BSE
نظرات (8)

دیشب دیر خوابم برد و صبح ۸.۲۰ بیدار شدم. تا ۹.۳۰ توی تخت مقداری خواندم. ایشان خوابید تا ۹.۳۰ و  من مدیتیشن کردم. 

هر دو بلند شدیم  و من صبحانه را آماده کردم و خودم یک لیوان آب هویج خوردم.  

روتختی و ملافه و روبالشی ها را انداختم توی ماشین و ماشین را دوبار روشن کردم. ساعت ۱۰.۴۰ دقیقه بود که ایشان به باغ رفته رضایت به صبحانه داد. ۱۱ صبحانه میخورد و ۱ ناهار میخواهد!! 

صبحانه خوردیم و کمی به آشپزخانه  رسیدم و ساعت۱۱.۴۵ دوش گرفتم. داشتم به تنم روغن میمالیدم و  

سینه هایم بعد  از پریود هنوز دردناک هستند. یک نگاه  به خودم توی آینه انداختم و  دیدم سینه هام قرینه نیستند. بالای سینه راست انگار یک کم ورم کرده بود و لامپ مانند بود. 

جا من خوردم و ایشان را صدا کردم و پرسیدم نگاه  کند و به من بگوید. ایشان گفت چاق شدی و هیچ چیز در بدن قرینه نیست. شاید قبلا ندیده بودم  ولی نه نبوده اینجا! حالم گرفته شد.ایشان که کلا به ناراحتی جسمی من کاری ندارد و حتی خبر ندارد من خار پاشنه دارم یا چرا همیشه کفش طبی پام هست. حتی نفهمید رحمم عفونت کرد و ام اس هم جدی نگرفت و....


برنج را دم کردم و دم رفتن ایشان به  شوخی گفت حتما تو کاری میکنی خدا اینقدر بلا سرت میاورد؛  چرا سر من بلایی نمیاید؟  

گفتم تو سوهان روح نداری آخه و حرف تمام شد. من از این حرفها خیلی شنیدم چه خودش چه از خانواده اش؛  حرفهایی مانند هر کسی نان قلبش را میخورد و......

تنها از زمانی که خواهر ایشان هم ام اس گرفت خیلی خیلی کمتر شد. 

رفتیم جنگل و ۱ ساعتی راه رفتیم. هوا بسیار خوب بود و حال من بهتر شد. 

روی چمن ها نشستیم و فارغ از کثیف شدن و خیس شدن؛  ۲ بود که خانه بودیم و ایشان آتش را درست کرد و من هم کبابها را به سیخ کشیدم. از همه بامزه تر فرشته کوچولو ست که با دیدن منقل از خانه به بیرون و از بیرون به داخل خانه میدود از شادی خوردن کباب و هیجان زده است.

البته الان دوروز است افسرده شده و ناراحت است. 

۳.۵ بود که سینک را شستم و رفتم بخوابم. هیپنوتیزم را انجام دادم و خوابم برد تا ۵. یک لیوان آب خوردم.

باید BSE را انجام میدادم.

 نشستم به دیدن ویدیو برای چگونگی  چک کردن سینه و این  کار را چند بار  انجام دادم و چیزی پیدا نکردم. ولی توی این هفته دکتر میروم چون تست رحم هم دارم.

یک چای دم کردم روی نانهای سوخاری کوچک کره و مربا و پنیر و گردو گذاشتم. هندوانه و ملون هم برش زدم و یک ظرف پر میوه. 

یک چیز بامزه؛ یک جوجه ای آمده که از ما نمیترسد و عاشق هندوانه است. امروز رفتم غذا بریزم تکان نمیخورد از پای بساط هندوانه. دو تا چشم سیاه هم دارد و من را بر بر نگاه میکرد. بعد پرید روی شاخه نزدیک من و یک آواز گوشخراشی خواند و من هم قربان صدقه صداش میرفتم. 

با ایشان ۷.۳۰ دوباره رفتیم پیاده روی و ۸.۳۰ خانه بودیم. یک فیلم کمدی بود که از اول تا آخرش خندیدم بلند بلند. 

کمی میوه خوردیم  و چیپس و چوب شور؛  من دوتا خرما با ارده و گردو خوردم که شامم شد و ایشان تنها میوه خورد. 

الان ۱۱.۴۵ دقیقه،  خانه زیروروست! فرشته خوابیده و من لا به لای کوسنها پخش و پلا نشسته ام. دو جفت کفش زیر پایم هست. چند تا لیوان و پیپش دستی توی سینک در انتظار رفتن به توی ماشین. ظرفهای  فرشته را  هم باید بشورم.  

صورتم و مسواک و کرم و مدیتیشن پیش از خواب هم مانده. 

این هفته باید آرایشگاه  بروم برای اپیلاسیون و ابروهایم ،  دکتر هم باید فردا وقت بگیرم و خودم را پاکسازی کنم. خانه را  هم باید تمیز کنم فردا و زندگی  کنم. 


امیدورام هیچ گاه بیماری به سراغتان  نیاید از هیچ شکل و نوعش. 


<<خدایا سپاسگزارم برای تندرستی  بدنم،  من خوبم و عالیم>>





نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1396
زمان : 13:51