X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 21149
   

خداحافظ همکاران
سه‌شنبه 14 آذر 1396 ساعت 16:34 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (2) )

آفتاب که میاید بالا من بیدار میشوم؛  حالا تابستانها که زود بالا میاید من هم زود بیدار میشوم و وقتی میرود انرژی من هم کم میشود. 

مانند ا مروز که بیدا شدم و کمی توی تخت ماندم؛  یکدور توی خانه زدم و رفتم دستشویی و ساعت شده بود۶.۱۵. کمی شکرگزاری کردم،  کمی با خدا حرف زدم و دوباره خوابم برد تا ۸. دلم نمیخواست از تخت بیرون بیایم. ایشان دو ش گرفت و برایش اسموتی انبه درست کردم با یک ساندویچ تن ماهی و آواکادو و پنیر! ایشان که رفت برای پرنده ها غذا ریختم و با فرشته رفتیم پیادهروی. یک دوست تازه پیدا کرده و کمی بازی کردند؛  دوستش ناتوانی دارد و فرشته به آرامی بازی میکند تا دوستش بتواند راه بیاید. 

به فرشته ها باید گفت  " به هر زبان که تو را ترجمه کردم عشق شدی. "

برگشتیم خانه  و دوش گرفتم،  ملافه تمیز روی تخت کشیدم. آناناس و انبه و آب نارگیل را میکس کردم و شد صبحانه ام. 

آماده  شدم  و ساعت ۱۰.۳۰ همه چیز را برداشتم و رفتم بیرون به سوی آفیس خودم. ۵ دقیقه از یازده گذشته بود رسیدم و همه چیز را به پسرک دادم و خواستم چک کند که درست  باشد وبه زورمن این کار را کرد و همه چیز درست بود.از جاش پرید و  من را بغل کرد و خداحافظی کردیم! با دخترک هم خداحافظی کردم  و بغلش کردم. یکی از منجرهام هم با من آمد بیرون و حرف زدیم. گفت از سیستم من را در نمیاورند تا هر زمان که خواستم برگردم و جام را پر نمیکنند و خداحافظی هم کردم باهاش و در را بستم و از آفیس بیرون آمدم. 

یک دفتر دیگر در زندگیم بسته شد؛  ۵ سال پیش با شادی این کاررا آغاز کردم و امروز با شادی بیرون آمدم. برای تک تک همکارارنم و همه آدمهایی که در این ساختمانند آرزوی تندرستی،  شادی و کامیابی دارم. 


برای قدردانی از خودم رفتم "اچ اند ام" و برای خودم یک تونیک کوتاه سبز زیتونی،  دو تا بلوز صورتی چرک کمرنگ،  یک بلوز گلدار مشکی حریر و یک شلوار کتان تنگ طوسی هم خریدم و از آنجایی که من همیشه خوش شانسم  همه اینها آف خورده بود و برای همش ۴۵ دلار دادم! خدایا شکرت. 

تنها شلوار رسمی نبودو بقیه رسمی هستند. 

شب قبل یک میز دست دوم دیدم  و قرار گذاشتم بروم بعد از کار بگیرم. تو ی پارکینگ کلیسا قرار گذاشته بود با من و از آفیسمان کمتر از ده دقیقه رانندگی بود. یک خانم چینی بود با یک چرخ خرید  و میزی در کنارش! از کنارش رد دم و رفتم دور بزنم و بیایم توی پارکینگ  چون حواسم به این خانم بود و ورودی را رد کرده بودم. پیام  دا د میایی میز را ببری امروز،  زنگ زدم و گفتم من آن ماشین این رنگیم،  چراغ سبز بشود پیشتم. میز را گرفتم و پولش را دادم. گفت اینجا قرار گذاشته چون  خانه اش جاییست که جای پارک ندارد و میز را با چرخ خرید آورده تا اینجا! 

یکی دیگر از همین میز دارم برای گلدانهایم؛ ازش تشکر کردم و برگشتم سوی خانه.

سرراهم رفتم شاپینگ سنتر نزدیک خانه و از میوه فروشی یک بسته ۵ کیلویی هویج،  کیل،  سیب،  کاهو،  گل کلم،  برگ چغندر، چغندر،  خیار،  گوجه،  ملون،  مارچوبه،  بروکلی،  تمشک،  کدو سبز،  کدو حلوایی،  قارچ ،  باک چوی و کلم قرمز گرفتم. از سوپر هم نمک،  شیر،  گیلاس،  جو پرک،  دو مدل نان،  پاستا،  ماست میوه ای و شیرینی خریدم. برای خانمی که کارهای فرشته را هم انجام میدهد یک شمع و قاب گرفتم که هدیه بدهم برای کریسمس. یک ظرف سالاد هم برای ناهارم گرفتم. ویتامین دی را نداشتند و باید بروم جایی دیگر بگیرم! 

۴ تا لیوان کوچک دسته دار برای دمنوش و چای سبز خریدم.  نزدیک ۴ بود که برگشتم خانه و خریدها را جا به جا کردم. به مادرم زنگ زدم و کوتاه حرف زدیم. 

ایشان آمد و چای دم کردم و برنج دم کردم. با هم رفتیم پیاده روی بدون گوشی! برگشتیم چایمان را خوردیم با شیرینی  و ماهی ها  و کوکو را سرخ کردم با سالاد فراوان. توی کوکو کیل و برگ چغندر ریز کردم؛  همینطور توی سالادم. 

عصر دوستی پیام داد که با هم فردا برویم بیرون چون میخواهد برود سفر و دو ماهی نیست که قرار شد فردا ساعت ۱۱ هم را ببینیم. 

شام خوردیم و دستی به آشپزخانه کشیدم و ظرفها رفت توی ماشین؛  کمی تی وی دیدیم. 

گل گاو زبان دم کردم و خوردیم. 

گردن درد و سردرد بدی داشتم که تا صبح هم گردن درد بود. 


سه شنبه را هم همینجا مینویسم که ایشان بیدار شد و چای دم کرد و من هم صبحانه را درست کردم و ایشان رفت ماشین را بگیرد و چوب‌ها و درختچه ها را ببرد جایی برای بازیافت. من هم خانه را تمیز کردم و دوسری لباس شستم. ایشان برگشت و با کمک هم همه را توی تریلر ریختیم و رفت تا خالی کند و تریلر را پس بدهد و برای من بنزین هم بزند. رستوران هم رزرو کردم برای مهمانی آخر سال بیزینس ایشان.

ناهار قورمه سبزی داشتیم و کمی برنج دم کردم. جارو  و طی که تمام شد دوش گرفتم و ایشان گرسنه بود. ناهار خوردیم،  هیپنوتیزم و مدیتیشن و خواب را انجام دادم. 

رفتیم پیاده روی و ایشان غر میزد که خسته شده! 

مادر و پدرم زنگ زدند.  با ایشان حرف زدند و نوبت من که شد گفتم فردا زنگ میزنم. برای شام نیمرو درست کردم.

چیز زیاد دیگری یادم نیست!