانی با لهجه نیتیو اسکاتیش با جولیا گفتگو کرده!!! 

شماها از کجا بر سرایران و ایرانیان  آوار شدید!!

توی این چندروز صبحها هر زمان بیدار شوم که زودتر از ایشان است مسواک میزنم و موهایم را با کش میبندم و یوگا و مدیتیشنم را انجام میدهم که همه روی هم ۳۰ دقیقه میشود و اینگونه روز خوبی را آغاز میکنم. 

امروز ۹ بیدار شدم و پیش از یوگا کتری را پر کردم و روی گاز گذاشتم. کارم ۹.۵ به پایان  رسید،  چای دم کردم و ایشان هم بیدار شد و دوش گرفت. دو تا لیوان آب ولرم خوردم و تا دوش بگیرد خانه را گردگیری کردم. صبحانه خوردیم و ایشان کمی به کارهایش رسید و فرشته را برد بیرون. برگشت و رفت همه درو پنجره های چوبی را روغن زد و جلو در را هم روغن زد. برای پرنده ها غذا ریختم و تا ۱.۵ خانه را جارو  کردم و طی هم کشیدم و ۴ سری هم ماشین راروشن کردم. 

کمی هویج، گوجه گیلاسی،  ساقه کرفس با حموص روی میز گذاشتم و یک لیوان آب هویج و آب سیب هم خوردم صبح. 

سیب زمینی آب پز کردم و دوش گرفتم. ایشان همچنان داشت درو پنجره رنگ و روغن میزد. 

۲.۲۰ دقیقه دست به کار نهار شدم و مایه کوکو سیب زمینی درست کردم و پودر تخم کتان و آرد اوت و آرد سوخاری توی آن ریختم با زردچوبه  و نمک و فلفل قرمز! چند تا مغز هم پختم برای ایشان. ایشان کارش را انجام داد و رفت بیکری نان بخرد و من هم رفتم بالا را گردگیری کردم و جارو کشیدم.ایشان که آمد دوتا اتاق مانده بود که گذاشتم برای زمان دیگر. ناهارمان را خوردیم وایشان  آشپزخانه را سامان داد و من هم دوتا اتاق  را جارو کردم. تنها مانده سرویسها که گذاشتم برای فردا. 

کمی فیلم با ایشان دیدیم و به پرنده ها غذا دادم دوباره. قمری ها پیش از ۴.۵ باید دانه بخورند چون میروند و میخوابند! 

رفتیم پیاده روی، هوا توی هم بود و تاریک و باران  پودری می‌آمد. یک کلاه  روی سرم کشیدم و رفتیم بیرون چون موهایم خیس بود.

راستی نگفتم دوشنبه رفتم موهایم  را ده سانتی کوتاه  کردم! چون توی هم گره میخورد و ریزش هم زیاد شده بودخودم را سبک کردم. 

دوشنبه که خرید خانه را انجام دادم و سبزیجات و میوه خریدم برای خودم تا رژیم بهتری داشته باشم. خوشبختانه از دوشنبه  تا امروز ۹۰% گیاهی خوردم. شبها شام هم نمیخورم همان ناهار ساعت۴ میشود شام و ناهارم. 

عصرها هم کمی میوه و آجیل میخورم اگر گرسنه شوم یا همین حموص و کرفس و هویج،  کمی چیپس و پاپ کورن و چای و آب جوش 

شبها هم یکی دو ساعتی زمان میگذارم برای همان کرسی که گرفتم و هر شب تمرین میکنم. 

ایشان فردا دوباره سر کار میرود و کسی هم میاید برای کوتاه کردن موهای فرشته کوچولو. 

روز و روزگارمان جوریست که دیگر کسی ما را به هم نمی‌ریزد  و ارزش روزهایمان را میدانیم،  ارزش بودن کنار عزیزان،  بودنشان،  بودنتان و بودنمان. 

چندروز پیش کسی میگفت فلانی و فلانی درباره ما چه میگویند! آیا مهم هست چه میکنند،  این چند ماه به ما نشان نشان نداده که  از دشمنی دست برداریم و خاله زنک نباشیم. زندگی کوتاهتر از آن است که شبها با یادآوری بدیها و کنایه های دیگران به من خواب برویم. 

من هربدی یا خوبی که به شما بکنم نخست به خودم کردم. 

زمان زمانه از سر دوره کردن گذشته نیست،  زمانه ساختن آینده بهتر است. 

تویی که اینجا را میخوانی از خدا میخواهم فرداهایت بهتر و بهتر شوند و دلت پاک از گذشته و خاطرات بد آن.

الهی آمین

خدایا سپاسگزارم که راه نشانم میدهی و دستم میگیری که به بیراه نروم. سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم 


بازگشت ایوا

یک پتو دور خودم پیچیدم و کلاه  روی سرم و سوییت شرت تنم و آب داغ میخورم. گوشهایم نبض دارند،  یااز  فشار بالاست،  کلسترول بالا و یا کم خونی که من اولی را ندارم و دومی و سومی را دارم! 

ناگفته نماند توی این چند هفته خیلی بد غذا خوردیم. من شیر هم خوردم! جوری که مفاصلم سوزش داشتند و این نشانه  التهابه این شد که برگشتم به شیر بادام خودم. یک پاکسازی درست و درمان میخواهم این شد که دیروز دو شیشه آب هویج و دو تا پرتقال و  یک شیشه آب سیب گرفتم و دیگر توی خانه پرتقال و سیب نداریم! دوست دارم برگردم به خام گیاه خواری. 

هوا سرد شده و برگهای زرد و نارنجی همه جا را پرکرده اند. ماتنها برای پیاده روی بیرون میرویم وخرید هفتگی،  ایشان یکی دوروز میرود برای کارش، ۹ نفر بیکار شدند. 

کار خودم هم که خوابید و تنها امیدم برای کار دیگر هم دیشب ناامید شد و پووووف رفت هوا. 

جا خوردم و ناراحت شدم چون سرمایه گذاری  کرده بودم که نشد و حالا باید از سر بگیرم کار را. خوب برنامه تازه ای باید بنویسم که در این راستا دیشب سه تا کرس پیدا کردم. اینجوری سرم گرم میشود و زمانی برا ی کارهایم میگذارم. 

اینروزها برنا مه های زندگیم به هم ریخته چون باید صبحانه، ناهار و شام آماده باشد و خانه را هم که باید بیشتر بروبم! زمان زیادی تی وی خانه روشن است و نان را هم که  بیشتر خودمان میپزیم و بیرون هم غذا نمیخوریم. ایشان هم کمک میکند با این همه زمانی که برای خودم باید داشته باشم کم است. گاهی بین ۴- تا ۶ عصرواز ۱۱تا ۱ شب برای خودم هست که خانه آرام است و صدایی نیست که آنرا هم می گذاشتم پای کارم که اینجوری شد. 

امروز ۹ صبح بلند شدم از خواب،  داشتم خواب میدیم فرشته کوچولو گم شده و چه خوب که بیدارشدم دیدم تن گرمش را روی لحافم انداخته و سر کوچولوش روی مچ پام. ربدشام گرمم  راپوشیدم و مسواک زدم و  موهایم را روغن نارگیل زدم. رفتم توی آشپزخانه و فررا روشن کردم، کتری را پر کردم و روی گاز گذاشتم. خمیر را پهن کردم و دوتا نان بربری درست کردم. ایشان کنجدهایش رار یخت و رفت دوش بگیرد. نانها رفت توی فر و یکسری ماشین را روشن کردم تا رویه های  مبلها  را شسته شود. 

هوا آفتابی ابری و بادی بود. گردگیری کردم و صبحانه را آماد ه کردم. نانهای گرم بیرون آمد و چای ریخت ایشان. گردو هم گذاشتم روی میز ، انگار با نان بربری تنها کره وپنیر و گردو میچسبد. 

برای ناهار هلیم بادمجان توی برنامه داشتم. کارهایش  را انجام دادم تا بپزد برای خودش.  

یک جای گلدانی نردبانی خریده بویدم که دیروز آمد و ایشان  درستش کرد و حسن یوسفها را برد بیرون تا قلمه بزنم وخودش  با فرشته رفت بیرون.

تا ساعت ۱ خانه را تمیز کردم. بین کارهایم برای کرس نام نویسی کردم. ساعت ۱ سیر خرد کردم و سرخ کردم. گوشتهای پخته را توی  هلیم ریختم و نعناع داغ هم درست کردم. کمی هلیم را کوبیدم و کشک هم زدم وگذاشتم به دست به دست هم بدهند و خودم هم دوش گرفتم. 


ایشان به جان شمعدانی های جلو خانه افتاده بود و چمنهای جلو خانه را هم زد. 



دوش آب داغی گرفتم و خستگیم  دررفت،  دست راستم دردناک است. ناهارمان را خوردیم و یک سریال ایرانی تماشا کردیم. 

به ایشان  گفتم توی سریالهای ایرانی بی پولها شریفند و پولدارها کلاهبردار که بیشترشون بچه دار نمیشوند و عقده ای هستند. 

کلیشه صدا و سیمای جمهوری اسلامی!  


ایشان آشپزخانه را سامان  داد و من یکسری تیره توی ماشین انداخته بودم که بالا آویزان کردم چون باران پودری میامد زمان ناهارمان. 

هردو دراز کشیدیم و چرت کوتاهی هم زدم من و خوب ایشان خوابید! حسن یوسفها را قلمه زدم. 

ساعت ۵ برنامه چای و غذای پرند ها و میوه و خوراکی ها پا برجاست مانند همیشه،  ایشان یکسررفت آفیسش و من هم فرشته را بردم بیرون. 

توی راه به مادرو خواهرزنگ زدم،  شیرین عسل خاله هم تلفنش را جواب نداد! مادر ایشان هم پاسخ ندادهرچند با من سرسنگین هستند با این همه زنگ میزنم. 

باد میوزید و من هنوز زیر کلا ه موهایم خیس بود،  نیم ساعتی راه رفتم و با ایشان همزمان رسیدیم به خانه،  به ایشان گفتم بیا صبحها بدویم یا برویم دوچرخه سواری،  اگر بیاید که خوب است اگرهم  نیامد خود میروم.


خانه که رسیدیم من دراز کشیدم روی کاناپه و ایشان چای ریخت،  پتویم را دورم کشیدم و توی اتاق تاریک دراز کشیدم،  توی سر و گوشهایم  نبض میزند. حالا کیه که دکتر برود توی این روزها!

بهتر که  شدم لیست میوه و سبزیجات برای کاهش کلسترول را  درآوردم که برنامه ریزی کنم. 

امروز آشپزی که میکردم پرده ناهارخوری کنار بود و نگاهی به بیرون انداختم.ذهنم رفت به روزهای پر رفت و آمد،  تا چه اندازه آرزو میکردیم صبح زود سر کار نرویم،  سرمان خلوت شود،  چند بار گفتیم کاش توی خانه بمانیم،  چه اندازه دوست داشتیم از خانه کار کنیم. حالا همه آنها برایمان پیش آمده.


پیش به سوی روزهای تندرستی،  پیش به سوی روزهای روشن،  پیش به سوی بهترینها در زندگی،  پیش به سوی برکت و فراوانی. 

خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم برای همه چیزهای خوبی که به سویم روانه میکنی. 

الهی تندرستی،  برکت و فراوانی در زندگیتان سیل آسا جاری باشند و دلتان شاد و لبتان خندان باشد. 

الهی آمین 


حالمان خوب است

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.