X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 18195
   

نور تو
دوشنبه 27 شهریور 1396 ساعت 16:14 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (5) )

دوشنبه ایشان خانه است و تا ۹ میخوابیم . صبحانه را آماده میکنم و پرنده ها را غذا میدهم. امروز بین رفتن و ماندن خانه هستم،  دغدغه  ناهار درست کردن ندارم چون قیمه مانده و خورده میشود. ملافه تخت را برمیدارم و تمیز میکشم. با روتختی و روبالشی ها همه را توی ماشین میاندازم. روتختی تمیز هم میکشم  و اسپری میزنم. صبحانه خودم یک اسموتی با توت‌فرنگی،  انبه و پشن فروت  برای خودم درست میکنم  با تخم آفتابگردان و سید و یک لیوان آب پرتقال میشود صبحانه من. ایشان ظرفها را توی  ماشین میگذارد و با فرشته کوچولو میروند  پیاده روی. شسته شده ها را بیرون پهن میکنم و هنوز نمیدانم بروم یا نروم. برمیگردند خانه و ایشان میرود موهایش را کوتاه کند و بنزین بزند. من هم کمی مرتب میکنم و به دوستم زنگ میزنم که اگر میاید با هم برویم که پیدایش نکردم. دوش میگیرم و ایشان هم میاید خانه و میروم. به مادر دوست فرشته زنگ میزنم که برای عصر بیاید خانه ما. توی راه دوستی که شوهرش وسایلش را آورده  زنگ میزند وبا هم حرف میزنیم. میخواهیم قراری بگذاریم برای روزی که با هم برویم بیرون. 

از فروشگاه گوشت چرخکرده و خورشتی،  بیفتک،  فیله مرغ،  ران مرغ،  مرغ بدون استخوان و بال مرغ و قند میگیرم و از جای دیگرگندم برای پرنده ها،  چند تا شیرینی دانمارکی،  سبزی قورمه،  آلو و  برنج میگیرم و یک لیوان آب سبزیجات. از شاپینگ سنتر نزدیک خانه هم ماهی و کراسان میگیرم و ۲.۵ خانه هستم. ایشان ناهار را گرم کرده و نخورده. یک قاشق برنج و کمی خورشت میخورم و بلند  میشوم. 

گوشتها را میشورم و کناری میگذارم تا آبش برود. در میزنند و دوستم فرشته اش را میاورد و آتش سوزاندن آغاز میشود. مرغها را و ماهی ها را میشورم و کم کم بسته بندی میکنم. ساعت را نگاه میکنم که نزدیک ۵ است وبسته  بندیها را روی هم میگذارم و کشوهای فریزر را سامان میدهم و تمیز میکنم و گوشت و مرغها را توی آن میگذارم. فریزر آن یکی  یخچال  را هم تمیز میکنم و آخرین بسته آلبالو را توی ظرفی میریزم. 

ازاین جا به بعد کاری ندارم؛  یک چای دم میکنم و آشپزخانه را تمیز میکنم و همه سبدها را با آب داغ ضدعفونی میکنم. فرشتت ها فقط میدوند و تکه ای گوشت هم میگیرند. توی اتاق آفتابگیرم دراز میکشم و میایند سراغم؛  کمی بعد بلند میشوم و شیرینی دانمارکی میخورم. کاش بیشتر خریده بودم خوشمزه  بودند! فرشته ها را غذا میدهم و لباسها را داخل میاورم و ۶.۴۵ دقیقه دوستم دنبال فرشته اش میاید. 

رویه مبلها و فرش را میاندازم فردا بشورم و تمیز ها را جایگزین میکنم. فردا باید خانه  زیرورو شده را تمیز کنم. 

کمی برنامه تی وی را نگاه  میکنم؛ راستی دو قسمت شهرزاد را نگاه کردم؛  مانند سری ۱ برایم دلنشین نیست. 

آلبالوها را با نمک میخورم. 

با مادر و پدرم کوتاه  حرف میزنم و با خواهر  جانان چت میکنم. شام هم نیمرو میخوریم و من کمی میخوانم و میخوابیم چون خسته هستیم. 



خدایا روزهایم، خودم و زندگیم  پر از نور توست؛  لابه لای کارهای روزمره ام با تو حرف میزنم. چیزهایی را به من دادی توی ذهنم لیست میکنم و سپاسگزارم. 

خدایا کمک کن به همه ما که تورافراموش  نکنیم؛ کوتاهی از ماست وگرنه تو هیچگاه مارا فراموش نمیکنی. 

کسی که اینجا  را میخوانی دعا میکنم حال دلت خوب باشد و خبر خوبی برایت در راه باشد؛  تو سزاوار بهترینها هستی.

چشمهایت را ببند و ۵ بارآرام  دم و بازدم  را انجام بده و حست را بنویس. 


<<من سزاوار بهترینها هستم>>