X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 15850
   

عرق نعنا
سه‌شنبه 27 تیر 1396 ساعت 17:25 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (3) )

نمیدانم چرا ولی ساعت ۳-۴ صبح بیدار میشوم. کمی مدیتیشن انجام میدهم،  کتاب میخوانم و یک چرخ توی خانه میزنم. این چند شب گذشته اینطور بوده برایم. امروز ۹.۱۵ از خواب بلند میشوم ،  ظرفها را جمع کردم و چای دم میکنم و میبینم ساعت ۱۰ شده و ایشان هنوز توی تخته. دوش میگیرم و آماده میشوم. ۱۰.۳۰ صبحانه میخوریم و من میروم و ایشان خانه میماند. ۱ بسته ران مرغ بیرون میگذارم و برنج خیس میکنم تا ایشان ناهار درست کند. جایی که میروم درست روبه روی محل کار قبلیم است. پایین ساختمان محل کار سابقم پارک میکنم. قکر میکنم اگر ربکا من را اینجاببیند و به عالم و آدم هم مشکوک پیش  خودش فکر میکند برای نفوذ و خبر آمده  ام! آن محل هنوز هم همانطور است؛  هنوز جانکی ها میروند و میایند،  کاش خودشان را دوست داشتند.

امروز یک آقای دکتر افغان را سر کار دیدم و از گفتگو با این  مرد نازنین بسیار لذت بردم؛ برایش آرزوی موفقیت دارم بسیار دلپاک و مهربان بود با همه. زبان ما یکیست اما واژه ها مون گوناگون هستند و لی هر دو کوشش میکردیم آنرا به کار ببریم که برای دیگری سخت  نباشد. در آخر هم به ایشان گفتم که از همصحبتی با ایشان خیلی خوشحال شدم و ایشان  به من گفت مشکی نپوش،  رنگ  لباس بر سلامتی خیلی موثر است. با لبخند گفتم چشم. 

کارم را انجام داد م دوست داشتم بروم کمی خرید کنم ولی گفتم بر میگردم خانه. به ایشان زنگ میزنم و صدای تق تق قاشقی میاید که بر دیواره قابلمه کوبیده میشود. ایشان میگوید ناهار نمیخورم تا بیایی؛  ایشان مرغ پخته تنها با برنج و زرشک هم سرخ کرده. کاسه زرشک پر از گل است! از ایشان میپرسم چندبار شستی و تنها یکبار شسته. زرشک را خالی میکنم توی سطل و یک بسته سرخ شده را گرم میکنم. ماست و ترشی انبه گذاشته؛  برای خودم کمی ذرت میاورم و با برنج میخورم. ایشان میگوید چرا غذا نمی خوری؟  خوب من همیشه کنار غذا برای خودم هویج و کدو و سبزیجات میگذارم ولی  ایشان لزومی ندیده.زود بلند میشوم و کمی ریپورت باید بنویسم که میگذارم برای فردا. ساعت نزدیک ۵ شده که دوست دارم بخوابم ولی فقط استراحت میکنم. یک خرید انلاین دارم  که چند بارمیخرم و نمیشود و در پس از چند بار تلاش میخرم. ایشان تا تاریک شدن میخوابد. دوتا شکلات میخورم و چای دم میکنم. فرشته کوچولو شیطان شده و بازی میکند. برای شام ایشان سالاد میخواهد،  بلاخره بسته پستیم رسید ایران و مامان زنگ میزند و خبر میدهد. با خواهر جانان حرف میزنم و پاکسازی میکنم. 

برای شام سالاد کاهو وکلم و لبو وذرت درست میکنم و کمی اسپاگتی با میت بال درست میکنم ولی خیلی کم. شام میخوریم و ایشان ظرفها را داخل ماشین میگذارد و قابلمه ها را با دست میشورد با هم تی وی  تماشا  میکنیم. 

فردا باید بانک و پست زنگ بزنم برای کارتم و برای فیدبک فرستادن بسته! 

معده ام درد میکند وباید عرق نعنا بخورم ولی حال بلند شدن ندارم؛  ایشان نگاه میکند و نداریم!! عرق نعنا از واجبات است. 

خدایا سپاسگزارم که شادی و موفقیتهای دیگران را میبینم،  الهی روز به روز موفقتر باشد هر آنکه کاری را آغاز میکند به هزار امید. 

پ.ن.کاش میفهمیدم چرا آن ساعت بیدار میشوم.