X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
پرسه در آرامش
 
 
تابستانی
نظرات (1)

صبح که ایشان رفت منهم دوش گرفتم و غذای پرنده هار ا دادم و آبمیوه ای درست کردم و خوردم و نشستم سر کارهام. ۳ سری هم لباس توی ماشین ریختم. آن اشتباه را پیدا کردم و ریپورت کردم و جنجالی به پا شد. دوشنبه برای تست باید بروم آفیس و بشینم تا درستش بکنند وگرنه کارمان اشتباه در اشتباه میشود. تا ساعت دو از خانه کار کردم. باران گرفت و لباسها را آوردم توی خانه. ناهار درست نکردم؛ تنها یک ظرف بزرگ سالاد درست کردم. امانتی داریم که فردا میاورند ولی ساعتش معلوم نیست من که خانه نیستم  و نمیدانم ایشان کجاست. چندین بار ذهن  استدلالیم به کار افتاد که این کارارا بکن و آنکار و من هم در دامش افتادم ولی یادم افتاد بسپارم به خدا و استرسش را نداشته باشم. 

آقای دلیوری زنگ زد که فردا ساعت چند که گفتم چهار به بعد و قبول کرد؛ ایشان هم آمد خانه و غذا خورده بود و گفت فردا ۲.۳۰ میاید خانه. خدایا شکرت برای کمکی که کردی؛  خوشحالم که باز به خودت سپردم. 

ساعت ۵.۳۰ آماده شدم و رفتم یکسر سر کار و تا ساعت ۷ بودم و برگشتم خانه،  سرراه فیله مرغ،  دل،  قلوه، گوشت بز،  گوشت کبابی،  شیشلیک،  ماست،  بادمجان،  کدو،  بادام زمینی، شیره انگور،  خرما، گردو با پوست گرفتم و بنزین هم زدم و برگشتم خانه. ایشان با فرشته کوچولو رفته بودند بیرون و چای هم دم کرده بود. 

شام هم قرار شد دل و قلوه بخورند؛  گوشتها را شستم و بسته بندی کردم و کمی تمیزکاری کردم و برای فردا هم مایه کباب گرفتم. ایشان آتش درست کرد و منهم دل و قلوه را به سیخ زدم و برای خودم قارچ و گوجه و فلفل! شام با چیپس و ماست و موسیر خوردیم؛  دوتا تکه دل خوردم ولی مزه دهانم عوض شد و دو قوری لیمو با زنجبیل و آبجوش خوردم و پشیمان شدم از خوردن دل کبابی.

خیلی خسته بودم و شب راحت خوابیدم و فرشته هم روی پایم خوابید تا صبح. خدایابرای تک تک نفسهایش سپاسگزارم؛  برای همه شادی که به زندگیم آورده است؛  برای پاکی وجودش سپاسگزارم. 


امروز  شنبه  یک سفر کاری دارم؛  ساعت ۷.۳۰ بیدار شدم و برای ایشان میوه و کراسان گذاشتم و برای خودم هم میوه و آجیل و آبمیوه تازه و آب و کتابم را هم بردم و رفتم سر کار. با کلاینتی که قرار کاری داشتم بیرون از آفیس بود و توی کافی شاپ بود. کارم را انجام دادم و آن آقا رفت و من کمی نشستم و کار کردم و یک آلو پراتا برای خودم گرفتم و رفتم توی ماشین و خوردمش. برای بازدید باید جایی میرفتم که زود رسیدم و توی ماشینم کتاب خواندم. کارم  نیم ساعتی طول کشید و راه درازی به خانه داشتم. 

هوا بسیار گرم شده و من یاد تابستان‌های کودکیم میافتم که دریچه های کولرها بزرگ بود و هرهر میکردند  و باد خنکی را بیرون میدادند که بیشتر خانه دم میکرد. یاد خانه مادر بزرگم که زیر پنکه سقفیش میخوابیدیم ظهرهای تابستان و یاد آسفالت قی کرده میافتم. 

واین صدای همخوانی سیرسیرکها من را به تابستان‌های شمال میبرد و پلاژهای خواب آلوده و حوله های رنگی و صندلهای شنی. 

حالا دریچه های اتاقهای خانه پدرم با اسپلیت جایگزین شده اند و اتاق را یخ میکنند. مادربزرگم سالهاست رفته و شاید حالا نوه ای با مادربزرگ دیگری زیر آن پنکه سقفی میخوابند. پلاژها با ویلاهای دو طبقه جایگزین شدند و کودکی من هم جایش را به زنانگی داده است! 

سرراه سه مدل نان خریدم با شیر و غذا برای فرشته و برگشتم خانه. امانتی را هم آورده بودند. تنم را شستم و لباس نخی خنکی پوشیدم. برای خودم چند تا لقمه نان و کره مربا گرفتم وخوردم. قرار بود با دوستم فرشته ها را ببریم برای پیاده روی که چند بار زنگ زدم و پاسخ نداد. ایشان باغ را آبیاری کرد و من هم برنج خیساندم. با فرشته رفتم پیاده روی ساعت ۶ و نیم ساعتی راه رفتیم. وقتی برگشتم هم نیم ساعتی پیلاتز کار کردم. برنج را هم دم کردم و ایشان هم به کارهاش میرسید و در آخر بلند شد و آتش درست کرد و من هم کبابها را برایشان سیخ زدم و خودش درست کرد. ظرفهای شام را هم شست و من غذاها را جمع کردم. وسایل سفر کاری فردا را بستم و گذاشتم دم در. ایشان از سفرهای کاری من 

 بیزاره و فکر میکنم از هر چیز مربوط به من هم !

از ساعت ۱۰ هم نشستم به کار و ریپورت نوشتن و کارها را جفت و جور کردن و دوازده وونیم شد که خوابیدم. 

خواب دیدم فرشته ایشان به فرشته کوچولو سم داده و دارد از دست میرود. یک کلاغ مجروح را هم توی لباسم پنهان کرده بودم و بال راستش شکسته و خونین بود.



آرزو میکنم به پایان شب سیاه زندگیتان رسیده باشید. 


<<خداوندا برای تابیدن نورت بر سیاهی ها زندگیم سپاسگزارم >>




نویسنده : ایوا
تاریخ : شنبه 27 آبان 1396
زمان : 16:43