X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 31649
   

سال نو
یکشنبه 5 فروردین 1397 ساعت 15:22 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )

دوشنبه پیش از نوروز ایشان خانه بود. صبحانه خورد و من هم از صبح بالارا تمیز کردم از بیخ و بن. ایشان نهار قرمه سبزی درست کرد. وقت دکتر داشتم که کنسل کردم. دوش گرفتم.  ساعت ۱۲ رفتم  بنزین زدم و بعد هم  شاپینگ سنتر و آب پرتقال،  توت فرنگی، انجیر،  انگور، خیار،  گوجه فرنگی،  سیب و گلابی خریدم. برای آفیس ایشان هم شیر و بیسکوییت و برای خانه کرفس،  هویج،  پنیر ورقه ای و پنیر رنده شده، برنج جاسمین،  تخم مرغ ،   نان ساندویچی و هوموس گرفتم. ۲ خانه بودم و ناهار  خوردیم. ایشان ظرفها را شست و مدیتیشن کردم وکمی چرت زدیم. ساعت ۴ بیدارشدم و بدو بدو رفتم پیش آرایشگرم برای ابرو.میوه ها را جادادم و کارهای ریز ریز انجام دادم. شیشه ها را دوباره شستم و همینطورقسمتی از حیاط را! 

عصر رفتیم پیاد روی و ایشان جلو در را تمیز کرد. شام هم قرمه سبزی خوردیم. 

سه‌شنبه از ۸.۲۰ دقیقه کارم را آغاز کردم. به خانم پیام دادم که گفت ۱ بیا برای شیرینی ها. یخچال را تمیز کردم و یک تمیز کاری از بیخ و بن در پایین را انجام دادم و تنها طی کشیدن ماند. ماهی دودی را روی گاز بیرون گذاشتم  و پوستش را جدا کردم. ۳ سری لباس شستم. ۱۲ دوش گرفتم و راهی خانه خانم شدم. شیرینی ها را گرفتم و برایم یک ظرف زولبیا تازه هم داد. شیرینی های دوستم  را گرفتم و پیش به سوی دوستم. تنها دوستم  را توی پارکینگ شاپینگ سنتر دیدم و شیرینی ها دادم و رفت چون شب مهمان داشت.ماهی تازه خریدم و دادم برایم  فیله

 کردند،  دودسته گل بزرگ خریدم و برگشتم خانه.سر راه یک کیسه بزرگ لباس و کفش دادم برای خیریه. گلها را توی گلدان گذاشتم. شیرینی ها تست کردم خیلی خوب بودند. خیلی خیلی خیلی خوب بودند. ماهی را شستم و همه خانه را طی کشیدم. تا شب کار داشتم. با فرشته عصر رفتیم  پیادهروی؛  به دوستم زنگ زدم که برایش از شیرینی هایم ببرم که با فرشته اش  سر کوچه امان بود. ما هم زود رفتیم،   زولبیا،  نخودچی،  گردویی، برنجی،  باقلوا  از هر مدل یک بسته بردم برایش. برگشتیم و ایشان هم کمی پس از ما رسید.  ایشان با دوستم سر کار حرفش شده و بسیار عصبانی بود. 

برای شام سبزی پلو با ماهی درست کردم. به پدرو مادرم و خانواده ایشان زنگ زدیم پیشاپیش برای شادباش  نوروز. 

هفت سین را چیدم و دلم از شادی میلرزید. الهی هر روزتان روزی نو باشد. 

شام خوردیم و خوابیدیم. 

من خیلی از خودم پذیرایی کردم؛  شیرینی  و چایی پشت هم!!

چهارشنبه یکم فروردین ۱۳۹۷؛  چقدر شاد بودم. انگار عاشق شده بودم یا زندگی دوباره داشتم. ایشان رفت سر کار و برای ناهارش میوه دادم. هوا ناگهان خنک شد. فرشته را بردم برای کارش و ۱۰ برگشتیم خانه. تا ساعت۱۱ سرم گرم پیامهای دوستان و بستگان بود. سپس همه لباسهای تابستانی را تا کردم و لباس های  پاییزی و گرم را در آوردم. دوباره کیسه ای پر شد از هر آنچه نمیخواستم.  کار چندانی نداشتم؛  دوش گرفتم و استراحت کردم. به دوستی  زنگ زدم تا شامی که دعوتیم را کنسل کنم که قبول نکرد. کمی بعد  هم همسرش زنگ زد و با هم حرف زدیم. 

شام داشتم،  سبزی پلو که داشتم و میخواستم دوباره ماهی سرخ کنم با کوکو سبزی. دوباره به پدرو مادرم زنگ زدم و با خواهرجانانم هم صحبت کردم. دوستان زنگ زدند. همسر دوستم زنگ زد و با ایشان دل سیر حرف زدند هرچند که به زودی خانه اشان دعوتیم. غروب با اینکه ایشان خسته بود رفتیم پیاده روی و هوا تاریک بود که برگشتیم خانه و شاممان را خوردیم. شبهای پاییز و زمستان را دوست دارم. ۷-۷.۵ شام میخوریم.

سریالهای عید را تماشا میکنیم،  پایتخت را دوست دارم. با هر  قوم دیگری توی ایران این همه شوخی کرده بودند و اینجور نشانشان داده بودند تا به حال صدا و سیما را به آتش کشیده بودند،  حالا بماند که جنگل  و دریا و جاده شان را به گند کشیدیم.

پنج شنبه ایشان رفت سر کار و ناهارش سالاد و کوکو سبزی و گوجه و خیارشور بود با اسموتی و میوه برای صبحانه اش. خودم هم آمدم  تنها بوفه را روغن بزنم که کم کم میز های راهرو و نشیمن ها و بوفه و دراور و پاتختی و تخت و بوفه تی وی روم را روغن زدم!! به یکی از دوستانم که پیشترها در یکجا کار میکردیم زنگ زدم برای سال نو. پنج شنبه ساعت ۳ وقت دکتر داشتم که کنسلش کردم و خانه ماندم. برای شام قیمه درست کردم. چای و برنج دم کردم و فرشته را ساعت ۷ بردم بیرون. برای خودش دنیایی دارد؛  یک هوشمندی در وجودش است که من انسان انگشت به دهان میمانم که چطور راهش را و هدفش را گم نمیکند. یوگام را انجام دادم. یک مدیتیشن ۲۱ روزه نام نویسی کردم از دیپاک چوپرا که باید هرروز انجام بدهم. 

ایشان ۵ شنبه دیر آمد و شام ۸.۵ خوردیم. یک سینی قدیمی دارم که روی میزم گذاشتم و یک وارمر و دو تا نعلبکی و دوتا استکان دمر توی نعلبکی ها گذاشتم. روی میزم ترمه ای قدیمی پهن کرده ام. هرروز عصر چای با هل یا گل سرخ دم میکنم و از این سادگی ایرانی لذت میبرم. 

جمعه ایشان سمینار داشت و صبح ساعت ۷ رفت. من هم بلند شدم و خانه را تمیز کردم، گردگیری،  جارو و سرویسها را تمیز کردم و  ۱۰.۱۷ دقیقه رفتم به سوی کافی شاپی که بانازنین دوستم میرویم روزهای جمعه. ساعت ۱۰.۴۵ دقیقه رسیدم و رفتیم نشستیم و یک دنیا گفتیم و خندیدیم و با حالی خوش برگشتیم. هیچ خریدی نکردم برای خانه! رفتیم یک عتیقه فروشی به دنبال اتو ذغالی من که یکی داشت میگفت ۱۴۰ دلار حالا صد دلار هم میداد! نگرفتم دیگه! به جای آن یک چراغ موشی گرفتم که شمع میخوره! یک پلت نقاشی و یک دفتر کوچک خریدم. نان خریدیم و هوا هم گرم بود و ما پیاده میرفتیم! چند جا سرزدیم و وسوسه هایی شدیم ولی نخریدیم. من برگشتم سوی خانه و از شاپینگ  سنتر دم خانه دوتا ژاکت و دوتا بلوز آستین بلند خریدم، ۳ تا کتاب خریدم. کتاب معجزه سپاسگزاری به زبان اصلی و دوتا کتاب از لوییز هی. 


چند تا ماسک صورت هم خریدم. یک قوری شیشه ای  هم خریدم!! برای فرشته غذا گرفتم و برگشتم  خانه و ساعت ۴ و خرده ای بود. از شب پیش قیمه و برنج  داشتم با سالاد گذاشتم و چایم را دم کردم و میوه چیدم توی ظرف؛  طی هم کشیدم که ایشان آمد و آب پاشها را باز کرد و خودمان رفتیم با فرشته کوچولو بیرون. دوستم  و فرشته و همسرش را دیدیم و از شیرینی ها تشکر کرد و سال نورا تبریک گفتند به ما. ماه درآمده بود که رسیدیم خانه. شام خوردیم و سریال دیدیم و من توی قوری خوشگلم چای دم کردم. یوگا را امروز هم انجام  دادم. 

شنبه باز ایشان صبح زود رفت و من هم بلند شدم. تا ۱۱ شسته ها را جا دادم و کمی به آشپزخانه رسیدم. لباسهای شسته را هم تا کردم و گذاشتم سر جاشون و دوش گرفتم.  از ساعت ۱۱ تا ۴ نشستم پای کارهای ایشان و خیلی از کارها  را انجام دادم. چای سبز دم کردم و خوردم با خرما ارده و شیره! ناهار نخوردم! ساعت ۴ بستم کارها را. به مادرو پدرم زنگ زدم. شام درست نکردم چون میدانم ایشان در این چند روز پذیرایی میشود و سیر است شبها! ایشان که آمد  من با فرشته رفتیم بیرون. شام هم املت خوردیم! دوستی برایم پیام داده بود که ایوا خیلی بدحال و افسرده ام،  چیزی بگو تا آرام بشوم. باید جواب اورا بدهم،  

یکشنبه هم ایشان دوبار رفت صبح زود و من توی تخت مدیتیشنم را انجام دادم و اسباب بازیهای فرشته کوچولو را ریختم توی باکسش و موهایم راروغن زدم و صورتم را ماسک. ۳ سری ماشین را روشن کردم. پریود  هم باید بشوم. دوش گرفتم و لباس راحتی پوشیدم ودولیوان آب پرتقال خوردم. موهایم را بیگودی پیچیدم. یک لیوان آب و یک لیوان چای سبز و سمنو برداشتم و رفتم به کنج آرامشم و کتاب خواندم. دوباره مدیتیشن کردم تا ساعت ۳ در دنیای خودم بودم. 

صدای باران و باد و نوای پیانو و کتابی که آرامش به جان میریزد و زنی که میان کوسن ها غرق شده و فرشته ای که تن گرمش را به زن بخشیده؛  این تصویر زیبا بهترین ساعات زندگی من در یک روز بود. 

به دوستم پیام دادم؛  از تجربه خودم  گفتم زمانی  که وحشت بیماری داشتم! از اینکه چی شد نترسیدم،  چی شد ایمانم روز به روز قوی تر شد. گفتم با یک حرف تو میتوانی  دوروز آرام باشی ولی دوباره درد برمیگردد. این تنها درد را کاهش میدهد و درمان نیست. مانند کسی که رژیم میگیرد و با یک قرص لاغر نمیشود. باید روزها و هفته ها و ماهها کار کند تا کم کم وزن کم کند؛  بهبود روان هم همین است. کم کم و همیشگی  باید باشد تا جا باز شود برای افکار بهتر و چقدر در برابر این دگرگونی حال ایستادگی میکنیم بماند. اما و اگر میاوریم،  توجیهاتی که اگر کار میکرد ما گرفتار و بیمار نبودیم. باید بپذیریم که راه نادرست بوده و راه درست را بیابیم. 

برای شام میخواستم اسپاگتی با قارچ و میگو درست کنم که ایشان آمد و گفت از بیرون میخریم. ایشان خوابید و من هم نشستم پای کتابهایم. هوا شلاق میزد و من فرشته ۷ رفتیم بیرون و نیم ساعتی برگشتیم. ایشان همبرگر میخواست و من هم وسوسه شدم ولی به جایش پیتزا و نان سیر گرفتم. ساعت ۸ رفتیم غذا را گرفتیم و برگشتیم و خوردیم.  سریال دیدیم و من هم کمی سر خودم را گرم  کردم. 

راستی بسیار خوشحال شدم دیدم یکی از دوستانمان بیزنس خوبی زده و امیدوارم  بهتر و بهتر بشود. من جوری خوشحالم که انگار  خودم آن کاررا انجام داده ام. الهی همیشه زندگیشون پر از عشق و یکرنگی و مهربانی باشد. 

الهی  آمین


سال نو تا اینجا چطور بوده؟  

هرروز به خودت  بگو من توانا هستم و داری بهترینها. من کامل و تندرستم. گفته های تو زندگیت میشوند. 


خدایا سپاسگزارم برای کتابهای خوبی که دارم. 

خدایا سپاسگزارم برای دارایی هایم. 

خدایا سپاسگزارم برای همه چیزهایی که به من دادی و ندادی. 

خدایا سپاسگزارم برای سالی که نو شد.