X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 31648
   

کاردان
پنج‌شنبه 16 شهریور 1396 ساعت 17:25 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

۷.۳۰ بیدار شده ام و همه شب میشنیدم که ایشان غر میزند! چرا به پهلو من خوابیدی؟  چرا به پشت خوابیدی؟  چرا فرشته اینجاست؟  چرا میرود؟  چرا میاید و......

برایش  شیرموز درست میکنم و ناهارش را میدهم و میرود. به پرنده ها غذا میدهم و خودم و برمیگردم توی تخت تا ساعت ۱۰! یک لیست بلند بالا دارم از کارهای  ایشان؛  دوش میگیرم و یک موز با توت فرنگی و بادام و نارگیل  و شیر نارگیل میکس میکنم و میخورم وبه پرنده ها غذا میدهم و ۱۱.۳۰میروم بیرون. 

پست میروم و بانک میروم و خرید برای آفیسشان که شیر و دستمال کاغذی و اسپری پاک کننده است.ازسوپر برای خودم هم شیرینی،  شیر،  توت فرنگی،  غذای فرشته،  نارنگی،  پودر کیک،  دستکش،  شکر،  

و از میوه فروشی هم دو جور گلابی، پرتقال خونی،  خیار و یک شیشه آب پرتقال تازه که همانجا درست میکردند میگیرم با یک قابلمه کوچک برای پختن غذای فرشته. یک پرتزل تند هم برای  خودم میگیرم.سر  راه چیزهایی  که برای ایشان خریدم را میبرم آفیس و کمی آنجا را هم سامان میدهم. برای  دخترها هات چاکلت درست میکنم و ساعت ۳.۴۵ دقیقه برمیگردم خانه و ۴ میرسم. خریدها را جا میدهم و با فرشته میرویم پیاده روی تا ۵.۱۰ دقیقه. سطلها را بیرون میگذارم؛  دوستم زنگ میزند تا فردا برویم مارکت. مرغ میپزم  برای شام و ماشین را خالی میکنم و چند تا  ظرف با دست میشورم. 

شیشه های  نشیمن را از بیرون پاک میکنم و دو تا پنجره بزرگ مانده که شنبه! یک لیوان آب پرتقال میخورم. 

شنبه مهمانهایم نمیایند و تنها عزیز راه دور میاید. 

۶ سر کارمینشینم و کارهام  خوب میشوند. ۶.۳۰ برنج دم میکنم و چاشنی میزنم به مرغ و بادمجان و کدو و گوجه  و غوره هم میگذارم تا بعد بگذارم کنارش. چای دم میکنم. 

 دوباره برمیگردم سر کارم و صدای در میاید و سلام ایشان. 

بادمجانها و غوره و کدو وگوجه را کنار مرغ میگذارم و یک ماست و خیار درست میکنم و چای میریزم با شیرینی تازه میخوریم. شام را هم کمی پس از آن میخوریم و ایشان حرف میزند با آرامش. امروز سرکار با دخترها میتینگ داشت و من آمدم خانه؛  ایشان توی کار جدی و با برنامه است و استانداردهاش بالاست و همه جا را فرا میگیرد. حرفی نزدم تا خودش  کمی حرف میزند. 

کتابهایم را بردم بالا که همان جا بخوانم؛  هر کدامشان یک جای خانه بودند. 

ویتامین دی را امروز خوردم؛  پیام دادند داروم هم باید بروم بگیرم.

چای سبز دم میکنم و با ایشان میخوریم و کم کم روانه تخت میشویم. امشب سرد است و بارانی؛  به تخت گرم و نرمم میخزم و چراغ کنار تخت را خاموش میکنم. ایشان خر خر میکند و فرشته من را زیر چشمی میپاید. 


بودند آدمهایی که به گونه ای آزارم میدادند؛  در جوانی در ذهنم با آنها بگو مگو  میکردم که اگر اینکار را کردند اینکار را بکنم و.... که همیشه آنها آن کار را میکردند و من هیچ کاری نمیکردم،  دروغ چرا  نمیتوانستم انگار  فریز شده بودم. کم کم دیدم آزارهای آنها زندگی  من را بهتر میکند،  موفق تر میشوم. گامهای دشمنی آنها پله بالا رفتن من میشود و برای من خیر است. اگر  دری را روی من میبندند حتما من نباید آنجا باشم! 

عدو شود سبب خیر اگر  خدا خواهد. 

هر چه بیشتر گذشت این نشانه ها بزرگتر و بزرگتر شدند و شکل باور به خودشان گرفتند. ایمان پیدا کردم همه آنها حلقه زنجیر کامیابی من هستند. حالا هر بار کسی مسخره ام میکند،  کنایه میزند دلشادم چرا که میدانم خداوند چیز خوبی برایم در نظر گرفته است. 

بود زمانهایی که میگفتم من هم مانند خودشون رفتار میکنم و جالب اینکه آدمهایی که آزارم میدادند و  میدهند جور شگفت انگیزی از زندگیم رفتند و میروند و دیگر رو در رو نمیشویم. 

برای هر چیز سختی که پیش رو دارم ابتدا ذهن استدلالیم را خاموش میکنم؛ اگر اینجور  بشود و اگر آنجور بشود را خاموش میکنم. 

سختی پیش آمده را کف دستم میگذارم و رو به آسمان انگار میخواهم چیزی را به کسی بالاتر از خودم بدهم و میگویم خدایا دست تو سپرده. 

بار سبک میشود و کار به کاردان سپرده میشود. 


<<خدایا برای کدامیک سپاسگزار باشم؟  برای  اقیانوس نعمتی که به من بخشیدی؛  خدایا در شمارش نمیاید سپاسگزاریم>>