X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 15850
   

برگی از زندگی شیرینم
دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 14:40 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (5) )

دوشنبه

ساعت ۱ نیمه شبه،  بارانی و سرد. و دارم دومین لیوان بزرگ چایم را میخورم که بیشترش آبجوشه! امروز خانه بودم و صبحانه هلیم خوردیم. صورتم را اسکراب کردم و دوش گرفتم و وقت دکتر گرفتم برای فردا،  از خانه کار کردم . کمی هم خانه را مرتب کردم و درهای کابینتها را دستمال  کشیدم.  روتختی و ملافه ها را عوض کردم و دوسری ماشین را روشن کردم. به مادرم  پیام دادم که به  خاله  پول بدهد،  چند سال پیش برای کسی کتابی خریده بود از جانب من و حالا که ایرانه میتوانم پولش را برگردانم. با ایشان ظهر پیاده روی رفتیم ۴۰ دقیقه،  ناهار سبزی پلو با ماهی خوردیم. پرنده ها را سه بار غذا  دادم.چند بار آهنگ  فیلم رگ خواب را با صدای همایون گوش دادم و باران را به تماشا نشستم. با پروانه ای حال و احوال کردم. موهایم را بیگودی پیچ میکنم و ۴۵ دقیقه مدیتیشن کردم و خوابم برد میانش. برای عصرانه کراکر با پنیر و کره و  مربای آلبالو درست کردم.ایشان با عزیز راه دور حرف میزند،  گردسوزها را روغن میریزد و من  با فرشته کوچولو بازی میکنم. زیر بلانکت گرمم هستم .ایشان به مادرش زنگ میزند و من چایم را میخورم؛  میوه برایم میاورد. ما  شام نداریم. برای ایشان شیر گرم میکنم با نان سنگک و کره و پنیر و مربا و خامه. تغذیه خوبی نداریم! 

شهرزاد را تماشا میکنم. مادرم پیام داده خاله ات گفته نه،  من هیچ وقت چیزی این قیمتی نخریدم. مادرم قیمت کتاب را ده برابر به خاله گفته!! 


یکشنبه 

ساعت ۴ صبح خوابم میبرد و ساعت ۸.۴۵ صدای رفت و آمد ایشان را میشنوم. چای دم میکند و صبحانه را آماده میکند. ۹.۳۰ بلند میشوم و حوله ام را برمیدارم و دوش میگیرم. ایشان صبحانه اش را خورده و میگوید برنج درست کن و کباب از بیرون میگیرم که نمیخواهم،  برای خودم یک موز با چند تا توت فرنگی توی شیر نارگیل میکس میکنم و با کمی سید میخورم و صبحانه را جمع میکنم. برای ناهار قرمه سبزی درست میکنم و  خانه را گردگیری میکنم. لباسهای خشک شده را جمع میکنم. 

برقکارها هم مشغول کارند و هوا سرد و بارانیست. ایشان هم درپی کارهاشه و به من هم کاری ندارد. ناهار میخوریم با سبزی خوردن و ماست موسیر و رنگینک و کلی حرف میزنیم. همه دوباره برمیگردند سر کارهاشون و ایشان هم ظرفها را تمیز میکند و توی ماشین میچیند و بقیه  را با دست میشورد. من گیجم از بیخوابی و یک چرت کوچک با فرشته کوچولو در کنارم  میزنم. ایشان چای دم میکند ولی یکی از آقایان میرود و ما بیسکوییت و رنگینک میخوریم با چای مان. آن یکی هم کمی بعد میرود.ایشان موبایل من را درست میکند و من  بالا و پایین  را جارو  میکشم و دستشویی های پایین را هم تمیز میکنم و کارم ۷ شب تمام میشود.تی وی تماشا میکنم و خسته هستم. فرشته کوچولو میرود بیرون ولی برنمیگردد. در را باز میکنم میبینم در رو به باغ بسته  است و در رو به کوچه باز مانده. وقتی کار میکردند یادشان رفته ببندند و فرشته کوچولو هم زده  بود بیرون. داد کشیدم فرشته  رفته بیرون و خودم به سمت در میدوم. ایشان هم در خانه  را باز میکند، فرشته کوچولو خیلی ریلکس داره چمنها را بو میکند و مارا نگاه  که چه خبره! اگر زودتر نفهمیده بودم،  اگر رفته بود، خدایا چه باید میکردم.  خدایا شکرت که به دلم انداختی در را باز کنم. شام  را گرم میکنم و برای خودم هم  کشک بادمجان گرم میکنم. ایشان همه ظرفها را میشورد و من کمی کتاب میخوانم و به تخت میروم. ایشان هم توی تخت چیزی میخواند. زود خوابم میبرد ولی نیمه شب دوباره بیدار میشوم. هوا سرد است و فرشته رفته توی باغ،  دنبالش میروم و صداش میکنم،  هوا انگار برفیست. دوباره میخوابم.


شنبه

 ساعت ۹بلند میشوم،  ایشان صبحانه را آماده کرده ولی من نمیخورم و خودش تنها میخورد. دوش میگیرم و کمی برای خودم نان و کره مربا برمیدارم و توی تی وی رووم میخورم.  زود جمع میکند و آقایان میرسند. دوستی زنگ زده که برایم هلیم بیاورد. رویه تشک  مبلها را در میاورم و توی ماشین میاندازم. برای ناهار خورشت بادمجان درست میکنم. دوستم میرسد و کمی مینشیند و با هم حرف میزنیم. خانه  شلوغ و پر سر و صداست.  برنج خیس میکنم و کار چندانی ندارم. با دوستم کمی پیاده روی میکنیم. هوا سرد،  آفتابی با باد شدید، برمیگردیم خانه و دوستم میرود. ایشان چای دم کرده و دارند چای و بیسکوییت میخورند. رویه مبلها را بیرون پهن کرده برایم. دوباره کارشان آغاز میشود و کمی بعد آقایون هم میگویند میروند بیرون،  به خیالم  برای خرید ابزاری میروند اما رفته اند ناهار بخورند،  ایشان زنگ میزند که میگویند ناهار را سفارش داده اند!ناهارمان را میخوریم و ایشان همه ظرفها را توی  ماشین میگذارد. برمیگردنند و معذرت میخواهم که نپرسیده بودم برای چی بیرون میروید. برایشان غذا میگذارم که ببرند شب خانه. ایشان میگوید مادر دارند پاسخم این است که سهمشون بود  امروز. امروز چندین بار غذا به پرنده ها میدهم.  نزدیک غروب میروند و خانه خلوت میشود. همه جا پر از خاک و خرده ریزه است. توی تی وی روم مینشینم و چای سبز میخورم و تی وی تماشا میکنم. ایشان غذایش را گرم میکند و میخورد و من نارنگی میخورم. ظرفها  را میشورد و گاز را تمییز میکند!!! این همه سال با هم زندگی میکنیم  همچین چیزی را ندیده بودم! همه شیرینی و خوردنیها را هم سرجایشان میگذارد و داخل یخچال و میخوابد. 

من هم مسواک میزنم و به تخت میروم ولی خوابم نمیبرد. مدیتیشن میکنم خوابم نمیبرد،  کتاب میخوانم خوابم نمیبرد. دفترچه ام را درمیاورم و مینویسم. دفتر برنامه و آینده ام. ساعت نزدیک ۴ شده که میخوابم. شمع اتاقم خاموش میشود. 

جمعه 

امروز ایشان رفت سر کار و من نمیبینمش. چیزی هم برایش درست نمیکنم. نانها را سفارش میدهم. کمی توی تخت میمانم و دوش میگیرم و کارهام را لیست میکنم.هر چیزی که ایشان  داشت و پخش و پلا بود را توی یک سبد میریزم و روی میز میگذارم.  یکسری لباس توی ماشین میریزم و ساعت ۱۱ از خانه بیرون میروم،  نان بربری،  سنگک و شیرمال میگیرم و میروم مارکت،  گوجه،  خیار،  سیبزمینی،  نعنا و تربچه،  نارنگی،  بادمجان و یک دسته گل خوشبوی نرگس برای خودم میگیرم. نان لواش هم میگیرم و از فروشگاه ران مرغ،  مربای آلبالو،  بال مرغ،  زبان،  قلوه و عرق نعنا میگیرم. سرراه از فروشگاه دیگر،  سنگدان و جگرو دل مرغ میخرم و به سوی خانه برمیگردم.   میروم شاپینک سنتر برای ریختن پول به بانک  و برای  آفیس ایشان بیسکوییت و شکر میخرم و دو تا آبمیوه تازه برای خودم و ایشان و یک پرتزل با زیتون برای ایشان. خریدها را میبرم آفیس و خوراکیها را روی میز ایشان میگذارم. یکی از شاگردان ایشان هم آنجاست،  با وجود ۲۵ سال اختلاف سن  دلبسته ایشان شده! 

با دخترها حرف میزنم و میروم،  چرا هیچ وقت دلم نلرزیده که زنی به زندگیم وارد شود چون ایشان آدم سفت و سخت و نفوذ ناپذیریست یا تعهدشه یا خودم را خیلی قبول دارم!!!! 

خریدها را جا به جا میکنم  و لباسها را بیرون پهن میکنم و با فرشته کوچولو میرویم پیاده روی،  ایشان میرسد و دوباره فرشته را میبرد. به اتاق آفتابگیرم میروم. چند تا کیسه آورده،  جعفری،  اسفناج و نارنگی ارگانیک یکی از کلاینتها برایش آورده. ایشان چای دم میکند،  به ایشان میگویم کیسه اینها را عوض کن و بگذار توی یخچال و به اتاق میروم.خش خش کیسه میاید،  ایستاده و تمام جعفری ها و اسفناجها را پاک کرده و شسته نارنگیها را میشورد. سبد را از روی میز برمیدارد و همه چیزش را میبرد توی  آفیس.

من هم توی اتاقم سبزی خوردن پاک میکنم! 

برای شام کشک بادمجان با نان تازه و سبزی خوردن داریم،  برای ایشان روی میز میگذارم و کمی برای خودم میکشم و توی تی وی رووم میخورم. ایشان آشپزخانه را تمیز میکند و ظرفها را توی ماشین میگذارد و یکسری را با دست میشورد و میخوابد. 

کمی کتاب میخوانم،  کمی به خودم میرسم و میخوابم ولی دیر. 


پنجشنبه 

ایشان را راهی میکنم و خودم هم کمی در تخت میمانم. خانه را باید تمیز کنم؛  هم بالا و هم پایین. به دوستم زنک میزنم که بروم  فرشته اش رد بیاورم و تا فرشته ها با هم بازی کنند. درها را باز میگذارم تا حسابی بدو بدو کنند. خیلی هم خودم کار دارم. خانه را گردگیری میکنم  و سرویسها  را تمیز میکنم. برای فرشته ها  مرغ میپزم. لباس توی ماشین میریزم و نزدیک ۱ فرشته دوستم را برمیگردونم خانه چون باید جارو  و طی بکشم 

و این دوتا گل میاورند توی خانه. بماند که هردو را بردم حمام و توی وان دست و پای گلیشون را شستم. برمیگردیم خانه و کارهام به پایان میرسد،  دوش میگیرم و تا ۵ همه کارهام تمام میشود و با فرشته کوچولو میرویم  پیاده روی و با دو تا خانم نازنین همراه میشویم. با هم خیلی گپ و گفتگو میکنیم ؛ درباره چی؟  فرشته هامون. به پدر و مادرم زنگ میزنم. 

خیلی خسته ام و این خستگی من را واداشت  که شام پیتزا درست کنم،  سالاد هم دارم و با دوتا برش نان سیر.  میخوریم و تی وی تماشا میکنیم. با ایشان حرفمان میشود و ایشان قهر میکند و در اتاق مهمان میخوابد. 

 حالا مینویسم سر چی. 


ما توی خانه بزرگی زندگی میکنیم و چهار تا نشیمن داریم و دو تا آفیس خیلی بزرگ که یکیش را ما جیم کردیم برای ورزش و دستگاهها را آنجا گذاشتیم و یکی هم برای کار. دو تا از نشیمنها تی وی ندارند و دوتا دیگر دارند. یکی از آنها نزدیک آشپزخانه است و ما بیشتر آنجا هستیم که تی وی هم دارد. ایشان با لپتاپش میتواند هر جای این خانه کار کند؛ بهترین جا برای کار  کردن آفیس است چون همه چیز آنجاست. ایشان پنجشنبه توی  نشیمن بود و داشت چیزی مینوشت و مقاله میخواند و ناشاد از اینکه تی وی روشن بود و فرشته کوچولو هم شیطنتش گل کرده بود. باهاش بازی میکردم که انرژیش کمتر بشود. ایشان هم کلی چیز دوربرش ریخته بود و فرشته کوچولو رفت سراغشون و چیزی خورد که نباید میخورد. به ایشان گفتم در دسترس این نگذار که ایشان داد و بیدادکه بیا برشون دار. به من چه که  این همه جا سرک میکشد،  کوتاه کنم خیلی داد و بیداد کرد و همه ناراحتی ایشان از این بود که چرا ما سرو صدا میکنیم و تی وی هم روشن است. گفتم تو میریزی من بردارم تازه اگر بردارم هم میگویی دست نزن،  اینجا جای نشستن است و جای کار نیست.  مسواکم را زدم و توی تختم خوابیدم. غمگین  بودم از رفتار ایشان. 

من هم بود زمانی که به جای گفتن درد دلم بهانه میگرفتم و عزیزتر از جان صبورم به من یاد داد حرف بزنم و تشویقم میکرد با گفتن دردت به جانم حرفت را به من بزن. کنارش عشق بدون شرط یاد گرفتم و درس مهربانی و با تمام سلولهام دوست داشتن و داشته شدن را دیدم . 

آدمها بی آنکه بخواهند و بدانند ما را یاد همدیگر می اندازند!


چهارشنبه 

ایشان  میرود سر کار صبح و من هم خانه میمانم و کمی استراحت میکنم و دیرتر از تخت بیرون میایم. مدیتیشن انجام میدهم و ایمیلم را چک میکنم و چند کتاب دانلود میکنم تا ببینم چی هستند.  دوش میگیرم و زنگ میزنم بانک که کارم انجام نمیشود و باید بروم بانک و به پست هم زنگ میزنم و شکایتم را میگویم . خانم راحت میگوید مشکل از ایران بوده که کفتم با وبسایت ایران چک کردم و بسته توی پستخانه بوده و ایمیل شما میگفت دریافت شده. بعد  هم بیشتر از ۱۷ روز طول کشیده که قرار بوده ۱۰ روزه باشد. برگشت گفت ایران کشور مشکل داریه! 

به خدا نبود،  اینجوری کردنش. آن زمان که شما گوسفند داری جلوی پادشاه  کشوری  به نمایش میگذاشتید ما کنکورد میخریدیم. 

همین که اینجا هستیم خیلیه،  اگر  شما دیده بودید آنچه ما دیدیم از روزگار  پاک شده بودید. 

 یک اسموتی میخورم،  امروز  کار نمیکنم فقط چند تا ایمیل  برای دخترک میزنم ولی می دانم همه  بی پاسخ  خواهند بود. با فرشته پیاده روی میرویم  و نزدیک ظهر میروم شاپینگ سنتر و کتاب فروشی،  دو سه تا کتاب  برمیدارم  ولی پشیمان میشوم   به  پستخانه میروم و نامه ای پست میکنم. بانک هم میروم و کارتم درست میشود. یک جای  آرد خوشگل میخرم برای آشپزخانه. برای فرشته کوچولو هم دوتا لباس و یک آبکش فلزی کوچک و دوتا سبد بزرگ و کوچک برای خرده ریزها و اسپری های پاک کننده زیر سینک و برمیگردم  خانه. یک بسته مایه لوبیا پلو از فریزر بیرون میگذارم و به مادرم و پدرم زنگ میزنم. خواهر جانانم زنگ میزند. شام با سالاد شیرازی و ترشی میخوریم. شب ایبووک ها را که دانلود کردم چک میکنم،  توی کتاب فروشی هم همینها را انتخاب کرده بودم.

پ.ن. توی این شبها که با ایشان حرف نمیزدم خودم و توانایی هام  را بیشتر شناختم. 

وقت آن بود که ایشان دور و برم نباشد و من در تنهایی هایم غوطه ور بشوم و آگاهی دریافت کنم. 

خدایا سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم