X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 18195
   

سوتی در تاریکی
جمعه 24 شهریور 1396 ساعت 17:25 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (5) )

جمعه صبح ایشان رفت وبرایش یک ساندویچ کوکو درست کردم با شیرموز و کراسان و میوه. به دوستم پیام دادم که ۹۰۴۵ دقیقه میام دنبالت. هوا هم گرفته  و بارانی بود. تا ۱۰ دقیقه به ۹ توی تخت بودم و مدیتیشن کردم. موبایلم زنگ خورد؛  دیدم دوستم زنگ زده و پیام داده که بچه اش مانده خانه چون بیماره و نمی‌تواند بیاد با من. من هم کمی غذا  دادم پرنده ها و یکسری لباس فرشته را ریختم توی ماشین و ۱۰ چهل  دقیقه بود که رفتم شاپینگ  سنتر. رفتم پست و بسته ایشان  و نامه را پست کردم. از میوه فروشی آناناس،  گوجه،  توت فرنگی ،  سیب،  گلابی،  گریپ فروت،  فلفل،  سبزی خوردن،  انبه،  هندوانه و از سوپر موز،  بلوبری،  گل کلم،  نارنگی،  شیر،  ماست میوه ای، تخم مرغ،  کراکر،  شیرینی،  اسکاچ،  لکه بر لباس،  خوراکی برای فرشته،  دستمال توالت،  سرکه،  هویج،  کره، بلوبری گرفتم و برای آفیس ایشان شیر و وایتکس و مایع ظرفشویی خریدم و یک آبمیوه هم برای خودم. رفتم آفیس ایشان و خریدها را گذاشتم چند تا چیز  را چک کردم و همه ران شده بودند خدا را شکر. برای خودم یک چای سبز درست کردم و نشستم پشت کامپیوترو کارها را انجام دادم. باران خیلی تند بود که برگشتم خانه. خریدها را جا به جا کردم و ماشین ظرفشویی را خالی کردم. گلکلم و هویج و فلفل و گریپ فروت و گوجه ها را شستم.  ایشان هم رسید کمی بعد و استراحت کردیم. هوا تاریک شده بود که فرشته کوچولو را بردم بیرون و راه رفتیم با هم. خیس و گلی برگشتیم خانه و شستم دست و پای کوچولوش را.چای دم کردم و با شیرینی تازه خوردیم.  ایشان با مادرش حرف زد که مهمان داشت. شام درست نکردم و با ایشان  رفتیم بیرون و شام خریدیم. ماهی با سالاد و همبرگر و سیب زمینی؛  سالادهاش تازه نبود ولی سیب زمینی همیشه خوشمزه است! 

گل کلمها  را خرد کردم با هویج و فلفل و ساقه کرفس و سیر که سه تا شیشه پر شد؛  آبنمک را جوشاندم با سرکه و ریختم روشون و شور درست شد. خیلی آسان بود.

با ایشان برنامه ماز جبرانی را دیدیم و از ته دل قهقهه میزدم هزچند بی ادبی بود جاهایش. 

 

هوا تاریک شده بود و توی  راه  جنگل با فرشته کوچولو راه  میرفتیم؛ کسی سوت میزد با یک آهنگ خاص. دلنشین نبود آن صدا! در همهمه  جا جای پرندگان و صدای نم نم باران انگار  آن صدا زیادی بار منفی داشت. مردی با دوچرخه از برابر ما گذشت و دور زد و دوباره برگشت سوت زنان و ما را نگاه  کرد. ما رفتیم به سوی خیابان و از سر خیابان سوت زنان سرراه ما سبز شد.نه نگاهش را دوست داشتم و نه سوتش را! 

تا به حال شده کسی از کنارتان  یا از پشت سرتان  رد شود و پشتتان بلرزد بدون اینکه ببینید آن آدم را؟  من این حال را زمانی که صدای سوتش را شنیدم داشتم! 


خدایا برای توانایی هایی که دارم  سپاسگزارم،  سپاسگزارم و سپاسگزارم. 


<<خودم را میبخشم و آزاد میکنم>>