X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
پرسه در آرامش
 
 
زیباترین سپتامبر
نظرات (4)

 ساعت ۹ بود که بیدار شدم. نه نبود هشت قدیم بود. ایشان بیدار شد که برود برای کاری و دوش گرفت و صبحانه نخورده رفت. من هم بلند شدم. یک ماست میوه ای خوردم  و کمی به خانه رسیدم. کمی وبلاگ خوانی کردم؛  وبلاگ تارا جان را خواندم و گفتم برای ناهار قیمه درست کنم. یک پیاز آوردم و دیدم  دلم  غذای تند میخواهد این شد که میگو پلو درست کردم. سیر را با فلفل و زردچوبه کوبیدم و  تفت دادم و سبزی هم تفت دادم  و گذاشتم کنار. چندروز بود دلم آلو پراتا میخواست؛  چند تا قاشق آرد با نمک و کمی روغن قاطی کردم و کمی آب ریختم و ورزش دادم دو سه  دقیقه  و گذاشتم کنار. یک دانه سیبزمینی آبپز کردم و کمی  از سبزی هم گذاشتم که قاطی کنم با سیبزمینی. خوب من گرم ماسالا نداشتم و یادم باشد بخرم.  یک پارچ آب پرتقال گرفتم و با گریپ فروت و  ویدیو های کرسم را هم تماشا کردم. هندوانه و طالبی برش زدم و گذاشتم روی میز ناهارخوری. یکسری ماشین را روشن کردم.

کمی سبزی خوردن هم شستم و ایشان هم آمد و  لباسها را بیرون آویزان کردم و برنج را دم کردم و دوش گرفتم. 

ایشان  با فرشته ها رفتند بیرون پیاده روی و من هم سیب زمینی و سبزی و فلفل قرمز خشک و تند را قاطی کردم  و دو تا توپ درست کردم  و خمیر را دو چانه کردم و کمی پهن کردم و توپها را میانش گذاشتم و سرش را بقچه پیج کردم. بعد آرام با وردنه پهنش کردم تا تخت بشود. یکجاهایی خمیر سکسی شد و سیبزمینی ها زد بیرون که درستش کردم. بار دیگر خمیر بیشتری درست میکنم و اگر ماند چند تا نان تازه درست میکنم. توی تابه داغ انداختم  تا نانها بپزد و ایشان هم آمده بود. میز را چیدیم با ماست و سبزی و دوغ و آلو پراتا هم گرم گذاشتم سر میز. به دومی که داغ بود کمی کره زدم که خیلی خوشمزه تر شد. ایشان که مانند همیشه ادا درآورد و نخورد و گفت از نانی که توش چیزی باشد خوشم نمیاید!!

سر ناهار ایشان فیلمی گذاشت(بوفالو) و با اینکه دوست داشتم همه فیلم را ببینم نرفتم کنار ایشان بعد از ناهار! خوشش نمیاد چه اصراریه! 

غذاهام تند بود ولی نه آن تندی که من میخواستم کامم سر شود! 

یادم آمد چند سال پیش کامم چهار روز سر بود،  انگار  دندانپزشکی  رفته بودم. خدایا شکرت که آنروزها گذشت. چند روز هم نوک بینیم سر بود و مدتی هم پیشانیم سر بود و گز گز میکرد و همینطور سرم. 

لرزش دست هم داشتم یک زمانی،  پاهام هم سر بود تا کمر مدتی،  ضعف عضله هم بود و اینها هر کدام دوره ای بودند و خستگی هم که همیشگی. خداراشکر که حالا هیچ کدام نیستند. 

دوست ایشان پیام داده  بود که برایمان نذری بیاورد. به قدری خانم کدبانویی دارد که می‌دانستم  بهترین زرشک پلو عمرم را میخورم. 

من خوابیدم کمی و فرشته ها دوره ای کنارم دراز کشیدند و رفتند و جان گرفتم.

 از دو سه سال پیش خواب بعد از ظهر دارم روی زمین هم میخوابم. پیش از آن هرگز! اینجوری نروهام استراحت میکنند و آرام میشوند. 

به پرنده ها غذا دادم. گلدانها را برای کاشت آماده کردم و لباسها را آوردم توی خانه و آویزان  کردم تا خشک بشوند. 

ایشان کتری را پر کرد و گذاشت روی اجاق و افتاد به جان آیفون. گفتم برای عصرمان شیرینی درست کنم و زبان و پاپیونی درست کردم و گذاشتم توی فر که همراه چایمان بخوریم که خوردیم. با ایشان  عصر رفتیم نیم ساعت پیادهروی با فرشته ها چون نمیتواند هردو را باهم ببرد! 

باغ ما تنبل است؛  تازه درختان شکوفه داده اند. امروز که کار میکردم توی آشپزخانه؛  چشمم به باغ بود و پرواز شکوفه ها را میدیدم. انگار برف میبارید؛  خدایا سپاسگزارم این  زیباترین سپتامبریست که دیدم. 

برنامه های دوست داشتنیم را نگاه کردم و چندین لیوان آبجوش خوردم. 

فرشته دوستم  به من بسیار وابسته شده و همه جا همراهمه حتی پشت در توالت مینشیند یا روی جلودری حمام. شبها وقت خواب زیر پای من میخوابد و بهش میگویم بیا بالا با شک و ترس نگاهم میکند و دستم را دراز میکنم و میاید و میگذارمش پایین تختم و همان جا تا صبح میخوابد، توی بغلم مینشانمش وقتی تی وی میبینم و تا جایی که می‌توانم محبت میکنم.  میدانم وقتی برود من همه خانه را  از زیر و رو باید بسابم و موکتها را بشورم و رولر بکشم،  کف خانه را با برس بشورم و  همه  لحافها  و رویه تشک و بالش را زیر و رو بشورم، همه لباسهام را رولر بکشم و بشورم و.....با این حال بهش اجازه میدهم که همه جا کنارم باشد. سر گذشت سختی داشته و اسباب بازی آدمهایی بوده که یکباره گفتند نمیخواهیمت! حالا هم صاحب مهربانی ندارد تنها  یک خانه دارد! بسیار مظلوم و کم توقع است و حرف گوش کن و با کمترین خوشنود است. فرشته خودم حسادت میکند و زود میپرد روی پاهایم مینشیند و از هر سو این بیچاره میخواهد بیاید خودش را پهن میکند که جا نیست برو!! 

ایشان یک کاسه چیپس به من داد با یک لیوان دیگر آبجوش و خودم نارنگی خوردم با چند تا مویز و فندق و شیرینی! 

چندروزیست از خانه بیرون نرفتم و ایشان هم که برنامه ای نمیگذارد و پای برنامه ای هم نیست! 

باید لیست خرید بنویسم؛  هفته ای چهار روز ایشان خانه است که خوب ناهار میخوریم و شام نه! 


با لبخند زیباتری،  لبخند بزن زیبا. 


<<من زیبا،  تندرست و سرشار از نور خدا هستم،  خدایا سپاسگزارم>>







نویسنده : ایوا
تاریخ : یکشنبه 9 مهر 1396
زمان : 14:05