یوگا

امروزصبح ۱۰ دقیقه به هفت از خواب بلند شدم و برای ایشان صبحانه آماده کردم و ناهارش را گذاشتم و برگشتم تو تخت. کمی غلتیدم و آیپد را برداشتم و اسمم را نوشتم برای کلاس یوگا! هنوز ۸ نشده بود. کمی مدیتشن انجام دادم و ۸.۳۰ بلند شدم و خانه را گردگیری کردم. برای بلیت مادر ایشان زنگ زدم. 

ماشین را روشن کردم و دستشویی ها را شستم و اشپزخانه را تمیز کردم. یک لیوان آبجوش و یک لیوان آب ولرم خوردم ناشتا و صبحانه یک لیوان آب پرتقال و گریپ فروت خوردم. دوش گرفتم و رفتم استدیو یوگا. در گذشته در ایران میرفتم آنی که نزدیک پل رومی بود تو جاده قدیم شمران؛ نمیدونم هنوز برقرار هست یا نه! 

پس از آن همیشه خودم به تنهایی انجام میدادم در پارک یادر باغ یا داخل خانه؛ اینجا اولین بار بود میرفتم. ۷ نفر بودیم و کلاس آرام بود, بدنم مانند قبل نرم نبود خوب خواهد شد. پایان کلاس راهنما گفت که جرات داشته باشید و رویاهاتون را بزرگ کنید. خدایا شکرت. 

۱ساعت یوگا کجا و ۱۰ دقیقه کجا! خوب بود و یک پکیج خریدم که در ۱۰ روز بروم اگر شد هر روز. کلاس که به پایان رسید رفتم خرید, از مغازه دختر دوستم آب سبزیجات خریدم با یک رول اسفناج و پنیر. خرید هم کردم, ماست, شیرینی دو مدل, غذا برای حیوانات, شیر کاکاؤو, دستمال, کرسان, پنیر فلفلی, کراکر, سیبزمینی فری, و کی خرد و ریز خریدم. یک کارت هدیه برام آمده بود از یک فروشگاه, رفتم یک روغن سوز سفالی کوچک با دوتا جا شمعی لوتوس برداشتم, تازه یک جرس مسی داشت که خیلی خوشم آمد که خریداری نشد. برگشتم خانه ودوستم آماده رفتن به دنبال کارهاش بود. شب نمیاد و گفتم کلید را ببره چون من شاید فردا نباشم. کمی سیبزمینی برای کتلت آبپز کردم. 

خانه را جارو کشیدم که دوستی زنگ زد تا فرشته ها را ببریم پارک, گفتم بیار خانه ما. تا آمدنش جارو و طی تمام شد, خریدها سرجای خودشان قرار گرفت. 

موهام را سشوار هم کشیدم. درهای رو به باغ را باز کردم تا برای دویدن و بازی راحت باشند. دک بزرگ حیاط را تی کشیدم. باران نم نم میبآرد. چای دم کردم, شیرینیها را چیدم. میوه ها گیر افتاده زمستان و بهارند. مزه ندارند, چه آنچه  که بوده و چه آنچه که آمده. ایشان با مادرش حرف زد. ایشان چای ریخت و نوشیدیدم و رفتیم پیاده روی و فرشته دوستم را برگرداندیم. کتلتها را سرخ کردم و ایشان هم کارهای دفتری انجام داد. کمی نعنا شستم و خیار و گوجه و پنیر برای خودم و کتلت هم که برای ایشان با نان  سنگک خوردیم. من یک لیوان چای هم خوردم. کمی پس از شام ایشان یک فیلم جالب و کمدی گذاشت و یک چای کمرنگ برای من ریخت که با شکلات خوردم. 

صورتم را پاک کردم, مسواک زدم. 

هر بار دردها به سراغم میایند و میخواهد خمم کنند پشتم را صاف میکنم و زیر لب  میگویم "همه چیز برقرار است و من دردستان خدا ایمن هستم"

پ.ن. خواب آلوده ام. 

هفته در هفته

ویکشنبه آغاز میشود که به زور ایشان را میفرستم برای ورزش. خودم صبحانه را آماده کردم. ناهار هم که غذا داشتیم و کاری چندانی نداشتم. لباسهای خشک شده را تا کردم و جا به جا کردم. ایشان آمد و صبحانه خوردیم همگی و چون هوا هم خوب بود رفتیم بیرون به پارک جنگلی و یک ساعتی راه رفتیم و برگشتیم خانه. ناهار کباب برای ایشان و دوستمان داشتیم, کمی لوبیا پلو و غذای هندی خودم هم بود. خوردیم و همه چرتی زدیم و کارهامون را انجام دادیم. من فیلم the shift را تماشا میکردم و لباسهای ایشان و خودم را اتو میکردم. سبد خالی شد و فیلم بسیار زیبا و آموزنده ای بود؛ وین دایر تکرار نشدنی بود. با پسرها فیلمی دیدیم که من خوشم آمد. 

شام املت درست کردم و سوسیس و پسرها همه را جفت و جور کردند, من دیر خوابیدم. من رویاهام را هر شب زنده میکنم با مداد جادوی ذهنم. 

شنبه ایشان نبود و من هم کارهام را کم کم انجام میدادم, این وقفه بین کار بسیار دلپذیر است. موهام را روغن زدم و ماسک صورت گذاشتم. مدیتشن صبح را انجام دادم. موزیک ملایمی  گذاشتم, شمعی روشن کردم و خودم را به جریان آبگرم سپردم. یک کاسه آبنمک روی سرم خالی کردم و در پایان دوش آبسرد گرفتم. 

 وقتی آمدم بیرون که دیدم دوستم در را قفل کرد و رفت بیرون. 

شب شنبه قرار بود با همکاران ایشان برویم شام بیرون. شنبه روز شستشو بود و ماشین پشت سر هم کار میکرد. دوستم ملافههاش و لباسهاش را هم آورد. هوا گرم بود و لباسهای نمدار شب قبل هم بیرون آویزان کردم و خشک شد. یخچال را تمیز کردم و دور ریختنیها رفت بیرون. کسی خانه نبود و ایشان هم دیر میامد با این حال چند تا سیب زمینی آبپز کردم برای ناهار سبک. رفتم پیاده روی و برگشتم خانه. دوستم زنگ زد که ناهار چی بخرم که گفتم درست میکنم. کرفس, سیبزمینی, خیارشور, پیازچه را نگینی خرد میکنم, کمی ماکرونی فرمدار میپزم و تن ماهی تند هم اضافه میکنم. بورکهای اسفناج و پنیر را تخم مرغ میزنم و فر را گرم میکنم. دوستم میرسد و کمی پس از آن ایشان میرسد. ساعت ۳.۳۰ ناهار کمی  میخوریم. با خواهرم حرف میزنم, لباسهای شسته شده را تا میکنم و مرتب میچینم و جا میدهم.

آماده رفتن ومیشوم, آرایش میکنم, چند بآر لباس عوض میکنم و باز هم یک چیز ساده میپوشم, هرچی به دوستمان گفتیم  نیامد. یک رستوران ایرانی بود که همه خیلی خوششان آمد. کلی غذا خوردیم و گپ زدیم و برای خانه هم غذا گرفتیم. برگشتیم خانه که دوستم هر چی بود خورده بود و کباب نخورد. صورتم را شستم و بلوز شلوار صورتی خوابم را پوشیدم. چهار زانو روی مبل نشستم و با ایشان کمی با دوستمان گپ زدیم و کمی بعد همه خوابیدیدم. 


صبح جمعه  ایشان رفت سر کار و من آرام گرد گیری کردم, برای ناهار لوبیا پلو میخواستم درست کنم که عزیز راه دور بیدار شد و قبل از ۱۰.۳۰ رفت. هرکاری کردم صبحانه هم نخورد. توشه راه دادم چون مسافر بود و به خدا سپردمش. خانه را تمیز کردم و دوش گرفتم. ایشان آمد ناهار با سبزی و ماست و خیار خوردیم. دوستمان  بعد از کمی استراحت رفت دکتر و ایشان هم خوابید. من هم کنآرش رو ی زمین توی آفتاب گرم دراز  کشیدم, مدیتشنی انجام دادم و وسطش خوابیدم. بلند شدم که دیدم ایشان کلاسش ساعت ۵.۱۵ و ساعت ۵ بود. بیدارش کردم و زود رفت, اگر دیر برسه درها را میبندند. منم تند بالا را گردگیری کردم و جارو کشیدم و ایشان زود برگشت چون دیر رسیده بود. با مادرم و پدرم حرف زدیم ,همیطور با مادر ایشان. با ایشان رفتیم پیاده روی و حرف زدیم. برگشتیم خانه و دوستمان هم رسید, چای خوردیم و خوشبختانه مشکل دوستمان آنی نبود که دکتر قبلی گفته بود. برای شام قرار شد پیتزا بگیریم, سفارش دادیم و ایشان و دوستمان رفتند پیتزاها را بگیرند و من هم یک نان سیر توی فر گذاشتم. تنها یک برش از پیتزا سبزیجات من ماند. که گذاشتم برای فردا صبحانه خودم! فیلمی دیدیم و رفتیم خوابیدیدم. 


۵ شنبه که صبح بیدار شدم به دوست تازه واردی پیام دادم که برویم بیرون و خرید. درجا قبول کرد و ساعت ۱۰.۳۰ رفتم دنبالش, خرید کردیم, گشتیم, ناهار خوردیم و من ابروهام را برداشتم و نزدیک ۳ به خانه برگشتیم و آنها را رسوندم خانه شون. خریدها را جفت و جور کردم و خوراکیها را  چیدم روی میز, سبزمینی خلال کردم. دوستمان هم رفته بود دکتر و من براش یک پیتزا کوچک گرفتم با ساسج رول! برنج خیسآندم و آماده پیاده روی شدم, در گاراژ را باز کردم که دیدم عزیز راه دور پشت در بود. باهم رفتیم پیاده  دور زدیم و دوستمان هم رسید. قیمه را دیروز پخته بودم, فقط برنج دم کردم و سیبزمینیها را سرخ کردم, شیرین پلو درست کردم و برای خودم غذای هندی. فقط یک چای برای عزیز را دور دادم و همش در حال راه رفتن بودم و درست کردن غذا! 

شام دور هم خوردیم, گفتیم و خندیدم. پتو و بالش روی تخت اتاق مهمان گذاشتم و دیر وقت همه خوابیدیدم. اینروزها خانه ام هیاهوی بیشتری  دارد.


 چهارشنبه صبح سس سالاد الویه را درست کردم و زدم بهش و یک ظرف دادم به ایشان برای ناهار. پس از رفتن ایشان گفتم خانه را تمیز کنم. ازکمد خودم آغاز کردم و همه را درست چیدم و یک کیسه هم  لباسهایی که میدونستم دیگر به کآرم نمیاد گذاشتم که بدهم چریتی. خیلی خوب شد و رفتم سر آشپزخانه و کابینتها را از نو چیدم و جا به جا کردم و بوفه را دستی کشیدم و جای زیادی باز شد جوری که چند تا پیرکس بزرگ  را جا دادم تو بوفه. من جا به جا کردن و جا باز کردن را خیلی دست دارم, بهم آرامش میدهد. و به دنبالش گردگیری جارو و تی بود. به عزیز راه دور زنگ زدم و گفت که فردا میاد پیشمون. یک قیمه خوب گذاشتم تا آرام آرام بپزد برای فردا شب. کارهام که انجام شد, دوش گرفتم و رفتم کمی خرید کردم و پیاده روی. شام هم داشتیم و فقط نان برش زدم با یک دورچین سالاد الویه, سوسیس هم سرخ کردم در کنارش. پسرها شام خوردند و فیلم دیدند و خوابیدیدم. 


سه شنبه قرار خرید لباس و کفش برای ایشان داشتیم که پس از صبحانه راهی شدیم, خوب ایشان که تنها ایراد گرفت و نخرید چیز زیادی. جوراب و یک پیراهن مردانه و یک شلوار ورزشی خرید.  من هم دنبال اسکیچر مشکی  بودم چرا؟ چون رنگ مشکی ندارم!!!چند رنگ دیگه دارم و خوب  پشیمان شدم از خریدش. ۴ تا تی آستین بلند گرفتم, مشکی, سبز مغز پسته ای, سبز تیره و قهوه ای که همیشه زیر ژاکتهای نازک میپوشم. دوستمان کافی خرید و نشستیم و خوردیم. 

پسرها رفتند بیرون تا دوستمان سیگار بکشد و من هم چند تا مغازه لوازم  خانه دیدم, آمدم برم بیرون که دیدم جلو در نیستند برگشتم داخل و وارد فروشگاه دیگری شدم, چشم خورد به یک کاسه بزرگ آبی درباری که مانند کاسه های آبی لعابی خودمونه. یکی دیگر خریده بودم و افسوس خوردم کاش دوتا داشتم برای آش  وقتی مهمان دارم که پیدا نکردم چون زود فروش رفته بود این رنگش. حالا جفت دارم, خدا یا شکرت. ایشان و دوستمان آمدند و رفتم به فروشگاه دیگر که یک ظرف دردار گرد همان رنگ دآشت برای پنیر و کراکرخریدم. هردو با بهای کم, خیلی کم و زیبا و دوست داشتنی. 

دوستمآن زیاد خرید کرد. 

در راه بازگشت دوستمان به خانواده دوست تازه واردمان زنگ زد که هم را ببینند آنشب. به سمت خانه برگشتیم و رفتیم رستورانی نزدیک خانه, ایشان و  دوستمان برگر خریدند و من قارچ برگر.

 گفتم از زمانی که گیاه خواری میکنم نشانی از بیماری نیست؟


رسیدیم خانه و ایشان و دوستمان رفتند پیاده روی که دوست تازه وارد زنگ زد که شما هم بیایید شام. من هم خسته بودم وهم ایشان اولین شب ورزشش بود که گفتم خبر  میدهم. ایشان و دوستمان شوهرش را دیده بودند و گفته بود باید بیاید. خواستم من هم چیزی درست کنم که دیدم حال ندارم. میوه (آناناس, توت فرنگی,  موز,سیب ) با مغز گردو خرد کردم وسسش هم شکر و خامه را قاطی کردم و کمی عرق بهار نارنج افزودم تا کمی شلتر بشه و جدا گذاشتم تا آنجا قاطی کنم. یک بسته شکلات هم  برداشتیم و به دوستمآن هم یک چیز دادم و موهام را درست کردم و آرایش کردم و رفتیم. ایشان هم نزدیک ۹ رسید, شام دلمه بود با مرغ که من دلمه خوردم با 

ماست.

دیروقت برگشتیم خانه. دستشون درد نکند شب خوبی بود. 


دوشنبه از ابتدای روز ایشان غر زد که من نفسم برید, قرار بود برویم خرید که خوب وقتی ایشان خوب نیست چی و کی میتونه خوب باشه!!برای ناهار جوجه کباب گذاشتم, کمی سیب زمینی و تخم مرغ و مرغ پختم برای سالاد الویه. که پختم و خرد کردم اما سس نزدم و گذاشتم  یخچال.رفتم پیاده روی و دوش گرفتم. جوجه را سیخ کشیدم  و برنج هم دم کرده بودم.پسرها آتش کردند و درست کردند و خوردیم و و زیاد ماند برای شب. از عصر ایشان نفس بریده و خسته دست از کار بلد بودن برداشت و به کاردانی زنگ زد و کارهاشون را بستند و فیلم تماشا کردند, سالاد الویه  هم نخوردند و ماند برای فردا, چه خوب شد سس نزدم! 


پ.ن. بهترینها در  راهند.

اشرف مخلوقات بلای دنیا

دوشنبه ساعت ۶ راه افتادم و همکارم  و رفتیم به سمت سایت, ۴ ساعت رانندگی بود تا مقصد. سر راه همان کافه دوست داشتنی ایستادیم و من دوست داشتم از کیک پرتقال خانه بگیرم که نداشت.یک کیک بری خوشمزه گرفتم که نصفش را نتونستم بخورم چون خیلی بزرگ بود ولی عالی بود و این استاپ خستگیمون را در برد. به سمت کارمان رفتیم و خیلی همه چیز خوب بود و انجام شد. به سمت خانه برگشتیم و دوباره تو همان کافه دو تا اسنک اسفناج و پنیر گرفتیم و خوردیم. این کافه حرف نداره. 

همکارم را پیاده کردم و سر راه را بنزین زدم و ماشین را برگردوندم و یک ماشین گرفتم به سمت خانه ولی خواستم سر راه دم سوپر ایستاد و کمی خرید کردم, ۲ رقم کالباس و ماست و کمی گوشت چرخ کرده خریدم و برگشتم خانه. ایشان خانه مانده بود و برای نهارشون ماکارونی درست کرده بود. خواستم قرمه سبزی  بخوریم که گفتند کالباس میخورند. من آنرا آماده کردم و خودم رفتم دوش گرفتم و خوابیدم زود ولی ایشان و دوستم بیدارماندند. 

شب خیلی راحت خوابیدم و صبح ساعت ۷ بیدار شدم. هیچکی دیروز به پرنده های منتظر دان نداده بود و ظرف را پر کردم براشون. ایشان را راهی کردم و خودم به آرامی و بیصدا خانه را تمیز کردم. فقط جارو ماند که منتظر شدم دوستم بیدار بشه. برای ناهارش کبابه تابه ای درست کردم که ساعت ۱۲ خرده ای بود بیدار شد و من تند جارو کردم و نزدیک ۱ رفتیم سوپر و خرید کردیم. ناهار هم نخورده بودیم و سوشی خریدیم با کافی و نشستیم خوردیم و حرف زدیم. برگشتیم خانه و باران میامدو کمی بعد ایشان رسید و شام هم که دورقم داشتم با سبزی و ماست که خوردند حسابی و برای فردا ناهار ایشان ماند. با پسرها فیلم دیدیم و بعد خوابیدیم. 

چهارشنبه هوا خوب بود و منم زیاد کار نداشتم و کمی مرتب کردم و کلی لباس شستم و رفتم پیاده روی و دوش گرفتم. از محل کآرم خبر دادند که ۵ شنبه اگر وقت دارم بروم سر کار.آب پرتقال و گریپ فروت گرفتم و لباسهای خشک شده را جمع کردم. دوستم بیدار شد و بردمش شاپینگ سنتر بچرخیم. کمی میوه و برای شام دوتا مرغ بریان خریدم و خریدهای دیگه سوپری. برای ناهار دوستم رفت و غذای چینی گرفت و من یک ساندویچ سبزیجات و کلازن اسفناچ و پنیر با چیپس و سالاد گرفتم که با دوستم شریکی بخوریم چون موقع سفارش من گفت این هم خوبه . نصف ساندویچ با نصف کلازن ماند بردیم خانه. برنج دم کردم و زرشک آماده کردم و کمی سبزیجات برای خودم. غذا زیاد بود و برای فردای پسرها ماند, شام خوردیم و فیلم دیدیم و  خوابیدم.

۵شنبه ساعت ۸ رفتم و یک ترافیک شیرین بود که ۹.۳۰ رسیدم. باران شدیدی میبآرید. همکار بد اخلاقی همراهمون بود. زیاد از کار کردن باهاشون لذت نبردم. از آنجا به سایت دیگر و از سایت دیگر به آفیس و دوباره به سایت دیگر و همکارم را رسوندم و برگشتم خانه و سر راه گوشت خریدم با سوسیس و کمی خرید خرده  ریز. برای شام آش گوشت درست کردم که برای هوای سرد آنشب بسیار مناسب بود. هردو خسته بودیم و زود خوابیدیدم. دوستمان رفت پیش دوستان دیگه که چند روزی با آنها باشه. 


جمعه صبح بیدار شدیم بعد از یک خواب راحت یک روز آفتابی خوب دیدم. به پرنده ها حسابی رسیدم, پنجره ها را باز کردم تا بهار به خانه بپیچد.

  خانه را از بالا تا پایین تمیز کردم, ملافه ها و لحافها و رویه هر کدام جدا جدا شستم و تو آفتاب پهن  کردم. کلی لباس دیگرهم شستم. ناهارآش و زرشک پلو با مرغ خوردیم و بعد از ظهر دو ساعت از خانه  کار کردم. شب پیاده روی رفتیم و فیلم بارکد را دیدیم و من هم کمی تی وی تماشا کردم. شام نیمرو خوردیم. 

شنبه کار چندانی نداشتم و استراحت کردم, لباسهای شسته شده را جمع کردم. به دوستی زنگ زدم برای تولدش و قرار شد برویم خانه اش. به دوست دیگرم زنگ زدم که جواب  نداد. برای ناهار استامبولی بدون گوشت درست کردم. ساعت ۱ رفتم پیاده روی و ۴۵ دقیقه راه رفتم. ایشان آمد و ناهار خوردیم و  برنامه دوست داشتنیم را تماشا کردم. برای شام املت درست کردم, تا دیروقت بیدار بودیم. یک فیلم هالیوودی دیدیم با ایشان که جالب و خالی بندی بود. ایشان با مادرش صحبت کرد و بلیطش را خرید. 


امروز روز یکشنبه بود. ۸.۳۰ بیدار شدم و داروم را خوردم و چای دم کردم.صبحانه را آماده کردم و آبگوشتی هم بار گذاشتم. دیدم خانه از دیروز که ایشان رولر نصب کرده خاک و خولی شده اینه که تمیز کردم و ایشان خواست که برای خرید بیرون برود. گفتم صبر کن من هم دوست دارم بیام. ساعت ۱۲.۳۰ برویم.  زنگ زدم و نان سفارش دادم و تا کارهام تموم شد و و زدیم بیرون ۱۲.۴۵ دقیقه شد. ایشان هم غر غر کنان که دیر شد. یعنی اگر یکروز که نه یک ساعت غرغر نکنه حالش بد میشه. 

گفت تو منو نرسون جایی که خرید دارم و برو نانها را بگیر و بیا دنبالم, گفتم من آنجا کار دارم. نانها آماده است فقط باید برشون داریم و ادامه ندادم. اول خودش رفت سمت نانوایی و بعد هم به سمت جای خرید. دنبال یک فر زغالی برای پیتزا توی حیاط بودم و یک تاب حصیری تخم مرغی که پایه دارد که اولی را دیدم و نپسندیدم و دومی هم نبود. کمی هم گل برای جلو خانه میخواستم که همه پژمرده بودند. ایشان خریدهاشو انجام داد  برگشتیم خانه دوستمان هم برگشته بود. نهار را  روبه راه کردیم و خوردیم. کمی بعد بساط عصرانه را چیدم با میوه و طالبی و هندوانه. چای هم دم کردم. من تی وی نگاه کردم, مدیتیشن انجام دادم. چای را ایشان ریخت برای دوست هم کافی درست کرد. 

عکسهای دور همی دوستانم را دیدم، دلم برای همه تنک شده. 

چای و عصرانه خوردیم و ایشان و دوست از ساعت ۵ تا نیمه شب روی کار ایشان کار کردند و ایشان همینطور غر میزد! گفتم خسته نشدی که به من پرید. 

چند بار پرسیدم شام چی که گفتند  سیر هستند. ساعت ۱۰ ایشان شام خواست که براشون فیش اند چیپس درست کردم. ایشان کمآکان روی کارش کار میکند و ساعت ۱.۳۰ بامداد است. 

با مادرم این هفته کمی صحبت کردم. این هفته شلوغ بود دورم و با پدرم حرف نزدم.

این هفته خوب بود. 

 به ایشان از همکارم گفتم که چند سال قبل از تولد من به این کشور مهاجرت کرده. ایشان گفت چطور نتونسته کار درست حسابی پیدا کنه این همه ساله  اینجاست!!! 

دقت کنید همکار منه!! به ایشان گفتم منظورت منم دیگه که گفت نههههه!

من به تحقیر شدن به دست ایشان و خانواده درجه یک و دو و سه عادت کردم. اگر جز این باشه تعجب میکنم. بارها و بارها توسط عملی ها و تزریقی ها و تاتو به صورت ها  و اکستنشن به سرها مسخره شدم.

 برای بچه دار نشدن که خیلی طعنه شنیدم. 

یکی از دختران سن بالای فامیلشان که بلاخره با دوست پدرش ازدواج کرد که با بچههای شوهرش همسن بود و باردار هم شده بود. توی یک مهمونی فامیلی جلو همه به من گفت بیا خودت را به من بمال شاید بچه دار شدی و سرم سوت کشید و فقط صدای خنده زهردارشان را می شنیدم. 

از این زخمها زیاد دارم, که وقتی نگاهشون میکنم یادم میافته چه دردی  کشیدم.


پ.ن. جزییات دختر را نوشتم تا یادم بدونه چه آدمی با چه شرایطی متلک بارم کرد. برخی کور عیب خودند و بینای عیب  مردم.  

پ.ن. انسانها تنها ساز مخالف هستی هستند. 

روزمره

چهار شنبه ساعت ۷.۳۰ یک ماشین آمد دنبالم و رفتم ماشینی که برام رزرو شده  بود را گرفتم و یک نیم ساعتی منتظر همکارم شدم تا بیاد. بسیار فرد متشخصی بود با وجود سن کمش. من یک ساعت رانندگی کردم و همه راه را آن. به شهر مورد نظر رسیدیم و کمی در شهر گشتیم و نهارخوردیم و رفتیم به سوی سایت. هوا بسیار خوب بود. کآرمان را انجام دادیم و برگشتیم. ساعت ۷ شب از همکارجدا شدم و به سوی خانه برگشتم. در آخر ازم تشکر کرد برای کمک آنروز و من هم همینطور. سر راه مرغ اسپانیش گرفتم با چیپس و برنج اسپنیش و سالاد پاستا برای خودم. بنزین زدم و آمدم خانه و ایشان هنوز نیامده بود.  وسایل را گذاشتم و چای دم کردم. رفتم ۱۵ دقیقه پیاده روی و ایشان هم رسید. شام خوردیم, دوش گرفتم و خوابیدیدم. صبح قبل از رفتن برای ایشان چای دم کردم و صبحانه آماده کردم که نخورده بود. یادم باشد خودم را اذیت نکنم. 


۵ شنبه ساعت ۶.۳۰ از خانه زدم بیرون و سر راه همکارم را برداشتم و رفتیم. که البته به من گفت تو رانندگی نکن چون خسته هستی. در یک شهر کوچک و زیبا یک کافه پیدا کردیم و من چای لاته با کیک پرتقال و بادام خوردم که بسیار خوشمزه بود. از این شهر تا مقصد من رانندگی کردم که درست مانند جاده چالوس بود. پیچ و خم د ار سبز؛ به سایت رسیدیم و کارمان تمام شد. چندان لذت نبردیم از کار, در راه بازگشت در یک شهر میان راهی من پای سبزیجات تند برای خودم و معمولی برای ایشان خریدم و همکارم هم پای گوشت و این شد نهارمان. توی راه یکی از همکاران زنگ زد, سفارش نان دادم. همکار پیاده شد و من بازگشتم تا ماشین را برگردانم. سر راه باکش را پرکردم و برگرداندم. یک ماشین خواستم برای خانه. راننده آدم با ذوقی بود, توی ماشینش بطری آب خنک دآشت با منتوس برای مسافرینش. جالب بود! توی راه حرف خریدن خانه را میزد و اینکه  پولش نرسیده در جای ما خانه بخره. وقتی جلوی خانه پیاده ام کرد گفت چه منزل زیبایی دآری, چه جای آرامی, فکر نمیکنم بتونم هیچ وقت همچین خانه ای داشته باشم. گفتم من مطمئنم میتونی خیلی بهتر از این را داشته  باشی. و از ته دل براش آن لحظه خواستم. تو دلم گفتم من هم روزی از خانه زیبای آشنای خوشم آمد و خودم یک آپارتمان کوچک صد متری داشتم. خدا خانه ای  بهتر از آن خانه به من داد؛ قانون خدا برای همه یکیست. مال کسی را نخواه, با بخل نخواه, با حسرت و رقابت نخواه, ساده مانند کودک شاد بخواه و همسنگ آنرا دریافت  کن.

رسیدم و اول رفتم پیاده روی و ایشان هم رسید و رفت پیاده روی کرد. شام هم یادم نیست چه بود. 

جمعه وقت داشتم کلینیک, رفتم و بعد رفتم خرید. کاهو, خیار, اسفناج, پنکیک هلندی, نعنا از مارکت گرفتم. شیر و خیآر و کمی خرید سوپری انجام دادم. بعد گندم برای پرنده ها و ظرف آلمینیومی خریدم. سر راه نانها را گرفتم, برانی بادمجان هم خریدم و به خانه برگشتم و کمی بعد هم ایشان  رسید.ناهار نخورد . منهم کارهام را انجام دادم. با ایشان عصر رفتیم پیادهروی و شام برانی بادمجان و سبزی خوردن خوردیم با نانهای عشق.

شنبه ایشان خانه ماند و گفت به من هیچ کاری نداشته باش. رفت باغبانی کرد و کارهای سفر مادرش را انجام داد و در کل کارهای فکری! رفت پیاده روی و قرار شد ناهار یک چیز سبک بخوریم. پیشنهاد داد برویم بیرون برای خرید که گفتم من کار دارم. خانه را تمیز کردم و به ایشان گفتم شب برای شام یکی از دوستانمان را دعوت کنیم که رد کرد. یادم نیست ناهار چی  بود ولی هرچی بود بعد از درست کردنش و نظافت خانه رفتم دوش گرفتم و ناهار خوردیم و جمع کردیم. نزدیک ساعت ۴ ایشان به دوستمان زنگ زد و برای شام دعوتشون کرد.!

اول قرمه سبزی درست کردم و کاهو و سالاد را رو به راه کردم.میرزا قاسمی هم درست کردم و ایشان را فرستادم خرید دسر و شیرینی. که دوباری زنگ زد و منم راهنماییش کردم. نوشابه هم خریده بود با مافین موز و دسر. ساعت ۶.۳۰ کارهام تمام شد و دوباره دوش گرفتم چون بدم میاد بوی غذا بدهم. وقتی ۷ رسیدند همه چیز مرتب بود جز موهای من که هنوز خیس بود! تا ساعت ۱ بودند و من داشتم بیهوش میشدم. پسرشون خوابش گرفت و رفتند. شب خوبی بود. 

یک شنبه کاری نداشتم, ناهار هم درست نکردم چون کلی غذا بود, کمی مرتب کردم و با ایشان رفتیم پارک بزرگ دوست داشتنی من؛ ایشان به دوستانمان که شب قبل مهمانمان بودند هم زنگ زد که جواب ندادند. ۴۵ دقیقه راه رفتیم و در راه برگشت ایشان هوس همبرگر کرد. از مک دانلد بری ایشان یک همبرگر و سیب زمینی و نوشیدنی گرفتم و برای  خودم هم سیب زمینی با سالسا.با ایشان رفتیم ماشینی که برای سفرم رزرو شده بود بگیریم و یک نیم ساعتی  منتظر شدم تا آماده بشود. 

 شب هم دوستی میامد که مدتی منزل ما اقامت داشته باشد. ایشان عکسهای قشنگی گرفت و هوا بی همتا بود. برای شام ۳ تا ماهیچه پختم که لوبیا چشم بلبلی پلو درست کنم و قرمه سبزی ماند  برای دوشنبه که از سر کار دیر بر میگردم. دوستمآن آمد و وسایلش را جا به جا کردیم. من هم اتاق مهمان را مرتب کرده بودم. شام خوردیم, فیلم نگاه کردیم و من زودتر خوابیدم و آنها به حرف  زدن  نشستند.


آفتاب بتاب

امروز صبح  ایشان رفت و چون سمینار داشت صبحانه نخورد. منم موندم تو تخت و خوابیده مدیتشن انجام دادم و نزدیک ۸ بلند شدم. برای  خودم یک لیوان بزرگ آب طالبی درست کردم که صبحانه ام بود. موهام را روغن زدم.

آنروز که کرکره افتاد دیدم گوشه کنار سقفها تر عنکبوت بسته اینه که بعد از غذا دادن به پرندها داستر دسته بلند را برداشتم از بالا شروع کردم. آنقدر که فکر میکردم زیاد نبود ولی تمیز  کردم. بعد دیدم درها و درهای کابینت خاک گرفته آنها را تمیز کردم البته فقط پایین را و بعد هم پایین را جارو و گردگیری و کلا تمیز کردم. بالکن ماند که دیدم خیلی خسته ام و باشه  یک روز دیگه. ناهار سالاد خوردم و اسنک میان روز ۲ برش تست با کره, پنیر و مربا خوردم  ساعت ۳ دوش گرفتم, هوا امروز عالی بود. پنجره ها را باز کردم تا هوای خونه عوض بشه و کلی هم ملافه و پتو و حوله و جلودری شستم که زود خشک شدند. کمی گوشت پختم برای شام و ساعت ۴ رفتم پیاده روی و ۵ بود که خانه بودم. چای دم کردم. کلم ها را سرخ کردم و کمی برنج خیسآندم. 

ایشان کمی دیرتر رسید. چای ریخت و خوردیم.کلم پلو را دم کردم و  وسایل سفر فردا را جور کردیم. چمدان کوچکی بستم و با همکارم هم هماهنگ کردم. 

میان کارهای خانه  کمی کار هم کردم. یکی از خوبیهای کار از خانه اینه که ساعت دست خودته. 

امروز کوتاه با دوستی قدیمی حرف زدم و گفتم بریم ماساژ یا پاکسازی و ماساژ صورت, گفت ایوا جان تو برو. گفتم من دوست دارم تو هم بیای و باهم باشیم. 

خودم نیاز دارم که وقتی برای خودم بگذارم. 

شام خوردیم و جمع کردیم. برای فردای ایشان هم ماند.

پ .ن. من باید گذشته را فراموش کنیم نه اینکه فراموشی بگیرم. اینو باید مدیریت کنم. 

پ.ن. فردا زود میروم و دیر برمیگردم. 

پ.ن. در آفتاب زلف شانه میکنم.