X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 13774
   

خدا ترس
یکشنبه 26 شهریور 1396 ساعت 19:42 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )

 ساعت ۸.۳۰ بیدار میشوم و یک لیوان آب میخورم. لحافهای اتاق عزیز را ه دور را توی ماشین میاندازم و بر میگردم توی تخت و پست دیروز را مینویسم! ایشان میپرسد  ساعت چند است که میگویم. ساعت  ۹.۴۵ بلند میشوم  و چای دم میکنم. ایشان هم بیدار میشود و میگوید  ساعتها جلو رفته الان توی تخت گفتی ۸۰۳۰ ولی ۱۰ که!چه خواب خوبی داشتی که نفهمیدی،  نه ساعت درسته. پرنده ها را غذا میدهم. ایشان دوش میگیرد و صبحانه میخوریم.تنها روزیست که مینشینیم و با هم صبحانه میخوریم. ایشان میز را جمع میکند و ظرفها را توی ماشین میگذارد. ناهار را آماده میکنم،  جوجه کباب و شیشلیک و برنج هم خیس میکنم و کمی سبزی در آب میگذارم و دوش میگیرم و یکسری دیگر لباس توی ماشین میریزم . هواخیلی  خیلی خوب است؛ موهایم را خشک میکنم و آماده بیرون رفتن  میشویم. میرویم پارک جنگلی  و در آفتاب دلپذیر در جنگل راه میرویم. یکی از همکاران ایشان را هم میبینیم با دخترش. گام به گام شاکرم و ایشان طعنه میزند با این سپاسگزاری به کجا رسیدی تا به حال!

به آرامش!

ساعت ۱ برمیگردیم خانه و برنج را دم میکنم و لباسها را بیرون پهن میکنم و یکسری دیگر توی ماشین میریزم . ایشان گاراژ را تمیز میکند و دوغ درست میکند و کمی باغ را سامان  میدهد. کاری ندارم تنها سیخ کشیدن کبابها و جوجه ها و گوجه و فلفل. پیاز و کره و سبزی خوردن و دوغ و میز را آماده میکنم و میروم توی باغ؛  چند تا  پنجره را با کف و آب میشورم و ایشان هنوز آتش را درست نکرده که میکند و ساعت ۲.۳۰ شده که ناهار آماده است؛  یک مشت اسفند و کندر توی آتش میریزم. ناهار میخوریم و ایشان میگوید آشپزخانه رار ها کن که  نمیکنم و تمیز میکنم. دوستی پیام داده اگر هستید ساعت ۷.۳۰ بیایند پیش ما. کمی چرت میزنم در آفتاب و تنم گرم میشود. ایشان در اتاق میخوابد و غر غر میکند. از خواب بیدار میشوم و یک لیوان آب میخورم و هندوانه قاچ میکنم و میخورم. پرتقال آب میگیرم. یک کیک پرتقالی درست میکنم و ظرف میوه و پسته را پر میکنم و یک ظرف شکلات هم میگذارم روی میز.لباسها را بالا پهن میکنم و خشک شده ها را توی سبد میاورم پایین و ایشان تا میکند و جا میدهد.  کمی هم خانه را مرتب میکنم و ۷ مسواک میزنم و رژ و موهام را مرتب میکنم و ۷.۳۰ میایند تا ۹۰۳۰ دور هم چای میخوریم و حرف میزنیم. شب شام نمیخوریم و تنها شام فرشته را میدهم و خودمان میوه میخوریم. فرشته امروز دسته گل به آب داد و روتختی را به باد فنا داد!صورتم را پاک میکنم و چای سبز درست میکنم و با ایشان میخوریم و مسواک میزنم و توی تخت میرویم. 

شب خسته هستم و نمیتوانم بیدار بمانم و چیزی بخوانم. 



چه چیز آدمها را وا میدارد  که با تحقیر دیگران به لذت حقیرانه ای  کوتاهی دست یابند  و در آینده تاوان همین لذت حقیرانه را بدهند! 

در گذشته به کسی که بد میکرد میگفتند از خدا بترس؛  از چوب خدا بترس! و از بد باز میداشتند همدیگررا! 

اینروزها باور مردم شده "ظالم سالم"! 

ترس از خدا هم شده نمازهای قضا و تار مو! دروغ شده مصلحتی،  ربا شده اسلامی، نماز و روزه خریدنی،  زیارت حلال گناه و... همه چیز کاسب کارانه و  برای هر چیز یک کلاه شرعی داریم. 

قوانین  خدا همانی که بوده هنوز هم هست،  بیراهه نشانمان دادند! 

بیایید برگردیم به ترس از خدایی که  از حق الله میگذرد و از حق الناس هرگز. 

بیایید برای خاطر خودمان از خدا بترسیم. 



سیاره ما دیگر نیازی به آدم‌های موفق ندارد،  این سیاره به شدت نیازمندافراد صلح جو،  درمانگر،  ناجی،  قصه گو و عاشق است. 


<<زندگی به کام است،  خدار را هزار بار سپاس>>