X
تبلیغات
زولا
پرسه در آرامش
 
 
آرام جان
نظرات (2)


پریشب  پیش  از خواب گریه کردم زیر پتو،  برای خودم و خیلی های دیگر! دیروز صبح که ایشان بلند  شد و رفت دوش بگیرد من توی تخت بودم. 

ایشان آمد بیرون و باز من توی تخت بودم. ایشان چای دم کرد و من توی تخت بودم. ایشان صبحانه را آماده مرد.  من توی تخت بودم. دوست داشتم غروب شود و باز توی تخت بمانم. دختر بچه درونم گریان بود!بلند شد و رفتم موبایلم را از تیاتر روم بردارم. ایشان سلام بلند بالایی کرد.  گفت بیا صبحانه چیدم. زیر لب گفتم نمیخورم حالا با اخم و همه موها توی هوا و باز با همان شلوار بنفشم و توی قیافه! بیچاره ایشان جا خورد! 

رفتم دوش گرفتم و لباس پوشیدم و دیدم کارگران آمدند و ایشان فرشها را برداشته و صندلیها را جمع کرده و کارگران در حال رفت و آمدند.

یک لیوان آبمیوه برای خودم  ریختم  و همه جا را جز نشیمن خودمان گردگیری کردم و سرویسها را تمیز کردم و برگشتم توی تخت و دراز کشیدم و مدیتیشن کردم. 

حالم کمی بهتر شد. ۷ بار ماشین را روشن کردم،  همه رو کوسنی ها را شستم و برخی از کوسنها را هم شستم و توی سینه آفتاب پهن کردم. نزدیم به ۱۶ تا روکوسنی شستم و چند تایی نشسته دارم!! 

 خانه مانند وقتهایی بود که کارگر میامد و در و دیوارها را میشست در ایران. اینجا خوشبختانه دیوار شویی نداریم  و تنها باید گرد و خاک و تار عنکبوت بگیریم. کابینتهای لاندری را از بیخ و بن تمیز کردم. از کارهای خانه تکانیم تنها مانده کابینتهای آشپزخانه و شیشه ها و درها و قرنیزها و یک نظافت اساسی. 

با هم قیافه در هم فیلم  دیدم و کارهام را میکردم. ناهار درست نکردم و نمیخواستم  هم درست کنم. ساعت ۳.۵ کار کارگران به پایان رسید وایشان رفت که ناهار بگیرد. من هم تند خانه را جارو کشیدم و طی هم کشیدم. تازه زیر فرشها و مبلها را تمیز کردم؛  کارم سبکتر شد. ایشان ۴ آمد و برای خودش مرغ کنتاکی  و برای من پیتزا سبزیجات گرفته بود.دوست داشتم چرت بزنم که نشد و غروب پیادهروی رفتیم. دلم شیرینی میخواست که تنها شکلات خوردم  از سر بیچارگی!! هندوانه و طالبی و میوه گذاشتم با چای. برای شام یک سالاد کاهو،  کلم سفید و قرمز و لیمو و آواکادو درست کردم و خوردیم. 


سه شنبه صبح ایشان راهی کار شد با سالاد و چند برش پیتزا و آبمیوه تازه و کراسان. من هم برگشتم توی  تخت تا ساعت ۱۰! مدیتیشن کردم و کتاب خواندم و بی‌حال  بودم. دوش گرفتم و دوباره برگشتم توی تخت و خوابیدم. خوب همه ناآرامی هام برای پریود بود! دلدرد داشتم و دوباره دراز کشیدم و فرشته هم تن گرمش را چسباند به شکمم و دردم کم شد. بیدار شدم سرگیجه هم داشتم. آبمیوه خوردم. خرما با ارده هم خوردم و با خودم گپ و گفتگو داشتم. از حرفی که چند شب پیش به ایشان زدم ناراحت شدم. هر کسی دوست داشتنش را یکجوری نشان میدهد. مگر همین ایشان به خاطر من تن به مهاجرت نداد؟ مگر ایشان شانس پدر شدن را از دست نداد! مگر آدم راستگو و درستکاری  نیست! مگر ایشان هر چیزی که نگاه بکنم برایم فراهم نمیکند. مگرایشان مرد پایبندی نیست! ایشان گذشت های  زیادی در زندگی کرده. همه خوبیهای  ایشان را ردیف کردم. خوب من هم تو این چند سال گذشته آن شور و حال پیش  را ندارم. روزگاری توی این خانه زندگی پررنگتر بود ولی من از دست دادم آنرا.

 چرا کور عیب خودم هستم و بینای عیب ایشان! 

باید خرید میرفتم ولی گفتم خانه میمانم و استراحت میکنم. برای شام قورمه سبزی پختم با سالاد و برنج  با ته دیگ سیب زمینی رنده شده! بپزید که خوب  است!شام خوردیم و سریال دیدیم.  گل گاو زبان خوردیم. من بیحال بودم همه روز. لیست خرید فردا یم را نوشتم. 

شهرزاد را تماشا کردیم.

شب دیر خوابیدیم. 

نصفه شب فرشته فرشته کوچولو سلانه سلانه آمد کنارم و آرام سرش را روی سینه ام گذاشت و تا صبح همانجا من خوابید. فرشته کوچولو برای من آرام جان است. 


<خداوندا چشم دلم  را باز کردی و سپاسگزارم>


آرزو میکنم درسهای  زندگیتان را با مهربانی خداوند بیاموزید نه با قهرش. 

الهی آمین 





نویسنده : ایوا
تاریخ : سه‌شنبه 8 اسفند 1396
زمان : 16:54