X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
پرسه در آرامش
 
 
بازگشت به روزمره نویسی
نظرات (1)

دوباره روزمره نویسی را از سر گرفتم؛  هفته پیش زیاد خوب نبودم و حوصله و وقت نوشتن نداشتم. حالا که گذشت! 

امروز ساعت ۹.۱۵ بودکه بیدار شدیم؛  ایشان که خانه است همه چیز از روال در میآید. نه پیادهروی میروم و نه یوگای صبحم را انجام میدهم البته دل درد هم دارم ولی خیلی خوبم. از هفته پیش بهترم که چند روزدرد کشیدم مانند دوران نوجوانیم! حالا باید تمام شود و وقت مامو بگیرم تازه روز پنجشنبه  که دکتر رفتم یک تست رحم دارم و آزمایش خون که باید انجام شوند. صبحانه را آماده کردم و ایشان هوس آلبالو پلو کرده بود که گفتم برای شب چون باید خانه را تمیز میکردم. ایشان که  دوش گرفت و صبحانه خوردیم  صبحانه را جمع کرد و گذاشت توی ماشین ظرفها را. بعد هم رفت برای کارهای ماشینش. موهام را روغن زدم و خانه را تمیز کردم و بعد یک ویدیو گذاشتم و کمی آلبالو پاک کردم و مرغ هم پختم تا آلبالو پلو را برای ناهارش درست کنم. ایشان کمتر از من میخواهد برایش چیزی درست کنم. مربا را درست کردم و خانه را جارو کشیدم. ایشان هم برگشت و فرشته را برد تا راه  برود تا تخسیش( طقس!!) کم شود. برنج را دم کردم و سیبزمینی سرخ کردم و هویج و آلو کنار مرغ گذاشتم و زیرشون را کم کردم و دوش گرفتم. ۲.۵ بود ناهار خوردیم؛  ایشان سر ناهار از پدرو مادرش میگفت که در کودکی  تنهایشان میگذاشتند  و در پی سفرهای چندماهه دور دنیا بودند و من به پدر و مادرم فکر میکنم که همیشه زیر پرشان بوده ام و همیشه گفته اند وظیفه ماست تا زنده هستیم از شما نگهداری کنیم. 

ایشان ظرف ها را شست و من هم کمی پس از ناهار توی اتاق آفتابگیرم دراز کشیدم و مدیتیشن  کردم و پاهای دردناکم  را توی آفتاب گذاشتم و خوابیدم. نزدیک ۵ بود که بیدار شدم. دیشب فرشته هر نیم ساعت یکبار بلند میشد و کوچه را چک میکرد و عرض اندامی می‌نمود و برمیگشت. هربار که میامد من را چند تا بوس میکرد و میخوابید و من هم نازش میدادم و جان جان میگفتم. بارها از خواب پریدم ولی هر بار با عشق بغلش کردم و من دنبالش میرفتم و میگفتم مرسی که مراقب خانه هستی و میاوردمش کنار خودم. به پدر و مادرم میبالم که عشق دادند به من و من هم عشق برمیگردانم به دنیا. رفتار من رفتار پدرو مادرم است که سالها دیدم و آموختم. 

ایشان از زیر پتو داد بلند  میکشید که فرشته ساکت شو! حرفی ندارم که خودش قربانیست. 

کمی میوه شستم و طالبی  گذاشتم.   مادرم زنگ  زد و حرف زدیم. دوستم زنگ  زد و برای ۶.۵ قرار پیاده روی گذاشتیم با فرشته ها. کتری تپلم را پر کردم  و چای دم کردم. موهایم را سشوار کشیدم و دو بطری آب برداشتم و رفتیم پیادهروی. پارک نزدیک خانه بازی کردند و از آنجا رفتیم پیاده روی نزدیک  ۱ ساعت. ساکم را روی نیمکت پارک گذاشتم چون حال بردن نداشتم. برگشتیم و ساکم همانجا بود. ایشان داشت ماشینش را  میز میکرد؛  برای خودم چای ریختم با بیسکوییت و خوردم و تی و ی دیدم. ایشان فرشته را برد حمام و حوله هایش  را بردم و خشکش کردم. لباسهای شسته شده جندروز پیش را تا کردم. چندروز باران آمد و هوا خنک شد. به ایشان گفتم من نشیمن بالا را خیلی دوست دارم؛   این راکینگ چیر را و کتابهایم که روی دسته مبل جا خوش  کرده اند. جاییست که صبحها آفتاب خوش نشینی میکند و من یوگایم  را آنجا انجام میدهم. عکس عزیزانمان آنجاست.

یک گوشه دنجی است برای خودش؛  هر کس آنجا میرود انگار تن صدایش پایین میاید. یک تقدسی دارد انگار کتابخانه است؛ همه چیزش محترمند.

یک فیلم ایشان میبیند و من هم بعد از یک هفته  نتگردی میکنم. از این همه دروغ و تزویر و دروغگو و مزور بیزارتر میشوم. مردم ما سزاوار چنین زندگی نیستند! برای  شام آلبالو پلو گرم میکنم و خودم هم کمی نان و پنیر میخورم. یک بسته مایه دلمه از فریزر بیرون میگذارم  که فردا دلمه درست کنم. فردا باید آفیس ایشان هم بروم و چند طرح برایشان درست کنم. برای کاری تحقیق کنم و خرید کنم. وقت مامو بگیرم،  سرویس ماشین را هم وقت بگیرم. 

فردا باید زندگی کنم. 

ماشین را پر میکنم و یک قوری گل گاو زبان دم میکنم و مینوشم.


خداوند نگهدار تک تک عزیزان راه دورتان  باشد و تندرست به خانه برگردند. 

<یارب نظر تو برنگردد>





نویسنده : ایوا
تاریخ : دوشنبه 25 دی 1396
زمان : 16:40