X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
پرسه در آرامش
 
 
زنده باد ایران
نظرات (0)

دوشنبه از همه جا بیخبر بیدار شدیم و صبحانه مفصلی توی باغ خوردیم. خوب خبرها را چک کردم و دیدیم ای داد بیداد که چه بر سر ایران آمده! 

تمام روز حالمان گرفته بود. ایشان به باغ رسید و خیلی کار کرد. برای ناهار خورشت کرفس درست کردم با سبزی و ماست و خیار و دوش گرفتم و ایشان هم کارهای باغ را تمام کرد و دوش گرفت و ناهار خوردیم. 

بعد از ناهار دراز کشیدم و یک مدیتیشن هم داشتم و مانند همیشه چای دم کردم و میوه و هندوانه گذاشتم و غروب با ایشان رفتیم پیاده روی. فرشته دوستم را دیدم  با دختردوستم بود که آنها را ول کرد و دنبال ما آمد و بردمشون پارک و خیلی بازی کردند و با ایشان رفتیم در خانه اشان و دادیمیش به دوستم و برگشتیم خانه. 

شام باید یک چیز حاضری خورده باشیم که یادم نیست! 

شب خوابم نبرد درست تا سپیده صبح و مغزم کار میکردو کار میکرد. ساعت ۶ بود چند تا مدیتیشن گذاشتم و خوابیدم تا ۸ و تا ۸.۳۰ توی تخت بودم و بلند شدم و دوش گرفتم و باغ را آبیاری کردم. برایپرندهها آب گذاشتم و غذا دادم. یکدور ماشین راروشن کردم و ساعت ۱۰.۱۵ نشستم سر کارم تا ۱۲.۴۵ دقیقه. کمی آشپزخانه را مرتب کردم و آبدوغ خیاری درست کردم و یک شیشه تخم شربتی با عرق کاسنی و گذاشتم توی یخچال. هوا خیلی این چند روز گرم شده است. لباسها را بیرون پهن کردم و برنج دم کردم و خورشت هم روی حرارت کم گذاشتم و مدیتیشن کردم و کمی چرت زدم.دوباره برگشتم سر کارم. ایشان ۳.۳۰ آمد و من در یک میتینگ بودم. ایشان گفت هوا گرم بود کاش ناهار درست نمیکردی. غذارا کشیدم و خوردیم و جمع کردم و رفتم یک چرتی زدم. ایشان هم خوابید و یک چای دم کردم و رفتیم توی باغ که ایشان داشت آبیاری میکرد و گفت آقای دایی کمک رسانی میکند. نشستیم ولی هوا گرم بود و من احساس خوبی نداشتم. آماده شدم و رفتیم پیادهروی؛ یک خرگوش هراسان توی کوچه ما میدوید.به مادر و خواهر جانان زنگ زدم و حرف زدیم،  از مادرم خواستم از سوی ما کمک کند و شماره حساب آقای دایی را براشون فرستادم. هوا که گرم میشود حشره ها بیرون میریزند. یک عنکبوت بزرگ روی شیشه بود که تلاش میکردم با شیشه بگیرمش که فرار کرد و رفت بالای شیشه و ایشان گرفتش و آزادش کرد. قرار شد فردا هم به پدرم زنگ بزنم .  شام نان و پنیر و آبدوغ خیار خوردیم،  

ساعت۱۱.۳۰ گیج خواب رفتم توی تخت و تا ساعت ۸ صبح تکان نخوردم. صبح از صدای ایشان که داشت میرفت دوش بگیرد بیدار شدم. خودم هم تند دوش گرفتم و آماده شدم که  بروم دنبال دوستی. دو بطری آب و یک ظرف میوه هم برداشتم و  ساعت ۹.۲۰ از خانه زدم بیرون و یک ربع به ۱۰ دوستم را برداشتم و رفتیم دنبال دوست دیگرم. امروز قرار بود با دوستانم برویم پیادهروی و بعد برویم بیرون ناهار بخوریم. دوستم گفت برویم داخل تا بقیه برسندوبرایمان شیرموز درست کرد!نهالش را دادم بهش و کمی نشستیم و برایمان گردو میشکاند و میداد بخوریم. یک گربه یکدست سیاه هم دارد که دوست دیگرم گفت از گربه میترسد و من هم گربه را نوازش میکردم تا سوی آن نرود. 

دوستان دیگر دیر آمدند و هوا هم گرم شده بود و رفتیم پارکی و دور دریاچه اش زدیم ولی هوا خیلی گرم بود برای من و شانس آوردم ابری میشد گاه گاهی. رفتیم دستشویی و آب سرد به دستهام و پاهام زدم و بهتر شدم. زیر آلاچیقی نشستیم و دوستانم نان و پنیر و هندوانه آورده بود و آن یکی آش و کوکو و چای و آجیل و شیرینی! در حالیکه بقیه هیچ چیزی نیاورده بودند ولی تنها دور همی مهم بود که خوش گذشت. 

ساعت دو بود برگشتیم خانه دوستم و به من کلی قلمه داد و یکی از دوستانم را رساندم خانه مادرشوهرش و دیگری را خانه خودش و رفتم شاپینگ سنتر که خرید بکنم. 

خیلی چیزها توی خانه تمام شده؛  گفتم که  مانند قبل زیاد نمیخرم. از میوه فروشی،  هندوانه،  طالبی،  گوجه،  خیار،  گوجه سبز،  شلیل،  هلو،  سیب،  توت فرنگی،  زرد آلو،  جعفری،  دو تا آناناس،  دو تا شیشه آب پرتقال،فلفل دلمه ای قرمز و از سوپر نان باگت، مربای شاهتوت،  شیرینی،  خوراکی برای فرشته کوچولو،  کرفس،  پنیر،  ماست،  فیله مرغ،  شکلات،  پودر سوخاری و نخودفرنگی گرفتم و سرراه دارو و شامپو هم خریدم و ۴.۳۰ بود که رسیدم خانه؛  باران تندی گرفته بود و هوا خنک شده بود. و تند تند جابه‌جا کردم و سامان دادم. میخواستم چیکن برگر درست کنم ولی یادم آمد تازه ایشان خورده بنابراین اسپاگتی با قارچ و فلفل و فیله مرغ درست کردم و با پدرم حرف میزدم. شسته ها را از ماشین درآوردم و سردر د بدی  داشتم. سالاد درست کردم و خریدها را سامان دادم. آخرش اسپاگتی را دم کردم و قرارهای کاری فردام را گذاشتم. یک تلفن از آفیس داشتم که باید پیگیری میکردم. چای دم کردم. 

ساعت ۷ کارم تمام شد و با همه خستگی فرشته را بردم بیرون و بوی باران و خنکی هوا زنده ام کرد. 

وقتی برگشتیم قلمه ها  را کاشتم و ایشان رسید و دید و گفت چه بد کاشتی!!حرفهای ایشان رفته ته لیست فکریم! 


ساعت ۸.۳۰ قرار شد شام بخوریم و من رفتم کارهام را انجام دادم و چند تا ایمیل کاری زدم. 

کمی بعد شام خوردیم و جمع کردم و بردی فردا نهار ایشان هم گذاشتم. چندتا گل سرخ با به و بهار نارنج و کمی زعفران توی قوری میریزم تا دم بکشد و دو قوری میخورم. امروز چهارشنبه یادم رفت داروم را بخورم ووالان خوردم که توی پنجشنبه هستیم دیگه!! 


 توی پارک چندتا خانم بودند و از ما پرسیدند کجایی هستیم که خوب گفتیم و به قدری خوشحال شدند!! آنها از ارمنستان بودند! بلاخره یکی مارو دید خوشحال شد!نگفتند  مشکلتون با دنیا چیه؛  گفتند ما ایران  را دوست داریم. 

خدارا شکر تو ذهنشون خوب ماندیم برای کارکرد خوب گذشتگانمان که پناهشان دادند. 


زنده باد ایران و ایرانی با غیرت! 


خدایا کمکان کن بد نباشیم و با بد نباشیم. 





نویسنده : ایوا
تاریخ : چهارشنبه 24 آبان 1396
زمان : 15:04