X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 27650
   

حیف شده
دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت 17:51 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )

ساعت ۸۰۱۵ بیدار میشوم و یک ایمیل کاری میزنم. پیام‌ها را چک میکنم. دوستم پیام داده بوددیشب که پسرش را میاورد خانه ما؛  گفتم من هستم و شاید برای خرید بیرون بروم که گفت ظهر میاورد. کتری را میشورم و چای دم میکنم  و ماشین را خالی میکنم؛  تنها جاکره و پنیری را روی میز می گذارم . ایشان نان گرم میکند  و دوتا پیشدستی می گذارد که من آب پرتقال تازه میخورم و یک لیوان آب. خودش تنها میخورد  و تنها جمع میکند. من سرم را به تمیز کردن خانه گرم میکنم و برای ناهار هم سبزی پلو با ماهی و کوکو در برنامه دارم. ایشان میرود پی باغبانی و من هم دوسری ماشین را روشن میکنم. کمی گشنیز و جعفری میشورم. یک لیوان دیگر آبمیوه میخورم و دارو را. خانه  را تمیز میکنم و دوش میگیرم. باران گرفته و تتد تند لباسها را از روی بند برمیدارم. برنج دم میکنم و کوکو را سرخ میکنم. ماهی ها را روی حرارت کم سرخ میکنم و کمی شور میگذارم؛  ایشان هم کارش  تمام  میشود وماشینش را هم میشورد! بچه دوستم میاید. 

ایشان فرشته را حمام میدهد و خودش هم دوش میگیرد و حمام را تمیز میکند. ناهار میخوریم و بچه دوستم نمیخورد و میگوید خورده است؛  ایشان میگوید دروغ میگی نخوردی!!به ایشان میگویم  برای چی دروغ بگوید!؟   بچه قیافه ملتمسی می‌گیرد و به خدا قسم میخورد که خورده است. نمی‌دانم  ایشان کجا بزرگ شده است و مادرش چه کرده است! 

این کارش برای این بوده که میخواسته بچه غذا بخورد و بیشتر آسیب میزند تا محبت. خیلی خوشحالم  بچه ندارم وگرنه با این اخلاق ایشان بچه  در سن بلوغ دنبال نیم متر طناب میگشت که خودش را حلق آویز کند. 

من تند تند تمیز میکنم و سامان  میدهم و میروم بانک و پول را به حساب میگذارم  و از سوپر پودر لکه بر،  غذای فرشته،  شیرینی،  نان لواش،  پاستیل،  پد،  کراکر،  اسپرینگ  رول،  تخم مرغ،  شیر،  نرم‌کننده  لباس،  شستشو دهنده دستشویی،  خامه،  پنیر،  کیوی،  کراسان،  شلوارک برای ایشان گرفتم و برگشتم خانه. به پسر دوستم بستنی دادم و پاستیل هم خواست. خریدها را جا به جا میکنم و ایشان خواب است. من هم چرت میزنم و هوا سرد شده است.هندوانه و دستمبو برش میزنم و شیرینی  ها را هم میچینم. همسر دوستم  میاید دنبال پسرش و میرود؛  من چای دم میکنم و کمی میخوانم. کمی تی وی تماشا میکنم و ایشان با دو تا لیوان چای میاید و چای میخوریم. 

میروم بالا و کتاب میخوانم و ایشان هم کار می‌کند. کاری به کار هم نداریم چون ایشان غر غرو مرثیه خوانی میکند و من هم یک گوشم در است و یکی دیگر دروازه. برای  شام سبزی پلو با ماهی  گرم میکند و میخورد و خسته است و جمعه هم مهمان دعوت کرده برای ناهار. 

دوستم پیام میدهد و تشکر میکند که امروز از کودکش نگهداری کردم. ایشان میگوید دیگر  اینجا  نیاید و جواب نمیدهم. 

آخر  شب پیش از خواب به ایشان میگویم به مادرت باید میگفتی که من همان دختری را میخواهم که قدش کوتاه است و از من بزرگتر است و فقیر است (دلایل مادرشوهرم)؛  که  در کنارش خوشبخت می بودی  چون دنبال دلت رفته بودی. ایشان میگوید تو حرف من را نمیفهمی من منظورم این نبوده؛ من  از زندگیم ناراضیم. 

خوب من چه کنم که تو با همه چیزهایی که داری باز هم ناشکری؛  بزرگترین نمود ناشکری ایشان در درآمدش بوده که از سال پیش نیم شده است و دیگر چاله هایی که هرروز برسر راهش پدید میایند.

 مادر ایشان که اینجا بود میگفت باید ایشان را بکشی بالا تا از این منفی بافی رهایی پیدا کند!! 

- ایوا! چای  اینجوری  درست کردی؟ سرطان‌زاست! 

-ایوا! سوزن نره تو چشمت  کور بشی!

-ایوا! کرم میزنی پوستت چروک میشود!

-ایوا!من مطمئنم تو دیابت میگیری!

-ایوا! اینجوری غذا درست میکنی سرطان زاست. 

-ایوا! فشار خون میگیری! 

-ایوا!با این پله‌ها  آرتروز زانو  میگیری! 

اینها پاره ای از صحبتهای مادر ایشان با من بود؛  شاید گردی از محبت توی این حرفها  باشد ولی بار منفی خیلی بیشتر است. 

کلا من باید ریشه منفی بافی را پیدا  می کردم  که کردم؛  سالهای سال تلاش میکردم برای  کمک به ایشان ولی حالا دیگر نه. گفتنی ها گفته  شده و دیگر خودش میداند ولی در کل خودش را حیف شده میداند. 




خوب از خدا چه خبر؟  هنوز دل را گرم میکند و روز را نورانی؛  تکیه گاه من است در زندگیم و تنهایم نمیگذارد. چقدر بودنت خوب است،  

<<خدایا برای  بودنت سپاسگزارم >>