X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
پرسه در آرامش
 
 
کتاب
نظرات (5)

دوشنبه که ساعت ۸ از خواب بیدار شدم و چای دم کردم. کدوها را سرخ کردم ،  به پرندهها غذا دادم و صبحانه خوردیم. 

پایین  را گردگیری کردم و سرویسها را تمیز کردم.

برای ناهار خورشت کدو با غوره  و مرغ درست کردم. دوش گرفتم و کلاهم را سرم کشیدم و ساعت ۱۱ باید میرفتم  آفیس. برنج خیس کردم و به ایشان گفتم که برنج را دم کند زمانی که برگشت خانه چون باید برای کاری میرفت به آفیس خودش. 

رفتم سر کار و کارم را انجام دادم و شیر  و ماست و شیرینی خریدم و بنزین زدم سرراه و ساعت ۱.۵ برگشتم خانه. ایشان  نیامده بود،  برنج دم کردم و جاروکشیدم.  شور و ترشی و سبزی هم آماده گذاشتم روی میز. ایشان آمد و فرشته رابرد بیرون و ساعت ۲.۵ ناهار خوردیم. مدیتیشن کردم و چرت زدم. خانه را طی کشیدم. عصر به پرنده ها غذا  دادم و چای دم کردم با شیرینی ها خوردیم. میوه شستم  و روی میز گذاشتم. موهایم را سشوار کشیدم.

لباسهای شسته شده را تا کردم و گذاشتم روی تخت که شب ایشان در کشوها و طبقات کمد جا بدهد. ایشان سریال میبیند  و من هم جسته  گریخته تماشا میکنم. 

همه چیز را برای سفریکروزه آماده کردم و جلوی در گذاشتم . یک ظرف میوه و آبپرتقال و آب هم توی یخچال گذاشتم. ظرفهای فرشته را شستم.ساعت را برای ۶ کوک کردم و کمی کتاب خواندم دعا کردم و خوابیدم. 

هوا تاریک بود که بیدار شدم و ساعت ۶.۱۰ دقیقه بود،  مسواک زدم و دست و صورتم را شستم. ظرفهای فرشته کوچولو را پر کردم از آب و غذا و  آرایش کردم و لباس پوشیدم. ظرف میوه و آبمیوه را برداشتم و غذای ایشان و صبحانه اش را گذاشتم که ببرد.  ۶.۵ از خانه زدم بیرون. هوا تاریک بود و توی راه کم کم روشن میشد و خورشید بالا و بالاتر میامد و من توی  جاده میتازیدم. همکارم را سرراه برداشتم وساعت ۸.۵ رسیدیم و تا ساعت ۱۰.۳۰ کارمان را  انجام دادیم و برگشتیم.من تنها یک شیشه آبمیوه تازه خوردم و چندتا گیلاس. سرراه رفتیم کافه ای که دوستم میشناخت و یک چای ماسالا خوردیم که زنجپیلش زیاد بود و با همکارم خداحافظی کردم و سرراه رفتم آفیس ایشان  و دیدم خیلی چیزهانیاز دارند. لیست برداشتم و برایشان بیسکوییت،  شکر،  شوینده و حوله کاغذی و کاغذ یادداشت خریدم. برای خانه صابون و برای خودم رنگ مو گرفتم. خرید سوپری هم داشتم و  رب، آب گوجه،ماکارونی،  پاستا،  کیت کت، دستکش ظرفشوی،  برنج،  خوراکی برای فرشته کوچولو، چیپس،  توت فرنگی،  گیلاس،  ماست،  هویج،  گوجه فرنگی  گرفتم. از فروشگاهی دو تا تی شرت برای یوگام و یک شلوار برای ایشان خریدم. خریدها رابردم  آفیس گذاشتم و برگشتم  خانه. نخست قورمه سبزی بار گذاشتم و خریدها را جا به جا کردم. به پرنده ها غذا دادم و فرشته را بردم بیرون. چند بار به مادر و  پدرم زنگ زدم که نبودند. 

ریشه موهایم رارنگ کردم و کمی نشستم. خیلی خسته بودم. دوش گرفتم و برنج و چای دم کردم. سالاد شیرازی درست کردم. ایشان هم زود آمد و داشت با تلفن حرف میزد. شاممان را خوردیم و سریال  رادیدیم. شب دیر خوابیدم هرچند خیلی خسته بودم. 


زمانی که خانه هم آشپزی میکنم یا لباس تا میکنم یا هرکار دیگر کتاب صوتی گوش میدهم. ایشان  میگوید این داستان کرد شبستری چیست! یک کتاب را بارها گوش میدهم چون رشته گاهی از دست میرود. 

کتاب را خیلی دوست دارم،  کودک که بودم  یک کتابخانه  داشتم. پر بود از کتابهای علم برای کودکان و نوجوانان و قصه های خوب برای بچه های خوب  و داستان‌های  ژول ورن  و تن تن،  داستانهای مارتین با آن نقاشی های آبرنگیش،  سیندرلا با تصاویر برجسته اش،  هایکلبری فین و تام سایر،  داستانهای هانس کریستین اندرسن و....!چند تا کتاب از ه. الف. سایه و شاملو داشتم. اینها که میگویم برای سن ۸-۹ سالگیم بود. تازه دانستنیها  و کیهان بچه ها هم برایم خریداری میشد. پدرم به تاریخ و سیاست کشش داشت و مادرم به ادبیات و این بین من به همه اینها. نوجوان  که شدم عرفان و ادبیات و سیاست محورکتابهای من بود. در کتابهای عاشقانه به نوشته های  خواهران برونته کشش داشتم و دافنه دوموریه هم بد نبود،  فکر کنم عاشقانه ترین  کتابی که خواندم  "پر"بود و همیشه دوست داشتم بدانم چه کسی شخصیت اصلی این داستان بوده  چون کتاب بر پایه زندگی دو نفربود.  سو وشون و شوهرآهو خانم برایم حرص در بیار بود. یادمه با کتاب تاریخ مشروطه ایران از احمد کسروی آمدم خانه و پدرم با لبخند پرسید این را از کجا پیدا  کردی.  نمیدانستم احمد کسروی که بوده و چه بر سرش آمده. آنزمان ۱۸ ساله بودم.

کم کم کتابخانه مان  بزرگ و بزرگتر میشد بر پایه آنچه دوست داشتیم میخریدیم.ازشمار رمانها کم میشد و به کتابهای دیگر افزوده میشد. نخستین کتاب  درباره نیروی اندیشه انسان که خواندم ۱۶-۱۷ ساله بودم،  نامش بود "قدرت فکر"؛  هرچند فراموش کردم و به کار نگرفتم شاید چون برایم سنگین بود. کتاب ساده ای اما بسیار کارگشا هدیه گرفتم  از دیل کارنگی که خیلی به دردم خورد و هنوز با آن جلد ریش ریش شده اش در کتابخانه  پدرم  جا دارد. ازدواج که کردم کتابهای خودشناسیم بیشتر و بیشتر شدند و  کتابهای دیگر کمتر شدند. در آن زمان شاید بتوانم بگویم شیرینترین  رمان ایرانی که خواندم  بامداد خمار بود،  نویسنده به سادگی به تصویر کشیده بود و خوشم آمد. داستانهای زویا پیرزاد و گلی ترقی را هم دوست داشتم و دارم. حالا هم خانه ام  دارد پر میشودازکتابهایی ازگونه دیگر،  انگار همه آنهایی که خواندم پیش نیاز آموزه های امروزم بودند. 

پیش نیاز باورهایم و زندگیم بودند. 


کتابی که هم اکنون میخوانم "بدنت را دوست بدار" از لویز هی هست. و آنی که هرروز گوش میدهم "از دولت عشق" است.

کتاب اینروزهای شما چیست؟  


زندگیتان پر از عشق به خود و دیگری و هر ذره هستی.

زنده باد شما و دلهای پاکتان. 




نویسنده : ایوا
تاریخ : سه‌شنبه 9 مرداد 1397
زمان : 17:41