تعداد بازدید ها: 29855
   

سکان دار
سه‌شنبه 28 شهریور 1396 ساعت 15:37 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

ایشان امروز  میرود سر کار؛  ساعت  ۸.۵ و ناهارهم میاید  خانه! از دیروز فرشته ها خانه را زیرورو کردند و امروز روز تمیزکاریه. صبحانه آبمیوه میخورم  با کمی کراکر. پرنده ها را گندم میدهم. رویه مبلها و فرش را توی ماشین میاندازم و ۴ سری  ماشین  را روشن  میکنم. هوا کمی بهاری و بارانی میشود و همه چیز را بیرون پهن میکنم. تا  ساعت ۱.۵ کارم را انجام میدهم  و دوش میگیرم. برای ناهار سبزی پلو با ماهی  درست میکنم و ایشان نزدیک ۳ خانه است و ناهار میخوریم با سبزی و شور. ایشان به پرنده ها غذا میده. برای فردا با دوستی میخواستم بروم بیرون که خودم کنسلش میکنم. 

استراحتی میکنیم  و گندم برای پرنده ها میریزم و ساعت ۵ میرویم پیاده روی با ایشان و فرشته،  هوا ابری و گرفته  شده است. ایشان با عزیز راه دور حرف میزند،  این زمانیست که ما باید با هم حرف بزنیم و ایشان تنها به کارهای  خودش میرسد. برمیگردیم و میرود توی آفیس و به کارهای بیزنسی میرسد. برای خودم  چای سبز درست میکنم و بلانکتم را دو خودم میپیچم و تی وی تماشا میکنم. ایشان ۶ پیدایش میشود و چای میخواهد که خودش برای خودش میریزد و میزند کانال دیگر!!پس از دقیقه میگوید ببخشید داشتی تماشا میکردی! این کاراش دیگر  به چشمم نمیاد و ارزش جوش زدن هم ندارند! 

 از کارم ایمیل زدند که حساب بانکیم را به روز  کنم! 

نامه آمده که به ازدواج هم-جنس-گراها' نه میگویید یا بله و حالا باید پر کنیم و بفرستیم با پست. حالا  ازدواج میکنند و باید دستور کار جدایی آنها را جور کنند و سرپرستی بچه ها و... 

رو تختی و ملافه اتاق عزیز راه دور را میکشم و لباسها و رویه های شسته شده را در خانه پهن میکنم. 

شام هم درست نمیکنم و ایشان که خیلی گرسنه میشود دو تا شنیتسل گیاهی،  بورک پنیر و اسفناج و گراتن سیبزمینی توی فر میگذارم و میشود شاممان. 

ایشان برنامه ای از تونی رابیتز تماشا میکند و من هم جسته گریخته میبینم. من آدمهایی را که از هیچ به همه  جا میرسند خیلی ستایش  میکنم. 

بیشنر داستان کامیابی آدمها را میخوانم،  درست مانند زمانی که بیماری بدتر شد و به جای غصه خوردن داستان آنهایی را خواندم که خوب شده بودند. به دنبال دایتی بودم برای بهتر شدن و آن سالها رو به خام گیاه خواری آوردم. 

شبی که روزش از کار بیکار شدم  دنبال آدمهایی گشتم که از کار  بیکار شده بودند  و  زندگیشان دگرگون شده بود.

هر چیز بدی که پیش رویم هست به خودم  میگویم ' همه چیز  روبراه است و ترسی ندارم. باور دارم که چیز خوبی در پیش پایم خواهد بود'. 

این شیوه را در گذشته بلد نبودم و جور دیگری برخورد میکردم؛  این روزها باور دارم  همچون دمی که خود به خود به درون میکشم همه چیز خود به خود فراهم است و به درون زندکیم میکشم . کمتر دست و پا میزنم و کمتر فرو میروم. 


"خدایا سپاسگزارم که از بیراهه نجاتم دادی. سکان دست توست و هیچ پروایی نیست"