X
تبلیغات
رایتل
پرسه در آرامش
 
تعداد بازدید ها: 13774
   

یکشنبه آرام
یکشنبه 11 تیر 1396 ساعت 16:01 | نوشته ‌شده به دست ایوا | ( نظرات (1) )

یکشنبه دوباره  ساعت ۳ صبح بیدار میشوم و کمی کتاب میخوانم و شکرگذاری میکنم و طلوع خورشید به خواب میروم. ایشان و  عزیز راه دور به کارهای عمرانی میپردازند و ۸.۳۰ از خانه بیرون میروند برا ی کارشان. یک بسته گوشت برای  کباب بیرون میگذارم و به تخت  برمیگردم و تا ۱۰ میخوابم. کار چندانی ندارم،  یعنی دارم ولی گذاشتم برای فردا. تخت را جمع میکنم ولی دو تا لحافها و روکش دوتا لحافها ی دیگر را میاندازم   توی ماشین. برنج میخیسانم و پیاز را میریزم تو میکسر تا پودر شود و به گوشتها میزنم. پرندها را غذا میدهم و دوش میگیرم. ایشان و عزیز را دور ساعت ۱۱.۳۰ برمیگردند تا بقیه کارها را انجام دهند. براشون شیر موز درست میکنم و لقمه نان و پنیر و دوباره میروند.  پیلاتزم را انجام میدهم وبرنج را دم میکنم و یک بسته زعفران را پودر میکنم و توی جار کوچولوش میریزم. با فرشته کوچولو میرویم که بیرون که آنها میرسند و چمنها را میزنند و برگها را جمع میکنند و بساط منقل رو به راه شده. کبابها و گوجه ها را سیخ میزنم و پیاز و ماست موسیر درست میکنم. وسایلی برای عزیز راه دور آماده میکنم که ببرد. غذا آماده شده و ناهار میخوریم و کمی استراحت میکنیم. 

عزیز راه دور ساعت ۵ میرود و ما هم کار خاصی نمیکنیم. روکش لحافها را میکشم و به ایشان میگویم بیا یشینیم هال بالا و کتاب بخوانیم. ایشان میخواهدعاشقانه نگاه کند و شام نان و پنیر میخوریم و شب دیر میخوابیم. 

یک کتاب برای گرم شدن چشمم میخوانم که داستان کلیشه ای دخترکی جذاب و زیبا ست که خاطرخواه دارد و گرفتار عشق پسر مغروری شده و چند تا دوست دارد که همیشه هستند کنارش و با هم گریه میکنند و یک رقیب هم دارد و ارثیه زیادی هم بهش میرسد.در خانه ای زندکی میکند که یک مستخدم زن و مرد هستند و از دوری دختر گریه میکنند.  انگار صد بار این داستان را جایی دیگر خوانده ام، انکار نویسنده های ما ابتکار ندارند. حتی الان اسمش یادم نمیاید! 

یکشنبه آرام و تنبلی بود. دستهایم خشک است و هیچ کرمی فایده ندارد. با خواهرم حرف میزنم،  دلم برای چشمهایش تنگ  شده و برایش خوشحالم.

خدایا سپاسگزارم برای همه چیز، برای همه چیزهای خوبت.