X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پرسه در آرامش
 
 
همه تو
نظرات (3)

به نام نامی او 

چندین روز است که ننوشتم. تا جایی که یادم هست مینویسم. 

سه شنبه صبح ایشان رفت سر کار و من دوش  گرفتم و آماده شدم تا نیکل بیاید دنبالم. به جای ۸.۵ ساعت ۸.۱۰ دقیقه آمد  و  با هم رفتیم  سر سایتی که بازدید داشتم.

سوزان هم  از سوی دیگر آمد.کارمان کمی سخت بود چون اینترنت بازی در آورد و کارمان گیر  پیدا کرد. از میزان استرس نیکل هم بهتر است چیزی  نگویم. من تنها با گروهی ۶۰ نفره کار میکردم و کار با سافت ویر را آموزش دادم. از اتاقی که من بودم صدا در نمیامد و همه  در آرامش کارشان  را انجام میدادند. سوزان با نیکل بود و پیش من آمد برای پرسشی و خواست بروم پیش گروه  آنها تا چیزی را ببینم. یکسر رفتم و به جز سوزان و نیکل ۳ نفر دیگر به همراه مدیر کل بودند و نیکل نام شرکت کنندکان را مینوشت و تیک میزد که شرکت کرده اند و همه اتاق متشنج بود. ما هیچ مسولیتی برای افراد نداریم این وظیفه کمپانیست که بداند چه کسانی آمده اند و چه کسانی نیامده اند. اینجا بود که فهمیدم آرامش یا نگرانی مسریست و به دیگران سرایت میکند. در پایان نیکل فهمید چند فرم اشتباه به افراد داده است و کارش  خط خورد و حساب نشد. 

رفتیم در کافه ای نشستیم و میتینگی  داشتیم. نیکل کار خودش را میکند و گوشش بدهکار هیچ حرفی نیست. سوزان حرص میخورد چون بیشتر با نیکل کار میکند. با نیکل برگشتیم خانه  و توی راه نیکل باز گله کرد و گله کرد و گله کرد و من گوش داد م و گوش دادم و گوش دادم و دعا کردم برایش. به خانه که رسیدم اول برای پرندها دانه ریختم و با فرشته رفتیم بیرون. کارهایی  که من را آرام میکنند. یادم نیست شام چه چیزی درست کردم!!  

چهارشنبه صبح ایشان را فرستادم رفت و یک کره عسل و  اسموتی و کمی کوکو سبزی دادم ببرد برای صبحانه و ناهارش. خودم  دوش گرفتم و به پرنده ها پیش از رفتن به یوگا دانه دادم. ساعت ۹.۵ تا ۱۰.۵ کارم را انجام دادم و یک بسته برای ایشان پست کردم و برگشتم خانه را گردگیری کردم و سرویسها ی پایین  را تمیز کردم. گفتم موهایم را درست کنم و کسی میآمد دنبالم که من را سر کار  ببرد. گفته بودند ۱۲.۵ میاید. ساعت ۱۲.۱۰ دقیقه آمد. یادم رفت کتابم را ببرم چون زود میرسیدم زمانی برای خواندن داشتم. زودتر رسیدم و نشستم سر موبایلم تا کارم را آغاز  کنم. کارم ۱.۴۵ دقیقه آغاز شد تا ۳.من را رساندند خانه ساعت ۴ بود. خانه را جارو  کشیدم  و برای  شام 

سبزی پلو با ماهی و کوکو سبزی درست کردم و فرشته را بردم پیادهروی. برای  پرندهها دانه ریختم. نزدیک ۶ بود که برگشتیم  خانه و ایشان هم آمد.

از چهارشنبه شنبه همین اندازه به یاد دارم. 

پنج شنبه به نیکل گفتم ۷.۱۵ به دنبالم بیاید و خودم  ۶ بیدار شدم و کارهای پیش از سفررا انجام دادم. برای ایشان غذا  گذاشتم ببرد  واسموتی درست کردم. برای خودم هم میوه و آب برداشتم و اسموتی. ظرفهای فرشته را پر کردم و تنم را شستم  و موهایم را مرتب کردم و آرایش کردم و همه چیز را برداشتم و آماده  بود. نیکل پیام داد که رسیده  و از خانه ۷.۱۵ زدم بیرون. 

توی را ایستادیم تا دستشویی بروند و کافی بخرند هرچند من هم دلم میخواست بخرم ولی به خودم نه گفتم و نخریدم. میخواهم همان هفته  یکبار باشد. توی را نیکل چند تا حرف نژاد پرستانه زد. نیکل هم مانند ما مهاجر است هرچند از کودکی آمده است. اینجا به دنیا نیامده است و اینجایی به شمار نمیاید.

ساعت  ۸.۵ رسیدیم سر کار و چه همه چیز آشفته  بود.  

من و سوزان کار میکردیم و نیکل و همراه  دیگر گیج بودند. نیکل از استرس زیاد بلند بلند  حرفهای  بی سروته میزد. به همراه  گفته بودیم که تو بمان و کارها را راست و ریست کن تا ما گروهها را درست میکنیم. بلاخره کارمان آغاز شد و برای من به آسانی به پایان رسید. برگشتم به جایی که نیکل و سوزان و آن یکی همراه بودند و چشمهای نیکل قرمز و عصبانی بود و سوزان تندتند سرش را تکان میداد و به من اشاره میکرد که من را از دست اینها نجات بده. ۲۰ دقیقه زمان داشتیم و به راست و ریست کردن کارهای دیگرمان گذشت. نیکل و آن همراه دستیار من و سوزانند. به آنها گفتیم 

برای دوره دیگری که داریم نیکل و دستیار باهم و من یک گروه و سوزان گروه دیگر را انجام دهد. نیکل گفت نه! 

در پایان من دو تا را انجام دادم و همراه یکی و سوزان و نیکل با هم یکی. خوشبختانه کارمان تا ۱ به پایان رسید و نشستیم در آفیس آن کمپانی و کارهای هفته آینده را تا ۳.۱۵ درست کردیم و همه چیز به خوبی انجام شد. یک ایمیل زدم برا ی گزارش کارمان. یک میتینگ هم با سوزان داشتیم بیرون از آفیس و سوزان بسیار خشمگین بود از کارهای آندو و میگفت اگر نخواهیم دستیار داشته  باشیم چه بکنیم. یک تلفن هم به آفیس زد. برگشتن نیکل گفت همراه  را نمیرساند و من رساندمش. گفتیم ناهار  بخوریم و نیکل گفت نه!! 

نیکل روی دنده ناسازگاری بود. 

من همراه را رساندم و برگشتم خانه و برای شام مرغ گذاشتم تا خورش بامیه درست کنم و فرشته را بردم پیاده روی و به پرنده هایم دانه دادم. سرراه دوستم  را دیدم که گفت بیا یکدور با هم برویم که گفتم باید بروم خانه. رسیدم خانه دیدم زیر مرغ خاموش شده است. مرغ را سرخ کردم و زعفران و رب زدم و گذاشتم جا  بیافتد. برنج خیس کردم و چای دم کردم و دوشی گرفتم. ایشان رسید و با هم چای خوردیم. میوه شستم و شاممان را هم خوردیم. و آشپزخانه را سامان دادم و دیگرنشستم و با ایشان شب آرام و دل آرامی داشتیم. 

خدایا سپاسگزارم که هستی همیشه  کنارم. 

جمعه  ایشان سمینار داشت و دوستش صبح زود آمد به دنبالش و رفت. من هم کمی کارهایم را انجام دادم و گفتم صبح زود بروم خرید پیش از  یوگا! که نشد و الکی دور خودم چرخیدم و دو سری ماشین را روشن کردم  و دوش گرفتم و برای پرنده ها غذا ریختم و ساعت ۱۰.۵ رفتم و ۵ دقیقه دیر سیدم. با نازنین دوست بودیم و ۴۵ دقیقه کلاس بود. 

پس از آن رفتیم به سوی مارکت و از آنجا  من نارنگی،  توت فرنگی،  آناناس،  طالبی،  هندوانه،  دستمبو،  کاهو،  نان ساندویچی، نان زعتر  خریدم و از آنجا رفتیم شاپینگ سنتر و از سوپر پاک کننده ماشین،  دستمال آنتی باکتریال،  اسپری پاک کننده،  خیار،  چای سبز،  پاپایا،  کیت کت،  پاک کننده شیشه و لیوان برای ماشین گرفتم و با نازنین دوستم رفتم کافی خوری.

با هم نشستم و حرف زدیم. بسیار دختر خوبیست که نایاب است از خوبی. بسیار خوشدل و مهربان و پاک است. خدایا سپاسگزارم برای آدمهای خوبی  که سرراهم میگذاری. 

به مادر دوست فرشته کوچولو زنگ زدم  که هم را ببینیم و گفت  ساعت ۴. از نانوایی بربری و سنگک گرفتم و برگشتم خانه. خریدها را جا به جا کردم و برای شام هیچ برنامه ای نداشتم. 

روی مبل دراز کشیدم و مدیتیشنم را انجام دادم. و چرتی هم زدم. مادرم  زنگ زده بود که نشد با هم حرف بزنیم. دوستم زنگ زد برای دیدار فرشته ها که گفتم میایم خانه‌اش تا نانی را که خریده بودم به اوبدهم.شام مهمان داشت.  همسرش شامی کباب درست کرده بود و نان هم که من بردم برایش. خودش میگرن داشت و یک چای خوش مزه درست کرد و خوردیم  و رفتیم پارک که فرشته ها خودشان را گلی کنند.  بازی کنند،  ما هم نشستیم به حرف زدن و هردو خسته بودیم. گفت بیا برای شام شامی کباب ببر که گفتم نه یک کار ی میکنم. برگشتم خانه و ایشان هنوز  نرسیده بود. دست و پای فرشته را شستم و پاکش کردم. نازنین دوست یک اسباب بازی برایش خریده بود که به او داده بودم و بازی کرد. ایشان هم آمد و فرشته کوچولو بدو بدو اسباب بازی نو را آورد و نشانش داد که این را امروز خریده برایم!! 

برای شام چیزی درست نکردم و بین املت و سوسیس همیشه سوسیس برنده است!! شام خوردیم و هر دو خسته بودیم. من برنامه تمیز کاری اساسی داشتم  برای فردا. امروز به ویویان گفتم کلاس یکشنبه را می آیم. از اینکه  بین این همه کار برای خودم زمان میگذارم بسیار خوشنودم. از اینکه هر شب چند ورق کتاب میخوانم بسیار خوشنودم. 

شببه دمنوش و فیلم و سریال و شکرگزاری گذشت. 

شنبه ایشان ساعت ۷.۵ رفت و من هم گفتم خانه را تمیز کنم از بالا!گردگیری کردم و سرویسهارا شستم. چون هوا آفتابی بود همه لحافها و روتختی و روبالشیها،  ملافه جلودری ها،  حوله ها و...را شستم. ۷ بار ماشین راروشن کردم. 

روتختی و ملافه تازه روی تخت کشیدم. ساعت ۱۱.۵ دوش گرفتم و برای پرنده ها غذا ریختم و رفتم آفیس ایشان برای کاری که انجام  بدهم و رفتم شاپینگ  سنتر که بروم بانک. دوستی که آوردم پیش خودم برای کار را دیدم و خیلی گفت که ناهار بروم خانه اش و من نرفتم. چون کار داشتم خیلی و دوست هم ندارم اینجور کارها را. با من تا بانک آمد و رفتیم سوپر و من کیت کت،  کراسان،  ویفر شکلاتی،  مسواک،  سیبزمینی آماده خریدم. و از سوپر دیگر سس مایونز،  خیار قلمی،  بلوبری،  پنیر پیتزا،  ماست گرفتم و دو تا پرتزل برای عصرمان هم خریدم و همینطور دوتا تاپ برای ورزش.  دوستم تا ماشینم آمد و من رساندمش دم ماشینش و برگشتم شاپینگ سنتر و رفتم دستشویی چون میزان زیادی آب میخورم و باید دستشویی دم دستم باشد. چند تا سوشی هم خریدمو برگشتم خانه. بالا و پایین را جارو کردم. مایه لوبیا پلو درست کردم.ساعت ۴ بود دوستم پیام داد که فرشته ها راببریم پارک. شام پرندهای چشم به راه را دادم و فرشته ها را  بردیم و بازی کردند و برگشتیم خانه. ایشان تازه رسیده بود و فرشته را برد و دست و پایش را شست و من هم شسته  ها را آوردم توی خانه پهن کردم. چای دم کردم و برنجی خیساندم. خانه  را طی کشیدم و  لوبیا پلو با ته دیگ سیبزمینی درست کردم و  با سبزی و ترشی لوبیا پلو را خوردیم. 

خانه را از بیخ و بن تمیز کردم و حالم خوب شد! خدا حالا باید یکروز کمدم را بریزم بیرون و چیزهایی رابدهم برود. چندین لیوان آبجوش خوردم و بادایشان فیلم دیدیم و سریال! 

شب هم کمی خواندم و کمی نوشتم  دردفترم. چیز دیگری به یاد ندارم. 

امروز ایشان ۷.۵ رفت برای سمینار و خوبیش  این است که ۱. صبح زود میرود ۲. چیزی با خودش  نمیبرد تنها یک بطری آب. 

من هم بلند شدم و شیشه های جلوی چشمم را شستم و تمیز کردم، چند تا سطل بزرگ و کوچک را شستم توی حیاط. رفتم بالکن را هم شستم و تازه ساعت شده بود ۹.۴۰. تا ۱۰ کمی چرخیدم و شسته ها را جا دادم و ساعت ۱۰  دوش گرفتم و یکسری ماشین را روشن کردم. از صبح آب نوشیدم تنها و چند تا خرما.ساعت ۱۰.۵ رفتم یوگا، پش از رفتن به پرنده ها دانه دادم. ۱۱ رسیدم و آنجا بودم  تا ۱۲.۵. 

امروز ۴ نفر بودیم و آقایی در کنار من بود. دم و بازدمهای صدادار داشت و با صدای بلند کارهاش را انجام میداد. همه حرکاتش تند و با شتاب بود. چندباری هم دستش به من خورد! نیم ساعت آخر شاواسانا و مدیتیشن بود که به اندازه ای سرفه کرد و خلط و اخ و تف که بلندش کردند گفتند تو بشینی بهتره! کیسه گندم گرم روی پا یا کمرمیگذارد مربی و یک چشم بندی که بوی لوندر (اسطوخودوس)  را  برروی چشم میگذارد و  به آرامی اینکار را انجام میدهد. این آقا با صدای بلند این بین حرف میزد که میخواهد  یا نمیخواهد. 

این کلاس هم گذشت.

داشتم بیرون میامد  یک کتاب برای غذاهای پاک بود که برداشتم و بیرون آمدم و برگشتم خانه. میخواستم بروم برای ماساژ که گفتم بروم خانه و از خانه ماندنم لذت ببرم.توی راه همکاری زنگ زدو چون رانندگی میکردم پاسخ ندادم. رسیدن خانه دیدم ۷ تا پیام دارم. دوست یکی از دوستانم پیام داده بود هوا خوب است و برویم پیک‌نیک که  پاسخش را دادم. به همکارم زنگ زدم و کد  دفتر را میخواست چون نمیتوانست دررا باز کند. برای خودم یک اسموتی با موز،  انجیر،  خرمالو و خرما و شیر نارگیل درست کردم و شد ناهارم. کار دیگری نداشتم،  رومبلی ها را توی ماشین انداختم و گلهایم را اسپری زدم چون سرخسم برگهایش میافتد رو به پایین. حالا کمی کود باید بدهم به گلهایم. برای خودم یک چای سبز درست کردم و رفتم بالا؛  یک شمع روشن کردم و یک آهنگ آرام گذاشتم و کتاب خواندم. چشمانم گرم شد و مدیتیشن کردم و خوابم برد. فرشته هم تنگ دلم خوابیده بود.ا نگار توی بهشت بودم. انگار خوشبخت تر از من انسانی روی کره زمین نیست. خدایا کم آوردم در  سپاسگزاری مهربانی هایت. 

"از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو"

بیدار شدم،  شاد و سپاسگزار؛  ساعت ۴ و خرده ای بود که کتری را پر کردم و زیرش را کم کردم و با فرشته رفتیم پیاده روی و پیش از رفتن برای پرنده ها  دانه ریختم. از اینکه سفره مهربانی برایشان پهن میکنم خوشنودم. از اینکه در باغم لانه میسازند،  توی بالکن خرابکاری میکنند،  دورو بر خانه ام هستند و میدانند میایم شادانم. از اینکه خانه ام برایشان امن است شادم و شادم و شادم. 

برگشتیم خانه،  رفتم تند دستشویی و در گاراژ باز بود. چون میخواستم جلوی  در را طی بکشم. ایشان رسید و آقای همسایه و فرشته اش هم آمدتد و کمی گپ و گفتکو کردیم و  من جلوی در را طی کشیدم و شیشه ها را هم شستم.

ایشان سطلها و شسته ها را آورد تو و روی جار ختی  گذاشت تا خشک شوند. چای دم کردم و یک پیمانه برنج خیس کردم.

کمی خواندم. از مایه لوبیا پلو و خود لوبیا پلو مانده بود و دیشب ایشان گفته بود دوباره لوبیا پلو میخورد. من دم کردم. میوه هم گذاشتم و ملون و هندوانه و طالبی برش زدم و نشستیم با ایشان حرف زدیم. چای نخوردم ولی کیت کت خوردم! برای خودم چند تا کراکر کره مربا درست کردم و خوردم. براش شام ماست و نعنا و گل سرخ درست کردم و سبزی شستم. کار چندانی نداشتم. مادر ایشان زنگ زد و با هم حرف زدیم،  حال روحیش خوب نبود و حرف که زدیم گفت انکار سبک شدم و آرام شدم،  خدا خیرت بدهد! 

شب خیلی خسته بودم و ساعت ۱۱.۵ خوابیدم. ایشان زودتر از من خوابید. 


<تویی که از اینجا میگذری،  برایت آرزو میکنم هیچگاه خودت را تنها نبینی،  دلت آرام و با ایمان .> 


این روزها ی عمرم تند تند میگذرند،  دراین شتاب روزگار در هر دم با منی،  سپاسگزارم برای دستی که بر شانه ام گذاشتی،  برای همراه بودنت،  برای بهتر کردن زندگی من. 


من همه تو ، تو همه تو ، او همه تو ، ما همه تو

هر که و هر کس همه تو ، این همه تو ، آن همه تو





نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 4 شهریور 1397
زمان : 16:46