X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 13774
   

بد نباشیم
یکشنبه 2 مهر 1396 ساعت 13:34 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (7) )

  یکشنبه صبح ۸ بیدارم میشوم و توی تخت میمانم تا ۹.۳۰؛ ایشان بلند میشود و دوش میگیرد و من صبحانه را آماده میکنم.کره وپنیرو مربای آلبالو و هویج و تخم‌مرغ  آب پزبا نان سنگک و لواش. امروز ایشان باید با همکارانش ناهار میرفتند بیرون که خبر داد نمیرود. ایشان بافرشته کوچولو رفتند پیادهروی و من دوش میکیرم و و آماده میشوم و میرویم بیرون. برای آفیس ایشان آب میخریم و منگنه و از شاپینگ  سنتر هم جاروبرقی و دفتر میگیریم. برای خانه هم قاب موبایل،  کاغذ برای  پرینترو صابون بدن میگیریم. از داروخانه هم پماد چشم و صابون صورت و رنگ میگیریم و سرراه میرویم آفیس ایشان،  من انبار را چک میکنم و هر چیز تمام شده را پرمیکنم و لیست چیزهایی که باید سفارش داده بشود را برمیدارم. جاروی قدیمیشان راچک میکنم  که رفتنی است  و همین روزهاست که از کار بیافتد! در راه برگشت به خانه ایشان کل کلش را از سرمیگیرد! حالش خراب میشود اگر آرامش داشته  باشد و حرفهای بی‌ربط میزند. به ایشان میگویم به جای تشکر برای کارهایی که برات میکنم که میگوید نباید تشکر کرد فقط باید ایراد گرفت تا پررو نشوی! گیر  ایشان به من چرا درس نمیخوانی!

گفت من تورا آوردم به این سرزمین!!!فراموش کرده به گمانم که  ایشان با مدرک من مهاجرت کرد و اقامت گرفت و مدرک د..ازیکی بهترین دانشگاه‌های ایران به کار نیامد! 

بهترین راه پاسخ ندادنه به ایشان؛  از خیابان به سوی خانه سرازیر میشویم و دو سوی خیابان درختان پر از شکوفه سفیدند انکار برف آمده. نمیگذارم عقده های ایشان لذت دیدن این صحنه زیبا را از من بگیرد و با ایشان حرف نمیزنم دیگر. حتی جوابش را نمیدهم؛  سالهای سال پیش انتظاراتم از ایشان را دفن کردم!  غذا میگیریم و میایم خانه؛  حالا هی سیب زمینی توی دهان من میگذارد، حالا حرف میزند و من هیچی نمیگویم. 

غذام که تمام میشود بلند میشوم و آنهم بشقابها را توی ماشین میگذارد و غذاهارا جا میدهد  توی یخچال. هرجا هستم میاید کنارم و من میروم دنبال کار دیگر؛  یاد گرفتم از آدمهای  سمی دوری کنم! چرتی میزنم و چای دم میکنم و  به مادرم زنگ میزنم و با پدرم صحبت میکنم،  ایشان هم همینطور. خواهر جانانم زنگ میزند و با هم حرف میزنم. سبزیها را کاردی  میکنم وتوی سبزی خردکن میریزم و بسته بندی میکنم. همه چیز را توی سینک رها میکنم و بالا میروم و کار میکنم و کتاب میخوانم و به این فکر میکنم مادر ایشان چه زحمتی برای بچه هایش کشیده است و چه خدمتی به جامعه کرده است!  

ایشان میاید بالا و من میروم پایین و به کارهایم میرسم؛  فیلم نگاه میکنم،  پیتزا دو برش میخورم و غذای فرشته کوچولو را میدهم. ایشان دوتکه نان میخورد و کمی بعد دو تا تکه پیتزا. فیلمی میبینیم که من به قدری خسته ام که میروم توی تخت و آباژور را خاموش میکنم و میخوابم. 

ایشان هم میایدو من بیهوشم. 

یادم باشد به ایشان بگویم یک بیسوادی برای کشورش دانشگاه میسازد و یک دکتر متخصصی( ابراهیم یزدی) تا ته خیانت به سرزمینش میرود! 



بد نکنیم،  بد نگوییم و بد نباشیم ! 

از حرفهای ایشان ناراحت نشدم چون هر کنایه ای شنیدم شد پله بالا رفتنم؛  خدا را شکر کردم و در انتظار هدیه های  خداوندم. 


<<تا تو هستی همه هیچند>>